روشنفکری دینی و دوآلیسم فلسفی
احمد فعال
پایان دادن به ثنویت گرایی (دوآلیسم)
از نقطه نظر این مقاله و در ادامه بحث از ماهیت وجودی روشنفکری دینی، اگر روشنفکران دینی بخواهند فلسفه وجودی خود را به منزله یک جریان فکری ادامه دهند، باید دو کار مهم انجام دهند. در غیر این صورت نه تنها از ناحیه مخالفان خود و ای بسا دشمنان خود، بلکه از ناحیه اصول اندیشه راهنمایی که برگزیده اند، در معرض تهدید و تهی شدن توأمان قرار می گیرند. نخست آنکه، روشنفکران دینی باید دست از روش ها و منش هایی بردارند که نتیجه ای جز مصرف آراء و نظریه های این فیلسوف و آن فیلسوف ندارد. هر چند باید انصاف داد و گفت ویژگی مصرف کنندگی تنها خاص روشنفکران دینی نیست، بلکه اغلب روشنفکران نیز معمولاً جز مصرف آراء فیلسوفان و اندیشه ورزان غرب کاری از پیش نبرده اند. شاید یکی از دلایل اینکه چرا جامعه ایرانی جامعه تولید کننده ای نیست، همین عدم جریان تولید فکری از ناحیه جریان روشنفکری است. وارونه آن هم صحیح است و شاید هم صحیح تر، از این رو که بگوییم: عدم مولد بودن جامعه ایرانی، جریان های فکری را به مصرف کنندگی ِ صرف آراء و اندیشه ها سوق می دهد. در این میان، ممکن است عده ای از روشنفکران آثار و آرائی از خود نشان دهند که حاصل تولیدات و تراوشات فکری خود آنان بوده است. متأسفانه وجود این آثار معدود و محدود، چیزی از وجهه اصلی جریان روشنفکری به لحاظ مصرف گرایی نمی کاهد. چه آنکه از یک سو، همین آراء و آثار ممکن است بر اصول راهنمایی متکی باشند که متخذ از آراء و آثار تولید شده اندیشه گران مدرنیزم و پست مدرنیزم باشند و از دیگر سو، استثناء این آراء و آثار، به خودی خود علامت غیر مولد بودن این دسته از روشنفکران است. زیرا در همین زمینه مصرف گرایی جامعه خود ما، که در عرف و تعریف اقتصادی به یک جامعه مصرف کننده تعریف می شود، جریان تولید متوقف نیست. حال چه به تولیدات اندک و چه به کمک انواع شبیه سازی ها.
دومین کاری که روشنفکری دینی باید انجام دهد تا هم خود را از تیررس تهدیدها بیرون بیاورد و هم آنکه به اندیشه های دینی تازگی و طراوت ببخشد، دست شستن از اندیشه های ثنویت گرایی است. فرهنگ و فلسفه غرب از همان آغاز ثنویت گرا و تثلیث گرا بوده است. اما فرهنگ ایرانیان، از عهد باستان با توحید گرایی شرقی همخوانی بیشتری داشته است، تا با ثنویت فلسفی غرب. آنچه به عنوان ثنویت یا جدال نور و ظلمت، در اندیشه ایرانیان یاد می شود، تضادی نیست که از ذات وجود ظهور کرده باشد. ظلمت و شر در فرهنگ ایرانیان، فقدان نور و خیر است. هر جا که انسان دچار از خودبیگانگی می شود، و هر جا که جامعه ها دچار تشتت می شوند، شرارت محل ظهور و بروز پیدا می کند. اما در فرهنگ غرب، «زئوس» به مثابه خدای شر و خباثت به همان اندازه وجود دارد که خدای «پرومته» به مثابه مظهر خیر و نجات انسان. در فرهنگ مسیحیت نیز ثنویت ها و تثلیث ها، هم ذات و همزاد یکدیگر تعریف می شوند. در ایامی که آغاز شکل گیری فلسفه یونانی بود، اندیشه غربی بر اساس تضاد و ثنویت ذاتی میان خیر و شر شکل گرفت. تنها هرکلیت نبود که طبیعت را بر «عناصر ضد» تعریف می کرد و اصل خلقت را بر دو عنصر ضد، یعنی آب و آتش تفسیر می کرد، افلاطون و ارسطو نیز ثنویت ها را به قلمرو طبیعت انسان و جامعه ها انتقال دادند. پیرو همین تضادها بود که این دو فیلسوف موفق شدند تا نظام بندگی و درجه دو خطاب کردن بندگان را توجیه فلسفی کنند.
پذیرش اندیشه ثنویت گرایی، روشنفکران سکولار را تنها به این آموزه سوق نمی دهد که «کار قیصر را به قیصر و کار عیسی را به کلیسا باید واگذاشت»، بلکه در ثنویت میان «عشق و عقل» و ثنویت میان دو حوزه «ایمانی و استدلالی»، و یا ثنویت میان دو حوزه«تکلیف و حقوق»، به یک رشته احکام دست می یابند که تلفیق روشنفکری و دین ورزی را، ترکیبی متناقض نما نشان می دهند. و حق هم با آنهاست، زیرا تا وقتی میان این حوزه ها نتوان ارتباط وجودی یافت، ترکیب و تلفیق روشنفکری و دین ورزی ترکیبی متناقض نما نشان می دهد. نشان دادن ارتباط منطقی یا اعتنا از سر لطف، هیچ کمکی به امتناع از ثنویت آنها بدست نمی دهد. حداکثر لطفی که پاره ای از این روشنفکران به خرج می دهند، چنانچه هابرماس این گونه عمل کرده است، این است که برای تلطیف دادن جریان روشنفکری و از آن پیشتر، برای تلطیف دادن نهادهای سیاسی، باید وجه اهتمامی به اندیشه های دینی نشان داد. اما این اهتمام از وجه تناقض نمای آنها کم نمی کند. مانند آب و آتش، که نه آب آتش می شود و نه آتش آب (به غیر از فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی)، تنها شما می توانید برای تلطیف هوای سرد، یک بخاری اطراف خودتان روشن کنید. یا برای پرهیز از هوای گرم یک دوش سرد بگیرید.
در ادامه دو رشته از ثنویت هایی را که روشنفکری دینی باید از آن پرهیز کند شرح خواهم داد.
ثنویت میان عقل و عشق
تاریخ ادبیات و فلسفه در ایران و جهان سراسر اشعار و روایتهایی است که از دوگانگی و آشتی ناپذیری میان دو حوزه «عقل و عشق» حکایت می کنند. گستره این آوازه تا بدانجاست که حتی عوام درس نخوانده هم تردید نمی کنند که آنچه عقل می گوید، با آنچه عشق می خواهد از دو جنس جداست. عقل فرمانده تن و عشق فرمانبر تن است. عقل سر را از سودای هوس می رهاند و عشق سودایی است که هوش از سر می رباید. چه آنها که عشق و عقل را متنافر و چه آنها که مکمل یکدیگر می شناسند، هر دو بر یک نظر اتفاق دارند که حوزه عمل عشق و عقل متفاوت از یکدیگرند. حوزه آگاهی و شناختی عشق و عقل متفاوت از یکدیگر است. حوزه آگاهی عقل، حصول باواسطه شیئی است، لیکن حوزه آگاهی عشق، حضور بی واسطه در خود شیئی است. به عبارتی، عقل هنگامی که به شکار اشیاء می رود به هزار دام و دلیل، سایه بر سر آنها می فکند. اما عشق به یک کرشمه دل، شامه از چشمه اشیاء سیراب می کند. و هم از این روست که رابطه عقل و آگاهی، رابطه شکارچی است با شکار خود، که هیچگاه با یکدیگر «این همان» نمی شوند. اما رابطه عاشق و معشوق خود، رابطه است که به یک اشارت با یکدیگر این همان می شوند.
تفاوت ها به همین جا ختم نمی شود، وقتی حوزه آگاهی و کار عقل و عشق متفاوت گشت، انسان در دو ساحت متفاوت و متضاد تعریف می شود. ساحتی که به حوزه آگاهی و عقل مربوط می شود ، ساحت علم و تکنیک است و ساحتی که به حوزه عشق مربوط می شود، همه اموری است که به رابطه انسان با احوالات خویش معنا می بخشد. نزاع قدیمی میان متکلمین و فیلسوفان و نزاع میان عرفا با هر دو در شرق و نزاع دو نحله افلاطونی و ارسطویی در غرب، چشمه هایی از ثنویت گرایی است. نزاع دیگر تقدم و تأخر میان ایمان و اعتقاد است. تا زمانی که اندیشه افلاطونی بر دستگاه کلیسا حکم می راند، ایمان مقدم بر اعتقادات بود ونحله ایمانیان به یمن اگوستین و سنت آنسلم، معتقدین را به یک اشارت در پس خود داشتند. اما از زمانی که نحله ارسطویی بر افلاطونیان پیشی گرفت، ایمانیان عنان خود به پس قافله خرد بستند. در عصری که به عصر ایمان موسوم است، اگوستین در مناظره ای خیالی با یک فرد محقق، چگونگی برتری نفس ایمانی را برخرد اثبات می کند. 600 سال بعد سنت آنسلم به عنوان اگوستین ثانی همان گفتگو را در غالب یک داستان خیالی دیگر به پیش می برد. اما با این تفاوت که فرد محقق اگوستین در داستان سنت آنسلم به فردی احمق بدل می شود. سنت آنسلم وقتی با یک فرد احمق برخورد می کند که او در وجود خدا شک کرده است، وقتی به قلب خود باز می گردد می گوید : «من براى تحصيل ايمان در جستجوى فهم نيستم، بلكه ايمان را دارم تا بدانوسيله فهم كنم، و به اين نكته نيز معتقدم كه اگر ايمان نداشتم نمىفهميدم1».
در عهد ما نیز، یک اگوستینی به نام رانولد نیپور پیدا می شود که با افسوس خوردن از عهدی ایمانیان، مهمترین عامل تباهی و انحطاط جوامع امروز را، وارونه کردن رابطه و نسبتی می داند که میان نفس و ذهن وجود دارد. قرون وسطی با تقدم بخشیدن به نفس ایمانی ، حداقل کوشش داشت تا فطرت آدمیان را از آلودگی ها پاک نگاه دارد. اما در عهد جدید به ویژه از زمان کانت و دکارت، با محور قرار دادن ذهن انسان، نفس او را به نهافت و تباهی سوق داده اند. نفس اگر به چنین حال و روزی نمی افتاد، بیش از عقل و خرد قادر به تعالی و تکامل بخشیدن انسان و جامعه ها بود2.
جدال میان عقل و عشق در نزد متکلمین و عرفای ایرانی و مسلمان حکایت دیگری داشت. پاره ای از عرفا و متکلمین ایرانی و مسلمان نه از این جهت که بخواهند نقش برتر به مرتبه شهود و بلاواسطه ایمان و عشق بدهند، بلکه از این حیث که قلمرو آنها ذاتا متفاوت است، به تفکیک دو حوزه دینی و عقلی برآمدند. در میان متکلمین یکی از مشهورترین آراء به آراء غزالی مربوط می شود. به نظر غزالی مسائل و مقولات دینی را نمی توان به کمک مباحث و استدلالات عقلی به اثبات رساند. عقل را به مسائلی چون وجود و وجوب باری تعالی، وجوب نبوت و معاد راهی نیست. انتقاد بی امان غزالی علیه فلاسفه از همین رو بود. زیرا فیلسوفان کوشش داشتند تا به مدد عقل ناقص خود به این مقولات بپردازند. غزالی هیچگاه امکان معرفت عقلی را نفی نکرد، اما عقیده او بر این سیاق بود که عقل نمی تواند علم الیقین در انسان تولید کند. براهین عقلی برای کسانی خوب است که پیش از آن آتش ایمان در سینه هایشان برافروخته شده است، اما کسی که هنوز به خدا و آخرت ایمان ندارد، سینه او را نمی توان به علم برافروخت.
هم عرفا و هم متکلمین از نقش بی بدیل عقل غفلت نمی کردند، چنانچه از مهم ترین و مورد اتفاق ترین روایاتی که سینه به سینه تمام نحله های مختلف دینی است، این است که عقل را «رسول باطنی» انسان می شمردند. تنها اختلافشان در این بود که جایی که حوزه کار نفس ایمانی است، یعنی آنجا که پای حضور و شهود آگاهی به میان می آید، عقل توان فهم آن را ندارد. به عبارتی، آنجا که توسن عشق بر افق لایتناهی وجود و معشوق پا می نهد، پای عقل بر چوبین استدلال خواهد لنگید.
تجزیه عقل و عشق در زندگی اجتماعی بی پیامد نخواهد ماند. در زیر به پیامدها و اشکال مختلف این تجزیه اشاره خواهم داشت:
الف) تجزیه عقل و عشق (= نفس ایمانی) بدون قائل شدن به تقدم و تأخر هر یک، همان است که به صحیح گفته می شود: «کار قیصر را به قیصر و کار عیسی را به کلیسا واگذارید». رابطه ای که واتیکان با دستگاههای سیاسی دارد، از نوع چنین رابطه ای است.
ب) تجزیه عقل و عشق (= نفس ایمانی) با قائل شدن به تقدم عقل بر عشق، بدین معنا که عنان عشق باید بدست زمام عقل مهار شود، نقش نهادهای دینی را در زیر سیادت و سلطه نهادهای سیاسی تعریف می کند. وضعیت دولت های غربی و سکولار گزارشگر چنین رابطه ای است.
ج) تجزیه عقل و عشق (= نفس ایمانی) با قائل شدن به تقدم ایمان بر عقل، به حکومت دینی منجر می شود. در این حال نهادهای سیاسی و اقتصادی در ذیل حکومت ایمان تعریف می شوند.
مطالعات عصب شناختی و روانشناختی در باره ثنویت
اما حقیقت چیست؟ آیا واقعا می توان انسان را در دو هیئت جداگانه و یا دو هیئت متقدم و متاخر «عقل و عشق» تقسیم بندی کرد؟ آیا از لحاظ روانشناختی ثابت شده است که بخشی از آدمیان از قوای عقلی و منطقی بهره می برند و بخشی دیگر تحت تأثیر قوای احساسی و عاطفی هستند؟ آیا از نقطه نظر عصب شناختی معلوم شده است که عده ای به نیمکره چپ، که محل قوای منطقی و ریاضی است تعلق دارند و عده ای دیگر به نیمکره راست( یعنی آنجا که سیستم لیبمیک به تولید ترشحات عاطفی مشغول است) وابسته هستند؟ آیا مراد روانشناسان و عصب شناسان از عشق و ایمان، همان سیستم احساسی و عاطفی است؟ مسلما چنین تقسیم بندی غلط است. سیستم عاطفی و احساسی ساحت دوم انسان، در برابر ساحت عقل نیست. آنچه که عصب شناختی روشن نموده این است که، عاطفه و احساسات ناشی از عواطف، چیزی جز بخشی از خصوصیات فیزیولوژیکی و عصبی شناختی انسان نیست. روشن شده است که شدت و نقصان واکنشهای عاطفی، همان ترشحات مواد شیمیایی است که به ترشحات آدرنالینی موسوم است. ترشحات بیشتر آدرنالین، عاطفه بیشتر، و ترشحات کمتر عاطفه کمتر به همراه می آورد. بروز این ترشحات با حالات عشقی انسان به کلی متفاوت است. عشق در سرچشمه های وجودی انسان جای دارد، چیزی که بدون آن، انسان از وجود انسانی تهی می شود. به عکس، به گمان این نویسنده عاطفه تقریبا چیزی میان مرز انسان و حیوان است. انسان های صرفا عاطفی، تقریبا در همین آستانه از رشد قرار دارند. در جاهایی دیگر اشاره کرده ام که اگر شخصیت تمام دیکتاتورهای بزرگ را که مطالعه کنید، همه آنها در زمره آدم های عاطفی بوده اند. اریک فروم در آخرین آثار جاودانه خود، گزارش خوبی این نمونه از دیکتاتورها ارائه می دهد3.
آیا تقسیم بندی عصب شناسان درباره دو نیمکره مغز و تقسیم بندی شخصیت ها بر اساس میزان تعلق و وابستگی به این دو نیمکره، درست است؟ اشاره کنم که تقسیم بندی عصب شناختی، به تقسیم بندی وجودی انسان راجع نمی شود، بلکه یک رشته بافت های عصبی در دستگاه عالی عصب وجود دارند که کار محاسبه و رابطه کلامی (نیمکره سمت چپ) را از یک سو و کارهای احساسی و انتزاعی را (نیمکره سمت راست) از دیگر سو، برای انسان تسهیل می کنند. به علاوه، با فرض اینکه تقسیم بندی روانشناسان و عصب شناسان را بپذیرم، خود آنها اشاره می کنند که تجزیه دو نیمکره راست و چپ و تجریه شخصیت انسان به عامل منطقی و عامل احساسی، از علائم آشکار مرضی (شخصیت نورتیک) است. و مزمن ترین نوع این علائم در شخصیت های پارانویایی (ترس از تهاجم)، مانیکی (افسردگی شیدایی) و اسکیزوفرن (بریدن از واقعیت) بروز پیدا می کند.
بنابراین از نقطه نظر این نوشتار، تفکیک میان دو حوزه «عقل و عشق» و یا هر نوع تفکیک دیگر که به نحوی انسان را موجودی دوگانه و متضاد (دو آلیسیم) تفسیر کند، چیزی جز مَرَضی نشان دادن انسان نیست. عشق و عقل نه تنها متعارض یکدیگر نیستند، بلکه تفکیک آنها در دو سنخ و دو جنس متعارض، غفلت از ساخت یکپارچه و توحید وجودی انسان است. متاسفانه اغلب مطالعات به روی انسان واقعی و بالافعل صورت می گیرد : انسانی که به شدت گرفتار از خودبیگانگی است و انسانی که در معرض انواع تعارضات اجتماعی، اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی قرار دارد. انسانی که به قول کارن هورنای، انباشتی از تضادهای درونی گشته است. همین مسئله، موضوع انسان شناختی فلسفی را تا حد انسان شناختی فرهنگی تقلیل می دهد.
چگونه عشق و عقل بر اصل آزادی «این همان» می شوند؟
تقسیم فلسفی انسان به دو ساحت متضاد، از این حقیقت غفلت می کند که ذات انسان آزادی است، نه قدرت. این قدرت است که بالذاته هم تقسیم کننده چیزها به اضداد مختلف است و هم خود در اضداد مختلف تجزیه می شود. هر قدرتی در عالم واقع فرآورده یک رابطه متضاد است، وقتی هم که به وجود آمد خود آبستن تولید انواع تضادها می شود. پیشتر توضیح داده بودم که بدون تصور یک رابطه ضد و نابرابر، هیچ قدرتی حتی قابل تصور کردنی نیست. به عکس، آزادی در ذات خود هم توحید بخش انسان با حقوق ذاتی خویش است و هم توحید بخش جامعه ها با حقوق اساسی است که قدرتها سبب غفلت از آن می شوند.
عناصر «عشق و عقل» و در نگاهی دیگر، «ایمان و خرد» دو چیز مختلف و متضاد و حتی منفک از هم نیستند که به موجب آن بتوان تقدم و یا تأ