پيشتازان مشروطه
نويسنده : يرواند آبراهاميان
 

در شرايطي كه نفوذ و تأثير غرب بيشتر بازاريان را در قالب طبقه متوسط مرفه متشكل ساخت‌، تماس با غرب نيز -از راه مسافرت، ترجمه و نهادهاي آموزشي - افكار جديد، خواسته‌هاي تازه، ارزشهاي نو و بنابراين روشنفكران جديدي به وجود آورد.گر چه‌اين روشنفكران، در سده بيستم طبقه متوسط حقوق بگير به شمار مي‌آمدند، در سده نوزدهم، تنها يك قشر كوچك به شمار مي‌آمدند، زيرا بسيار كم شمارتر و ناهمگون تر از آن بودند كه يك طبقه اجتماعي تشكيل بدهند.برخي جزو اشراف و حتي شاهزادگان سلطنتي‌، گروهي كارمند دولت و افسر ارتش و شماري نيز از روحانيون و تجار بودند. اما آنان به رغم اين گونه تفاوتهاي حرفه‌اي و اجتماعي‌، قشر متمايزي را تشكيل مي‌دادند، زيرا همگي خواستار دگرگوني‌هاي بنيادي اقتصادي‌،سياسي و ايدئولوژيك بودند. چون طبقه روشنفكر‌، زماني با شاه عليه علما‌،زماني با علما عليه شاه، زماني با شاه عليه قدرتهاي امپرياليست و زماني نيز، مانند انقلاب مشروطه‌، با علما عليه شاه و قدرتهاي امپرياليست متحد مي‌شد. اين ناهماهنگي‌هاي تاكتيكي و هماهنگي‌هاي كلي را مي‌توان در زندگي دو تن از مهمترين روشنفكران سده نوزدهم، سيد جمال الدين افغاني و ميرزا ملكم خان ديد. سيد جمال الدين اسد آبادي در سالهاي پاياني دهه 1209/1803 در يك خانواده خرده مالك اهل اسدآباد همدان به دنيا آمد.گر چه پدر سيد جمال فقير بود، خويشاوندانش امكان تحصيلات كامل شيعي را نخست در قزوين و سپس در حوزه معتبر علميه نجف‌، براي او فراهم ساختند. سيد جمال كنجكاو، در طي تحصيلات و آموزشهاي مرسوم و سنتي به عقايد و علايق تازه‌اي گرايش پيدا كرد. براي تحصيل علوم جديد رهسپار هندوستان شد و بعد‌ها ادعا كرد كه در پي كسب آموزشهاي نوين بوده است، چرا كه از آموزشهاي سنتي چيزي به دست نياورده بود. سيد جمال پس از رسيدن به بمبئي، در سال 1236/1857، به شدت تحت تأثير شورش هنديان قرار گرفت. از يك سو، موفقيت‌هاي اوليه‌اين شورش در تهييج و تحريك مسلمانان هند عليه بريتانيا، وي را به بررسي رابطه ميان مذهب رايج و مردمي‌و فعاليت سياسي واداشت و از سوي ديگر، شكست نهايي شورش، او را به تكنولوژي و علوم جديد علاقه مند تر كرد. اين رويدادها سيد جمال را متقاعد كرد كه:امپرياليسم با تصرف هندوستان، اكنون منطقه خاورميانه را تهديد مي‌كند؛ جوامع شرق،از جمله خاورميانه‌، تنها با دست يابي سريع به تكنولوژي مدرن غرب مي‌توانند از هجوم غرب جلوگيري كنند؛ و اسلام، به رغم سنت گرايي اش ؛آيين كارآمدي براي بسيج مردم عليه امپرياليستهااست. او در زندگي طولاني خود، به‌اين اعتقاد بنيادي وفادار ماند، ولي در شرايط و موقعيت‌هاي مختلف، اغلب نظريات معتدل تري اتخاذ مي‌كرد. جمال الدين پس از ترك هندوستان از طريق شبه جزيره عربستان و خليج فارس به افغانستان رفت. وي كه ميهمان دربار محافظه كار افغان بود، عقايد اصلاح گرانه خود را كنار گذاشت و پادشاه وقت را ترغيب كرد تا عليه دشمن خارجي خطرناك تر -بريتانيا-با روسيه متحد شود.سيد جمال هنگامي‌كه به محيط پيشرفته تر استانبول وارد شد،با معرفي خود به عنوان افغاني شيعه بودن خود را پنهان كرد و با اين استدلال كه مسلمانان مي‌توانند با كسب دانش از راه خردورزي و استدلال و الهام و مكاشفه، تمدن از دست رفته خود را بازيابند، جنجال بزرگي به وجود آورد. اين رويداد هم تحسين شديد اصلاح طلبان و هم مخالفت گسترده محافظه كاران مذهبي را در پي داشت. او پس از تبعيد به قاهره، به فراماسونهاي محلي پيوست و براي نجات كشور از سلطه انگليس و همدست اصلي آن خديو، خواستار اصلاحات سياسي شد. سيد جمال پس از اخراج دوباره از مصر سالهاي بين 1258/1879 و 1265/1886 را در هندوستان و اروپا به مسافرت پرداخت. در هندوستان، سيد جمال با مسلمانان مذهبي و ضد مذهبي بحث و مجادله كرد؛ مذهبي‌ها را به دليل بي اعتنايي به اتحاد با هندوها در يك مبارزه ملي، مورد حمله قرار داد؛ ضد مذهبي‌ها را نيز به علت درك نكردن اين نكته كه دين مردمي‌سلاح مؤثري در مبارزه با امپرياليسم است، به باد انتقاد گرفت. در رساله معروف سيد جمال‌،رساله نيچريه -كه او را به عنوان مدافع اسلام مطرح ساخت-نه بر جنبه‌هاي معنوي بلكه بر جنبه‌هاي اجتماعي مذهب تأكيد مي‌شود؛ وي در اين رساله استدلال مي‌كند كه مذهب، انسان‌هاي تنبل، آزمند و خيانت پيشه را به افراد همبسته و يكپارچه‌اي تبديل مي‌كند كه مي‌توانند در برابر غرب ايستادگي كنند. در اروپا، سيد جمال به گفت و گو با خاورشناساني پرداخت كه افول اسلام را بر حسب ذهن غير علمي عرب تبيين مي‌كردند. وي پاسخ داد كه توجيه درست اين پديده، نه به نژاد عرب بلكه به نبود تساهل مذهبي مربوط مي‌شود. حال مي‌توان پرسيد كه چرا تمدن عرب پس از پرتو افكني زندگي بخش بر جهان، ناگهان خاموش شد.چرا اين مشعل تاكنون روشن نشده است و چرا دنياي عرب به صورت ويرانه‌اي در عمق تاريكي و جهل باقي مانده است. نقش دين اسلام در اينجا كاملاً آشكار مي‌شود. روشن است كه هر جا اين دين گسترش يافته است، علم را سركوب كرده و در اين راه از كمك چشمگير استبداد سياسي هم بهره مند شده است. السيوطي مي‌گويد كه خليفه‌هادي 500 فيلسوف را در بغداد به قتل رساند تا علوم را از كشورهاي اسلامي‌ريشه كن كند... البته من مي‌توانم در تاريخ مسيحيت نيز موارد مشابهي پيدا كنم. اديان صرف نظر از اينكه چه اسمي‌داشته باشند، همگي شبيه يكديگرند. هيچ توافق و سازشي ميان اين اديان و فلسفه ممكن نيست دين، ايمان و عقيده را بر فرد تحميل مي‌كند در حالي كه فلسفه، وي را از كل و يا بخشي از آن ايمان و اعتقاد رها مي‌سازد. سيد جمال پس از ترك اروپا در سال 1265/1886، چهار سال بعد را بيشتر در زادگاهش ايران سپري كرد. وي نخست كوشيد تا ناصرالدين شاه را به مبارزه عليه انگليس ترغيب كند ولي چون در اين هدف شكست خورد به روحانيون محافظه كار و روشنفكران اصلاح طلب روي آورد. در قبال روحانيون محافظه كار از يك جنگ صليبي عليه غرب كافر طرفداري كرد و در قبال روشنفكران اصلاح طلب بر اين نكته تأكيد نمود كه اصلاحات، به ويژه اصلاحات سياسي و آموزشي، كشور را در برابر غرب امپرياليست توانا خواهد ساخت. شركت افراد پر شور و پرشمار در اين سخنرانيها، ناصرالدين شاه را نگران كرد. بنابراين سيد جمال كه در حرم عبدالعظيم متحصن شده بود، دستگير و دست بسته به امپراطوري عثماني فرستاده شد. گرچه سيد جمال در بيرون راندن انگليس و اعمال اصلاحات ناكام ماند، توانست پيروان بسياري، به ويژه در بين علما و فارغ التحصيلان دارالفنون، باقي گذارد. سيد جمال‌،شش سال پاياني عمر را در امپراطوري عثماني گذراند. وي كه در استانبول طرح موضوع اصلاحات سياسي را خطرناك يافت، به فعاليت‌هاي بي خطر روي آورد و سلطان را ترغيب كرد تا نهضت پان اسلامي‌عليه روسها- كه اكنون خطرناك تر از انگليس به نظر مي‌رسيدند- به راه اندازد. سيد جمال همچنان خواهان اصلاح دين اسلام، به ويژه انطباق اصول و موازين قرآني با كشفيات علوم جديد و جايگريني علوم نوين اروپاي معاصر با دانش سنتي بود. او،همچنين، در تبليغات شديدش عليه شاه‌ايران همواره از هر دو نوع استدلال عرفي و ديني بهره مي‌جست:پادشاه‌ايران سست عنصر و بد سيرت گشته‌، مشاعرش ضعيف شده، بد رفتاري را پيشه خود گرفته خودش از اداره كشور و حفظ منافع عمومي‌عاجز است. لذا زمام كار را به دست مرد پليد بدكردار پستي داده كه در مجمع عمومي‌به پيغمبران بد مي‌گويد،نه فرمان دين را مي‌پذيرد نه به روِساي ديني ارجي مي‌گذارد، به علما بد مي‌گويد، به مردم پرهيزگار تهمت مي‌زند، به سادات بزرگوار توهين مي‌نمايد، با وعاظ مثل مردم پست رفتار مي‌كند. از اروپا كه برگشته پرده شرم را پاره كرده و خودسري را پيش گرفته، بي پرده باده گساري مي‌نمايد، با كفار دوستي مي‌ورزد و با مردم نيكوكار دشمني مي‌كند. اين كارهاي خصوصي اوست اما آنچه به زيان مسلمانان انجام داده‌اين است كه قسمت عمده كشور و درآمد آن را به دشمنان دين فروخته كه به تفصيل عبارت است از: معادن و راه‌هايي كه به معادن منتهي مي‌شود وهمچنين خطوطي كه از معادن به كليه نقاط مهم كشور متصل است. كاروانسراهايي كه در اطراف خطوط شوسه بنا مي‌شود(در تمام كشور)به انضمام مزارع و باغستان‌هايي كه در اطراف اين راه‌ها واقع است. راه اهواز تا تهران و آنچه از ساختمانها و مسافرخانه‌ها و باغستان‌ها و مزارع در اطراف آن واقع است. تنباكو و آنچه لازمه‌اين محصول است از مركز كشتزارها، خانه‌هاي نگاهبانان و متصديان حمل و نقل و فروشنده‌ها در هر كجا واقع شده و هر كجا ساخته شود. جمع آوري انگور به منظور ساختن شراب و هر چه از دكان و كارخانه لازم دارد در تمام كشور. صابون، شمع و شكر و كارخانه‌هايي كه لازم آنهاست. بانك(چه مي‌داني بانك چيست) بانك عبارتست از اينكه زمام ملت را يكجا به دست دشمنان اسلام داده و مسلمانان را بنده آنان نموده و سلطنت و آقايي كفار را بر آنها بپذيرد... خلاصه‌اين مرد تبهكار كشور ايران را اينطور به مزايده گذاشته و خانه‌هاي محمد و ممالك اسلامي‌را به اجانب مي‌فروشد ولي‌،از پست فطرتي و فرومايگي كه دارد به قيمت كم و وجه اندك حاضر به فروش مي‌شود. بله وقتي پست فطرتي و حرص با خست و ديوانگي آميخته شود چنين خواهد شد...‌هر چند عجيب به نظر مي‌رسدولي واقعيت دارد كه شاه پس از هر بار مسافرت به اروپا به ميزان استبداد خود افزوده است. در نتيجه،طبيعتا مردم ايران با مشاهده‌اين كه شاه پس از هر سفر اروپايي خشن تر و مستبدتر مي‌شود، ناآگاهانه‌اين مصيبت‌هاي روزافزون‌شان را به تاثير نفوذ اروپا نسبت مي‌دهند و به همين خاطر است كه تنفر آنان از اروپايي‌ها بيشتر مي‌شود‌، زيرا آنان انتظار دارند كه تاثير سياستمداران انگليس و عملكرد عاقلانه آنهاه مساعد و رهايي بخش باشد. سيد جمال در سال 1276 / 1897‌، در بستر مرگ، به يكي از دوستانش اظهار اميد و پشيماني مي‌كند. اميد به‌اين دليل كه آن جريان اصلاح كه از غرب به سوي شرق مي‌آيد حتما بناي استبداد را ويران مي‌كند و اظهار پشيماني به‌اين دليل كه چرا بذر انديشه‌هاي ارزشمند خود را در خاك بي حاصل دربارهاي سلطنتي پاشيده است. او مي‌گويد: اي كاش تخم افكارم را برخاك حاصل خيز افكار مردم پاشيده بودم. ملكم خان به سال 1212/ 1833‌، ميرزا ملكم خان در يك خانواده ارمني ساكن بخش مسيحي نشين جلفاي نو در اصفهان به دنيا آمد. پدرش كه فارغ التحصيل يك مدرسه انگليسي در هند بود‌، نخست در اصفهان و سپس در دربار سلطنتي تهران‌، زبان انگليسي و فرانسه تدريس مي‌كرد. وي كه شيفته تمدن غربي بود، ملكم خان را به يك مدرسه كاتوليك فرانسوي در اصفهان فرستاد و سپس براي او بورس دولتي جهت تحصيل رشته مهندسي در فرانسه فراهم ساخت.ملكم خان هنگام اقامت در پاريس‌، به فراماسونري و فلسفه سياسي معاصر‌، به ويژه مكتب مهندسي اجتماعي سن سيمون و موضوع بحث انگيز دين انسانيت اگوست كنت، علاقه شديدي پيدا كرد. وي‌، پس از بازگشت به‌ايران، به دارالفنون جديد‌التاسيس پيوست، با آزمايش‌هاي علمي‌خود، ناصرالدين شاه را تحت تاثير قرار داد، احتمالا براي استحكام موقعيت عمومي‌خود اسلام آورد و انجمن مخفي فراموشخانه را تشكيل داد. اين انجمن، هر چند تقليدي از فراماسون‌هاي اروپايي بود، به آنها هيچ گونه وابستگي نداشت. ملكم خان‌، با جلب نظر شاه يك دفتر تنظيمات براي دربار تنظيم كرد. اين دفتر كه نويسنده آن كاملا از جنبش تنظيمات امپراطوري عثماني الهام گرفته بود، يكي از نخستين طرح‌هاي اصولي منظمي‌است كه در سده نوزدهم و به منظور انجام اصلاحات نوشته شده است. دفتر با يك هشدار عمومي‌مبني بر اين كه اگر شاه به زودي قوانين اصلاحي وضع نكند كشور به كام قدرتهاي خارجي فرو خواهد رفت، آغاز مي‌شد. ملكم خان براي اين مقررات اصطلاح قانون را به كار مي‌برد تا آن را از شريعت و عرف متمايز سازد. وي تاكيد مي‌كند كه‌اين قوانين جديد بايد بر دو اصل اساسي مبتني باشد: توسعه رفاه عمومي‌و برابري همه شهروندان. سرانجام دفتر با توصيه‌هاي مشخصي پايان مي‌يافت: تفكيك حكومت به يك شوراي قانونگذاري و يك هيات اجرايي كه هر دو برگزيده شاه باشد؛ توجه به افكار عمومي؛ تنظيم و تدوين قوانين پيشين؛ تشكيل ارتش حرفه‌اي و دايمي‌؛ ايجاد اداره مستقل مالياتي ؛ ايجاد نظام آموزشي همگاني ؛ احداث بزرگراه‌هاي جديد بين شهرهاي اصلي ؛ و تشكيل بانك دولتي براي تامين مالي توسعه اقتصادي. ناصرالدين شاه‌، نخست به‌اين توصيه‌ها و حتي موضوع پذيرش پست رياست كل فراموشخانه توجه كرد، اما هنگامي‌كه مراجع ديني تهران مفهوم قانون را نوعي بدعت تلقي كردند و فراموشخانه را متهم كردند كه با فراماسون‌هاي جمهوريخواه ملحد اروپايي رابطه دارد انجام را تحريم كرد، د فتر تنظيمات را كنار گذاشت و ملكم خان را به عثماني تبعيد كرد. شايد در اين دوران تبعيد بود كه ملكم خان اثر طنز آميز خود در باره ادباي سنت گرا را با عنوان شرح حال يك مسافر به رشته تحرير در آورد. وي در اين ثر‌، از يك سو روشنفكران درباري‌، كاتبان و شعرا را به دليل زبان مبهم‌، عبارت پردازي‌هاي بي معنا، دلمشغولي به جزييات و چاپلوسي قدرتمندان و از سوي ديگر رهبران ديني را به دليل خودخواهي و فخر فروشي‌، ناداني‌، عدم تساهل‌، بي اعتمادي به علوم جديد‌، كاربرد اصطلات نامفهوم زبان عربي‌، توسل به اوراد و سخنان نامفهوم مجازي‌، دامن زدن به احساسات فرقه‌اي و استثمار مالي مومنان، به باد تمسخر مي‌گيرد شرح حال يك مسافر شايد منظور رساله سياحي مي‌گويد باشد يكي از نخستين هجونامه‌هاي ضد روحاني و از جمله نخستين آثار ادبي با نثر ساده فارسي و بدون عبارت پردازي‌ها به آرايه‌هاي سنتي بود. ملكم خان در دوران تبعيد با ميرزا حسين خان سپهسالار‌، سفير ليبرال منش ايران در استانبول‌، دوست شد و به واسطه وي پست كنسولي ايران در قاهره را به دست آورد. البته دوران تبعيد در سال 1250/1871 به پايان رسيد، زيرا ناصرالدين شاه دوباره به اصلاحات علاقه مند شد، حسين خان را به نخست وزيري منصوب و عنوان نظام الملك و منصب مشاور مخصوص را به ملكم واگذار كرد. ولي اين دولت جديد پس از اين كه بودجه دربار را قطع كرد، نهادهاي اداري را به يك هيات اجرايي و يك شوراي مشورتي قانونگذاري تقسيم كرد و سرمايه دولت را با فروش امتياز رويتر افزايش داد، بلافاصله با واكنش اشراف و روحانيون رو به رو شد. در نتيجه‌، ملكم خان به عنوان سفير عازم لندن شد و حسين خان نيز پس از يك دوره كوتاه مقام دولتي خود را از دست داد. ملكم خان هنگامي‌كه سفير ايران در لندن بود همچنان شاه را به انجام اصلاحات فرا مي‌خواند، با سيد جمال در تبعيد ارتباط داشت و همكاران خود را در تهران به تلاش براي اصلاحات اداري بيشتر تشويق مي‌كرد. ملكم خان پس از سال 1268/1889، به دليل باز پس ندادن وجوه خريداران سهام امتياز لغو شده لاتاري، كه به يك گروه انگليسي فروخته بود، مقام خود را از دست داد و بنابراين موضع اديكالتري در پيش گرفت. بركناري ملكم خان باعث شد كه او از يك اصلاح طلب داخلي به يك پشتيبان خارجي انقلاب، از يك ليبرال معتدل طرفدار شاه در برابر علما به راديكال صريح اللهجه متحد با علما عليه شاه و از يك دولتمرد درباري توصيه گر به يك روزنامه نگار راديكال مبين افكار اروپاي جديد به ويژه پوزيتيويسم سن سيمون ودين انسانيت اگوست كنت، در قالب مفاهيم مورد پذيرش ايران سنتي، تبديل شود.او به دنبال از دست دادن مقامش، در يك سخنراني عمومي‌درباره تمدن ايراني در لندن، هدف اصلي خود را ارائه فلسفه سياسي غرب در قالب عبارت منطبق با قرآن، حديث و ديدگاه‌هاي ائمه شيعه اعلام كرد. ملكم،درباره عقب ماندگي ايران توضيح و تبيين‌هاي مرسوم اروپايي مبتني بر نژاد و مذهب را رد مي‌كند و استبداد سياسي و انزواي فرهنگي را عامل اين عقب ماندگي مي‌داند. او براي از بين بردن عامل نخست، قوانين حافظ زندگي، آزادي و مالكيت را پيشنهاد مي‌كند؛ زيرا بدون اين سه، امنيتي وجود نخواهد داشت و بدون امنيت هم پيشرفتي نخواهد بود. راه چيرگي بر مشكل دوم را نيز رواج مفاهيم و ايده‌هاي جديد در قالبهاي مورد پسند اسلام مي‌داند: ملكم خان براي انتقال افكارش از لندن به تهران، روزنامه قانون را منتشر كرد. اگر چه‌اين روزنامه حاصل تلاشهاي پراكنده يك شخص بود، مورد توجه شمار بسياري از اهالي تهران قرار گرفت. خوانندگان روزنامه چنان افزايش يافت كه آن را غير قانوني اعلام كردند و داشتن آن، جرم دولتي محسوب شد. پس از انقلاب مشروطه نيز اين روزنامه يكي از عوامل عمده وقوع انقلاب به شمار آمد. نخستين شماره آن كه در سال 1268/1890 به چاپ رسيد، الگو و چارچوب چهل شماره آتي بود كه طي هشت سال بعد منتشر شد. اين شماره با شعاروحدت،عدالت و پيشرفت و يك دعاي اسلامي‌به زبان عربي آغاز مي‌شد و با سر مقاله طولاني ديگري كه به فارسي روان نوشته شده بود و بر نياز به قوانين عقلاني تأكيد داشت، ادامه مي‌يافت: ايران مملو از نعمات خداداد است، چيزي كه همه‌اين نعمات را باطل گذاشته، نبودن قانون است.هيچ كس در ايران مالك هيچ چيز نيست زيرا كه قانون نيست. حاكم تعيين مي‌كنيم بدون قانون، سرتيپ معزول مي‌كنيم بدون قانون، حقوق دولت را مي‌فروشيم بدون قانون، بندگان خدا را حبس مي‌كنيم بدون قانون، خزانه مي‌بخشيم بدون قانون، شكم پاره مي‌كنيم بدون قانون. در هند، پاريس، در تفليس، در مصر، در اسلامبول حتي در ميان تركمن هر كس مي‌داند كه حقوق و وظايف او چيست. در ايران احدي نيست كه بداند تقصير چيست و خدمت كدام. فلان مجتهد را به چه قانون اخراج كردند؟ مواجب فلان سرتيپ را به چه قانون قطع نمودند؟ فلان وزير به كدام قانون مغضوب شد؟ فلان سفيه به چه قانون خلعت پوشيد؟ تاجري از قزوين مي‌نويسد: كسي نيست از اين جوان نجيب بپرسد اين حقوق و امتيازات دولت ما را به چه قانون به اوباش خارجه مي‌فروشيد. [اين معاملات تجارتي، موافق شرع اسلام و موافق قانون هر دولت، حق و مال خلق اين ملك است.]اين معاملات وسائل و سرمايه گذاران ما هستند. شما اين وسايل گذران مسلمين را به چه جسارت به كفار مي‌فروشيد.مگر خلق ايران واقعاً مرده اند كه تركه آنها را اينطور حراج مي‌كنيد-سركار تاجر اينها خيلي حق دارند كه ما را به كلي مرده بدانند-مي‌گوييم وقتي است كه مجتهدين اسلام و عقلاي اين مملكت به حكم دين يا به اقتضاي وظايف زندگي يا اقلاً از روي ترحم به‌اين بيچاره خلق ايران يك راه نجات و اقلاً يك شعاع تسلي بنمايند. مي‌پرسيد راه كدام و چاره چيست؟ جواب ما و جواب دنيا منحصر است به‌اين دو كلمه. قانون و قانون. بسيار خوب.اما حرف در اين است كه ما اين قانون را از كجا تحصيل كنيم و چه طور مجرا بداريم. جاي حصول قانون در نمره دويم اين جريده مجملاً مشخص شده است. بايد اقلاً صد نفر از مجتهدين بزرگ وفضلاي نامي‌و عقلاي معروف ايران را در پايتخت دولت در يك مجلس شوراي ملي جمع كرد و به آنها مأموريت و قدرت كامل داد كه اولاً آن قوانين و آن اصولي كه از براي تنظيم ايران لازم است تعديل و تدوين و رسماً اعلام نمايند...گر چه ملكم خان يكي از پيشگامان حكومت مشروطه به شمار مي‌آيد، پيرتر از آن بود كه بتواند در انقلاب مشروطيت مشاركت فعالي داشته باشد. هر چند انقلابيون ملكم را رايزن فرزانه خود مي‌دانستند، با او مشورت مي‌كردند و آثارش را تجديد چاپ مي‌كردند، اوهمچنان در تبعيد باقي ماند و چند روز پس از شروع جنگ داخلي در سال 1287/1908، درگذشت. ‌غ‌‌ ايران بين دو انقلاب‌