سوسيال دموکرات دینی
تأملي در انديشههاي محمد نخشب
مرتضي كاظميان
آنچه كه در اين مطلب تبيين ميشود، تشريح نگاه يكي از انديشمندان اين سرزمين است. محمد نخشب، متفكري بود كه در دهههاي 20 و 30 شمسي در اين ديار، مجاهدتهاي فراواني براي تحقق عدالت اجتماعي، از خويشتن نشان داد و ديدگاهها و نظرات قابل تامل و ماندگاري را مطرح كرد. نخشب ، عدالت و برابري را از آزادي و دموكراسي، جدا نميكرد. او از جمله متفكراني است كه تاكيد ميكند فروگذاشتن آزادي به بهانهء تحقق عدالت، يا فراموش كردن عدالت به نام آزادي، نادرست است و نتايج مطلوبي به بار نميآورد. تشريح ديدگاههاي او، صرف نظر از اين نكتهء مهم كه نشان ميدهد ايران، انديشمندان عميق و فعالان سياسي آگاه و دورانديشي داشته است و بيتوجهي به آرا و نظرات آنان، محروم ساختن خويش از بخشي از سرمايههاي فرهنگي كشور است، براي پژوهشگران و علاقهمندان به مباحث نظري، نكات در خور توجه فراواني را به همراه دارد.تامل در آراي محمد نخشب، واجد اين پرسش خواهد بود كه شعارها و وعدههاي مطرح شده در انتخابات رياست جمهوري نهم، دال بر تحقق و ايجاد عدالت اجتماعي و رفع فقر و تبعيض و بيكاري و... وقتي كه نسبت به آزادي، توسعهء سياسي، دموكراسي و مشاركت و حقوق اساسي شهروندان، بيتوجه است، به چه ميزان قابليت و امكان توفيق و ايجاد دارد؟
ريمون آرون، متفكر فرانسوي، انديشهء سياسي را كوشش براي تعيين اهدافي ميداند كه به اندازهء معقولي احتمال دارند و نيز تعيين ابزارهايي توصيف ميكند كه در حد معقولي ميتوان انتظار داشت موجب دستيابي به آن اهداف بشود. به تعبير ديگر، انديشمند سياسي كسي نيست كه صرفائ داراي مجموعهاي از آرا و اهداف باشد و ابزارهاي رسيدن به آن هدفها را به دست دهد بلكه بايد بتواند دربارهء آرا و عقايد خود به شيوهاي عقلاني و منطقي استدلال كند تا حدي كه انديشههاي او، ديگر صرفائ آرا و ترجيحات شخصي به شمار نرود. انديشهء سياسي اگرچه ممكن است تا اندازهاي توصيفي يا تبييني باشد ليكن اصولائ هنجاري است يعني با چگونگي سازمان دادن به زندگي سياسي برحسب اصول نظري يا اخلاقي ويژهاي سروكار دارد. انديشهءسياسي اخلاقائ دل نگران وضعيت بشري است و از اين رو به ايدئولوژي سياسي نزديك است تا به نظريهء سياسي از اين منظر، انديشهء سياسي نخشب معطوف به تركيبي از سه مقولهء آزادي، برابري و ايمان به خداست; تركيبي كه هيچيك از عناصر آن را نميتوان از ديگري تفكيك كرد و البته ميتواند راهكارهاي عيني و قابل وصول براي مردم رنج كشيدهء ايران ارايه كند.آزادي و برابري از نظر نخشب، دو وجه يك حقيقت واحدند و سوسياليسم و دموكراسي به عنوان چارچوب عملي و بستر تحقق آزادي و برابري تفكيكناپذيرند; ضمن اينكه او به تلفيق اين هر دو با ارزش خداپرستي ميپردازد.اما پيش از تبيين مدل تركيبي و انديشهاي كه او به توضيح و تحققاش ميپردازد، مقصود او از واژههاي مورد استفادهاش را مورد تامل قرار ميدهيم.
ضلع نخست; آزادي و دموكراسي
نخشب، «دموكراسي سياسي» را «آزادي براي اظهار هر نوع عقيدهء سياسي و اجتماعي و برخورداري از حق اعمال هر نوع وسيلهء مشروع براي اشاعه و پيشرفت آن» توصيف ميكند. از نظر وي، آزادي نطق و بيان، آزادي مطبوعات، آزادي احزاب و جمعيتها و آزادي عقايد، جنبههاي مختلف دموكراسي سياسي را روشن و آشكار ميسازند.
نخشب معتقد است كه دموكراسي سياسي از طرف قدرتهاي مختلف از قبيل اعمال نفوذ دولتها و همچنين نفوذ سرمايهداران محدود ميشود و «گاهي به كلي مقدرات مردم را از دست آنها خارج ساخته به دست اين نيروهاي متنفذ ميدهد.» وي تاكيد ميكند: «دخالت دولت و طبقهء حاكمه و صاحبان سرمايه در بسياري از كشورها به اندازهاي شديد است كه دموكراسي فقط سرپوش فريبندهاي است كه تمام جنايات سرمايهداران و صاحبان قدرت را زير عنوان دموكراسي مخفي و پنهان ميسازد.»
او همزمان ضرورت حكومت قانون را مورد اشاره قرار ميدهد و تاكيد ميكند، در صورتي كه در اجتماعي حكومت قانون به معناي واقعي برقرار شود ميتوان گفت، دموكراسي تامين شده است. از نظر او، تحقق حكومت قانون مستلزم عملي شدن سه مرحلهء متمايز از هم است: انتخابات آزاد، وضع قانون و اجراي صحيح قانون.
اين چنين است كه او در راهكارهاي مورد اشارهاش بر «دموكراسي ملي» تاكيد ميكند: «دموكراسي به معناي درست خود كه مردم با احراز نيرومندي و تشكل، راه را بر غارت و چپاول و اعمال نفوذ جمعي ستمگر و دزد كه از هرج و مرج، دلي شاد دارند، ببندد و قدرتي متمركز و ملي براي استفاده از تمام نيروهاي اقتصادي و عملي و هنري به وجود آورد.»
از نظر نخشب، «انتخابات آزاد و درست» انتخاباتي است كه «مردم زير نفوذ پول سرمايهداران و سرنيزهء زورگويان و تطميع و تهديد و تبليغات سوء قرار نگرفته در سايهء رشد فكري و اخلاقي خود، بتوانند كساني را برگزينند كه حافظ منافع عموم و سنگر مستحكمي براي دفاع از حق و عدالت باشند.»
به عقيدهء او، تا زماني كه شهروندان به خاطر منافع شخصي و پيشرفت كسان و اقوام خود به فعاليت انتخاباتي دست ميزنند، جامعه از انتخابات درست و آزاد، محروم خواهد ماند.
وي آنگاه وضع قانون را مورد توجه قرار ميدهد: «افراد منتخب اگر قانون را صرفنظر از اغراض شخصي و صنفي فقط و فقط به خاطر مصالح ملت وضع كردند، ميتوان گفت خواست مردم از انتخاب نمايندگان تحقق يافته است.» در حقيقت_ او باز و همزمان بهرهمندي از «فضايل اخلاقي» را مورد توجه قرار ميدهد و ضروري ارزيابي ميكند.
در اجراي صحيح قانون نيز او لزوم بهرهمندي كافي مردم و ماموران دولت از رشد فكري و اخلاقي را خاطرنشان ميكند: والا اجراي قوانين با اعمال نفوذ متنفذين و رشوهخواري مامورين به صورتي در ميآيد كه كوتهفكري و بد انديشي و انحطاط اخلاقي بر جامعه سايه اندازد.
نخشب همچنين در جايي ديگر تصريح ميكند كه: «قانون تا زماني مقدس است كه نمايندهء ارادهء عمومي مردم و حافظ منافع اكثريت خلق باشد والا ورق پارهاي بيش نيست كه با حيله و تزوير پاسبان ارتجاع به شكل مقدس و قابل احترامي در نظر مردم، جلوهگر ميسازند.»
او معتقد است: مجلسي كه نمايندگان واقعي ملت در آن حاضر نيستند و مستقيم و غيرمستقيم، نه انتخاب كه «منصوب» شدهاند، نميتواند سرنوشت و مقدرات يك ملت را در دست گيرد.
وي با تامل در مفهوم قانون اساسي اظهار ميدارد: «آنها كه قانون اساسي و نظامات كنوني را ابدي و لايزال و غيرقابل تغيير ميدانند، در قيد و بند محيط محدود زماني و مكاني خويش گرفتارند و از جنبش و پيشرفت سريع و خردكنندهء تاريخ اطلاعي ندارند.»
نخشب اما افزون بر تبيين «دموكراسي سياسي»، «دموكراسي اقتصادي» را نيز مورد توجه قرار ميدهد. منظور او از اين دموكراسي استقرار شرايط اقتصادي خاصي است كه همهء افراد بتوانند از حداقل مايحتاج زندگي خود بهرهمند شوند.وي تصريح ميكند: «كارگري كه در آتش فقر و حرمان ميسوزد و يك لحظه از فكر راحت و آسوده برخوردار نيست نميتواند آن طور كه شايستهء يك فرد آزاد است در سرنوشت اجتماع خود دخالت كند; همچنين كشاورزي كه در اثر فساد سرمايهداري بيسواد مانده و از حقوق حقهء خود اطلاع كافي ندارد.»
او به آسيبشناسي اين نوع از دموكراسي نيز ميپردازد و اظهار ميدارد كه در اين گونه جوامع، سرمايهداران روزنامههاي متعدد و رسانههاي مختلف را در اختيار دارند و با قدرت مالي خود، بنگاههاي خبرگزاري را به نفع اجراي مقاصد خود، ايجاد ميكنند.وي-اما-در همين جا، تصريح ميكند كه «دموكراسي سياسي و دموكراسي اقتصادي، لازم و ملزوم يكديگرند و تا زماني كه يكي از آنها به تنهايي حاكم باشد دموكراسي ناقص[است] و معناي واقعي خود را از دست ميدهد.»
نخشب در تبيين ديدگاه خود، تاكيد ميكند كه در كشورهاي بلوك شرق (و با توجه به زمان نگارش و حضور نويسنده، او به طور مشخص شوروي و كشورهاي اقماري و پيرو آن را مورد اشاره قرار ميدهد.) به «دموكراسي اقتصادي» بيشتر توجه ميشود; آنچنان كه در كشورهاي غربي «دموكراسي سياسي» بيشتر مدنظر است و اين چنين است كه او، خاطرنشان ميكند: «دموكراسي غربي و شرقي از اين لحاظ كه آزادي سياسي و اقتصادي را توامان تامين نميكنند-و اينها لازم و ملزوم يكديگرند-هر يك نقيصههاي مهم و اساسي دارند.»
ضلع دوم; سوسياليسم
اما مراد او از «سوسياليسم» و نوع نگاهش به اين مقوله، چه بود؟
نخشب، سوسياليسم را «طرز تفكر-و در نتيجه-رژيم حكومتي» توصيف ميكند كه در وضع حقوق و قوانين و اجراي مقررات اجتماعي، «اصالت» را با جامعه دانسته، افراد را در برابر آن «داراي وجود انتزاعي و ناچيز» ميشمارد. به عقيدهء نخشب: «از نظر طرز تفكر سوسياليسم بايد تمام اصول موضوعه به خاطر سعادت اجتماع باشد; اصولائ فرد بدون اجتماع وجود ندارد و اين اجتماع است كه در دامن خود، افراد را ميپروراند; قوانين اجتماعي بايد براي پيشرفت و ترقي و خوشبختي اجتماعي باشد، در اين صورت افراد هم كه عضوي از پيكرهء اجتماع هستند و به فراخور حال خود، از خوشبختي بهرهمند ميشوند.»
وي با تاكيد بر اين نكته كه «هدف و مقصود سوسياليسم، تامين عدالت اجتماعي و محو و طرد استثمار از اجتماع بشري است» سوسياليسم را «عكسالعمل بيعدالتيها، حقكشيها، ناهنجاريهاي رژيم سرمايهداري» و «مظهر حقطلبي و عدالتخواهي انسانها» توصيف ميكند.
نخشب معتقد است: «سوسياليسم ميخواهد آزادي اجتماعي و همگانيبه جاي آزادي عدهاي معدود، استقلال اكثريت خلق به جاي اسارت آنها در زير يوغ خدايان پول عدالت و برابري به جاي ظلم و اختلاف طبقاتي، حكومت كار و تقوي و فضايل انساني به جاي حكومت پول و ريا و ظاهرسازي، برقرار شود.»
وي ضمن تمجيد از سوسياليسم، آن را نمونهاي بارز از رشد و ترقي جوامع انساني در جهت تحقق آرزوهاي خود، ميداند. به عقيدهء او: «سوسياليسم ميخواهد كه به جاي آزادي افراد، آزادي اجتماع و به جاي حكومت افراد، حكومت اجتماع و به جاي فعاليت انفرادي و پراكنده، فعاليت دستهجمعي و هماهنگ و به جاي مالكيت فردي، مالكيت اجتماعي و بالاخره به جاي موجوديت فرد، موجوديت اجتماعي به عنوان اصل و مبنا و اساس تلقي شود.»نخشب، برداشتهاي جزمي از سوسياليسم را مورد نقد قرار ميدهد و ازجمله مينويسد: «عدهاي سوسياليست دگماتيست و اصولي داريم كه بدون بررسي جوانب كار از يك نسخهء مطابق با اصل با تعصب شديد و افراطي دفاع ميكنند; اينها به جاي اينكه چشم به آينده داشته باشند، خواستار تحميل يك ايدئولوژي ذهني زادهء قرن 18 و 19 بر تحول اجتماعي هستند.»
محمد نخشب كه بر اجتماعي كردن وسايل توليد و اقتصاد و نه دولتي كردن آن نظر داشت، از واهمهء كارگران و صاحبان كارگاههاي كوچك و كشاورزان و خردهمالكان و پيشهوران از سوسياليسم، انتقاد و درعينحال تاكيد ميكند: «از نظر همهء سوسياليستها، رها ساختن وسايل توليد سنگين و متمركز از قيد اختيارات افراد و واگذاري آنها به اجتماع يك امر حتمي و غيرقابل اجتناب تلقي شده است.» نگاه نخشب به اجتماعي كردن معادن، جنگلها، رودها و اراضي وسيع غير مزروعي و نيز كارخانههاي بزرگ بود; وي تاكيد داشت:«سوسياليسم تنها راه علاج از تضادهاي بيپايان رژيم سرمايهداري است كه برخلاف اصل، پول، يعني «وسيلهء تبادل و ارتباط اقتصادي» را به مسند خدايي نشانده و خدايي اين اهريمن فساد را موجه و معقول جلوهگر ساخته و پول را دليل بزرگي و نشانهء لياقت و سند شرافت بهشمار آورده است.»
سوسياليسم مورد توجه او، نه تنها مغايرتي با آزادي ندارد بلكه خواستار تكميل دموكراسي است كه رژيم سرمايهداري با قدرت مادي و اقتصادي صاحبان ثروت و اعمال نفوذ آنها در كليهء شئون اجتماعي از حاكميت مردم كه عاليترين و واضحترين مفهوم دموكراسي است اثري باقي نگذاشته است.با چنين نگاهي به دموكراسي و سوسياليسم، محمد نخشب به تلفيق و تركيب اين دو مقوله ميپردازد; او تاكيد ميكند: «ايجاد يك قدرت متمركز دموكراتيك و استقرار سيستم اجتماعي و سوسياليستي، پيشقراول ساير اصطلاحات اجتماعي و ترقي دادن سطح توليد اجتماع و رهايي كشور از فقر است.»
وي معتقد است كه دموكراسي فاقد سوسياليسم و سوسياليسم فاقد دموكراسي، نميتوانند نه خصوصيات دموكراسي و نه مزايا و محسنات سوسياليسم را داشته باشند ولي ميتوانند نمودار راهي به سوي جلو باشند.
نخشب در تبيين «راه سوم» خود، به نقد توامان دموكراسي غربي و سوسياليسم مسكو ميپردازد. او تاكيد ميكند كه دموكراسي غربي با همهء مقرراتي كه براي حفظ آزادي فردي و بيمههاي اجتماعي و تامين آسايش شهروندانش مبذول داشته، اما در عين حال، قدرت پول را به عنوان نمودار شخصيت و نشانهء لياقت و كارداني حفظ كرده است: «هركس پول دارد از آزاديهاي دموكراسي غربي برخوردار ميشود و هركس فاقد پول است، آزاد است كه بار تحقير را به دوش كشد و بدون آنكه از استعداد و لياقتهاي خداداد، بهرهبرد، در گمنامي و فراموشي، آزادانه مرگ را در آغوش كشد.»
وي معتقد است كه دموكراسي غربي با آنكه ظاهرائ كمونيستها را به پشت پا زدن به فضايل اخلاقي-و خدانشناسي- متهم ميكند، اما آنچه را كه خود در روش سياسياش مورد توجه قرار نداده، بشردوستي و احترام به ارزشهاي انساني بوده است. نخشب به عنوان نمونهاي از تجاوز كاريها و رفتارهاي مغاير با حقوق بشر توسط دول غربي مدعي دموكراسي، استعمار مردم آسيا و آفريقا و تبديل كشورهاي آنها به مراكز تهيهء مواد خام و فروش مصنوعات كشورهاي غربي، مسلط ساختن حاكمان «جنايتكار» و كشت و كشتار دسته جمعي مبارزان و مردمي كه براي دفاع از منافع و استقلال كشورشان به پا خاسته بودند را مورد توجه و اشاره قرار ميدهد: «كشتار سبعانهء مردم دلير الجزاير، حملهء اسراييل و فرانسه و انگليس به مصر، توطئهها و كودتاهايي كه عليه آزادي و استقلال ملتها و براي دستبرد به منافع اقتصادي و نفتي آنها انجام ميگيرد، حاكي از طرز تفكر سرمايهداري نسبت به اصول اخلاقي و ارزشهاي انساني است.»
وي در عين حال، سوسياليسم مورد ادعاي «مسكو» را نيز-همزمان- مورد نقد قرار ميدهد و آن را نمودار سيستم يك حزبي، عدم آزادي انديشه و تسلط يك جانبهء دولت بر تمام شئون اجتماعي ميداند: «اگر در آن جبهه [غرب] دلار حكومت ميكند، بلاشك در اين جبهه [شرق] سرنيزه، حاكم مطلق است. اگر در سيستم دموكراسيهاي غربي، دموكراسي حكومت دارد و از سوسياليسم و مالكيت اجتماعي خبري نيست; در سوسياليسم مسكو از دموكراسي اثري نيست و مردم نميتوانند آزادانه در مقدرات خود، دخالت كنند.»
او با انتقاد از نقطه نظر استالين كه تاكيد كرده بود: «مردم جهان بايد يا بدون قيد و شرط و بيچون و چرا از مركزيت بينالمللي كارگران «مسكو» اطاعت كنند يا به خودي خود در تبعيت از مطامع سرمايهداري و پيروي از اصول ارتجاعي و كاپيتاليزم در غلتند»، روش «تيتو» و «نهرو» در پي گرفتن يك سوسيال دموكراسي بومي را مورد توجه قرار ميدهد و اين چنين تصريح ميكند:«به رغم پيشبينيهاي ماركس و برخلاف نحوه قضاوت سياستمداران غرب، راه سومي فرا راه مردم جهان قرار گرفته است.»
نخشب، ديدگاه «سوم» خود را شفافتر ميكند: «اگر دموكراسي غربي را تز و سوسياليسم مسكو را آنتي تز آن بدانيم، به طور قطع، آيندهء دنيا، سنتزي خواهد بود كه براساس طرز تفكري كه احيا كنندهء ارزشهاي انساني باشد و دموكراسي و سوسياليسم را براي تودههاي بشري تامين كند، استوار است.»
ضلع سوم; اخلاق
محمد نخشب اما معتقد است كه دموكراسي و سوسياليسم واقعي، با كسب آگاهيهاي لازم و رشد شعور و دانش سياسي و تعالي ارزشهاي اخلاقي شهروندان، ميسر ميشود: « سوسياليسم و دموكراسي، متكي به افكار حقطلبانه و عدالتخواهانه و رشد فكري و اخلاقي اجتماعي است، والا مصادر امور و افراد هيات حاكمه از موقعيت خود، _سوءاستفاده كرده و منافع و مصالح اجتماعي را پايمال اغراض و نظريات شخصي خود ميسازند.» به عقيدهء او چون هر عمل اخلاقي حاوي يك هستهء فداكاري است بايد افراد به يك حقيقت مقدس و جاوداني، ايمان داشته باشند تا در راه توجه به آن و گرامي داشتن آن، حاضر به گذشت و فداكاري شوند.
وي لازمهء استقرار دموكراسي و سوسياليسم را همچنان كه گفته شد، رشد عملي، فكري و اخلاقي افراد جامعه ميداند و تاكيد ميكند: «بيش از آنچه رشد عملي لازم است، رشد فكري و اخلاقي ضرورت دارد. فداكاري و فعاليت افراد در راه به دست آوردن آزادي، در راه آزاد زيستن و طرد كليهء قدرتهاي ضداجتماعي، بستگي كامل به طرز فكر آنان دارد. كساني كه زندگي را تنها خور و خواب ميدانند و براي ادامهء اين نوع زندگي، به هر نوع مذلت و پستي، تن ميدهند، كساني كه براي شرافت، آزادي و استقلال معني و مفهومي قايل نيستند و با تن دادن به خفت و خواري، محيطي مساعد براي پرورش قدرتهاي ظالم و ستمگر به وجود ميآورند، نميتوانند اجتماعي آزاد تشكيل دهند و اصول دموكراسي و سوسياليسم را در كشور خود برقرار سازند.»
وي حكومت واقعي «مردم بر مردم» را هنگامي محقق ميداند كه فرد بر سرنوشت خود، حاكم باشد و اين، از نظر او وقتي متبلور ميشود كه انسان زمام هوي و هوس خود را در دست گيرد، حرص و آز و شهوت بر او حاكم نباشد و بازيچهء هواهاي نفساني خود قرار نگيرد.» چنين فردي-ازنظر نخشب-«آيندهء خود را در دست دارد و برخلاف افراد زبون و ضعيفالنفس كه تابع محيط و فاقد اراده و بازيچهء حوادث هستند، كارها و فعاليت خود را به آن سو هدايت ميكند كه صلاح و صرفهء اوست.»
او معتقد است، اگر امروز جوامع انساني از دموكراسي واقعي بهرهمند نيستند، اگر در نقاطي كه ظاهرائ آزادي سياسي وجود دارد، آزادي سياسي حاكم نيست و اگر در كشورهايي آزادي اقتصادي وجود دارد ولي آزادي سياسي نيست، جملگي به خاطر ضعف و زبوني نيروهاي حقطلبي و عدالتخواهي جماعات انساني است كه در برابر نيروهاي قدرتطلبي، تاب مقاومت و پايداري نياوردهاند.
نخشب در تبيين ديدگاه خود، تاكيد ميكند كه عدهاي تصور ميكنند بدون اتكا به يك مجموعهء اصول فكري و پرنسيپهاي اخلاقي و اجتماعي و صرفائ با پيشنهاد مسايل سوسياليستي، ستايش از برابري و مساوات و وعدهء تامين نان و فرهنگ و بهداشت براي همه، ميتوان عدالت اجتماعي را مستقر ساخت، حال آنكه«بايد ديد آيا كساني كه از رشد فكري و اخلاقي، محروم و فاقد قدرتهاي ارادي و روحي هستند، كساني كه براي منش پاك، راستي و فضيلت و تقوي، ارزش چنداني قايل نيستند، كساني كه صرفائ در پي سود خويشتنند و جز به ارضاي شهوت و تامين حوايج مادي خود نميانديشند، آيا آن شايستگي را دارند كه عهدهدار اجراي اصول سوسياليسم باشند؟ آيا مردم با همين بدمنشيها قادرند جامعهاي آزاد، عاري از ظلم و جور و استثمار به وجود آورند؟ آيا مردمي الكلي، ترياكي و كوتهفكر و ضعيفالنفس ميتوانند ايدهآلي مقدس و عالي را كه آرزوي ديرين انسانيت و بزرگترين آرمان اجتماعي بشريت است، صورت اجرا بخشند؟» اينجاست كه نخشب نتيجه ميگيرد، دقت و بررسي در اين اصول، «به طرزي نمايان و غيرقابلانكار» جهت تكاملي سوسياليسم را نشان ميدهد; از نظر او«سوسياليسم براي اينكه تحقق يابد، تكامل يافته و برپايههاي طرز فكر مقدس خداپرستي استوار ميشود.»
افزون بر اين، به عقيده ء نخشب، «جامعهء مبتني بر آزادي و عدالت هنگامي محقق ميشود كه افراد با رشد اخلاقي كافي و بهرهمندي از طرز فكري درست و خرد پسند، نسبت به خوشبختي اجتماع، يك نوع شوق و شيفتگي و علاقهء خاصي كه آنان را به فداكاري و از خود گذشتگي وادار كند، احساس كنند.»
به عقيدهء او، طرز فكر خداپرستي، همان طور كه جهان را بيهدف نميداند، انسان را نيز شايستهء آن ميداند كه داراي هدف عالي بوده و زندگي را صرفائ خور و خواب نداند.
با افزودن اين ضلع سوم (خداپرستي) به مجموعهء تلفيق شده از دموكراسي و سوسياليسم (كه نخشب تاكيد داشت، لازم و ملزوم يكديگرند) وي اساس نظريهء خود-و بنيان مبارزه و عمل اجتماعي خدا پرستان سوسياليست-را تشريح ميكند: «طرز فكري كه براي فضيلت و تقوا و فداكاري انساني، ارزش واقعي قايل است و تحقق سوسياليسم را وابسته به تقويت و نيرومندي قدرتهاي حقطلبي و عدالتخواهي افراد اجتماع ميداند، بهترين نام براي نماياندن اين طرز فكر، «سوسياليسم بر پايهء طرز فكر خداپرستي» است.»
توضيحات:
1-منابع در آرشيو روزنامه موجود است.
2-عمدهءاين مطلب از كتاب سوسيال دموكراسي ديني، مرتضي كاظميان، انتشارات كوير اخذ شده است.