سه وجهی آزادی استقلال عدالت
حنیف یزدانی عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت
hanifyazdani@gmail.com
یکی از مسائلی که تاثیر به سزایی در فلسفه سیاسی داشته است ، مساله عدالت و آزادی و تبیین رابطه این دو مفهوم با یکدیگر بوده است.
به صورتی که از زمان افلاطون تا به امروز این مبحث در صدر فلسفه اخلاق و فلسفه سیاسی قرار دارد.
مکاتب فلسفی مختلف برای بسط آرا خویش در باره رابطه آزادی و عدالت به وضع یک گفتمان متناسب با نظر خویش نیاز دارند.به عبارت دیگر مکاتب فلسفی باید گفته ها و آرا خود را در ساختاری نظامند و هندسی بپرورانند تا بدین وسیله بتوانند با ایجاد یک مجوعه منسجم در باره آرا خود از بوجود آمدن تناقض ها در نظرات خویش جلو گیری نمایند.
آنچه در این مقال به عنوان گفتمان حاکم بر رابطه « استقلال، آزادی وعدالت» نام برده شده ، گفتمان آزادی نام دارد.
اصول و خصایص گفتمان آزادی دارای روابط منسجم سیستمی هستند، به طوری كه وقتی هر اصل بیان می شود، خاصه آن در اصول دیگر گزارش می شود. به صورتی که هنگام بحث در باره هر یک از مفاهیم آزادی ، استقلال و یا عدالت نیاز است تا درباره مفاهیم دیگر نیز بحث شود و برای این منظور بایستی مداوما به صورت همزمان آنها را در غالب گفتمان آزادی در نسبت با یکدیگر توضیح داد.
به عبارتی مفاهیم پایه آزادی ، استقلال وعدالت در گفتمان آزادی دارای خاصه بیان گری و گزارشگری نسبت به کلیت گفتمان آزادی است. و این خاصه تنها در تلاش در از میان بردن تناقض ها در درون هر گفتمان تحصیل می شود.
می دانیم که آزادی دارای تعاریف گوناگونی است، و حتی وقتی در تعاریف مختلف مبادرت به شرح اصول آزادی می کنیم ،می توان برش های مختلفی را در بیان اصول آزادی ارائه داد، اما در این قسمت از بحث تنها توجه ما به اصول آزادی از حیث گفتمان است و نه از حیث دیگر.
آزادی:
پوشیده نیست كه تمام پدیدهها برای اثبات خویش نیاز به میدان یا فضای عمل دارند. در یک معنا می توان آزادی را فضا و میدان عمل حیاتی موجودات دانست.
آزادی وسیله حیات و تكامل است ، چه این موجود زنده از نوع گیاه و نبات باشد یا از نوع حیوان و یا از نوع انسان، بهر حال نیازمند به آزادی است. فضای عمل و آزادی گیاه و حیوان متناسب با ساختمان آنهاست. انسان، فراتر از فضای عمل گیاهان و حیوانات، به آزادیهای دیگری نیاز دارد.
هر موجود زنده خاصیتش این است كه رشد و تكامل میكند. در جایش ایستا، ساكن و متوقف نیست. جمادات كه غیر زنده بوده و در نتیجه رشد و تكامل ندارند، به آزادی هم نیازمند نیستند. در واقع برای رشد كردن، پیشرفت كردن، توسعه یافتن و متكامل شدن و... به فضای عمل نیاز است.
برای مثال ، بنا بر مطالعاتی در دنیای فیزیکی بعضی از ذرات و اجرام بنیادی مانند الکترون ها به همین فضا برای عمل کردن نیاز دارند. مثلا در فیزیك کوانتمی، میدانیم كه بنابر اصل عدم قطعیت، مكان و موقعیت یك الكترون را بطور دقیق نمیتوان معین كرد. این مشاهده بسیاری از فیزیکدانان را برآن داشت تا نشان دهند که، الكترون خود مسیر و موقعیت حركت خویش را تعین می کند.
اگر این خصوصیت را از الكترون دریغ نمائیم، الكترون بر روی هستهی اتم سقوط خواهد كرد. در این صورت فضای بین هسته الكترونها از میان میرود. حال تصور كنید كه برای تمام اتمهای تشكیل دهندهی این جهان چنین اتفاقی بیفتند، آنگاه جهان به سمت حجم ناچیزی میل میكند.
موجودات زنده هر كدام در محیط خاص خویش رشد مییابند و بر اساس خصوصیات ذاتی و اكتسابی به دست آمده میتوانند زندگی كنند. جدا كردن آن موجود از محل بومی خود و تحمیل كردن شرایط متفاوت با شرایط بومی زیستگاه آن موجود باعث به وجود آمدن عوارضی در آن موجود میشود. هرگاه این تغییر شرایط بسیار شود باعث میشود آن موجود از خود بیگانه شود و مرگ آن فرا رسد. بنا به خصوصیات تطبیق پذیری، ممكن است آن موجود خصوصیات جدیدی را كسب كند و زیستن جدیدی را تجربه كند. در این صورت، بسیاری از خاصه های موجود قبلی در جریان تطابق از میان می رود و با کسب خاصه های جدید، فضای جدید برای عمل پیدا می کند. در موجودات غیر انسانی کسب خاصه های جدید ممکن است تا حتی به مرگ آن موجود منجر شود، اما انسان با توجه به خاصه آزادی و آگاهی و حقوق ناشی از آزادی های خویش، شرایط زیست را در فضای جدید به تجربه دیگری برمی گرداند، که نمی تواند مانع از رشد او شود.
پس آزادی اصل هویتساز است. اصلی است كه به «بودن» معنی میدهد و مسیر «شدن» را مشخص میسازد.
بدون متصور بودن فضای عمل یا همان آزادی برای پدیدهها، جهان نابود میشود و پدیدهها از خود بیگانه شده و سرانجام آنها به مرگ منتهی میشود.
از سوی دیگر همانطور که می دانیم برای آزادی تعاريف زيادی ذكر شده است ، حتی وقتی در تعاریف مختلف مبادرت به شرح اصول آزادی می کنیم ،می توان برش های مختلفی را در بیان اصول آزادی ارائه داد . به واقع آزادی را می توان از ابعاد گوناگون فردی ، جمعی ، اقتصادی ،سیاسی و اجتماعی و یا عرفانی و درونی مورد بررسی قرار داد.
صاحب قلم معتقد است تعریفی از آزادی می تواند صادق باشد که بتواند ، انواع مختلف این آزادی ها از فردی و شخصی تا اجتماعی و عرفانی و درونی و... را در کنار یکدیگر توضیح دهد بدون آنکه تناقضی را در این میان بوجود آورد.
در واقع آزادی واقعی هنگامی شکل می گیرد که عدالت به عنوان میزان آزادی ، بین وجوه مختلف آزادی تعادل ایجاد کند.
برای مثال تعریفی از آزادی وجود دارد می گوید : «آزادی عبارت است از فقدان موانع در راه تحقق آرزو های انسان » و یا « آزادی شخصی عبارت از سعی در جلوگيری از مداخله و بهره كشی و اسارت انسان به وسيلهء ديگران، ديگرانی كه هدفهای خاص خود را دنبال ميكنند.» این تعریف هنگامی که با در نظر گرفتن اندیشه پایه ایی « انسانها در آغاز امر به دنبال ارضای نیاز های خود و تامین منافع خود هستند »، همراه باشد , به گزاره معروف « جنگ همه علیه همه» هابز ختم می شود.
این تعریف ممکن است پاره ایی آزادی های شخصی و فردی را برای عده ایی به همراه داشته باشد و لیکن مسلم است آزادی های اخلاقی و فرهنگی و جمعی به پای آزادی های فردی قربانی می شود.
همانطور که پیشتر اشاره رفت تعبيری از آزادی معطوف به امور فرهنگی و اجتماعی و درونی انسان است. اگر آزادی های فردی که از لوازم اصلی رشد و تکامل انسان است بدون توجه به وجود دیگر آزادی مانند آزادی های درونی ، اخلاقی، فرهنگی و اجتماعی درنظر گرفته شود، آیا می توان از رشد، تکامل و توسعه برای انسان و جوامع انسانی صحبت کرد ؟
آنجاييكه انسان فكر ميكند با از میان بردن « موانع در راه تحقق آرزو های انسان» در صحنه نبرد با دیگران برای ارضای نیاز ها و امیال خود مسلط بر جهان شده است ، باید پرسید آیا او به وسیله دربند کردن دنيا و مال و ثروت و طبیعت و دیگران ، خود بنده خصايص روحی خویش ، حيوانيت خویش و حرص خویش نشده است؟
آیا انسانها بدین طریق خود،خود را برده نگرفته اند؟ وآیا این همه سبب بروز آسیب های فرهنگی و اجتماعی نمی شود ؟ و به تعبیر قران « آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را خدای خودش قرار داده است؟» (سورهء جاثيه، آيهء شريفهء 23)
یعنی پول،زمين و ماشين و... از طریق چنین تعریفهایی از آزادی ، با مهیا کردن زمینه های قدرت ورزی باعث می شوند كه قوه های خشم، شهوت، طمع و حرص در وجود انسان دخل و تصرفی كنند وانسان را زبون خویش سازند.
به همین دلیل در تعریف بالا و پیش فرض های آن می باید تجدید نظر کرد تا بتوان از تناقض های موجود در وجوه مختلف آزادی جلو گیری نمود.این مهم بدون در نظر گرفتن عدالت و استقلال در تعریف آزادی امکان پذیر نمی باشد.
از سوی دیگر عده ایی بر مبنای تعریف آزادی که از آن سخن رفت ، حدود آزادی را منوط به حضورفرد در فضایی میدانند که دیگران در آن فضا ناتوان از عمل باشند.بدین ترتیب ایشان توانایی یکی را در گرو عدم بهرمندی دیگران از آزادی می دانند، غافل از آنکه آزادی و توانایی معطوف به آزادی حد ناپذیر است ، پذیرفتن هر حدی بر آزادی انسان موجب انکار آزادی می شود!
بدین ترتیب گزاره هایی مانند ؛« آزادی انسانها تا جایی است که به آزادی دیگران صدمه نزند » نمی تواند بیان کننده آزادی شود.
زیرا بنا بر اصول منطق اگر گزاره ایی صادق باشد عکس نقیض آن نیز می باید از لحاظ منطقی صادق باشد . عکس نقیض گزاره بالا این چنین می شود : « ⌐آزادی انسانها تا جایی است که به ⌐آزادی دیگران صدمه بزند » حال اگر به جای « ⌐آزادی» ، زور و قدرت قرار دهیم خواهیم داشت :« زور و قدرت هر کسی تا جایی است که به زور و قدرت دیگران صدمه بزند.»
همانطور که پیداست گزاره دوم بر خلاف گزاره اصلی که در ظاهر از آزادی سخن می گوید ، بیان کننده جنگ قدرتها است.
بدین ترتیب روشنفکران لیبرال، که آزادی را به صورت بالاتعریف می کنند، به استقبال چیزی می روند که در مدعای خویش خواهان طرد آن هستند. اگر چه از نظر ایشان آزادی وسیله رسیدن به یک هدف عالی سیاسی نیست و بلکه خود همان هدف عالی سیاسی است.اما با تعریفی که ایشان از آزادی ارائه می دهند در واقع آزادی، به وسیله ایی برای قدرت ورزی هر چه بیشترقدرت مداران در سلسله مراتب قدرت بدل می شود.به طوری که جمله هر که« زورش بیشتر آزادی اش بیشتر» در این نگاه کاملا طبیعی به نظر می رسد.
از نظر لیبرالها زمانی که دموکراسی دیگر تضمینی برای آزادی فردی به عنوان اصلی ترین ودیعه جهان مدرن نباشد ، آن دموکراسی را می توان گونه ایی از نظامهای توتالیتر محسوب کرد.
اما با پذیرفتن هر که« زوردارتر ؛ آزادتر(=قدرتمدارتر) » دیگر حوزه ی فردی و حوزه ی عمومی باقی نمی ماند تا بتوان از آزادی در آنها سخن به میان آورد.به تعبیر آرنت در این صورت حوزه جدیدی شکل می گیرد که وی آنرا حوزه اجتماعی می نامد . آرنت حوزه اجتماعی را متشکل از تلفیق اجزای متفاوت حوزه عمومی و خصوصی می داند ، چیزی شبیه موجودی شتر گاو پلنگ.
در واقع با غالب کردن تعریف هایی نظیر« هر کس زورِ بیشتری داشته باشد قدرت مندتر خواهد بود » به جای آزادی، مرزی میان حوزه عمومی و خصوصی باقی نمی ماند.
آنچه نیز در عالم واقع رخ داده و می دهد خود گواه این موضوع است ؛ به طوری که امروزه فرا ملیتها و ابرقدرتهای جهانی توسط ابزار های رسانه ایی و تکنولوژی های مدرن با از بین بردن تمایزات و تفاوتهایی که هویت ساز اند ، استقلال افراد را در خواست قدرت طلبانه خود مضمحل و منحلل می کنند.
بدون در نظر گرفتن استقلال و عدالت در جوهره ی تعریف آزادی ، این قدرت است که می تواند از طریق مفهومی مانند صنعت فرهنگ سازی( که کسانی چون هورکهایمر از آن یاد می کنند) باعث شود ، تمامی رفتارهای انسانها مشابه با یکدیگرو بدون هیچ گونه خلاقیت و ابتکاری در راستای منافع قدرت و قدرت مداران انجام گیرد. بدین ترتیب آزادی که از طریق قوه ابتکار و خلاقیت باعث حرکت و پیشرفت می شود ، در نبود استقلال و عدالت با بدل شدن به قدرت، خود به مانعی برای رسیدن به پیشرفت و رفاه و دموکراسی می شود.
استقلال:
کیستی (who is) هرکسی که هویت فرد و استقلال فرد را نتیجه می دهد تنها با عمل کردن و سخن گفتن در شرایط آزاد و برابر بروز می یابد.البته این مهم هنگامی حاصل می آید که انسانها بتوانند خویشتن خویش را در ارتباط با دیگرانی که مانند آنها آزاد و مستقل هستند نمایش دهند.
همچنانکه آرنت می گوید: «کثرت بشری ، شرط اصلی هم عمل و سخن از خصلت دوگانه برابری و تمایز برخوردار است. اگر انسانها برابر نبودند نمی توانستند همدیگر را درک کنند و آنهایی که قبل از دیگران به دنیا می آمدند نه طرحی برای آینده داشتند و نه می توانستند به نیازهای کسانی که بعد از آنها به دنیا می آمدند واقف باشند. اگر انسانها متمایز از یکدیگر نبودند ... نیازی به عمل و سخن گفتن برای فهماندن خودشان نداشتند.» (هانا آرنت و نقد فلسفه سیاسی صفحه 31)
در حقیقت در گفتمان آزادی استقلال یعنی آزادی هر پدیده در رهبری خویش . آزادی كه ضرورت آن در اصل قبل نشان دادن شد ذاتی تمام پدیدهها است. یعنی آزادی نه گرفتنی است و نه دادنی.
استقلال بمعنای ﺁزادی در رهبری و برخورداری از حق تدبیر و ابتکار، هر فرد انسانی را توانا می کند به این که اگر درصدد انجام فعلی یا اتخاذ تصمیمی است ، براساس استعداد و تواناییها و نیازهای خود عمل نماید. به عبارت دیگر، فرد مستقل فردی است كه محور تصمیمگیریهایش در درون ﺁن قرار دارد و نه دربیرونش.
اگر فردی فعلی را انجام دهد و در انجام آن ، ابتکار و تدبیر و رهبری نه از او که از ﺁمر یا ﺁمرهائی در بیرون او باشد یا باشند، آن فرد مستقل نیست.بلکه آن فرد به ﺁمر یا ﺁمران بیرون از خود وابسته است. برای مثال اگر چنین فردی را از مكانی یا زمانی با شرایط خاص خود به مکان و زمانی با شرایط متفاوت ببریم، فعالیت آن پدیده تغییر میكند. یا اگر محركهای بیرونی را وارد زندگی او کنیم ، آن شخص نمیتواند مانند گذشته زندگی كند. اما انسان وقتی فاقد استقلال می شود که در رابطه با قدرت های بیرون از خود، نیروهای حیاتی خود را به بیرون خود بدهد و یا تخریب کند .
ولیکن آزادی در تعریف لیبرالی عبارت است از آزاد بودن در حوزه خصوصی و عدم دخالت دولت در امور شخصی و خصوصی افراد .
همچنانکه دربالا مشخص شد با محدود کردن آزادی در حوزه خصوصی ایی که در مقام عمل از دفاع کردن از هستی خویش ناتوان است این قدرت است که با از بین بردن فردیت و هویت انسانها جامعه را به سوی توتالیتاریانیسم سوق می دهد.
توتالیتاریانیسم آنجا شکل می گیرد که قدرت با الگو سازی برای جامعه انسانی حق انتخاب کردن و ابتکار کردن بر اساس هویت ، استعداد و خواستهای اصیل را از انسانها دریغ می نماید.
در واقع در تعریف لیبرالی از آزادی ، قدرت این محل را می یابد که بتواند با مسخ کردن استقلال انسانها ، زمینه ساز ایجاد این توتالیتاریانیسم شود.زیرا همانطور که گفته شد ، در تعریفی که لیبرالیسم از آزادی و توانایی بر پایه قدرت می دهد ، آزادی و استقلال و هویت افراد در معرض تحدید و تهدیدِ مراجع و منابع قدرت قرار می گیرد.
توتالیتاریسم محصول بی ریشگی و زاید بودن است. در واقع قدرت با نادیده گرفتن استقلال انسانها و بی هویت کردن انسانها ،حوزه عمومی و خصوصی را به تعبیر آرنت به جامعه تبدیل می کند. در «جامعه» این قدرت است که نظر و خواست خود را به صورت درونی بر فکر و ذهن انسانها تحمیل می کند و به جای همه آنها تصمیمی یک سان می گیرد.بدین ترتیب تمامی تعریف هایی از آزادی که رابطه ایی انداموار با استقلال و عدالت نداشته باشند می توانند زمینه ساز بروز توتالیتاریسم شوند.
همانطور که می دانیم انسانها و افراد مستقل كنشمند و مبتكر هستند. زیرا افراد مستقل سعی میكنند براساس داراییهای خویش و خواستههای خود عمل كند.
صاحب قلم معتقد است اصالت آزادی تنها هنگامی می تواند حفظ شود که آزادی در گفتمان آزادی تعریف شود تا بدین وسیله با محو کردن تناقضات در تعریف آزادی ، محتوای آزادی نیز در قالب آن دمیده شود.
از سوی دیگر؛یکی از خطا هایی که به کرات در عالم تفکر و عالم سیاست گریبان انسانها را گرفته است جدایی افکندن تناقض میان مفاهیم آزادی و استقلال است.
تفکری که استقلال را تنها به داشتن مرز های مشخص برای ایران و کنترل امور داخلی و خارجی کشور به دست عده ایی از ایرانیان(در این تفکر تفاوتی در آنکه این عده چه کسانی باشند ، چگونه انتخاب شده باشند،از قدرت چگونه استفاده ایی می کنند و... وجود ندارد) تعریف می کند ، بارها و بارها در تاریخ ایران زمین، در دو راهی انتخاب میان آزادی و استقلال حیران مانده است.
در واقع کسانی که استقلال را تنها، تحت استعمار واستثمار نبودن کشور به وسیله اجانب تعریف می کند ، گاها اتفاق افتاده است که از بین آزادیخواهی و استقلالـطلبی یکی را برای دیگری قربانی کرده اند.
اما در گفتمان آزادی ، استقلال هنگامی به وجود می آید و حادث می شود که خواست و استعداد و اراده آزاد و اصیل مردم یک کشور بتواند زمام اداره جامعه را در دست بگیرید و برای پویایی خواست ملت عمل کند.
در این صورت دیگر به قدرت رسیدن هر گروهی از ایرانیان وبه هر شیوه ایی نمی تواند بیانگر استقلال باشد.
این نکته در عمل نیز بارها و بارها به وقوع پیوسته است. برای مثال بر اساس اسناد می دانیم که موازنه واردات و صادرات در دولت مصدق ـ که به واقع دولتی است برای دستیابی به آزادی و استقلال ـ با پیاده کردن اقتصاد بدون نفت، رسیدن به مرز خود کفائی را نشان می دهد است ، اما بعد از 25 سال این موازنه در سال 1356 در دولت شاهنشاهی که به شدت داعیه استقلال داشت، 2413 برابر به نفع واردات می شود .( مصدق و تاریخ تالیف بهرام افراسیابی انتشارات نیلوفر صفحه243) با نگاهی کلی به سایر فاکتور های پیشرفت نظیر کم شدن فاصله طبقاتی ، توزیع عادلانه ثروت ، نزدیک شدن هزینه خانواده ها به درآمد خانواده ها و... میتوان گفت جامعه در دوره 25 ساله بعد از کودتا به سوی رکود حرکت می کند تا به سوی شکوفایی !!!
حال بنا بر تعریف استقلال به معنی؛« تنها به داشتن مرز های مشخص برای ایران و کنترل امور داخلی و خارجی کشور به دست عده ایی از ایرانیان» باید پرسید این چه تعریفی است که به جای مستقل شدن کشور به منابع خود به ، وابستگی آنرا توجیه می کند؟ این استقلال اصولا چه تفاوتی با وابستگی دوران مظفرالدین شاه دارد؟!
در نظر گرفتن تناقض بین آزادی و استقلال ثمرات نامبارکی برای ایران و ایرانیان داشته است. به طوری که فدا کردن یکی از این دو به پای دیگری خود به سنتی دیرینه در ایران تبدیل گشته است.ولیکن همچنانکه که در بالا گذشت ، در گفتمان آزادی که زمینه ساز دموکراسی و رفاه و توسعه است ، نه تنها تناقضی و جود ندارد بلکه این دو مفهوم تنها با یکدیگر می توانند صاحب معنی شوند.
به همین دلیل در گفتمان آزادی ، كشوری كه مستقل است، روابط خارجی و داخلی خود را براساس خواست جمهور آزاد و مستقل و متعادل (اصل سوم) خود تنظیم میكند. این نکته نه تنها در باره کشورهای زیر سلطه بلکه در باره کشور های سلطه گر نیز صادق است ، برای نمونه آمریكا وقتی روابط و سیاست های خارجی را بر اساس محور های شرارت تنظیم می کند ، نمی توان او را از این حیث کشور مستقلی نامید. چه آنکه این کشور قادر نیست سیاستهای داخلی و یا خارجی خود را به صورتی كه باید باشد ، دنبال كند.
از سوی دیگر چگونه میتوان تصور كرد كه پدیدهایی آزاد باشد، ولی قوه رهبریش مستقل نباشد و تصمیم ها در باره مسائل زندگی را او خود نگیرد ؟
برای مثال، اگر كشوری كه مستقل نباشد (یعنی در سیاست داخلی و خارجی، ارادهی مردم آن كشور و خواستها و نیازهای اساسی آنان محور تصمیمگیری نباشند یا قدرتمدارها در سیاستهای داخلی و خارجی ، بحران داخلی – خارجی بسازند و یا مثلاً بیگانه برای آن کشور تصمیم بگیرد) به ناچار ، مردم آن كشور آزاد نیز نخواهند بود.
و یا برعكس اگر کشوری به استبداد دچار شود ، به این خاطر که استبداد رابطه قدرتمندانه در گفتمان سلطه با قدرتهای بیگانه برقرار کردن است ، بر این اساس همه روابط آن کشور حتی رابطه با خارج محور قدرت نیز استبدادی و بر اساس گفتمان سلطه می شود. به همین دلیل استبدادیان خود نیز در تصمیمگیریها استقلال ندارند. هرگاه کشور در موقعیت زیر سلطه باشد، قدرت تصمیم گیرنده در خارج از مرزها قرار می گیرد و مردم كه صاحبان اصلی کشور هستند نمی توانند نقشی جز در جهت برآوردن خواسته های جباراستثمار اخذ کنند . به همین دلیل شهید حسین فاطمی بعد از كودتای 28 مرداد میگوید كه ما میخواستیم دست اجنبی را از كشور كوتاه نماییم، غافل از این كه تا دربار در ایران هست، بیگانگان در ایران حضور مسلط دارند.
عدالت:
اگر بخواهیم در تعریف عدالت توجه خوانندگان را به تعاریف اولیه معطوف کنیم باید معنای آزادی در معنای استقلال و این دو معنی به طور مضمر و یا آشکار در معنای عدالت وجود داشته باشد . طبق این تعریف عدالت یعنی، آزادی و استقلال برای همه.
دو اصل آزادی و استقلال، اولین حقوق ذاتی انسانهاهستند.
گفتمان آزادی، فضایی میسازد كه در آن حقوق ذاتی تمام انسانها محترم شمرده میشود، هرگونه بیاعتنایی به این حقوق (برای مثال آزادی یا استقلال) باعث خروج از گفتمان آزادی میشود.
با تشریح چگونگی حیات در گفتمان آزادی مشخص میشود برای رشد و تكامل كه نتیجهی رفتار براساس سلسله قواعد و قوانین گفتمان آزادی است میباید حركت كرد. یعنی گفتمان آزادی، رفتار و كردار یك پدیده را روشمند میكند.
هر عملی و نظری كه باعث شود آن قوانین و روش در گفتمان آزادی نقض شود باعث میشود، حقوق انسان (كه از طریق باور و عمل به روش و قانون گفتمان آزادی بدست میآید) نقض شده و به همین دلیل فضای عمل پدیده از گفتمان آزادی به «گفتمان سلطه» تبدیل میشود.
برهمین اساس حقوق ذاتی یا باید برای همهی انسانها بر مبنای اصول و قوانین و روش گفتمان آزادی وجود داشته باشد و یا اگر حتی برای یك انسان حقوق ذاتی در نظر گرفته نشود، دیگران نیز از آن حقوق بیبهره خواهند شد. زیرا آن روش و قانونی كه در «گفتمان آزادی» حقوق را برای آن فرد و سایرین میباید در نظر بگیرد ، نقض شده است.
پس دیگرانی كه حتی مورد تعدی و جفا قرار نگرفتهاند نمیتوانند از دارا بودن آن حق صحبت كنند. برای مثال آزادی و استقلال دو حق اصلی همهی افراد هستند كه سایر حقوق را نیز باعث میشوند. براساس آنچه در بالا گذشت آزادی یا برای همهی انسانها وجود دارد و یا اگر حتی یك انسان از آزادی محروم شود، دیگران نیز از آزادی خود محروم شده اند . زیرا رابطه سلطه ای پدید ﺁمده است که تا وقتی جای خود را به رابطه ﺁزاد ندهد، ﺁزادی و استقلال انسانها ، به وسیله آن رابطه ، آسیب می بیند .همین دلیل قران کشته شدن یک نفر را برابر با کشته شدن یک قوم و ملت می داند.
بسیاری از فیلسوفان در مكاتب مختلف فكری درباره تقدم و یا تأخر، آزادی و عدالت به بحث نشستهاند. عدهایی آزادی را مفهومی كلانتر و عدالت را زیر مجموعه آزادی دانستهاند. بسیاری دیگر نیز آزادی را به این دلیل مقدم دانستهاند كه دستیابی به عدالت ناشدنی است واتوپیا دستیابی به عدالت به جهنم نبود آزادی و عدالت می انجامد و عدهایی دیگر نیز عدالت را گستردهتر از آزادی دانستهاند و ...
«آرنت بر خلاف متفکران معاصر که برابری و آزادی را دو ارزش جداگانه در نظر می گیرند و حتی کسانی مانند ماکس وبر از تنافر ارزشی میان آنها سخن به رانده اند و بنیاد های معاصر سیاسی مانند لیبرالیسم و سوسیالیسم بر مبنای تاکید بر یکی از آنها شکل گرفته است ، آرنت آزادی و برابری را لازم و ملزوم یکدیگر می داند. فقط برابر ها می توانستند آزاد باشند و آزادی حق طبیعی برابرها بود. »( هانا آرنت و نقد فلسفه سیاسی صفحه57 )
نکته مهمی که از نظر نباید دور داشت این است که ؛ در گفتمان آزادی، عدالت هدفی که باید به ﺁن رسید، نیست بلکه میزانی است که هر اندیشه و هر عملی را می باید بوسیله آن سنجید . چنانکه روش دستیابی به آزادی ، ﺁزادی است . یعنی فکر و عمل روزانه را باید ﺁزاد کرد تا به آزادی رسید . میزان ِ عدالت به ما می گوید چه اندازه فکر و عمل ما از ﺁزادی انحراف داشته است . و چون ﺁزاد زندگی کردن به رعایت برخورداری همگان از ﺁزادی است ، میزان عدالت به ما می گوید چه اندازه ﺁزادی یکدیگر را رعایت کردیم . نقش عدالت در باره حقوق دیگر نیز همینطور است . بنا بر این ، عدالت در گفتمان آزادی یعنی رعایت روش و قانون گفتمان آزادی به تعبیری كه گذشت. اگر عدالت به معنای گفته شده وجود نداشته باشد، آزادی حتی برای عدهایی هم كه ابزارهای لازم برای برتریجویی (زور در تمام اشكال آشكار و پنهان آن) بر دیگران را در اختیار دارند، وجود نخواهد داشت. حتی