سرزمينِ بي دريغ

مرتضي کاظميان

 

ابتداي دهة 60 بود؛ زماني که "ايران دوستي" و "ملي گرايي" مخالف باورهاي اسلامي، تبليغ و عنوان مي شد. در اوج نفي ناسيوناليسم و تلاش نظام سياسي براي به حاشيه راندن هويت ملي و ايراني، و ايدئولوژيزه کردن همه چيز و همة رفتارها- و حتي مقابله با متجاوزان بعثي_ ،کم نبودند صداهاي مستقل و "دگرانديش"ي که بر "هويت ملي" پاي مي فشردند. يادمان نرفته؛ زنده ياد بازرگان فرياد مي کرد: "نبايد ايران دوستي را از مسلماني جدا کنيم و اسلام را ضد ايران و مليت دانسته، "خود ويرانگري" کنيم..." (بازيابي ارزش ها).

ملي گرايي، جرم بود؛ وطن دوستي، طرد و لعن مي گرديد؛ مليون، منزوي و سرکوب مي شدند؛ و القصه، "ايران" و "وطن" و "ميهن"، در ايدئولوژي نظام حاکم، نه تنها جايي نداشتند که مميزي مي شدند و حذف...

آواز "استاد" (شجريان) پخش مي شد که: " تنيده ياد تو در تاد و پودم" و حذف مي گرديد از انتهاي هر بيت سرودة شاعر گرانمايه: "ميهن، اي ميهن"...

دو دهه گذشت؛ پس از آن که آثار اجتماعي و فرهنگي حاکم کردن يک ايدئولوژي سنتي که مدرنيته و لوازم آن را نمي پذيرفت، آرام آرام آشکار شد، حکومت هر جا که نياز ديد، پاي "ايران" را وسط کشيد؛ اين رفتار چند سالي است که به ويژه در مقاطع سياسي خاص، به وضوح قابل مشاهده است. حالا ديگر رسانة رسمي نظام، حتي سرودي را پخش مي کند که شورانگيز است و به سفارش سپاه تهيه شده؛ و ما مي شنويم که :" وطن يعني گذشته ، حال، فردا؛ تمام سهم يک ملت ز دنيا..."][

پس از انتخابات مجلس هفتم و رياست جمهوري نهم، اکنون و يک بار ديگر ، با اوج گرفتن چالش نظام سياسي با غرب و بر سر انرژي هسته اي ،"هويت ملي" يکي از نقاط تمرکز "رسانه ملي" شده است و ايران و وطن، يکي از کليد واژه هاي سخنان مقامات ارشد نظام و مسئولان، در اينجا و آنجا...

البته، ايران و هويت ملي و منافع ملي و وطن دوستي، هنگامي به چهارچوب اظهارات مقامهاي نظام راه يافته که فرار سرمايه و مغزها و نيروهاي کاري و انساني، در "نقطه اوج" است؛ "نسل سوم" ي هاي درس آموخته در سيستم آموزش و پرورش جمهوري اسلامي که همة تاريخ و پيشينة فرهنگي و هويت ايران خود را از دريچة "ايدئولوژي رسمي" خوانده اند، تفاوتي بين مصدق و هويدا نمي بينند؛ آيت الله کاشاني را رهبر نهضت ملي خوانده اند؛ و نيروهاي سياسي ملي تاريخ سياسي معاصر ايران و روشنفکران اين مرز و بوم- از مشروطه به اين سو- را پيوسته از دريچة تبليغ و آموزش رسمي، "غرب زده" و "جاسوسي" و "وابسته" و "خائن" شنيده اند؛ و ...

تاريخ، همچنان تحريف مي شود و هويت ملي و ايران، آخرين "کليد واژه" هايي هستند که دستماية ادامة اقتدار بلوک قدرت مي شوند. "فرهاد" که تا همين يکي دو سال پيش، مطرو د بود، حالا سالگرد در گذشتش در رسانة ملي ياد آوري مي شود؛ شعري را که شاملوي بزرگ در 1333 در زندان قصر سروده و بعدها او (فرهاد) خواند،در اوج انتخابات رياست جمهوري نهم مي شنويم: "يه شب مهتاب/ ماه مياد تو خواب  ...." و ما به ياد همة نيروهاي ملي مي افتيم که در 25 سال اخير به حبس و بند دچار شدند و چه بسا که جان باختند... آنان که نجوا کردند: "يه شب مهتاب/ ماه مياد تو خواب/ منو مي بره/ از توي زندون/ مث شب پره/ با خودش بيرون..."

و "اي ايران" که زماني فروهر و همة نيروهاي ملي ديگر، به خاطر سردادنش در 14 اسفند و بر مزار رهبر نهضت ملي، مواخذه مي شدند، حالا و به هر بهانه اي دستماية تبليغ سياست هاي رسمي و تهييج افکار عمومي مي شود... و مشخص نيست که اگر مرحومان: حسين گل گلاب، سراينده؛ روح الله خالقي، آهنگساز؛ و غلام حسين بنان و اسفنديار قره باغي، خوانندگان آن زنده بودند، فرياد اعتراضِ- محتمل- شان (همچون شجريان و همسر فرهاد مهراد و ديگران) به کجا مي رسيد!؟

"ايران" ما (همة ايرانيان) ،حالا و غريب تر از هر وقت، به يکباره "عزيز" شده است... پس از نفت و گاز و منابع مادي و نيروهاي انساني، حالا هويت ملي و پيشينة فرهنگي و تاريخي و حس وطن دوستي، دستماية اقتدار و سيطره شده است...

و راستي کجاست خسرو گلسرخي که يک بار ديگر برايمان بخواند: "اين سرزمين من چه بي دريغ بود.."