می روند...

مرتضی کاظميان

ترک سرزمین هایی گفتند که زندگی در آن های سخت بود؛ زیرا به گرما نیاز داشتند. نیچه

چنین گفت زرتشت

در چند سال اخیر، و به خصوص از دوره دوم ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، کم نبودند از اهالی قلم و اندیشه که ترجیح دادند، هجرت کنند و در خارج از این "مرز پر گهر" سکنا گزینند. نام ها کم نیستند؛ مسعود بهنود، نوشابه امیری، مهرانگیز کار، کاظم کردوانی، ابراهیم نبوی، احمد قابل، محسن سازگارا ، سعید رضوی فقیه، حسین باستانی، سینا مطلبی، فرناز قاضی زاده، نیک آهنگ کوثر، امید معماریان، شهرام رفیع زاده و بسیاری دیگر که با سرو صدا یا بی سرو صدا، رفتند و به هزار و یک دلیل ترجیح دادند که -فعلاً- اینجا نباشند...

اما گمان می کنم که دو سفر جدید و اخیر- که اخبارش به اختصار در یکی دو نشریه داخلی منعکس شد- را بتوان به نوعی، جدا مورد توجه قرار داد؛ شاید اندکی جنس این سفرها متفاوت باشد: سفر علی افشاری و فاطمه حقیقت جو.

به تازگی و از سوی سازمان ملل اعلام شد ایران در خروج نخبگان و فارغ التحصیلان مراکز آموزش عالی، در صدر فهرست فرار مغزهای قرار گرفته است؛ اگرچه در مقام ریشه یابی علل و دلایل مهاجرت این نخبگان فکری و اجتماعی و دانشگاهی و مطبوعاتی، می توان بر مواری مشابه انگشت نهاد (مواردی نظیر: عدم امنیت شغلی، فقدان آزادی و امنیت روحی- روانی برای حیات فکری- سیاسی، فقدان انگیزه و امید به آینده، یأس و ناامیدی نسبت به روند تحولات اجتماعی- سیاسی در ایران و امکان تاثیرگذاری بر آن ، امکان های مناسب برای ادامه تحصیل و ارتقای شغلی و حرفه ای، امید به آینده تضمین شده و با ثبات تر و زندگی آسوده تر و سهل تر و توأم با رفاه و آسایش بیشتر در خارج از ایران و ...) اما دو مورد اخیر (افشاری و حقیقت جو) از وضع ویژه ی خود برخوردارند. آن چه وضع سفر- بخوانید هجرت- دو عضو شاخص، ارشد و سابق دفتر تحکیم وحدت را اندکی متمایز و متفاوت می کند، شاید در آن چه که در زیر می آید، قابل تحلیل و بررسی باشد:

سفر افشاری و حقیقت جو به خارج، پس از انتخابات ریاست جمهوری نهم صورت گرفته است. افشاری جزو طیفی بود که علیه مشارکت در انتخابات، موضعی برجسته و تند را به اشکال مختلف (اعم از مصاحبه و اعلام موضع شفاهی، انتشار بیانیه مشترک با دیگر شخصیت های حقیقی مخالف شرکت در انتخابات، و حضور در محافل و جلسات بحث و گفت و گو و مناظره) ابراز نمود. او در در رویکردی متفاوت با اصلاح طلبان حامی معین یا کروبی- و بعدتر هاشمی رفسنجانی- "رفراندوم" را به اتفاق جمعی دیگر، از مدتها پیش طرح و تبلیغ نمود و انتخابات را در چهارچوب نظام سیاسی موجود (جمهوری اسلامی) دیگر، بی ثمر ارزیابی می کرد.

افشاری و همراهان و همفکرانش البته با این نقد روبرو می شدند که اهداف آنان و شعارها و مواضع شان، فاقد رویکردی عملیاتی، ایجابی و اثباتی با توجه به واقعیت های ساخت قدرت، توانایی ها و داشته های جامعه مدنی و توان و تشکیلات اپوزیسیون است.

افشاری - و دیگر همراهان و همگامان وی- از مواضع خود، فاصله نگرفتند... انتخابات آنچنان که افتد و دانی با نام احمدی نژاد پایان یافت. آن جنبش اجتماعی نقاد ساخت قدرت و قانون اساسی و مخالف وضع موجود، که قرار بود سامان یابد و گفمان رفراندوم، غالب شود، اکنون در همان وضعی است که پیش از انتخابات بود. تنها و تنها ، ما در حالی شعارها و مخالفت های افشاری را در انتخابات نهم، در ذهن مرور می کنیم که او در آن سوی آب هاست و عزم سفر به ایالات متحده کرده است. آیا آنچه که در علم سیاست بر آن تأکید می شود که سیاست، عرصه ی انتخاب از میان گزینه های موجود و ممکن است و نه گزینه های مطلوب و ایده آل؛ و کار دشوار، پیوند زدن واقعیت های موجود است با ارزش ها و ایده آل ها؛ دامن افشاری را هم گرفت و او در این عرصه ی سخت، هجرت و سفر را ترجیح داد؟...

مورد حقیقت جو، هم ویژگی های خاص خود را داراست. او تا واپسین روزهای مانده به انتخابات، جزو تحریمیان بود و جناحی که مشارکت در انتخابات را بی حاصل ارزیابی می کردند و اصلاحات ذیل قانون اساسی را بی فایده می دانستند. اما دو سه روز مانده به انتخابات، او نیز به جمع حامیان معین پیوست. اینک او هم، ادامه تحصیل را در خارج به فعالیت های علمی و سیاسی خودر در داخل ترجیح داده است. ظاهراً آخرین تیر ترکش حقیقت جو و تمامی عزم باقیمانده اش برای اصلاحات، با شکست معین، پایان یافته است. جمهوری اسلامی، با احمدی نژاد  ادامه می یابد؛ اصلاحات و کار سیاسی ذیل قانون اساسی و واقعیت های سیاسی- اجتماعی ساخت قدرت و جامعه مدنی ، بی فایده و بی فرجام ارزیابی می شود؛ و آنچه می ماند- ظاهراً- رفتن از این عرصه ی تلاش بی نتیجه است...

گمان می کنم که یکی از دشواری های عمل سیاسی همین وضع درهم تنیده و پیچیده است؛ وضعی که تصاویر رادیکالیسم را گاه به سرعت تغییر می دهد، محو می کند یا در هم می شکند.

ظاهراً تحلیل جامعه شناختی ایران و ارزیابی اوضاع کشور از منظر اقتصاد سیاسی و تأمل دقیق در مولفه های حاضر و موثر در ساخت قدرت، مناسبات پیچیده ی حاکمیت با جهان خارج، ارزیابی واقعی توان و پتانسیل فکری- سیاسی- تشکیلاتی اپوزیسیون و ... جملگی به قدری دشوار و وقت گیر و انرژی بر است که بسیاری از نیروهای سیاسی را به یک دو راهی سوق می دهد: انفعال و انزوا یا رادیکالیسم شعاری و آنارشیسم.

با کمال تأسف، کمتر شاهد اتخاذ و تمسک به راه سومی هستیم که میان رئالیسم و ایده آلیسم پل زده است و آرمان خواهی را با واقع گرایی درهم می آمیزد.

ساده کردن مسائل سیاسی (بخوانید: اجتماعی- اقتصادی- فرهنگی) در حد یک فرمول ریاضی یا فیزیک، و بی توجهی به پیچیدگی های علوم انسانی و لزوم عمل سیاسی متکی بر علوم سیاست، جامعه شناسی، اقتصاد، روان شناسی وحتی فلسفه تنها نتیجه ای که به همراه دارد، ماندن چندین ده ساله ی ماست در آنچه "دوره گذار" ش می خوانند، و اتلاف نیروها... سیکل معیوبی که تنها عالمان واقع گرا و عاملان عالم، ای بسا به آن خاتمه دهند.

برای افشاری عزیز- که هرگزا دوره ی هم بندی در بازداشتگاه 59 را با او از یاد نخواهم برد- و حقیقت جوی صادق و بی پروا، هر کجا که هستند، سلامتی و پیروزی آرزو می کنم. و برای همه ی مایی که در این دیار از این "تصویر" موجود در رَنجیم، ابراز امیدواری می نمایم که: در برابر این آینه، نه قلب مان بگیرد و سرخورده و مأیوس و منزوی شویم؛ و نه با سنگ، "تصویر" واقعیت را بی تغییر واقعیت، بی حاصل در هم شکنیم؛ بلکه به "تصویر" واقعیت، نیک و به درستی و عمیق - و آنچنان که هست- بنگریم و آنگاه  ،آهسته و پیوسته، و هرچند زمان بر و سخت، به اصلاح و تصحیح و پیرایش و پالایش واقعیت بنشینیم؛ چنین باد!