عدالت افلاطونی و عدالت تراسوماخوسی

 خلیل موحد *

از زبان آلفرد نورث وایتهد فیلسوف و ریاضی دان انگلیسی قرن بیستمی ، نقل شده که زمانی گفته بود: افلاطون یعنی فلسفه و فلسفه یعنی افلاطون. هم او اضافه کرده بود که فلسفه پس از افلاطون چیزی نیست جز حاشیه نوشتن بر او.

ستایش وایتهد از آریستوکلس (نام اصلی افلاطون) گرچه مبالغه آمیز می نماید؛ اما در این که افلاطون از بزرگان کاروان اندیشه ی بشری و از مولدان فکر و از تئوری پردازان پرمایه ی سوفیا (حکمت) به شمار می رود، نمی توان تردید روا داشت.

ذهن خلاق و جست و جوگر حکیم یونانی، اغلب قلمروهای کلان هستی و به ویژه پهنه ی مسایل اساسی انسان را در نوردیده است و مسأله ی بنیادین عدالت فردی و اجتماعی به عنوان عمود خیمه جوامع بشری از آن جمله است.

البته داوری ما درباره ی این اندیشمند یونان باستان، نباید این گمان را در اذهان تولید کرده و یا رشد دهد که نگاه ما را مطلق انگارانه بپندارند. ما همواره بر این باوریم که مطلق اندیشی و جزمیت نامعقول و دگماتیسم غیر منطقی درباره ی اندیشه ها و اندیشمندان با هر جهان بینی و ایدئولوژی که باشند، آفتی اندیشه کش بوده و با آزادی و پویایی فکر در تقابل و در رویارویی تمام عیار با سلوک روشنفکری است. و بنابراین، ما را با آن رفاقت و میانه ای نیست.

همگان می دانند که فقط املای نانوشته بی اشتباه است. افلاطون نیز تافته ای جدابافته نیست. ساختمان اندیشه ی افلاطون نیز با میراث مکتوبی نزدیک به 2300 صفحه، تهی از خلل و خطا در دو عرصه صورت (FORM) و محتوا (CONTENT) نمی باشد، اما کار ماندگار او و سقراط این بود که فلسفه را از عرش دست نیافتنی آسمان به فرش زمین واقعیت های انسانی نشاند تا به جای تکاپوگری نافرجام در فهم ماده ی نخستین موجودات، برای غلبه بر چالش های پیش روی انسان، راهکاری پیشنهاد کند. طرحی که سوفسطاییان نیز ـ البته با انگیزه ای غیرفرهنگی و نامقبول ـ در پی در انداختن آن بودند.

 ما اما در این نوشتار، معطوف به دغدغه ی ذهنی ومسووليت اجتماعي خود نسبت به آزادی، عدالت و حقوق بشر، فقط به بازگویی، توصیف و گاه نقد دیدگاه های افلاطون درباره ی عدالت و ستم (عادل و ظالم) می پردازیم. دیدگاه هایی که تئوری پرداز یونانی کوشیده آن ها را با مهارت و هنرمندی تمام  صورت بندی کرده و خواننده ی کنجکاو را تا پایان راه به دنبال خود بکشاند.

افلاطون گرچه در اغلب رساله های خود - که همگی در قالب گفتگو عرضه می شود-  شورمند اما خردمندانه و برهانی در مدح عدالت و در ذم ستمگری اوج می گیرد و غلغله ای در گوهر و جان مشتاقان واقعی عنقای عدالت می افکند ؛ ولی گاه نیز سر به نشیب می گذارد. از جمله آن جا که توده ها ، برده ها ، جوانان و طبقات فرودست جامعه را هرچند از دانایان هم باشند از حق حاکمیت محروم می سازد. امری که با دموکراسی و توزیع عادلانه قدرت کاملاً مغایرت داشته ، و در جهان کنونی و دست کم در عرصه ی تئوریک هوادار چندانی ندارد.

* * *

افلاطون1 در رساله ی آپولوژی (Apology) خطابیه دفاعیه استاد خود سقراط2 را در دادگاه "کینگ آرخون" نقل می کند. این محکمه ی قضایی در دوران دموکراسی دولت ـ شهرهای یونان، به صورت علنی و با حضور هیأت داورانی متشکل از 500 تا 501 نفر برای رسیدگی به اتهامات وارده بر سقراط، در آتن برگزار شد.

اربابان سیاست، این بار همراه با شاعران و با هم آوازی دیگر بلوک های متنفذ و بهره مند آتنی، که آموزه های اخلاقی و سیاسی حکیم یونانی را در تضاد با منافع نامشروع خود دانسته و ستون های قدرت و ثروت خود را متزلزل یافته بودند، در اتحادی نامیمون و با دستاویز قرار دادن باورهای سست مذهبی توده ها و موضع گیری در پناه سنگر دین و خدایان، "ملتوس" 3 نامی را مأموریت دادند تا علیه سقراط پرونده سازی کرده و زبونی خود را در رویا رویی با اندیشه ی سقراطی، با حربه ی قضایی معطوف به قدرت ، لاپوشانی کنند. آنیتوس4 و لیکون5 نیز طبقات دیگری از مخالفان سقراط را در دادگاه نمایندگی می کردند. ملتوس در دادگاه، بی آن که از نیات واقعی خود و همفکرانش در کشاندن "خردمندترین و عادل ترین" انسان یونانی آن زمان، به پای میز محاکمه سخن بگوید، سقراط را به ناپرستیدن خدایان، بدعت گذاری در دین و از راه به در کردن جوانان متهم کرد.

ملتوس خواهان مجازات اعدام سقراط شد. پیشنهادی که در نهایت از سوی اکثریتی قابل توجه (360 موافق در مقابل 140 مخالف) از داوران دادگاه پذیرفته شد و آموزگار اخلاقی یونانی ـ که شاید بتوان او را بنیان گذار علم اخلاق دانست ـ به رسم زمانه، جام شوکران زهر را یک باره سر کشید تا قربانی حرص و آز قدرت مداران و حقد و کینه ی شرکای مال پرست و جهل و تعصب عوام الناس دنباله رو آن ها گردد.

سقراط اما فرصت دادگاه را غنیمت شمرد و آن را به تریبونی برای اثبات عقاید خود و ابطال دیدگاه های مخالفان تبدیل کرد. او ضمن رد اتهامات وارده بر خود، از عدالت سخن گفت. سقراط کسانی را که می کوشند دیگران را بر خلاف عدالت از میان بردارند؛ بدبخت معرفی کرد.

او این دیدگاه را که کشته شدن یا تبعید شدن و یا محرومیت از حقوق اجتماعی، بدبختی بزرگی برای وی محسوب می شود، رد کرد؛ زیرا به باور او شرکت در کارهای سیاسی و دفاع از عدالت و قانون و حق، ممکن است به مرگ انسان منتهی شود. اما تحمل خطر در راه قانون و عدالت بهتر از هم آوازی با مردم است. همان طور که نباید به علت ترس از مرگ یا زندان، شخص خود را به بیدادگری آلوده سازد. افرادی که در مقابل اعمال ناعادلانه و غیرقانونی ایستادگی می کنند خطر مرگ آن ها را تهدید می کند و اگر کوتاه زمانی زنده بمانند، به ناچار باید از سیاست کناره گیری کرده و دور از چشم مردم به سر برند. این افراد در جهان دیگر با تمام کسانی که قربانی داوری های ستمگرانه شده اند، هم نشین خواهند شد. 6 و 7

در رساله ی کریتون8 که گزارش گفت و گوهای سقراط با شاگردان و مریدانش در زندان است، سقراط تصریح می کند که شناسایی مفهوم و مصداق واژه هایی مانند عدل و ظلم، زشت و زیبا، خوب و بد، امری تخصصی و تابعی از اندیشه های استادان فن است و حق نیست که در این مورد از عامه ی مردم پیروی کرد.

سقراط در پاسخ پیشنهاد دوستانش برای دادن رشوه به زندانبان و فراری دادن او از زندان ، واکنش منفی نشان داد و گفت: گریختن از زندان و پول دادن به عاملان فرار، رفتاری عادلانه نیست. هیچ چیزی بالاتر از فضیلت و عدالت نیست و آدمی نباید هرگز آگاهانه و ارادی به ظلم دست یازد. ظلم برای ظلم کیشان همواره مایه ی ننگ و زیان است و نباید ستم را با ستم پاسخ داد. حتی جان و فرزند را نیز نباید برتر از عدالت و قانون شمرد.9

این که توده ی مردم به رغم این که در آموختن زبان به دیگران، آموزگار خوبی هستند، ولی نمی توانند عدل و ظلم را بیاموزند، در رساله ی الکیبیادس اول10 نیز تصریح شده است. در این رساله ـ که در انتساب آن به افلاطون تردید است ـ از هومر11 نقل می شود که مردمان به سبب اختلاف  نظر درباره ی عدل و ظلم، خون یک دیگر را ریخته اند.

در الکیبیادس اول که موضوع آن ماهیت آدمی است، گفته های افلاطون در دیگر نوشته ها، تکرار شده که هر عمل عادلانه افتخارآمیز است و مهم تر از عدل و افتخار و سودمندی امری وجود ندارد12

 در رساله ی سوفیست که موضوع آن، چگونگی رابطه بین سوفسطاییان، مردان سیاست و فیلسوفان است، بار دیگر تأکید می شود که برخی از مردم، عدالت و سایر قابلیت های انسانی را نمی شناسند، آن ها از عدالت و دیگر قابلیت های انسانی تقلید می کنند در حالی که فقط تصوری مبهم از آن ها را در ذهن دارند.13

توصیف نگاه و نسبت مردم به رفتارهای مفید در رساله ای سیاسی به نام "مرد سیاسی" نیز بازتاب یافته است. مردم قادر به شناسایی درست جامعه نیستند. اداره ی جامعه و قانون درست، دانش و هنر کسی است که در امر سیاست استاد است. باید از طریق سخن وری، مردم را قانع کرد که همواره از عدالت پیروی کنند و با کاربست عدالت  در اداره ی امور کشور، به هنر سیاست یاری رسانند.14

هر دو رساله ی پیش گفته، از دستاوردهای فکری افلاطون در روزگار کهن سالی جسمانی و دوران کمال اندیشه ی اوست.

افلاطون در رساله ی پروتا گوراس15 که موضوع آن حقیقت فضیلت و رابطه ی آن با دانش و نیز مسأله ی آموختنی و یا ناآموختنی بودن فضیلت است. گریزی نیز به بحث عدالت می زند. از نظر افلاون، عفت (اعتدال و میانه روی در رفع نیازهای غریزی و جسمانی) و عدالت، اساس تمدن شهرها بوده و هدیه ای از جانب رئوس، خدای خدایان به مردمان محسوب می شود. زئوس از طریق پسر خود هرمس (Hermes) عدالت ورزی و عفت مداری را به آدمیان می آموزد تا آن ها با عینیت بخشیدن به این دو فضیلت، از انقراض نژاد خود که به علت ستیزه جویی و جنگ در لبه ی پرتگاه نابودی قرار گرفته است، جلوگیری نمایند.

زئوس به هرمس یادآوری می کند که تقسیم عدالت و عفت بین مردمان بسان تقسیم حرفه ها و هنرهایی مانند هنر پزشکی نیست، زیرا نیازی نیست همه ی مردم پزشک باشند، اما باید همه ی افراد آدمی سهمی از عفت و عدالت داشته باشند ، چه عدم پخش عفت و عدالت در میان همه ی خلق و اختصاص یافتن اين دو فضيلت به عده ای معدود و خاص، حیات شهرها و اجتماعات را نابود خواهد کرد. هرکس که قادر به کسب این فضایل نیست، دشمن اجتماع است و باید به هلاکت برسد.

گرچه در حرفه های تخصصی مانند نجاری و آهنگری، فقط اهل فن حق ورود دارند و نه همگان؛ اما عرصه ی سیاست و موضوعات میهنی چیز دیگری است. اظهار نظر درباره ی مسایل مملکتی و سیاسی که عدالت و عفت بنیاد آن محسوب می شود، حق همه ی افراد است.

زیست در اجتماع حق کسانی است که تا حدی از فضایل اخلاقی دیگر بهره مند باشند. از آن جایی که این فضایل نه امری ذاتی و طبیعی بلکه آموختنی و اکتسابی است هرکس در تحصیل آن ها نکوشد و تنبلی پیشه ی خود ساخته و یا به رذایلی مانند ظلم و نادرستی دست زند، مورد خشم و سرزنش آدمیان قرار می گیرد. افلاطون حقیقت دادگری را داد و دادگری را رویکردی مقدس دانسته و تقدس را نیز همان "داد" معرفی می کند.

افلاطون در رساله ی لاخس (Laches) که در آن به بحث درباره ی شجاعت و ارتباط آن با دانش می پردازد، دادگری و اعتدال را از اجزاء فضیلت قلمداد می کند.16 و در هیپیاس17 بزرگ که موضوع گفت و گوی آن، زیبایی و شناخت است، تصریح می کند که عادلان به دلیل عدالت ورزی عادل اند.18

افلاطون در رساله ی اوثیفرون19 که موضوع آن تعریف و بیان ماهیت و حقیقت دین داری است، باز هم از مسأله ی عدالت غافل نشده بلکه می کوشد ارتباطی بین دو مقوله ی دادگری و دین داری برقرار سازد.

چکیده ی ماجرا این است که شخصی به نام اوثیفرون به دادگاه مراجعه می کند تا از پدر خود به عنوان کسی که قاتل است و دستش به خون یکی از کارگرانش آلوده شده است، شکایت کند.

اوثیفرون این عمل خود را رفتاری عادلانه و مطابق دین داری می داند. او استدلال می کند که شکایت از پدری که مرتکب قتل شده، رفتاری درست است برای این که زئوس که بزرگ ترین و عادل ترین خدایان است پدر خود را به بند کشید، زیرا او بر خلاف حق و عدالت فرزندان خود را می خورد. پدر زئوس نیز به کیفر گناهی دیگر، پدر خود را عقیم کرد.

در این رساله گفته می شود که تفاوت دیدگاه ها درباه عدل و ظلم و زشت و زیبا، اسباب دشمنی بین افراد می شود و این اختلاف دیدگاه شاید عجیب نباشد. چون حتی بین خدایان نیز در این مورد اختلاف نظر وجود دارد.

پرسش اساسی دیگری که در این گفت و گوی نافرجام طرح می شود، مسأله چگونگی رابطه بین دین وعدل است. افلاطون می پرسد آیا هر عمل عادلانه موافق دین است یا هر عمل موافق دین مطابق عدل است؟ پاسخی که در این بحث به این پرسش داده می شود این است که عدالت دارای چند پاره است پاره ای از آن دینداری است که طرز رفتار ما را با خدایان معین می کند. و پاره دیگر بیانگر نوع رفتار انسان ها با یک دیگر است. 20

افلاطون در رساله گرگیاس21 به رغم  این که موضوع گفت و گو « فن سخن وری» است، درباره عدل و ظلم، شرحی بیشتر می دهد.

به عقیده افلاطون، آموزش حقیقت عدل و ظلم به گروهی از مردم، در کوتاه مدت ممکن نیست. کسی که عدالت را می شناسد عادل است و همواره بر وفق عدل رفتار می کند.

به باور افلاطون، سیاست دارای دو شعبه است: یکی قانون گذاری و دیگری اجرای عدالت. اجرای عدالت وسیله رهایی از ستمکاری است و از همه کارها زیباتر. هر کار ي که بر مبنای عدالت انجام گیرد نیک است و گرنه بد. افراد عادل نیک بخت ا ند ولی ظالمان بدبخت و سیه روز. کسی که از روی ستم، دیگری را بکشد سیه روز است و البته شایسته دلسوزی، ضمن این که بدبختی مقتول کمتر از نگون بختی قاتل و کمتر از تیره روزی کسی که عادلانه کشته شده نیست.

در این که از میان بیدادگری و یا تحمل ستم، کدام بیشتر زیان آور است، افلاطون پاسخ می دهد بید اد بزرگ ترین ناپسندی است و ارتکاب آن بدتر از تحمل و صبوری در مقابل آن است. ستم گری و ستم پذیری هیچ کدام پذیرفتنی نیست؛ اما در انتخاب بین آن دو رفتار، تحمل ستم بر ستمگری برتری دارد. قانون و طبیعت هر دو، ستم گری را پلیدتر از ستم پذیری می دانند. از طرفی، جور پیشگان چه کیفر ببینند و یا از مجازات بگریزند، عناصری تیره روزند. و اگر مجازات نشوند، تیره روی آن ها افزون تر. افرادی که از طریق بیداد و حق کشی به قدرت می رسند و کسانی که قصد دارند از طرق اعمال ظلم بر اریکه قدرت سوار شوند ولی قبل از رسیدن به هدف خود، دستگیر و مجازات می شوند. هیچ کدام نیک بخت نیستند، ولی آن که کیفر نبیند و فرمان براند، به هر حال سیه روزتر است. کسانی که به دلیل نیکی و یا به علت تن ندادن به فرومایگی و ستمگری، از طرف زورمداران سرکوب می شوند، انسان های بدی نخواهند بود. از دگر سو، افرادی هستند که براساس عدالت، دیگران را کیفر می دهند. این رفتار، رفتاری عادلانه است و کسی که مجازات عادلانه را تحمل می کند، گرچه منفعل است، اما این انفعال موافق عدل است.

افلاطون در بخش دیگری از رساله گرگیاس می گوید: انسان ها به سه نوع عیب و گرفتاری مبتلا هستند یکی نابسامانی اقتصادی، دومی بیماری جسمانی و سومی ظلم و ستم. ظلم خاص روح بوده و از همه عیوب زشت تر و از همه آن ها بدتر است. تیره روزتر از همه مردمان کسی است که گرفتار آفت و بیماری ستم بوده و از آن رهایی نیابد. در  این میان، کسی که از راه ستم به جایی رسیده واز هر گونه تنبیه  وسرزنش مصون باشد، درد بیماری او سخت ترین دردهاست.و زندگی با روح بیمار و فرسوده و ظالم، به مراتب بدتر از زندگی با تنی بیمار است. این شخص از همه سیه روزتر و بدبخت تر است. آدمی باید توانایی و هنری خاص کسب تا نتواند دستش را برای ستم گری از آستین بیرون آورد. آدمی در گام نخست باید به هوش باشد که به ستم آلوده نشود و گرنه بدی در روح او نهادینه می شود. او باید با معرفی خود به قاضی و تحمل کیفر لازم، از ریشه دوانیدن بیماری ظلم در روح و تباهی آن جلوگیری کند. او می تواند با خوردن داروی عدالت، روح را از پلیدی ظلم پاکسازی نماید. کسی که وظیفه خود را در برابر آدمیان انجام دهد عادل است و انجام وظیفه در مقابل خدایان به معنی دینداری و پرهیزگاری است. وظیفه مردم عادل در برابر کشورشان این است که دیگر مردمان را بهتر بسازند. وظیفه مرد سیاسی دنباله روی از تمایلات مردم و ارضای آن ها نیست،

سخن وری را نیز نباید مساوی دفاع از اقوام و دوستاني پنداشت که آلوده به ستم هستند؛ بلکه سخن وری سودمند، دفاع از عدالت و اقامه دعوی علیه خود، دوستان و خویشان گناهکار (ستمگر) است تا آن ها با تحمل حبس، جریمه نقدی، تبعید و یا اعدام از بیماری ستم بدهند.

باید از هر گونه چاپلوسی در برابر خویش و یا در مقابل دیگران اجتناب کرد. سخن وری و هر هنر دیگر را باید فقط برای خدمت به اجرای عدالت به کار بست.

سخن وران قابل، اول باید حق و ناحق و عدل و ظلم را بشناسند و خود نیز عادل باشند. مجازات کسانی که از هنر سخن وری برخلاف عدالت سود می جویند، حبس یا تبعید است.

به نظر می رسد این سخن افلاطون، کنایه ای به عملکرد نادرست سوفسطاییان باشد که از طریق بهره گیری از هنر و فن سخن وری خود و مهارتی که در ردیف کردن الفاظ داشتند، معمولاً حق را باطل و باطل را حق جلوه می دانند. آن ها با کاربرد این شیوه غیراخلاقی و ناعادلانه، به مال و منال هنگفتی رسید بودند و گرگیاس یکی از این افراد بود.

افلاطون ضمن بیان این که بی خبری مردمان از عدالت، باعث می شود آن ها به ستمگری روی بیاورند می گوید مالی که از روی ظلم گرفته می شود کارکردی ظالمانه و زیان بار خواهد داشت. و هیچ عادلی به بی گناهان تهمت نمی زند و تنها انسان های تهی از خرد و مردانگی از مرگ می هراسند، در حالی که هراس واقعی باید از بیدادگری باشد؛ زیرا براساس قانونی که خدایان از آن پیروی می کنند عادلان پس از مرگ به جزیره نیک بختان رفته و سعادتمند می شوند ولی آلودگان به ستم و بی دینی، روانه زندگی ای می گردند که جایگاه گناهکاران است و «تارتاروس» نام دارد.

افلاطون در رساله گرگیاس بر این باور است که افراد را باید بعد از مرگ محاکمه کرد؛ زمانی که داوران از قید و بند تن آزاد شده و بتوانند با روح افراد، بی حجاب جسم، ارتباط برقرار کنند. داوران، بدون این که صاحب روح را بشناسند، فقط از روی آثار و نمودهای روح داوری می کنند. اگر ببینند روح تازیانه خورده و زخم دار است می دانند که صاحب روح سوگند دروغ خورده و ستم روا داشته است و اگر کج و شکسته بود در می یابند که طرف مغرور است و چون از راستی بیگانه بوده است، رشد نکرده است و اگر زشت و ناهنجار بود پی می برد که به پستی، روزگار گذرانده و از اعتدال و خویشتن داری بی بهره بوده است. بهترین راهنمای انسان، پیش و پس از مرگ، راه عدالت و فضیلت است.

اما چه کسانی بیشتر مایه عبرت و پندآموزی خلق خواهند شد؟ فیلسوف یونانی پاسخ می دهد پادشاهان، دولتمردان و فرمانروایان مستبد. زیرا به عقیده افلاطون، این گروه به علت قدرت نامحدودی که در کشورها دارند، مرتکب بزرگترین جنایت ها می گردند. چنان که هومر در اشعار خود نام بسی از پادشاهان و فرمانروایان را برده است که در آن جهان به سخت ترین کیفرها محکوم گردیده اند. ولی از مردم عادی نامی نمی برد که یکی از آنان به کیفر ابدی گرفتار آمده باشد. زیرا این ها توانایی ارتکاب گناهان بزرگ را نداشته و نیک بخت تر از قدرتمندان بوده اند.

افلاطون تصریح می کند تبهکارترین مردمان را در میان صاحبان قدرت می توان یافت، البته در میان این دسته، افرادی عادل و پرهیزکار نیز بوده اند که در خور ستایش اند. اما بسیار دشوار است که کسی قدرت بر ستم گری داشته باشد ولی همواره به عدل زیست کند. از منظر افلاطون، بیشتر صاحبان قدرت تبهکار هستند.22

افلاطون در نامه شماره یک خود، از قول شاعران تراژدی پرداز می گوید حاکم مستبد هنگامی که به دست انتقام جویان از پای در می آید فریاد برمی آورد که سبب هلاک من بی دوستی و بی کسی است.» 23

از دگر سو، در رساله فیلبوس با موضوع لذت، بیان می شود که مرد عادل، دیندار و درستکار، محبوب خدایان است و به همین علت، بیشتر نوشته ها و نقش های درونی افراد نیک و شریف، درستند، در حالی که بیشتر نوشته ها و نقش های درونی عناصر بد و ظالم غلط است. 24

اما توده ها برآنند که عدالت و خویشتن داری به رغم زیبایی و پسندیدگی با رنج و دشواری همراه است؛ در حالی که ستمگری مایه راحتی و آسایش. و با این که قوانین و رسوم، بیدادگری را زشت و ناپسند می شمارند، در حقیقت مفیدتر از دادگری است. بدین دلیل، بیشتر مردمان، ستمکاران توانگر و مقتدر را نیک بخت پنداشته و قابل احترام. و به دادگران تهی دست و بی قدرت با این که آن ها را بهتر از بیداگران می دانند به دیده ی حقارت می نگرند. 25

البته، برخی شاعران باور دیگری دارند، آن ها معتقدند هر کس عدالت و تقوا پیشه کند و به عهد خود وفادار بماند، فرزندان، اخلاف و اعقابش به سعادت زندگی خواهند کرد و دودمان مردم دادگر، هرگز برنمی افتد. 26

افلاطون در رساله منون که 27 شرکت کنندگان در آن، درباره ی فضیلت بحث می کنند؛ دلاوری، اعتدال، خردمندی و زندگی شرافتمندانه را مصداق فضیلت می شمارد و براین باور است که اداره خانه، کشور و سایر چیزها بدون رعایت اعتدال و داد، ممکن نیست و مردان و زنان برای این که الگوی نیک مرد و نیک زن باشند باید آراسته به فضیلت داد و اعتدال باشند. بدست آوردن مال نیز باید براساس عدالت و پرهیزکاری و میانه روی باشد.

اعتدال، دادگری، شجاعت، تیزهوشی، حافظه دقیق، زندگی شرافت مندانه، نمودهای نیکی نفس آدمی هستند. اگر این پدیده های خوب با فهم درست همراه باشند سودمندند و در غیر این صورت خسارت بار. 28

در رساله فایدون29 که در باب «مرگ ناپذیری روح» است نیز شجاعت، خویشتن داری عدالت، دانایی را رهایی از اسارت و پاکی از آلودگی معرفی می کند که می توان آن ها را با سکه تعقل و تفکر (به عنوان یگانه سکه راستین) خرید. ارواح عادلان و خویشتن دارانی که این فضایل را نه از طریق کاربست عقل و اندیشه، بلکه به حسب عادت و تمرین یافته اند، نیک بخت تر از دیگران هستند. در عوض، ارواحی که به ستمگری، جاه طلبی و تاراج و خون ریزی خو گرفته اند در کالبد گرگ ها، بازها و کرکس ها در می آیند. 30

در رساله مهمانی یا بزم میگساری31 افلاطون بین رضایت مندی افراد از امور  و عدالت ارتباط برقرار می کند و می گوید: «آن جا که رضا و رغبت باشد زور و اجبار در کار نیست و عدالت هست و قوانین شهر ما این اصل را قبول دارد.»

موضوع رساله مهمانی، مفهوم عشق است و حکیم یونان باستان می کوشد میان عشق و دادگری پلی برقرار کند. افلاطون، عشق را دادگستر و با اعتدال می داند؛ زیرا اعتدال ، سلطه بر امیال و هوس ها است و هیچ میل و شوقی شدیدتر از عشق نیست عشق است که بر کشش ها و تمایلات آدمی حاکمیت داشته و در کشور نفس، هیچ میلی فرمانروای آن نیست. 32

افلاطون در هیپیاس کوچک33 (دروغ) که در آن به مقایسه بین خطای عمدی و ارادی با اشتباه غیرعمدی و غیرارادی پرداخته می شود، بین عدالت ودانایی ارتباطی محکم ایجاد کرده، معتقد است که عدالت نوعی دانایی یا دانش یا هر دوی آن ها است. اگر عدالت توانایی روح باشد، روح توانا عادل است. اگر عدالت نوعی دانش باشد، روح دانا عادل است و روح نادان ظالم. 34

در قوانین (کتاب اول)، عدالت محصول آمیزش خرد و خویشتن داری است. خرد نخستین و بزرگترین نعمت خدایی است و بعد از آن خویشتن داری و تعادل روح قرار دارد. عدالت نعمت سوم و شجاعت در مرتبه چهارم قرار می گیرد.35

در میان آثار افلاطون، بیشترین بحث درباره عدل و ظلم، در دو کتاب اول و دوم از کتاب جمهوری بازتاب یافته است. کتاب جمهوری، مربوط به دوره اول نویسندگی افلاطون، موسوم به دوره سقراطی است، اگر چه بخشی از آن که درباره مدینه (شهر) و حکومت است، دست آورد دوران کمال و تعالی فکری اوست.

افلاطون در جمهوری می کوشد به بحث عدل و ستم، نظم و سامان بیشتری داده و اختصاصاً آن را در مرکز گفت و گو با مخاطبان خود قرار دهد. در حالی که در نوشته های سابق و لاحق از جمهوری، عدل و ظلم محور بحث نبوده و هر از گاه به مناسبتی به آن گریزی زده می شود.

طرف اصلی سقراط در دیالوگ (گفت و گو) درباره عدالت، یکی از شاخص ترین عناصر سوفسطایی یعني « تراسوماخوس »34 است.

تراسوماخوس  در نگاه خود به مقوله ی عدالت – که آن را می توان عدالت تراسوماخوسی نامید - در مقام اثبات برتری ظلم بر عدل و سعادت مندی ستم کیشان و نگون بختی عدل پیشگان است؛ اما اندیشه های سقراط در تقابل و رویارویی با ایده های اوست.

افلاطون پیش از ارایه تعریف مفهوم عدل، روزهای پایانی زندگی انسان ها و رخدادهای فکری آدمیان را در آستانه مرگ به یاد می آورد.

آدمی در هنگام نزدیک شدن به مرگ به فکر چیزهایی می افتد که در گذشته در فکرش نیست؛ جهان دیگر و کیفر ستمکاران و بیم و هراس از این که آیا حق کسی را پایمال کرده است یا خیر؟ حال اگر راه و رسمی ستمگرانه داشته به اضطراب و تشویق خاطر می افتد و اگر عدالت پیشه بوده آرامش می یابد.

ثروت سودی بزرگ دارد ولی فقط برای مردمان عدالت کار و درست کردار. کسانی که در کار فریب دیگران نبوده، دروغ نگفته، بدهکاری خود را به مردم پرداخته کرده و قربانی داده اند، از رفتن به جهان دیگر، هراسی ندارند.

افلاطون آن گاه تعاریفی از مفهو