۱۰۱ استفاده از هرج و مرج
August 12, 2006
نویسنده: Mark LeVine
منبـــــع: Tomdispatch.com
مترجــــم: فاطمه لیلازی
محتملاً بزرگترین خیال باطل متخصصین فنون رزمی، رهبران و ژنرال ها این تصور موهوم است که آنها هستند که کنترل اوضاع را در دست دارند -- و محتملاً گستاخانه ترین نسخه ی آن این تصور باطل است که می توانند از هرج و مرج برای افزایش کنترل و تقویت شرایط خود استفاده کنند. دنیای امروز اما متناوباً به ما یادآوری می کند که این خطری است که ما خودمان به جان خود می خریم.
برهان اول: عراق. در این زمان که توجه جهانی و تیتر تمام خبرگزاری های جهان روی جنگ اسرائیل-حزب الله متمرکز شده اند، عراق پاره پاره ی متمرّد همچنان خود را از حوزه ی کنترل دستگاه اجرایی بوش به در می برد. در سوم اوت Thom Shanker از نیویورک تایمز گزارشی از هشدار بی پرده ی John B. Abizaid، فرمانده ی نیروهای امریکا در عراق، در یکی از نشست های کمیته ی خدمات نظامی سنا منتشر کرد: «خشونت های فرقه ای در عراق، خصوصاً در پایتخت آن بغداد، آنچنان شدت گرفته اند که ملت ممکن است درگیر یک جنگ داخلی شود.»
سه روز بعد، خبرنگار تایمز Dexter Filkins گزارشی تکان دهنده منتشر کرد و در آن مجدداً دستگاه اجرایی بوش را به اداره ی نادرست وضعیت عراق پس از اشغال نظامی متهم کرد. مقاله با عنوان «هرج و مرج در بغداد تاکتیک های مورد نظر ایالات متحده را خنثی می کند» شرح داد که هرج و مرج کنونی عراق که تا سرحد جنگ های داخلی رسیده است، ارتش امریکا را وادار نموده تا برنامه ی دستگاه اجرایی بوش در خصوص «عراقی سازی» دستگاه امنیتی پایتخت و شهرهای بزرگ را رها کند. بار دیگر سربازان امریکایی به پست های خود برای پاسداری از خشونت های خیابانی بغداد به احضار می شدند.
هر چند که حقیقت اینست که از ۳ سال پیش، زمانی که سربازان امریکایی قدم به پایتخت گذاشتند به ندرت می شود زمانی را به یاد آورد که هرج و مرج یخشی از عراق را در خود فرو نبرده باشد. از آن لحظه که چپاول بغداد اغاز شد و سربازان فاتح از پاسبانی هر چیزی --به جز صنعت نفت-- خودداری کردند، فوضى --یک لغت عربی که بر هرج و مرج و با تاکید بیشتر بر اغتشاش و خصومت دلالت دارد-- بر این سرزمین حکمفرما گشته است. با این حال در مطلب Filkins آنجا که مدعی می شود: «من فکر می کنم هیچ کس نمی توانست از پیش این خشونت های فرقه ای (اخیر) را پیش بینی کند» می توان خصوصیات نوعی یک ژنرال امریکایی را مشاهده کرد.
بیانیه هایی مانند این --که دیگر معمولی شده اند- به نظر من بی نهایت عجیب می نمایند. آخر در همان سال اول اشغال عراق توسط ایالات متحده اولین چیزی که بیشتر عراقی هایی که ملاقات کردم -خصوصاً رهبران شیعه و سنی- به آن اشاره می کردند، هراسشان از گسترش خشونت های جدایی طلبی/فرقه ای و احتمال رخداد جنگهای داخلی و تمایلشان به جلوگیری از آن به هر طریق ممکن بود (مگر اینکه پای کردها در میان بود، که به علت روابط نزدیکشان با ایالات متحده منفور شمرده می شدند). علاوه بر آن تقریباً تمامشان در این گفته متفق القول بودند که دستگاه اجرایی بوش اختلافات فرقه ای و تنش های جدایی خواهانه را در سایه ی همان استراتژی کلاسیک تفرقه بینداز و حکومت کن -- یا لاقل تفرقه بینداز و مطمئن باش که کسی تو را بیرون نخواهد انداخت، دامن می زدند.
هر چند که Filkins توضیح دیگری در این خصوص دارد. او می نویسد: «عدم توفیق عراقی ها در جلوگیری از افتادن بغداد به دامن هرج و مرج فرضیه ی محوری پروژه ی امریکا در اینجا را تضعیف می کند: اینکه نیروهای عراقی می توانند برای استقرار امنیت در کشور خودشان تربیت و مجهز شوند و بر اساس آن امریکایی ها بتوانند تا به خانه باز گردند.» به عبارت دیگر، این تقصیر عراقی های لعنتی است که فرزندان ما نمی توانند به خانه بازگردند، کاری که اگر این شورشی های کریه شروع به قتل عام غیر نظامیان و نیروهای تازه استخدام شده توسط پلیس نمی زدند، قطعاً انجام شده بود (شاید به جز چند صد نفری که از سفارت عظیم در حال ساخت ما در بغداد محافت می کنند و که می داند چند هزار نفری که در قرارگاه های نظامی دور از چشم و دائمی به سر می برند).
این شاید از حقیقت دور نیست. اما در مقاله ای که تایمز هفته ها پیش باز هم از Filkinsبه همراه Edward Wong) ) منتشرکرد و در سرمقاله اش ،تقریبا در صورت مطلب، نوشت که سنی ها می خواهند که ایالات متحده در عراق باقی بماند، به احتمالات دیگری اشاره شده بود. Filkins و Wong گزارش می دادند که خشونتی که نظامیان شیعه و مردم تحت فرمان شیعه در حق سنی ها اعمال می کردند، سبب چرخش «بسیاری از رهبران سیاسی و مذهبی اهل سنت که زمانی سرسختانه با حضور امریکا در اینجا مخالفت می کردند» به هوادارای از حضور نیروهای امریکا شده است. همانطور که در گزارش ادعا شده بود، آنها حضور امریکا را به عنوان یک نیروی خیلی ضروری در تقابل با سلطه ی شیعه در کشور می دانستند.
لازم به گفتن نیست، چنین تغییری در نحوه ی تفکر توسط گروه های ذینفوذ سنی چندان هم سبب نارضایتی رؤسای دستگاه اجرایی بوش و استراتژی های غیر محافظه کارانه شان نیست؛ یعنی برای آنها که باقی ماندن در عراق برای یک مدت نامحدود برایشان از بالاتریت اولویت برخوردار است فی الواقع این داستان می تواند به عنوان یکی از پیروزی های محدود دار و دسته ی بوش در عراق در یک مدت قابل طولانی به شمار آید.
هر دو داستان محتملاً صحت دارند، هر یک تنها وجهی از «ماجراجویی» های امریکا در عراق را منعکس می کنند. دستگاه اجرایی بوش در ابتدا قصد داشت -و بی شک همچنان هم در نظر دارد- که سرگل نیروهایش را به سرعت از عراق خارج کند و نگاهبانی از کشور را به دست عراقی های وظیفه شناس بسپارد. در یک روش مشابه، اسرائیل می خواست که مقامات فلسطینی به عنوان پلیس مردم فلسطین عمل کنند، همانطور که پادشاهی بریتانیا --در بیشتر موارد هم به طور موفقیت آمیز-- زمانی به استخدام خود هندی ها برای انجام کارهای کثیفش یعنی کنترل مردم هند در دوران فرمانروایی بریتانیا در هندوستان Raj دست زد.
به هر صورت اگر امکان گزینشی برای دستگاه اجرایی بوش در خصوص عراق باشد – یا ۱۳۰،۰۰۰ سرباز امریکایی یا هیچ-- مطمئناً این اولی ست که انتخاب می شود، به همراه این امید که شمارش نفرات امریکایی را آنقدر پایین نگاه دارد تا بتواند مردم – هر چند اخموی -- داخل کشور را ساکت کند.اغتشاش و اشتباه در محاسبه
مشکل در جهان سیاستهای اشغالگرانه اینست که ممکن نیست که هم شکار دیگری را به دست آورد و هم آنرا خورد. در بعضی موارد، رشته های امواج اغتشاشی که خواه خواسته یا ناخواسته ایجاد می شود، به صورت یک مجموعه موج متقارب وحشت و بیزاری در می آید که امکان رهایی از آن وجود نخواهد داشت. از نخست وزیر اسرائیل Ehud Olmert و افسران ارشد نظامی اسرائیل بپرسید. باید از Matthew Kalman نویسنده ای در کرونیکل سان فرانسیسکو تشکر کرد که ما حالا می دانیم که رشته ی حملیات هوایی و تجاوز نظامی اسرائیل بر علیه لبنان از دو سال قبل طراحی شده بودند، که یکسال پیش از این «یک افسر ارشد ارتش اسرائیل» با استفاده از PowerPoint در خصوص موضوعاتی از قبیل «لشکرکشی سه هفته ای» تعدادی گزارش «ثبت نشده» در حضور مقامات ذینفوذ واشنگتن ارائه کرده است؛ و اینکه اقدام ۱۲ ژوئیه ی حزب الله در ربودن سربازان ارتش اسرائیل تنها بهانه ای برای دولت آن کشور برای اقدام به لشکرکشی جنگی بوده است.
حالا روشن است که اسرائیلی ها توانایی، آمادگی، تعلیمات جنگندگان حزب الله را دست کم گرفتند، و این سبب ویرانی های غیر منتظره ای در داخل اسرائیل، و در نتیجه سبب نوعی اغتشاش در داخل ساختار فرماندهی ارتش گردید. بی تردید شواهدی دال بر این موجودند که سبب شدند که در هفته های اخیر در تلاش بی ثمر برای وادار کردن حرب الله به پذیرش شروط اسرائیل ما شاهد لشکرکشی های از همیشه گسترنده تر و از همیشه غیر قابل کنترل تر --بر علیه همه ی وجوه نظام اجتماعی لبنان-- بودیم .
با همه ی اینها Olmer، که خودش را متقاعد کرده بود که می تواند مانع از این شود تا اغتشاشی را که در حال خلق آن بود او را تحت کنترل خود در آورد و قدرت آنرا دارد که خود آنرا کنترل کند، تنها رهبری نیست که در محاسباتش دچار اشتباه شده بود. حزب الله هم به روشنی حمله ی اولیه ی خود را از مدت زمانی پیش طراحی کرده بود (محتملاً با پشتیبانی و آموزش ایران). با این حال رهبرانش نشان دادند که آنها نیز انتظار چنین واکنش سبعانه ای را از اسرائیل نداشتند. شاید با دیدن میزان ویرانی حاصله در لبنان، بتوان این فرضیه را قبول کرد، با این همه این موضوع از وجه دیگر عجیب به نظر می رسد --و نه تنها به این دلیل که دولت Olmert در اولین لحظاتی که حزب الله حملات خودش ا اغاز کرد سبعیتی غیر قابل کنترل در تجاوز خود به حماس در غزه به نمایش گذاشت. اگر مقامات وزارت دفاع اسرائیل IDF برای تغییر لحن گفتار واشنگتن، با PowerPoint در حال نمایش برنامه هایشان بودند رهبران حزب الله هم از این جریانات بی اطلاع نبودند. به هر حال منظور اصلی اسرائیل از تیلیغ نمونه های کوچک مقاصد نظامی ارتشش برای جهان، حداقل تا قسمتی، برای این بود که حزب الله را از آنچه در آستین دارد باخبر سازد.
محتملاً رهبر حزب الله، حسن نصرالله هم مانند Olmert خودش را متقاعد کرده بود که اغتشاشی که می رفت تا آغاز شود به نفع جنبش تمام خواهد شد. شاید او هم خودش را قانع کرده بود که موج خشونت حاصله قابل کنترل خواهد بود و سبب از میان رفتن موانع موجود در راه تسلط سیاسی و اجتماعی حزب الله بر لبنان خواهد شد. دست کم او می بایست نتیجه گیری کرده باشد که جنبش او شانس بهتری در برابر ارتش اسرائیل دارد تا در برابر جبهه ی متحد نیروهای مدافع انقلاب سرو Cedar Revolution لبنان در سال ۲۰۰۵ که حزب الله را به پارلمان آوردند اما همزمان تهدید کردند که در کشور تغییراتی ایجاد خواهند کرد که در آینده به آن نمی شد اطمینان کرد.
هرچند که دیگر جناح های ذینفع، خصوصاٌ سوریه، از احتمال خطر عظیم از دست رفتن «کنترل» اوضاع در لبنان در طول یک سال طولانی بین انقلاب سرو Cedar Revolution و گروگانگیری سربازان اسرائیلی در ۱۲ ژوئیه، آگاه بودند، اما آشکار است که گستاخی دو جانبه ی رهبران اسرائيل و حزب الله سبب شد تا هر یک مقاصد و استراتژی های دیگری را؛ علی رغم اینکه هر دو ظرف از مدتها قبل آمها را به وضوخ اعلام کرده بودند، دست کم بگیرد.
نتیجه؟ همانند عراق، هرج . مرج و ویرانی از نوع که خود سبب گسترش خود می شود و با گذر زمان تعمیق می گردد.
خلق هلال بی ثباتی
لبنان اما پرتنش ترین مکان برای اغتشاشات و ویرانی هایی گسترنده و در حال تعمیق در بخشی از جهان است که غیرمحافظه کاران (که خیلی از آنها نسبت به امکان ایجاد یک هرج و مرج «مولد» در منطقه نظر مثبتی داشته اند) روزگاری دوست داشتند آنرا «هلال بی ثباتی» بنامند. کسی نمی داند کی آنها این نام را بر قلب مناطق نفتی کره مان نهادند، چیزی که در حقیقت قرار بود در آینده اتفاق بیفتد.
حتی اگر درگیری خصمانه میان اسرائیل و حزب الله به همین زودی هم خاتمه پیدا کند، امتیازات حاصله (ی جناح ها) در داخل لبنان ویران شده تلخ و طعنه آمیز خواهد بود -- و احتمالاً بیرحمانه. همانطور که Rami Khouri، سردبیر روزنامه ی Daily Star لبنان مطرح می کند: «چه حزب الله از میان این بحران کنونی ضعیفتر بیرون اید چه قوی تر -- و به نظر می رسد که قوی تر جواب ما در حال حاضر است-- مجبور خواهد با دیگر جناح های سیاسی کشور، اقوام و گروه های مذهبی دیگر در خصوص هویت و ماهیت نهایی کشور مبارزه کند. این رودروریی منجر به درگیری های وسیعتری در خاور میانه خواهد شد.
تخم تفرقه و هرج و مرج آینده به سادگی در خیزش ناگهانی نصرالله تا مرحله ی یک سمبل در جهان مسلمین (حتی در بخش عرَبِ سُنی آن) که رهبرانش تقریباً همگی روشی غیر دمکراتیک دارند و برای بقای خود معمولاً به ایالات متحده تکیه می کنند، به خوبی بستر رشد خود را می یابد. به یاد آورید که رهبران اهل سنت در کشورهایی مانند مصر و عربستان سعودی در روزهای اول تعرض نظامی اسرائیل؛ هنگامی که حزب الله --و همراه آن رویای یک «هلال شیعه» در سراسر خاور میانه -- با یک تعرض جدی روبرو شد، به زحمت خشنودی شان را پنهان کردند.
احتمال تشکیل «هلال شیعه» یک نمونه ی چشم گیر دیگر از سطوح بالاتری از هرج و مرج است که متعاقب هرج و مرجی که در ابتدا آگاهانه توسط طرفین به راه افتاده است، رخ می دهند و --حتی برای مقتدرترین قدرت های امپریالیستی هم-- قابل کنترل نیستند . اینجا هم دلیل اصلی وقوع چیزی به نام هلال شیعه نه خیزش بنیادگرایان ایرانی که اقدام دستگاه اجرایی بوش به سرنگون کردن رژیم غیر مذهبی و هر چند بیرحمِ صدام حسین و اشغال نظامی عراق بود. دلیل این که دار و دسته ی بوش عراق را به عنوان نقطه ی پرش برای تبدیل بقیه ی خاور میانه، و خصوصاً برای کنترل، یا مطیع ساختن ایران در نظر گرفتند دیگر به اسانی به یاد آوردنی نیست. (چنانچه در آن زمان می گفتند: «همه می خواهند تا بغداد بروند. مردان حقیقی کسانی هستند که می خواهند تا تهران بروند.»)
طبعا تجاوز امریکا به عراق سبب قدرت گرفتن اکثریت سرکوب شده ی شیعه ی کشور شد؛ و خشونت و هرج و مرج ناشی از تجاوز و اشغال نظامی آن کشور ولینعمت ایرانی حزب الله را در موقعیت استراتژیکی به مراتب قویتری گذاشت.
نقطه ی قوت قضیه اینست که اسرائیل از اقدام دستگاه اجرایی بوش در جنگ به عراق بی نهایت و در مقیاس وسیعی پشتیبانی کرد چرا که انتظار داشت که حضور امریکا در بغداد سبب خودداری، یا بهتر بگوییم عقب نشستن ایران خواهد شد. حالا اما خشونت بازگشت ناپذیر اسرائیل بر علیه مناطق مسکونی غیر نظامی لبنان محاسبات دنیا را در تحلیل این موضوع دچار دگرگونی می کند که کدام دولت خطر بزرگتری برای برقراری صلح به شمار می رود: دولت اسرائیل، که در حال حاضر دو کشور همسایه را اشغال و بمباران می کند و قوانین بین المللی را هر ساعت زیر پا می گذارد، یا یک ایران با قدرت اتمی احتمالی. این قطعا نمی تواند سناریویی باشد که Ehud Olmert و مشاورانش در هنگام به راه اندازی جنگ کوچکشان مد نظر داشتند.
حالا اما قطعاً اوضاع در سنگرهای زیرزمینی جنوب بیروت هم چندان امید بخش نیست. نصرالله یک روز به یاران لبنانی اش ندا می دهد که: «آنها که» با حمایت نکردن از جنبش تحت فرماندهی اش «بر علیه ما مرتکب گناه شدند، فراموش نخواهند شد»؛ روز دیگر اما، محتملاً با آگاهی از اینکه شیعیان لبنان تنها کسانی نیستند که به مقادیر متنابهی اسلحه دسترسی دارند و از پشتیبانی نیروهای خارجی برخوردارند، پیامی آشتی آمیز می فرستد. جنگی که حزب الله برای تثبیت قدرت سیاسی اش در لبنان در مقیاس عظیمی در به ثمر رساندن آن کمک کرد، در حقیقت سبب نابودی بیشتر بخشهای مهمی کشور و به همراه آن اینده ی مردم لبنان شد؛ چرا که حتی اگر حزب الله «پیروز» هم شود، پیروزی اش؛ همانطور که یکی از مفسرین لبنانی اشاره کرد، به «بازگشت به یک جنگ داخلی» منجر خواهد شد. و با چنین رخدادی هیچ چیز لبنان را --دست کم لبنان آزاد را-- به وضعیت سابق باز نخواهد گرداند. البته باید گفت که نصرالله از ابتدا هم هرگز به خلق یک لبنان لیبرال تمایلی نداشت. قطعاً کدورت و تلخکامی حاصل برای سالیان بعد، اگر نه دهه های متمادی، کافی خواهد بود.
«دردهای زایمان» یک دنیای پر هرج و مرج
جنگ همیشه عواقب و هرج و مرج های گسترده ی اجتماعی و سیاسی ناخواسته ای به دنبال دارد. اما در عصر پس از جنگ سرد، راههای تازه ای برای توجیه فواید راهکارهای خشونت آمیز، آتش جنگ و هرج و مرج هایی را روشن کرده است که کم هراس انگیز نیستند. در ابتدا در اواسط دهه ی نود بود که سیاستگذاران به این فکر افتادند که اغتشاش می تواند نقش مهمی در قاعده ی همگرایی سیستم اقتصادی جهانی «چیره شو یا بمیر» که تحت سرفصل «نیولیبرال گلوبالیزیشن» (یا آنچنانکه با حسن نیت بیشتری تعبیر می شد: «دمکراسی بازار آزاد») ارائه می شد بازی کند. نابودی خلّاق، «یک تعبیر قدیمی که اینروزها جان تازه ای می گرفت»، پا به عرصه گذاشت تا به عنوان یک راه شایسته برای درک و توجیه خشونت و هرج و مرجی که برنامه ریزان مذکور برای گذار از دنیای قدیمی جنگ سرد ابرقدرتها، دیکتاتوری ها، و فقر به یک نظم جهانی دمکراتیک و پیشرو لازم می دیدند جای خود را باز یابد. سپس، استراتژیست های نه چندان محافظه کارایالات متحده به این باور دست یافتند که مدیریت ماهرانه ی قدرت چشمگیر نظامیِ تنها ابرقدرت باقی مانده ی جهان راحتترین راه برای ایجاد راهی به سوی یک صلح امریکایی Pax Americana جهانی است -- بهتر نیست بگوییم یک جنگ امریکایی Bellum Americanum؟
مجموعه ی این عملکردها همچنان از پشت تفسیری که دبیرکل کاخ سفید دفتر دولت امریکا کاندولیزا رایس در ۲۱ ژوئیه ارائه کرد آشکار می شود: «آنچه ما (در لبنان) می بینیم، دردهای زایمان فزاینده ی یک خاور میانه ی جدید است و ما باید هر آنچه داریم به کارگیریم تا نیروهایمان را برای حرکت به سمت این خاور میانه ی جدید به کار بریم نه برای بازگشت به نمونه ی قدیمی اش.»
ایده ی یک خاور میانه ی «جدید»، ضروری برای پروژه های بزرگتر غیر مخافظه کارانه، ابتدا توسط وزیر امور خارجه ی اسرائیل --حزب کارگران اسرائیل، شیمون پرز مطرح شد. این پایه ای بود که خیال واهی مذاکرات اُسلو با فلسطینی ها، پیش از شکست ننگینش بعد از یک دهه، بر روی آن بنا شد. شیمون پرز اسرائیل را به عنوان موتور فرهنگی و اقتصادی آینده ی خاور میانه در نظر می گرفت که تماما در سیستم نیولیبرال جهانی حل میشد؛ متضاد آنچه که در واقعیت قرار بود اتفاق بیفتد. همچنانکه اقتصاد اسرائیل، کرانه ی غربی و غزه «آزاد» می شدند، فقر و نابرابری در اسرائیل تا سطوحی غیر قابل پیش بینی افرایش یافت و طبقه ی کارگر و متوسط را بی هیچ بهره ای از محصولات اقتصادی و فرهنگی وعده داده شده توسط حزب کارگر به حال خود رها کرد. بر همین اساس بود که آنها هرگز شانس چندانی برای پیمان اسلو قائل نبودند و حزب کارگر و فلسطینی ها را مسبب مشکلات اقتصادی خود دانستند و خشونت باز با از میان رفتن پیمان اسلو شدت گرفت.
در «سمت» دیگر، آزادسازی اقتصاد فلسطین با بستن درهای ان بر دنیای خارج به طور کامل و وابسته کردن مطلق آن به اسرائيل تعربف شد. فساد و انحصار امتیازات توسط مقامات فلسطینی (که به واسطه ی توسعه ی قرارگاه های یهودی نشین در کرانه ی غربی بارزتر می گردید) اسباب این شدند تا طبقه ی کارگر فلسطینی به این نتیجه برسد که فرایند صلح خیالی واهی بیش نیست. آنها هم برای توسعه ی اقتصادی، یا لااقل تامین اجتماعی، تنها به شبکه ی خدماتی، بنیادها و یا امکانات کاری موجود در مراکز وابسته به حماس امید بستند.
این دینامیک های دوگانه می بایست در کنار هم قرار گرفته باشند تا انتفاضه ی الاقصا رخ دهد، که به خوبی توسط حماس رهبری شد که به جای هدایت فلسطینیان به سمت استقلال، به اسرائیل فرصتی داد تا باز از خشونت به خوبی استفاده کند. اسرائیل به رشد ان در داخل جامعه ی فلسطین دامن زد تا با این عمل بافت زندگی اجتماعی و بنیادهای ملی ضروری آن را به صورت مهلکی تضعیف کند. با این وصف رویای مردم فلسطین در خصوص یک دولت مستقل برای اینده ای نه چندان دور به پایان رسید -- و خشونت شدت گرفت.
همه ی این نشانه ها در زمان خود کمتر مشهود بودند شاید از آنجا که به نظر می رسید که نقشه های اسرائیل لااقل برای مدت زمانی به نتیجه می رسند؛ در همان حال که نظامیان جوان و گانگسترهای جانی در خیابانهای نابلس و دیگر شهرها چرخ می زدند و سیستم سیاسی و اجتماعی موجود را به سخره می گرفتند، جنبش مذهبی حماس و جناح پیش ازاین مقتدرِ الفتح (هسته ی اصلی سازمان رهایی بخش فلسطین) به جنگ بر سر قدرت مشغول بودند. حماس در انتخابات ملی به پیروزی رسید و اسرائیل مشتاقانه و با تشویق دستگاه حکومتی بوش بمباران فلسطینی ها در غزّه و (در نتیجه) سوق به برنامه ریزی کمابیش یکپارچه ی سابق، یعنی مقاومت و پایداری پرداخت. (استقامت)
چندان غیر منتظره نبود که حزب الله با تغذیه کردن ملغمه ای از سلب قدرت اقتصادی و هویت قومی-مذهبی نقشی مشابه را در لبنان بازی کرد (همان نقشی که حزب یهودیان آفریقای شمالی و خاور میانه، Shas در اسرائیل بازی کرد). در هر دو مورد یک جراحی ماهرانه بین نوعی «هویت مقاومت» که جامعه شناس برجسته ی جهانی Manuel Castells در خصوص ظهورش در جوامعی -- یا بخشهایی از جامعه-- که در حاشیه ی جامعه ی جهانی قرار می گیرند هشدار داده بود، و «هویت اجرایی» که می تواند مردم را به قبول ریسکهای بزرگتر و سختی های بزرگتر --در واقع اغتشاشات عظیمتر-- تشویق کند تا به آن تصور غایی از آزادی، هویت مذهبی یا ملی، و عدالت اجتماعی یا اقتصادی دست یابند، صورت گرفت.
در واقع همزمان با اینکه خط اسمانخراشهای مرکز شهر بیروت در دوران نخست وزیری Rafiq Harriri