بنيادگرائي چيست؟
بقلم دکتر بِرتولد هِسلين
بفارسي از حميد بهشتي
http://www.freidenker.de/religionskritik/haessfd
پاسخ اين پرسش که بنيادگرائي چيست، براي ما که به خدا عقيده نداريم موضوع مهمي است. زيرا حتي اگر سطحي نيز بنگريم، رقابت مذهب مطرح ميشود. اما آيا واقعا ماجرا به همين قرار بوده و اين اصل مطلب است؟
آيا خواستگاه بنيادگرائي اسلامي تجديد حيات مذهب است؟
با توجه از يک ديدگاه به گفتار و نوشتار بنيادگرايان، در نظر آنان موضوعات فرهنگي و اخلاقي و بويژه اخلاق جنسي نقش محوري دارند. زيرا که آنها با فحشاء، زنا، همجنسگرائي، سقط جنين، شرابخواري و قمار مبارزه کرده و با ديسکوتک ها، سينماها و قمارخانه ها مخالف اند. دشمنان آنها کساني هستند که جوانان را به فساد مي کشانند: روشنفکران، روزنامه نگاران، نويسندگان، هنرمندان، آموزگاران يا تجاري که تجارتشان ضد اخلاقي باشد.(1) از موضوعات ديگر مورد علاقه آنان ضعيف شدن هويت ملي است و البته زندگي مبتني بر روش بنيادگرايانه هدف آنهاست. بطور کلي ميتوان گفت که از نظر آنها بيانگران حقانيت فقط رجل اولياء امر مي باشند. آنها طرفدار دوگانگي جنسي بوده، آنرا مبتني بر مشيت الهي دانسته، به تفاوت مرد و زن در خلقت معتقدند و به اينکه آنها مکمّل يکديگر آفريده شده اند، خانواده بنياد مقدسي است و نقش زن در خلقت زادن و تربيت فرزندان بوده و ميدان طبيعي عمل او نيز خانه است (2).
بنيادگرائي قاعدتاً در تضاد با دموکراسي قرار دارد و اين چندان حيرت انگيز نيست زيرا که خواست آنها نظمي است منطبق بر مشيت الهي و اين به خواست بشر نميتواند وابسته باشد. تصوير بنيادگرايانه از تاريخ، انسان محوري نبوده، خدا محوري است. از اين ديدگاه نجات انسان در سپري کردن زمان حال توسط ترقي و توسعه نيست بلکه در بازگشت به گذشته است. بنابراين مشکل، مشکل اقتصادي يا سياسي نيست که به معني تقسيم عادلانه ثروت و يا مبارزه براي بدست گرفتن قدرت در نظام سياسي باشد، بلکه تضاد گيج کننده ايست ميان نيروهاي الهي و نيروهاي شيطاني. در تاريخ، تحول جامعه انساني براي آنها موضوع نيست، بلکه نجات انسان و هدايت او مطرح است و در اين ميان مشارکت کليه دستجات اجتماعي نه تنها ارزشمند نيست بلکه فسادانگيز ارزيابي ميگردد.(3)
اگر اين تصوير درست باشد، ميتوان گفت که براي ما آزادانديشان تنها موضع قابل پذيرش در قبال اين جنبش مخالفت با آن مي باشد. زيرا که در ضديت آشکار با احقاق حقوق انسانهاي تحت تبعيض قرار دارد. اما اينجا يک پرسش به ميان ميآيد و آن اينکه چرا زنان با بنيادگرايان همکاري مي کنند.
براي يافتن پاسخ به اين پرسش توجه به نوشته اي تحت عنوان "بنيادگرائي چيست" قابل تأمل است(4):
"حتي در باره رابطه ميان زن و مرد نيز، جهات ارتجائي آن البته بس آشکار است، اما واقعيت امر پس از توجه به چند و چون قضيه بسيار پيچيده تر از آن جلوه گر ميشود که بدواً به فکر انسان خطور مي کند. ابتدا بايد دانست که آنگونه اخلاق گرائي که مخالف با روشنگري و اصلاحات باشد در درجه اول يک امر جامعه شناختي است و نه ايدئولوژيک: زيرا که درست همين زنان برخواسته از طبقات پائين اجتماع بودند که يکي از تکيه گاههاي رژيم شيعه در ايران شدند. و بقول اسميس گرايش اين اقشار اجتماعي، بويژه به لحاظ جنسي بدان است که در معيارهاي رفتاري بسيار سختگيري کنند. اسلامگرائي افراطي با اين برداشت سنتي
· که عروس بهنگام ازدواج موضوع قرارداد باشد، مخالف بوده
· و بر اين امر اصرار مي ورزد که زن در انتخاب همسرش بايد از آزادي کامل برخوردار باشد،
· تعدد ذوجات و حرمسرا را کلاًمحکوم نموده
· و ميکوشد تعدد ذوجات را نوعاً محدود کرده، منزوي سازد؛
· و موضوع چادر يا حجاب، يادِ جدال فمينيست هاي غرب در قبال کالاشدن زن را به ذهن انسان متبادر مي سازد".
به نظر من بنيادگرائي اسلامي احياي مستقيم مذهب نيست. اساس آن مبتني بر اينست که جريان فرهنگي حاضر را (که اسلام باشد) گرفته، بر آن تکيه ميکند و از آن يک ايدئولوژي متناسب با نيازهاي طبقات مختلف اجتماع ميسازد، به گونه اي که بتوسط آن بتواند نفوذ قدرتهاي امپرياليستي را بويژه از جهات فرهنگي بزدايد. اما عقب نشيني فرهنگي که گويا بنيادگرائي برگزيده است و او را مي بايست به انزوا ميکشاند، در واقع به هيچ وجه عقب نشيني نيست، زيرا که جهات مورد اعتراض او به غرب، چيزي جز وسيله دستيابي به هويتي تازه نيست.
البته انتقاد بر اين جهات زندگي در غرب اين امر را بر انسان مشتبه مي سازد که فرهنگ خود او فاقد زنا و غيره بوده و اينها همه ظواهر زندگي غربيست. اما اين کوششي است که او از فرط ناچاري براي حفظ فرهنگ خود از نفوذ فرهنگي غرب مي کند، امري که در وجه تبليغاتي اش تبديل به رفتاري تدافعي در قبال هر چه از غرب باشد ميشود ، حتي در قبال جهات مثبت آن. در مقابل آن، به فرهنگ و وجود خود به نظر ابدي و ازلي مينگرد. اگرچه اين تصور نيز هيچ ربطي به واقعيت ندارد. بدين قرار است که اين امر تبديل به طبيعت و خصلت جامعه عربي گشته، بدون آنکه همه جا از آن سخن براند تبديل به مفهومي نژادپرستانه از وجود خود شده و ترکيب فراطبقاتي اين جنبش موجب خاصيت انفجاري آن ميگردد (5). اما اينکه اين جنبش مي کوشد هويت خود را در فاصله گرفتن از انسان غربي تعريف کند، دليلي شده براي اينکه حاميان جنگ بر عليه اين فرهنگ در غرب، از آن براي مقاصد خويش بهره گيري کنند. و اکنون کار به جائي رسيده که فرايند اين نبردي که غرب بر عليه فرهنگ عربي در طول دهه هاي اخير آغاز کرده است، هدف اوليه غرب را که حفظ منافع او در حاکميت بر منابع نفت و انرژي در جهان عرب باشد در اين ميان به کناري زده و جاي آنرا گرفته است.
دانشمندان غرب بنيادگرائي را چگونه مي بينند؟
بنظر من قابل تأمل است که بنيادگرايان اسلامي غالبا توصيف خويش را به اين صفت رد مي کنند. زيرا که اين مفهوم اصلا براي بنيادگرايان پروتستان امريکائي در دهه دوم قرن بیستم بکار مي رفته است. محتواي اصلي بنيادگرائي پروتستانها در امريکا را فقط ماير بخوبي بيان ميکند (6): مخالفت با نظريه تکامل انواع داروين و در مقابل آن به دفاع برخواستن از افسانه آفرينش الهي. و اين مواضع با بنيادگرائي اسلامي کوچکترين ارتباطي ندارند. و با توجه به انبوه تحصيلکردگان عاليرتبه در جرگه بنيادگرايان بخوبي ميتوان دريافت که چرا آنها بکار بردن اين صفت را براي خود قبول ندارند. در حاليکه در مورد بنيادگرايان پروتستان در امريکاي دهه 20 بکار بردن اين وصف حقانيت داشت، چرا که آنها واقعا خواهان اين بودند که انجيل همچون ترجمه لغت به لغت تفهيم گشته و عينا بر زمان حال انتقال يابد.
در تفسيرهاي جديدتر از اينکه بنيادگرائي مذهبي چيست، هر دو کليساي مسيحي کلاً خود را از اين اتهام بري مي دانند. در حاليکه بقول بيلفلدت و هايتماير رابطه ميان مذهب و سياست براي دموکراسي بطور کلّي مشکلزا نيست (7). بنظر آنها اين ارتباط زماني نگران کننده ميشود که يک متن مذهبي، بدون واسطه، يعني بدون رعايت تغيير و تحولي که در گفتمان صورت مي گيرد، در سطح سياسي مورد استفاده قرار گيرد و اين غالبا هنگامي انجام مي گيرد که دستورات مذهبي مستقيما بر کليه جهات زندگي انسان مستولي گشته و قرار باشد زندگي سياسي را در اجتماع کلاً شکل دهند. لذا اين نفس رابطه ميان سياست و مذهب نيست که مشکلزاست، بلکه نوع خاصي از اين ارتباط ميباشد که بدون واسطه و مستقيما برقرار گردد؛ اينگونه ارتباط است که با دموکراسي و آزادمنشي جور در نمي آيد. زيرا انتظار صدور بلاواسطه احکام الهي در سياست، چه بصورت ضمني مطرح گردد و چه با صراحت به بيان آيد، موجب نفي نظام حقوق عرفي و گفتمان مستقل سياسي ميگردد.
از نظرگاهي ديگر بنيادگرائي چيزي نيست بجز عکس العملي مبهم در مقابل ضروريات عصر جديد (مدرن). در اينجا عبارت عصر جديد مترادف با کاپيتاليسم جهانشمول (گلوبال) قرار مي گيرد و در عين حال بمعني پيشگرا نيز فهميده ميشود. بدين قرار مخالفين عصر جديد که بنيادگرايان باشند، عقبگرا بوده، انسانهائي هستند که با معرفت و روشنگري ضديت دارند. البته اين واضح است که در اين تعبير و تعريف از بنيادگرائي، اين نيت نيز نهفته است که کليه جنبشهاي مخالف کاپيتاليسم جهانشمول را بنيادگرا انگاشته، مشکوک تلقي کنند. اما چنانچه بدين صورت بنيادگرائي تبديل به مفهومي افشاگرانه گشته و همچون چماقي مورد استفاده قرار گيرد، آنگاه ممکن است براي کوبيدن هرگونه مخالف و معترض ديگري نيز بکار گرفته شود. و اين دليل ديگريست براي آنکه بويژه آزادانديشان از بکار بردن اين عبارت خودداري نمايند. ماير که بنيادگرائي را چنين تعريف ميکند، هرگونه تأکيد بر استقلال فرهنگي را از نظر بنيادگرائي مشکوک مي داند (8). آشکار شدن اين نيت بويژه در اين است که: بنظر مفسرين بنيادگرائي، آن نبايد حتماً مذهبي باشد. و بهمين دليل است که در حال حاضر کردها نيز بلحاظ بنيادگرائي مشکوک تلقي ميشوند.
"نبرد فرهنگهاي" هانتينگتون و بنيادگرايان
در نبرد فرهنگها بنيادگرايان عکس العمل شده اند. اينست که بايد ببينيم هانتينگتون که به نمايندگي از غرب در اين عرصه ميدان گرفته، با چه انگيزه اي نداي نبرد فرهنگهايش را سر داده است. او مينويسد:
" مجموعاً غرب تا اولين دهه هاي قرن بیست و يکم قادرترين مجموعه فرهنگي خواهد ماند. پس از آن نيز چه از نظر استعداد علمي، توسعه و اکتشافي و چه از نظر نوآوري در تکنولوژي نظامي و غير نظامي همچنان نقش اساسي را ايفاء خواهد کرد. اما کنترل ساير منابع قدرت به مرور بدست ممالک محوري و هدايتگر غير غربي خواهد افتاد. کنترل غرب که بر اين منابع در سال 1920 به اوج خود رسيده بود،از آنزمان تا کنون بگونه قابل ملاحظه اي سست گشته است. غرب در سال 2020، يعني صد سال پس از اوج قدرتش، احتمالا 24 درصد کره ارض را در کنترل خويش خواهد داشت (در حاليکه در اوج قدرت 48% آن در اختيارش بود) و شايد 15 تا 20 درصد از اهالي فعال را و 30 درصد از توليدات خالص کل جهان را در اختيار خواهد داشت (در حاليکه قبلا 70% آنرا داشت)، و شايد 25 درصد محصولات صنعتي را (که سابقا 84% بود) و کمتر از 10 درصد پرسنل نظامي جهان را خواهد داشت (که سابقا 45% بود) (9).
از اين تحول مي بايد جلوگيري شود و براي مبارزه با آن هانتينگتون مي نويسد:
"تغيير مقر قدرت در ميان دواير فرهنگي، امروزه و در آينده نزديک موجب تحرک و رشد خودآگاهي فرهنگي جوامع غير غربي گشته و به عدم پذيرش آنها نسبت به فرهنگ غرب خواهد انجاميد."(10)
بنابراين بنظر او بايد بدينگونه عمل شود که توسط مرزبندي و نبرد فرهنگي از ملل جنوب خودآگاهي و اتکاء به نيروي خويش سلب گشته، از توسعه آنها جلوگيري بعمل آيد و آنها به انزوا کشيده شوند. اين يک هدف اقتصاديست و در آن صادرات فرهنگي غرب، عنصر اقتصادي تعيين کننده اي بحساب مي آيد. "نبرد فرهنگها" کوشش عظيمي است براي ايجاد دشمني ذهني، بقصد حفظ سلطه موقعيت خويش در زمانهاي آتي.
چنين بنظر ميرسد که بنيادگرايان در تأليف اين سناريو اشتراک مساعي داشته باشند، سناريوئي که ساموئل هانتينگتون بعنوان پيشنگري براي قرن بیست و يکم تشريح نموده است. ايدئولوژي سياسي بنيادگرايان و ايدئولوژي سياسي نبرد فرهنگها دو روي يک سکّه اند (11). اما بنيادگرايي اسلامي برخلاف امپرياليسم غربي فاقد ادعاي سلطه جانشمول مي باشد.
در انتهاي کلام اين نکته را مي افزايم که سوء قصد کنندگان 11 سپتامبر 2001 بر خلاف بنيادگرايان اسلامي واقعاً در نوشتن سناريوي "نبرد فرهنگها" همکاري داشته اند. اما به باور من اين سوء قصد در ميان ملل عرب طرفداري ندارد و نيز احتمال اينکه مردم اين ممالک و شاغلين مزدگير در غرب علائق مشترکي داشته باشند، بسيار است. اما بخاطر اينکه اين علائق مشترک از استعداد به فعل تبديل گردد، بايد که چپ با اين انسانها و در باره اين علائق مشترک به گفتگو بپردازد. و باز هم بر اين باور هستم که بدون تغيير در فرهنگ غرب، اين گفتمان عملي نخواهد بود. حاصل سخن اينکه بايد از آنچه در طرح هانتينگتون کوشش براي جلوگيري از توسعه صنعتي ممالک جنوب بود صرفنظر شود. زيرا در صورتيکه اينکار به عمل در نيآيد، بيم آن ميرود که ما در منجلاف نبرد فرهنگي نژادپرستانه اي که غرب بدان گام نهاده، فرو رويم و در نتيجه طرف مقابل نيز بهمين گونه عمل کرده و خونريزي عضيمي بر پا گردد.
برخلاف کليه مجادلاتي که بر عليه ايران صورت مي گيرد و ادعا ميشود که تماميت طلب و بنيادگراست، اين قابل تأمل است که همين کشور بود که از سازمان ملل متحد درخواست نمود تا سال 1998 را بعنوان سال "گفتگوي تمدنها" معرفي نمايد و حاصل همين کوشش ها بود که منجر به کتابي شد که کوفي عنان منتشر نمود: "پل هايي به آينده - بيانيه اي براي گفتگوي تمدنها". و علي رغم اينکه يوشکا فيشر پيشگفتار اين کتاب را نوشته است، اين کتابي است خواندني.
منابع و زيرنويس ها
1. ريزه برودت: بازگشت مذهب - بنيادگرائي و "نبرد فرهنگها"
Martin Riesebrodt: Die Rückkehr der Religion- Fundamentalismus und der „Kamp der Kulturen“ – Verlag C.H. Beck, 2001, ISBN 3406459285
2. لزوردو: بنيادگرائي چيست؟
Dominico Losurdo: Was ist Fundamentalismus? Marxistische Blätter, Flugschriften 07, 2001, ISBN 3-910080-30-8
3. ماير: بنيادگرائي – شورش بر عليه عصر جديد
Thomas Mayer: Fundamentalismus – Aufstand gegen die Moderne – Rowohlt Taschenbuch Verlag 1989, 1800- ISBN 3499 12149
4. بيلفلدت و هايتماير (ناشرين): مذاهب سياسي شده
Heiner Bielefeldt und Wilhelm Heitmeyer (Herausgeber): Politisierte Religionen, Edition Suhrkamp, 1998, ISBN 3-518-12073-5
(1): کتاب 1 ، ص 85
(2): همان ، ص 88
(3): همان ، ص 90
(4): کتاب 2 ، ص 9
(5): کتاب 1
(6): کتاب 3
(7): کتاب 4
(8): همانجا
(9) و (10): ساموئل هانتينگتون: نبرد فرهنگها
(11): نوشتار توماس ماير در کتاب 4
***