به نام خدا
نداي صلح و آزادي در شرايط خطير مليهشدار شوراي فعالان ملي – مذهبي در مورد به خطر افتادن منافع ملي ايرانيان
منطقهي ژئوپلتيك خاورميانه كه پس از انقلاب اسلامي ايران و نيز اشغال افغانستان توسط شوروي، بيش از پيش به مركز توجه جهاني تبديل شد، چند سالي است كه شاهد وضع ويژهاي شده و بحران و تشنج در آن _بهويژه پس از حملهي آمريكا به عراق و افغانستان، درپي رويداد يازده سپتامبر_ به اوج خود رسيده است. حدود دو سال است كه حساسيتهاي اين منطقه بهطور مضاعفي معطوف به ايران شده و سرزمين ما در وضع خطرناكي قرار گرفته است.
چالش جمهوري اسلامي ايران و غرب بهويژه در ماههاي اخير سير صعودي را طي کرده و مسئلهي انرژي هستهاي به مثابهي كانون و دستاويز اصلي اين مناقشه، ايران و منافع ملي ايرانيان را در تهديد جدي قرار داده است.
صرف نظر از اظهارنظرهاي معنادار و قابل تحليل مقامهاي ارشد سياسي و نظامي ايالات متحده آمريكا (از جمله اين سخن بوش كه: ما با خطر ايران پيش از آن كه دير شده باشد مقابله ميكنيم) و نيز ديدگاههاي اخير برخي از همپيمانان واشنگتن – بهويژه در پاريس و لندن – كه به گونهاي مستقيم و غيرمستقيم واجد تهديدهاي نظامي است، و مستقل از سخنان و اخطارهاي برخي از اعضاي مجلس نمايندگان و سناي آمريكا، و روزنامهنگاران و تحليلگران مستقل برجسته در مورد سناريوهاي پرخطر منتهي به جنگ در دولت بوش، بهنظر ميرسد كه روند مناسبات تهران و غرب (به رهبري واشنگتن) مسيري پرخطر را طي ميكند. اين وضع قابل تأمل را برخي از همسايگان و متحدان اصلي دولت احمدينژاد نيز مورد اشاره قرار دادهاند؛ از جمله: وزير خارجه بحرين تصريح ميكند: «ما نيز آواي جنگ و برخي مواضع افراطگرايانه را ميشنويم؛ نميخواهيم به عنوان همسايهي ايران، بين جمهوري اسلامي و ديگر كشورها جنگ درگيرد»؛ چاوز، رئيسجمهور ونزوئلا ميگويد: «اگر آمريكا آنقدر ديوانه باشد كه به ايران حمله كند، قيمت نفت 100 دلار نخواهد ماند، بلكه به 200 دلار خواهد رسيد»؛ و اسد، رئيسجمهور سوريه هم تأكيد ميكند كه «اگر آمريكا به ايران حمله كند، خاورميانه همانند بشكه باروتي در آتش خواهد سوخت».
حتي اگر تمامي سخنان و تحليلها و ارزيابيهاي نگرانكنندهي مقامهاي ارشد سياسي، نظامي و شخصيتهاي مطبوعاتي و كارشناسان مستقل را در مورد افزايش احتمال منازعهاي ديگر در خاورميانه «جنگ رواني» و «تبليغات» و اغراق ارزيابي كنيم (آن چنان كه دولت احمدينژاد و صدا و سيماي جمهوري اسلامي چنين رويكردي دارند)؛ و حتي اگر از كنار دو قطعنامهي صادرشدهي پيشين عليه تهران (1437 و 1537) و نيز گزارش دوپهلوي اخير البرادعي و تلاشهاي جدي جاري در غرب براي صدور قطعنامهي سوم عليه تهران – كه واجد محدوديتها و فشارهاي بيشتر خواهد بود – با بيتفاوتي عبور كنيم، واقعيت اين است كه شخصيتهاي برجستهي سياسي در ايران نيز در هفتههاي اخير - و به اشكال گوناگون – نگراني خود را از وقوع يك منازعهي پرهزينهي ديگر براي ايران و ايرانيان ابراز داشتهاند. چه مقامهاي ارشد نظام جمهوري اسلامي و چه بعضي از شخصيتهاي سياسي مؤثر و مرتبط با ساخت قدرت، در سخنان خود «خطرات بسيار جدي» و «شرايط ويژه» را براي ايران مورد اشاره قرار داده، و يا حداقل آن كه احتمال وقوع يك اتفاق ناگهاني و حملهي نظامي را منتفي ندانستهاند. حتي شخص رئيسجمهور تصريح ميكند كه «اگر جنگي آغاز شود، پايان آن در دست آمريكاييها نخواهد بود»...
به نظر ميرسد شرايط به قدر لازم و كافي، هشداردهنده و پرخطر است كه دبير سابق شوراي عالي امنيت ملي، به كارگزاران ديپلماسي نظام سياسي و صاحبان قدرت، توصيه ميكند، بهانه (گزك) به دست كسي ندهند...
شوراي فعالان ملي – مذهبي با توجه به تعهدي كه نسبت به منافع ملي ايران و سرنوشت و زندگي يكايك ايرانيان در خود احساس ميكند، و تكليفي كه چه از جهت «ملي» و چه از منظر «مذهبي» متوجه خويش ميداند، و نيز با عنايت به مجموعه اخبار و رويدادها و تحولات مهم در هفتههاي اخير، تحليل زير را _به قدر اطلاعات و با توجه به دادههاي خود _ تهيه كرده است.
خاورميانه و ايالات متحده آمريكا
زندگي صنعتي امروز جهان به طور كامل وابسته به انرژي است. در دورهاي انسان از انرژي ماهيچهاي خود و چهارپايانش براي توليد كشاورزي استفاده ميكرد، و روزگاري باد، آب و ذغالسنگ نيازهاي وي را برطرف ميساخت؛ اكنون اما، نفت و گاز حامل انرژي ارزان توليدات صنعتي، كشاورزي، ارتباطي و خدماتي است. هر كشوري كه رشد بيشتر صنعتي يافته وابستگي بيشتري به نفت و گاز دارد. انرژيهاي جايگزين حتي براي دهههايي قابل پيشبيني، قادر نيستند انسان را از انرژي نفت و گاز بينياز كنند. وابستگي جهان پيشرفته به انرژي نفت و گاز بهگونهاي است كه اگر عرضهي آن مورد سؤال قرار گيرد نه تنها شيوهي زندگي، بلكه حيات بشر مورد تهديد قرار ميگيرد. در شرايط كنوني_ همچون گذشته_ هر قدرتي كه كنترل انرژي را در اختيار داشته باشد، كنترل جهان را نيز در اختيار خواهد داشت.
با قدرتگيري ايالات متحده آمريكا پس از دو جنگ جهاني، نظم قسمت عظيمي از جهان در اختيار اين دولت قرار گرفت؛ از جمله امنيت برخي از قدرتهاي آسيايي و اروپايي به آمريكا تفويض شد و واشنگتن قدرت و نقش ويژهاي پيدا كرد. اين امر با گسترش چالش بين بلوك شرق و غرب همراه بود كه ايالات متحده نقش اساسي در آن ايفا ميكرد. چالش دوران جنگ سرد سرانجام با فروپاشي بلوك شرق، جهان تكقطبي را سامان داد. در جهان تكقطبي نيز ايالات متحده نقشي ويژه و تعيينكننده را برعهده دارد؛ حفظ اين جايگاه از جمله وابسته به كنترل انرژي است. با كنترل انرژي، ايالات متحده از يك سو قدرتهاي اقتصادي رقيب در داخل بلوك خود( ژاپن و اروپا) را تحت كنترل خواهد آورد، و از سوي ديگر مانع رشد تهديدكنندهي قدرتهاي جديد( چين، هند، برزيل و...) خواهد شد.
گفتني است، در حالي كه ذخاير نفتي اكثر توليدكنندگان نفت در جهان غرب رو به افول است، عظيمترين ذخاير نفت ارزان جهان در خاورميانه_به ويژه در منطقهي خليجفارس_ قرار دارد، و نفت به مثابهي يكي از مؤلفههاي مهم در تداوم رهبري جهاني آمريكا قابل بررسي است.
از سويي، مسئلهي دموكراسي و حقوق بشر كه برخاسته از رشد انديشه و تجربه بشري براي ادارهي عادلانهي جامعه و حل و فصل مسالمتآميز اختلافات جمعي به نفع همگان، تا سر حد امكان، بود، در دوران جنگ سرد به عنوان سلاح ايدئولوژيك بلوك غرب در برابر سلاح عدالت و سوسياليسم بلوك شرق به كار رفت؛ اما همين آرمان پس از فروپاشي ديوار برلين و بلوك شرق خود گاه وبال گردن قدرتهاي سلطهجوي جهاني شده است. چون اين ايدئولوژي مسلط جهاني به عنوان خواسته و ابزاري براي مردمان و افكار عمومي _در كنار ديگر خواستهها و مطالبات همچون استقلال و عدالت _ براي مقابله با مستبدان و سلطهگران داخلي و نيز برخي عملكردها و رفتارهاي سلطهگران جهاني درآمده است. بدين ترتيب هر چند قدرتمندان سلطهگر جهاني - و بهويژه جريان راست مسلط بر آمريكا - ارادهي سلطهطلبانه و استيلاگرانهي خويش را در پوشش اين ايدئولوژي تئوريزه ميكند، اما خود در حالتي پارادوكسيكال ناچار است به شعارها و مطالبات جوامع _كه بهطور واقعي برخاسته از اين ايدئولوژي است_ وفاداري نشان دهد. تفاوت اشغال كشورهاي آسيايي و آفريقايي و... در گذشته و قرار دادن يك فرماندار نظامي مطلقالعنان به عنوان حاكم بر آنها، با اشغال عراق و افغانستان در وضع جديد و الزام به برگزاري انتخابات در آنها، بيانگر تفاوت اين دو دوره است.
در جهان بلوكبنديشده و دوقطبي گذشته، خطوط اصلي و كلي نظم جهاني در تقابل و تعامل اين دو قطب و مناطق متقاطع آندو تعيين ميشد؛ در اين مرحله، شرق بر جهانخواري و استثمارگري زحمتكشان و سركوب ملل توسط غرب انگشت مينهاد و غرب بر نقض آزادي و حقوق بشر و دموكراسي در شرق متمركز ميشد و «خطر سرخ» را عمده ميكرد. اما هر دو بر استيلاجويي مركز بر پيرامون در بلوك رقيب تأكيد ميکردند. اما در جهان تكقطبي كنوني آنچه خطوط كلي و اصلي نظم جهاني را تعيين ميكند رقابتهاي اقتصادي – سياسي جهاني و منطقهاي و در وهلهي بعد افكار عمومي_به مثابهي يك قدرت رو به ازدياد _، مسائل خاص قومي و منطقهاي و... است. در اين مرحله است كه «خطر سرخ» جاي خود را به «خطر تروريسم» و «خطر بنيادگرايي» (بهويژه بنيادگرايي اسلامي) داده، و تئوري جنگ تمدنها و «پايان تاريخ» مطرح گرديده است. اما بنيادگرايي اسلامي كه در مرحلهي دو بلوكي، خود از سوي غرب عليه شرق (بهويژه در افغانستان تحت اشغال شوروي) تقويت ميشد، اينك خود در برابر غرب ايستادگي ميکند. تحليل اين پديده خود موضوع مستقلي است، اما به اجمال ميتوان گفت که فاجعهي يازده سپتامبر اوج اين روند بود كه جهان و منطقهي خاورميانه را وارد مرحلهاي جديد كرد. رويداد يادشده، مسئلهي انرژي، امنيت و نظم جهاني، و ايدئولوژي و شعار پارادوكسيكال دموكراسي و حقوق بشر و... را بيش از پيش با منطقهي خاورميانه به هم مرتبط کرد.
حادثهي يازده سپتامبر نظم و امنيت جهاني و در عمل، نظم مسلط موجود در جهان را به چالش كشيد؛ از آن پس، نظم مسلط و قدرت _يا قدرتهاي_ مستقر در جهان وارد مرحله تازهاي شد و اشغال عراق و افغانستان بهوقوع پيوست. اين وقايع و روند حوادث، تحليلهاي متفاوتي را به دنبال داشت. تحليلهايي به محوريت انرژي، استيلاطلبي سرمايهداري توسعهطلب به رهبري امپراتوري امريكا، و تحليلهايي به محوريت نظم و امنيت جهاني، دموكراسي و حقوق بشر. در هريک از حالتهاي فوق، بنيادگرايي تشديد شده و مهاجم، وارد فاز مسلحانه و برخورد نظامي شده است. اين حادثه مسئلهي انرژي را كه عامل حياتي و نفسگاه امپراتوري جهاني است_ در يك تحليل_، و مسئلهي نظم و دموكراسي و حقوق بشر را _در تحليل ديگر_ به خطر انداخته و خاورميانه را به خبرسازترين منطقهي جهان تبديل كرده است.
جدا از مباني و نظرگاههاي ايدئولوژيك متفاوت اين دو تحليل _كه اينك نيازي به كالبدشكافي آن نيست_ واقعيت موجود در جهان، مستقل از ذهن و تفسير ناظران، تلفيق و تركيبي از دو تحليل ياد شده، است؛ نه بايد مسئلهي انرژي، تجاوز و سركوب، بمباران و اشغال و خشونت، حمله به غيرنظاميان، شكنجهي زندانيان، اعمال نفوذ در دموكراسي بومي و ملي كشورها و... را ناديده گرفت، و نه بايد بر فاجعهي 11 سپتامبر و قربانيان بيگناه آن، مخدوش كردن امنيت شهروندان و نظم عمومي يك كشور در خاك آن، كشتارهاي مذهبي، گروگانگيري، بريدن سر اسراي بيگناه و شهروندان عادي ديگر كشورها در مقابل دوربين فيلمبرداري و.... چشم فرو بست. ما در جهان آرماني خويش به سر نميبريم، بلكه در جهاني زندگي ميكنيم كه تعامل و توازن قواي قدرتهاي گوناگون اقتصادي، سياسي، فرهنگي و نظامي، آن را شكل داده است. در اين جهان، هم نظم مسلط سرمايهداري با استيلاجويي خاص خود در آن وجود دارد؛ هم مطالبات، ارزشها و حساسيتهاي مردم در سرزمينهاي مختلف و از جمله افكار عمومي متكثر و متفاوت در غرب در آن فعال است؛ و هم «منافع» (منافع متكثر دول و ملل مختلفي كه با هم همسوييها و تعارضاتي دارند) در آن عمل ميكند. جهان واقعيت پيچيدهتر و بياحساستر از جهان ذهن انسانهاست؛ انسانها «در واقعيت» زندگي ميكنند و نه در ذهن، گو اينکه ميکوشند واقعيت را به سمت اهداف و ارزشهاي فردي و جمعي خويش سوق دهند...
آمريكاي ساليان اخير و سير حوادثي كه به قدرتگيري نومحافظهكاران (نئوكانها) در اين كشور منجر شد و سير تحولات و جناحبنديهاي داخلي اين طيف و عملكردش در جهان _و بهويژه در منطقهي ما_ نيازمند بحث مستقلي است؛اما نميتوان از اين نکته صرفنظر کرد كه طيف فکري_سياسي يادشده، در رابطه با ايران همان سياستي را پيگرفته است كه پس از دادگاه ميكونوس، واشنگتن را به سمت برخورد نظامي با تهران پيش ميبرد (آنچنان که گويا مناطق استراتژيكي كه بايد مورد حمله قرار گيرد روي نقشههاي نظامي مشخص شده بود)؛ و واقعهي «دوم خرداد» اين ايده و طرح را متوقف ساخت. اما با روي كار آمدن نئوكانها در آمريكا و احمدينژاد در ايران همان فضا و همان سياستها و طرحها مجددا بازگشته و مطرح شده است.
ايران و آمريكا
ايران، اگر نه مهمترين اما دستكم يكي از مهمترين كشورهاي خاورميانه است؛ كشوري كه پيشتازانه و به تناوب، جنبشها و انقلابهايي را پشت سر گذاشته است: جنبش تنباكو، انقلاب مشروطه، نهضت ملي شدن صنعت نفت، و انقلاب اسلامي. تحولات بنيادي جامعه ايران كه ميبايست توسعه سياسي را همراه با توسعه اقتصادي به دنبال داشته باشد، در برخورد با سد و مانعي چون رژيم متمركز و بسته شاه به انقلابي فراگير منجر شد. بر اثر اين انقلاب، ايران كه يكي از مهمترين متحدان و پايگاههاي آمريكا در منطقه بود ، از حوزهي نفوذ و قدرت اقتصادي و سياسي آمريكا فاصله گرفت؛ آن هم در حالي که دو كشور از روابط گستردهي اقتصادي، سياسي، نظامي و... برخوردار بودند. هر چند آمريكاييها در ابتدا تصور ميكردند يك ايران مذهبي تحت تسلط روحانيون ميانهرو ميتواند مانع چرخش متحد پيشين به سمت بلوك شرق شود، اما رخداد گروگانگيري به سير تعملات و تحولات، چهرهاي جديد بخشيد.
واقعهي گروگانگيري پرسنل سفارت آمريكا يك سرفصل مهم در روابط دو کشور بود(و شايد، مهمترين سرفصل پس از كودتاي آمريكايي – انگليسي 28 مرداد عليه نهضت و دولت ملي دكتر محمد مصدق؛ کودتايي که روند تدريجي تحقق دموكراسي و توسعه را درايران قطع كرد). اشغال سفارت آمريکا انعكاس و پيامدهاي بينالمللي خاص خود را داشت. براي نخستين بار پس از جنگ ويتنام _كه وجدان ملي آمريكاييها جريحهدار شده بود_ يك حس ملي در ميان آنان پديد آمد. واقعهي گروگانگيري كه در ابتدا يك فعل و انفعال ساده و كوتاهمدت تلقي ميشد، به درازا كشيد و سياست خارجي و مناسبات ايران و آمريكا را وارد مرحلهاي جديد و البته طولاني كرد. وبررسي تأثيرات گروگانگيري بر جنگ ايران و عراق، ارزيابي تحولات اقتصادي - اجتماعي ايران، و تحليل ماجراهايي چون ايران – كنترا و مكفارلين و... نيازمند مجالي ديگر است...
روند تحولات سياسي_اجتماعي در ايران پس از تكوين جمهوري اسلامي، با خيزش دوم خرداد وارد مرحلهاي ديگر شد. دوران اصلاحات در ايران همانگونه كه کوشيد فضاي داخلي جامعه را به اهداف و شعارهاي اوليه انقلاب بازگرداند، در سياست خارجي نيز رويكردها و سياستهاي عملي جديدي را پيگرفت. اما با مسدود و منقطع شدن روند اصلاحات در ساخت قدرت، و بعدتر، با روي كار آمدن دولت احمدينژاد، اين روند ناتمام و ناكام ماند. احمدينژاد با شعارها و وعدههاي عمدتا" اقتصادي و به شكلي ويژه به مرحلهي دوم انتخابات رياست جمهوري نهم راه يافت و در نهايت بر مسند رياست قوه مجريه تکيه زد. او که شعار ويژه و قابل توجهي را در حوزهي سياست خارجي مطرح نكرده بود، پس از روي كار آمدن، کنشي قابل تامل و ماجراجويانه را در پيش گرفت؛ پرداختن به مسئلهي هولوكاست، طرح مباحثي چون محو اسرائيل از جغرافياي سياسي جهان، و ايجاد هيجان و بيان ادعاهايي فراتر از واقعيتهاي سياسي در روابط ديپلماتيک ايران و جهان از آن جمله است. در اين ميان مناسبات تهران و واشنگتن نيز به مرحلهي اوج تنش خود رسيد و سياست معارضهجويانه جايگزين سياست تعامل با غرب شد. افزون بر اين، موضوع گفتوگوي تمدنها که موجب ارتقاء جايگاه ايران در جهان شده بود، بهصراحت مورد طعن و نفي قرار گرفت. بررسي مقايسهاي گفتار و ادبيات سياسي تعاملي اما انتقادي خاتمي نسبت به غرب (از جمله در مصاحبهي مشهور رييسجمهور اصلاحات با سي.ان.ان، و پيامدهاي آن گفتوگو)، و لحن معارضهجويانه و تحريککنندهي احمدينژاد در سخنرانيها و مصاحبههاي گوناگون (و از جمله در سازمان ملل و دانشگاه كلمبيا، و پيامدهاي آن) آشکارا، تفاوتهاي دو رويكرد در برخورد با جهان را نشان ميدهد. در دوران اصلاحات به تدريج ميرفت كه رابطهي «تعاملي» با آمريكا، جايگزين رابطهي تقابلي گذشته شود؛ رويكرد مشابهي نيز از سوي واشنگتن، در حال شكلگيري بود؛ اما به علت وجود برخي موانع مزاحم و مخالف داخلي و نيز ضعف دولت اصلاحات، روند يادشده، عقيم ماند. متأسفانه فرصت اصلاح روابط دو كشور در دولت خاتمي، پس از عذرخواهي آلبرايت از مردم ايران به خاطر نقش ايالات متحده در كودتاي 28 مرداد و اظهار تأسف خاتمي از واقعهي گروگانگيري، و موضع ايران(هم رسمي و دولتي و هم ملي و مردمي) در برخورد با يازده سپتامبر و ديگر موارد مشابه، از دست رفت.
با روي كار آمدن دولت احمدينژاد، پروندهي انرژي هستهاي جمهوري اسلامي – به مثابه يكي از نقاط منازعهبرانگيز در روابط تهران با غرب – در وضعي متفاوت قرار گرفت. نحوهي مواجههي غرب با اين موضوع و چگونگي واكنش ساخت قدرت در ايران، چالش پرهزينهاي را متوجه ايران – و منطقه و حتي جهان – كرده است.
انرژي هستهاي
حكايت انرژي هستهاي در ايران از زمان شاه آغاز شد. انرژي هستهاي نسبت به ديگر انرژيها، انرژي پرهزينه و گراني است كه عمدتا پس از جنگ 1973 اعراب و اسرائيل و رشد 600 درصدي قيمت نفت، به تدريج تحقيق و پژوهش در مورد آن _در غرب_ به عنوان يك حامل انرژي مورد توجه قرار گرفت.
در چنين فضايي در ايران نيز رژيم َشاه تصميم گرفت قرارداد دو نيروگاه 1200 مگاواتي در بوشهر را با يك شركت از زير مجموعه زيمنس (كرافت ورك يونيون) امضا كند. مبلغ قرارداد 8/7 ميليارد مارك آلمان غربي بود كه تا زمان انقلاب 80درصد آن پرداخت شد؛ تا اين هنگام، کار ساخت يكي از نيروگاهها 80درصد و ديگري 50درصد پيشرفت داشت. زيمنس تا آن موقع تجربهاي در ساخت نيروگاهي با اين ظرفيت _آن هم در مناطق زلزلهخيز و انتقال اين مقدار نيرو در اين گونه مناطق_ نداشت. شركت مزبور انجام اين پروژه را با پول ايران به عنوان يك مطالعهي موردي به عهده گرفت. دانشگاه استانفورد نيز در مطالعهاي، 23هزار مگاوات برق هستهاي را براي ايران توصيه كرد. متعاقب آن، شاه با فرانسه، كانادا و آمريكا قرارداد و توافقنامههايي براي مطالعه و اجراي اين طرحها امضاء كرد. همچنين ايران بخشي از سهام معدن اورانيوم در آفريقا را براي تأمين سوخت نيروگاههاي آيندهي ايران خريداري كرد. رژيم سلطنتي قراردادهايي را نيز براي غنيسازي و تهيه سوخت هستهاي با برخي شركتهاي اروپايي امضاء كرد و سهام بعضي از اين شرکتها را خريد. ايران حتي يك ميليارد دلار به كشور فرانسه وام داد تا با سهامدار شدن تهران در شركت «يوروديف» _كه يك شركت بزرگ اروپايي در غنيسازي اورانيوم بود_ موافقت كند.
كنت پولاك در كتاب «معماي ايراني» مينويسد: رامسفلد، چني و ولفوويتز در زمان پرزيدنت فورد از سردمداران واگذاري تكنولوژي غنيسازي و احتمالا سلاح هستهاي به ايران بودهاند. بر طبق اسناد از طبقهبندي خارج شده، فورد در سال 1354 به ايران پيشنهاد كرد تجهيزات بازفرآوري اورانيوم ساخت آمريكا را براي استخراج پلوتونيم از سوخت رآكتور هستهاي، خريداري كند.
ايران در سال 1975 (1354) توافقنامهاي با دولت فورد امضاء كرد كه شامل 15 ميليارد دلار خريدهاي نظامي و 8 طرح توليد برق هستهاي ميشد (كارگزاران، 26/10/85).
همچنين ايران يك قرارداد چرخه سوخت هستهاي 10 ساله قابل تمديد با آمريكا در سال 1974 منعقد كرد؛ قراردادهاي مشابهي با آلمان غربي (در سال1976) و فرانسه (درسال1977) امضا شد.
در سال 1976، فرانسه و انگليس طي قراردادي، تحقيقات براي احداث تأسيسات هستهاي در اصفهان را آغاز كردند. سال بعد (1977) ايران و فرانسه براي احداث دو نيروگاه هستهاي به ظرفيت 900 مگاوات در دارخوين به توافق رسيدند.
شاه در آخرين سال حكومتش ، به دنبال خريد 12 رآكتور هستهاي ديگر از فرانسه، آلمان و آمريكا بود كه محقق نشد (اعتماد ملي، 1/9/ 1385)
از آنجا كه غرب، اسرائيل را به سلاح هستهاي مسلح كرده بود، در زمان جنگ سرد طبيعي مينمود كه رژيم شاه را هم _به تدريج و عليرغم مخالفت شوروي_به اين سلاح مسلح كند. قدم اول براي سلاح هستهاي، داشتن پلوتونيم _كه در رآكتورهاي آب سبك به دست ميآيد_ و تكنولوژي غنيسازي اورانيوم است؛ شاه ميتوانست اين دو مقوله را با قراردادهاي متعددي كه منعقد کرده بود _و ظاهرا براي توليد برق بود_ به دست آورد. قراردادهاي ياد شده در حالي امضا ميشد که تقريبا" تمامي گازهاي همراه حدود 6 ميليون بشكه نفت استخراجي، آتش زده ميشد و به هدر ميرفت.
توسعهي علوم و فنون هستهاي براي شاه بلندپرواز، آنقدر اهميت داشت كه بودجهي سازمان انرژي اتمي در سه سال متوالي، بعد از بودجهي ارتش قرار داشت. صدها نفر از بااستعدادترين فارغالتحصيلان دانشگاهي نيز با بورس سازمان انرژي هستهاي، براي تكميل تحصيلات و كسب تخصص در زمينهي انرژي هستهاي به دانشگاههاي امريكا و اروپا اعزام شدند. بعد از انقلاب اكثريت قابل توجهي از آنها از ايران رفتند و يا پس از فارغالتحصيل شدن به ميهن بازنگشتند.
جهتگيري انقلاب ايران از سال 1356 تا پيروزي نهايي و عملكرد نظام سياسي جديد در ماههاي اوليه پس از پيروزي انقلاب، غرب را بسيار نگران کرد. بديهي بود كه غرب نمي توانست همچون زمان شاه – كه حکومت وقت، متحد او بود – با رژيم سياسي نوپا، رفتار كند؛ بهويژه آن كه اين شائبه وجود داشت كه شاه به دنبال ساختن بمب هستهاي بوده است. اين مطلب را آقاي توني بن، وزير انرژي انگليس در دولت حزب كارگر كه در سال 1976 با شاه در ايران ملاقات كرد نيز متوجه ميشود؛ وي اين موضوع را در همان هنگام به وزارت خارجه انگليس گزارش ميدهد.
با پيروزي انقلاب، كرافت ورك يونيون (زيمنس) از بوشهر خارج شد. شوراي انقلاب نيز توقف فعاليتهاي هستهاي بوشهر را تصويب كرد. قراردادهاي زمان شاه با غربيها دچار چالش و درگيريهاي زيادي شد. به روشني معلوم نيست كه اين قراردادها به چه صورتي حل و فصل شد و ايران از اين بابت چه ميزان زيان ديد، و اصولا" آيا راه بهتري براي برخورد با اين قراردادها وجود داشت يا نه.
اطلاعاتي در مورد سرنوشت قراردادهاي زمان شاه منتشر نشده است؛ تنها جسته و گريخته و گاهي اوقات با مصوبهي شوراي انقلاب مخالفت شده است. اين نكته كه هزينهي اين قراردادها براي ايران چقدر بوده است معلوم نيست. يكي از مشاوران وزارت خارجه (آقاي هرميداس باوند) مطرح ميكند كه در اين قضيه 2 ميليارد دلار زيان به ايران وارد شده است. همچنين آقاي امراللهي، رئيس سابق سازمان انرژي اتمي ايران، در مصاحبهاي ميگويد: «پس از انقلاب قطعات كليدي نيروگاه كه در ايتاليا انبار شده بود، تحويل نشد» و «آلمان سوخت نيروگاه بوشهر را سالها انبار كرد و حتي پول انبارداري از ما گرفتند... يوروديف بايد براي ده نيروگاه اورانيوم غنيشده به ايران ميداد. حتي پول را هم پس نداد» (اعتماد ملي 21/4/85). ايشان در گزارش ديگري ادعا ميكند كه «پس از انقلاب فسخ قرارداد با يوروديف، پرداخت خسارت 900 ميليون فرانك از طرف ايران را به دنبال داشت» (اعتماد ملي 1/9/85).
در سال 1360 به پيشنهاد ميرحسين موسوي و به خاطر ارتقاي امنيت كشور و مصون شدن آن از مخاطرات خارجي، مسئولان نظام تصميم گرفتند كه طرحهاي بوشهر را مجددا فعال كنند. اين تصميمگيري در مجلس مطرح نشد و نمايندگان مجلس از آن مطلع نبودند. مسئلهي جنگ و بمبارانهاي عراق عاملي بود كه آلمانها بتوانند به بهانهي آن، ادامهي كار را به تعويق اندازند. نيروگاههاي بوشهر چند بار هم مورد حملهي هوايي عراق قرار گرفت. پس از پايان جنگ، آلمان، اسپانيا، آرژانتين، چين و... به دليل فشارهاي آمريكا و اسرائيل حاضر به ادامه و اتمام اين كار ناتمام نشدند. در نهايت اين روسيه بود که با ايدهي «آزمون و خطا» و به عنوان يك كار جديد تحقيقاتي وارد ميدان شد. مسکو قراردادي به مبلغ حدود يك ميليارد دلار را با تهران امضا كرد تا به لحاظ فني، تلفيقي از تكنولوژي زيمنس و روسي را براي اتمام كار، محقق و عملياتي كند.
آقاي امراللهي ميگويد: «من كه مسئول شدم جلساتي با مدير زيمنس و وزير تحقيقات و توسعه آلمان كه ساخت نيروگاه اتمي جزو وظايف آنهاست برگزار شد. طرفين آلماني صراحتا" اعتراف كردند كه مانع ادامهي همكاري، فشارهاي آمريكاست... پس از لغو قرارداد با آلمان، رايزني با آرژانتين جهت عقد موافقتنامه تكميل نيروگاه بوشهر آغاز شد كه در نهايت به علت فشار آمريكا ناتمام ماند...اسپانيا بهترين كانديدا بود، چون 9 نيروگاه مشابه نيروگاه بوشهر داشت؛ اما آن هم در آخرين لحظات تحت فشار آمريكا از همكاري سر باز زد...با هند هم گفتوگو شروع شد...در نهايت رايزنيها با چين آغاز شد كه تا مرز ساخت ني