خليل موحد
مصدق و نهاد مدني
(جامع آدميت)
نخستین نهاد غیردولتی که مصدق به عضویت آن درآمد، تشکلی به نام «جامع آدمیت» به رهبری میرزا عباسقلی خان آدمیت (1240 ـ 1318 ش) بود. جامع آدمیت که اندکی پس از قتل ناصرالدین شاه (1211 ـ 1275) باحضور برخی از رجال سیاسی کشور تشکیل شد، کم و بیش متأثر از افکار میرزا ملکم خان ناظم الدوله (1212 ـ 1287) بنیانگذار «فراموشخانه» و سپس «مجمع آدمیت» بود و در تدارک ذهنی و عینی انقلاب ضد خودکامگی مشروطیت نقش مهمی داشت.
دکتر فریدون آدمیت، نویسنده کتاب فکر آزادی و مقدمه مشروطیت، بعد از بیان تفصیلی پیش درآمدهای اجتماعی و سیاسی نهضت مشروطیت، با تکیه به اسناد و مدارکی که درباره ی «جامع آدمیت» در اختیار داشته، به معرفي بنيانگذاران و رهبران جامع آدميت و انعکاس گسترده خاستگاه، مرامنامه، اندیشه و عملکرد جامع آدمیت در قبال دستگاه ستم و استبداد قاجاری و خیزش آزادی خواهان ایران، پرداخته است.
فریدون آدمیت از نقش مثبت جامع آدمیت و میرزا عباسقلی خان در جنبش ضد یکه تازی مشروطیت یاد کرده و افراد وابسته به جامع آدمیت را از طبقه روشنفکر می داند. طبقه روشنفکری که مسلکی غیرانقلابی داشتند و بنیان فلسفه سیاسی آن ها بر «مشروطیت و محدودیت» حاکمان بود. آن ها هوادار سلطنت مشروطه، پارلمان ملی شامل دو مجلس شوراس ملی متشکل از وکلای ملت و مجلس ستاد متشکل از کملین و ریش سفیدان بودند. هم چنین از استقرار حکومت انتخابی، مسؤول بودن و پاسخگو بودن وزرا، و استقلال قضات حمایت می کردند.
رهبران جامع آدمیت از اصلاحات عمومی و برپایی تأسیسات سیاسی و اجتماعی نوین براساس اصول علمی و به سبک کشورهای اروپایی پشتیبانی کرده، اما با رادیکالیسم و عملیات انقلابی و تند که نهضت رهایی بخش مشروطیت را از مسیر اصلی و طبیعی خود منحرف کند.، مخالف بودند.
به روایت دکتر آدمیت، در انجمن مذکور سیصد و چند نفر از طبقات مختلف مردم به شرح زیر عضویت داشتند:
نمایندگان مجلس اول 15 نفر، رجال و سرشناسان 135 نفر، شاهزادگان 20 نفر، اطبا 11 نفر، هنرمندان 3 نفر، نظامیان 12 نفر، تجار 13 نفر، افراد طبقه متوسط 90 نفر، روحانیون 14 نفر.(1)
برخی از این روحانیون عبارت بودند از: ملامحمد علامه مجتهد بار فروش، سید ولی الله شریف العلما، میرزا سید ابوالقاسم طباطبایی، میرزا مصطفی امجد الذاکرین، شیخ علی زرندی، میرزا محمدباقر مجتهد آملی، سیدرضا بدیع الذاکرین، صدر المعالی مازندارانی. (2)
مصدق نیز در روز دهم تیرماه سال 1286، در سن 25 سالگی و در حالی که کمتر از یکسال از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه در 14 مرداد ماه 1285 می گذشت، با امضای سوگندنامه جامع آدمیت، به این نهاد مدنی پیوست؛ ولی حضورش در تشکل پیش گفته چندان دوامی نیافت و آن نهاد را ترک کرده و به جمعیت دیگری پیوست.(3)
موضوع عضویت مستعجل مصدق در جامع آدمیت، به اندازی کم اهمیت و بی رنگ بود که تا 54 سال بعد، در هیچ سند مکتوبی انتشار نیافت، تا این که فریدون آدمیت برای نخستین بار در سال 1340 قسم نامه مصدق را به همراه چند قسم نامه دیگر، با استفاده از اسناد و مدارک به جای مانده از جامع آدمیت، در کتاب فکر آزادی و مقدمه مشروطیت به چاپ رساند.(4)
چاپ تعهدنامه مصدق به جامع آدمیت، این امکان را برای برخی مخالفان رهبر نهضت ملی ایران فراهم آورد، تا آن را به عنوان یک کشف تاریخی در بوق و کرنا کنند..
بلافاصله بعد از انتشار کتاب فکر آزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، روزنامه فرمان، متن سوگندنامه را کلیشه کرده و آن را تحت عنوان سوگندنامه عضویت مصدق در دستگاه «فراماسونی» منتشر کرد. روزنامه آژنگ نیز دیگر نشریه ای بود که به چاپ تعهدنامه مصدق به جامع آدمیت اقدام کرد.(5 )
هفت سال بعد (1347) موضوع عضویت مصدق در جامع آدمیت، بار دیگر از درون یکی از کتاب ها سر درآورد. این بار اسماعیل رایین (1298 ـ 1358) در جلد اول از کتاب سه جلدی خود به نام «فراموشخانه و فراماسونری در ایران» تعهدنامه ی مصدق را به جامع آدمیت، به همراه تعهدنامه افرادی مانند دکتر اسماعیل مرزبان و محمدعلی فروغی (1251 ـ 1321) آخرین نخست وزیر رضاشاه و نویسنده کتاب هایی مانند: «سیر حکمت در اروپا» و «حکمت سقراط و افلاطون» به چاپ رساند.
رایین اما با عبور از معیارهای اخلاقی، در زیر تعهدنامه نوشت: «متن قسم نامه فراماسونری دکتر محمد مصدق»؛ در حالی که به رغم یکسان بودن عبارات قسم نامه ها از کاربرد واژه «فراماسونری» درصد و ذیل قسم نامه فروغی خودداری کرد.(6) رایین با فراماسون خواندن مصدق، دل خواهانه و یا نابه دلخواه، آغازگر مرحله ی جدیدی از کارزار پلیدافترا زنی علیه مصدق گردید و اسباب رقص و پایکوبی مخالفان عجول و ستیزه جوی مصدق را فراهم کرد.
رایین در شرایطی مصدق را در ردیف فراماسونرها قرار می دهد که خود، ضمن معرفی فراموشخانه و مجمع آدمیت میرزا ملکم خان و جامع آدمیت به عنوان سه سازمان سیاسی شبه فراماسونری و بیان این نکته که این سازمان ها «آرمان ها و افکار جوانان و تحصیل کرده های سرگردان و ظلم کشیده را رهبری می نمودند» تصریح می کند که «تشکیلات ماسونی جهانی، فراموشخانه و مجمع آدمیت را به رسمیت نمی شناخت و آن ها را از جمعیت ها و فرقه های غیرمجاز و به اصطلاح ماسونی (Clandesten) مي شمرد.»
به باور رایین؛ به رغم پیروی جامع آدمیت از نظام و مرام میرزا ملکم خان و عضویت برخی از رهبران آن در لژهای اروپا و هند، سازمان مذکور «بستگی رسمی با فراماسونری جهانی نداشت و صرفاً تقلیدی از این فراموشخانه و تشکیلات ملکم و تعقیب کارهای گذشته او بود...»(7)
فریدون آدمیت نیز پس از معرفی ملکم خان به عنوان «مبرزترین رجل روشنفکر دربار ناصرالدین شاه قاجار» و بنیانگزار مکتبی که «مؤثرین عامل نشر اندیشه آزادی و تجددخواهی در ایران» بود، درباره رابطه بین عباسقلی خان، مؤسس جامع آدمیت با ملکم خان می نویسد: «میرزا عباسقلی خان از برکشیدگان یحیی خان مشیرالدوله بود و توسط او با آزادی خواهان روشنفکر و یاران ملکم محشور گردید و در مقام ترویج افکار او برآمد و در سال 1300 هـ . ق به فراموشخانه ملکم پیوست.»
آدمیت اما بر این عقیده است که: «فراموشخانه [ملکم] نه شعبه ای از تشکیلات فراماسون بود و نه بانی آن ادعای تشکیل لژ فراماسون را کرده و نه اساساً ملکم اجازه تأسیس لژ را داشته است، البته او بعدها به عضویت لژ فراماسون فرانسه درآمد.»(8)
عبدالهادی حائری نیز در کتاب خود به نام «تاریخ جنبش ها و تکاپوهای فراماسونگری درکشورهای اسلامی» بعد از ذکر تاریخچه ی پیدایش نحله و گروه فراماسونی در غرب و اشاره به شعارهای سه گانه این طبقه نویای بورژوازی؛ یعنی برادری، برابری و آزادی می نویسد: انجمن های فراماسونری، خواهان «آزادی از یوغ فئودالیته مذهبی و سیاسی، آزادی در کار، بازرگانی و انباشتن دارایی بود. و می خواست در زمینه حقوق سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و قضایی با دو طبقه دیگر ـ اشراف وابسته به کلیسا و اشراف حاکم بر سیاست و دولت ـ برابر باشد...»
حائری سپس متفکران، سیاست مداران، نويسندگان و سازمان های مختلفی را نام می برد که همگی دارای اندیشه ماسونی بوده و نقش تعیین کننده ای در برخی رویدادهای فرهنگی و سیاسی داشته اند.
این نویسنده پس از بیان پیشینه اندیشه فراماسونی در ایران و معرفی برخی افراد از جمله: سیدجمال الدین اسدآبادی (1220 ـ 1276) و میرزا یوسف مستشارالدوله تبریزی به عنوان فراماسون، در مورد نهادهای تأسیسی میرزا ملکم و پیروانش، تصریح می کند: «به عضویت دوستی صادقانه پاریس درآمد ولی فراموشخانه اش در ایران به رسمیت شناخته نشد و مستقل بود. پس از آن «مجمع آدمیت» شد و سپس بعد از کشته شدن ناصرالدین شاه، جامع آدمیت توسط عباسقلی خان آدمیت تشکیل گردید. این ها هیچ یک وابسته به سازمان های جهانی فراماسونی نبودند.»
به باور حائری «اعضای جامع آدمیت تنها به خاطر پیوستگی به آن نهاد نباید فراماسون خوانده شوند و اسماعیل رایین که برخی از سرشناسان مانند دکتر محمد مصدق را تنها به همین دلیل از اعضای فراماسونگری وانمود کرده سخنی دور از تاریخی گری و تاریخ نگری آورده است»(9)
دیگر محققی که دیدگاه مذکور را تأیید می کند محمد محیط طباطبایی (1281 ـ 1371) است. او در این باره می نویسد: «ملکم از ابتدای کار هم هرگز یک سالک منظم مسلک و مرام فراماسونی نبوده و به هیچ وجه از طرف محفل های شرق اعظم فرانسه و اسکاتلند، رخصت چنین اقدامی را نداشته و در حقیقت، استفاده ای که او پنجاه سال قبل از عنوان فراماسون به صورت فراموشخانه در تنظیم افکار و ترتیب مجامع سیاسی خود کرده، یک ابتکار و با استفاده غیر مجاز و بخشش ناپذیر از عنوان فراماسونی بوده است. (10)
طباطبایی اما درباره برخی از رهبران جامع آدمیت، دیدگاهی بدبینانه داشته و معتقد است که بعد از کودتای باغ شاه (به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه مطلق العنان)، میرزا عبدالمطلب یزدی مدیر روزنامه آدمیت و عباسقلی خان قزوینی مؤسس جامع آدمیت، بدخواه و بداندیش عناصر مشروطه شدند.
این دیدگاه محیط طباطبایی با آن چه افرادی مانند فریدون آدمیت و پژوهشگر دیگری به نام محمود کتیرایی درباره ی رئیس جامع آدمیت گفته اند به کلی مغایرت دارد.
کتیرایی بعد از ذکر این نکته که بعد از به توپ بستن مجلس، «طومار جامع آدمیت در هم نوردیده شد» درباره سرنوشت عباسقلی خان، رئیس جامع آدمیت می نویسد: «رئیس جامع تا سال ها پس از آن [حمله میرغضبان محمدعلی شاه در دوم تیرماه 1287 به مجلس و سرکوب آزادی خواهان توسط ناخدای استبداد] زنده بود... او مردی ناسیونالیست بود و با بیگانگان داد و ستدی نداشت ... بیکار او در راه آزادی و در افتادن با خودکامگی و نیروهای ارتجاعی و بی باکی او در گفتن باور اندیشه خود در خور ستایش است. (11)
به نظر می رسد انتقاداتی که عباسقلی خان بر برخی مخالفان رادیکال محمدعلی شاه وارد می کرده و توصیه او به در پیش گرفتن روش های اعتدالی در مقابل حاکمیت، این ذهنیت را در نزد بعضی مانند محیط طباطبایی به وجود آورد که رئیس جامع آدمیت را در ردیف هواداران شاه ضد مشروطه قرار دهد.
البته تشکل جامع آدمیت ـ مانند سایر گروه ها و جمعیت های سیاسی و اجتماعی در ایران ـ در مسیر خود، دچار دو دستگی و تفرقه شد و افرادی مانند میرزا محمود خان احتشام السلطنه (در گذشت به سال 1314) نماینده در مجلس اول و دوم مشروطه، سلیمان میرزا اسکندری (1255 ـ 1322) یحیی میرزا اسکندری، محمد غفاری کمال الملک نقاش ( 1227 ـ 1319) و مصدق از آن بریدند.(12) سلیمان میرزا انجمن حقوق را تشکیل داد و روزنامه حقوق را با شعار آزادی، برادری و برابری چاپ می کرد. نشریه ای که انتشارش هفتگی بود و عمرش تا کودتای محمدعلی شاه علیه آزادی و مشروطیت ادامه داشت.(13)
سلیمان میرزا چند دوره وکیل مجلس بود و بعدها از بنیانگذاران حزب توده شد. حضور مصدق در انجمن آدمیت هم به گفته خودش، بیش از دو سه جلسه نبود. او در نامه ای که در 12 آذر ماه 1344 به ایرج افشار نوشته، درباره انجمن های دوران مشروطیت و سابقه حضور خود در جامع آدمیت می گوید: «... راجع به انجمن هایی که در بدو مشروطیت تشکیل می شد و یکی از آن ها انجمن آدمیت بود اطلاعی که دارم این است مرحوم میرزا عباسقلی در خانه ی خود این انجمن را تشکیل داد و هر کس هم که می خواست عضو انجمن بشود لازم بود کسی از اعضا او را معرفی کند و مبالغی هم بابت حق عضویت بپردازد و یکی از روزها، شخص محترمی به خانه من آمد، مرا دعوت نمود و با خود به انجمن برد. در بعدها در دو سه جلسه بنده حاضر شدم و چون مجمع انسانیت تحت ریاست مرحوم مستوفی الممالک تشکیل شد و مرکب بود از آقایان آشتیانی ها، گرگانی ها و تفرشی های ساکن تهران و بنده را هم به سمت نیابت رئیس انتخابث کردند دیگر نتوانستم در انجمن آدمیت حاضر شوم...»(14)
رایین از یک سو با قرار دادن واژه فراماسونری در زیر قسم نامه مصدق، به اصطلاح تخم لقی در دهان مخالفان مصدق می شکند و از دگر سو در جلد سوم از کتاب خود به ذکر مواردی از ضدیت گروه های فراماسونی، قبل از 28 مرداد 32، با مصدق و برنامه های آنان برای سرنگون کردن دولت ملی می پردازد.
به روایت رایین، عناصر لژ فراماسونری «همایون» می کوشیدند از «گفت و گو در امور سیاسی و تشریح کارهای سقوط دکتر مصدق» در حضور یکی از اعضای جوان لژ که حشر و نشری با مصدق داشته است خودداری کنند. اما پیشنهاد محاکمه و مجازات و اخراج آن عضو به این علت که دولت شخص دیگری را مأمور کسب اطلاع از لژ خواهد کرد، از سوی دستگاه رهبری لژ رد شد. او بعد از 28 مرداد از لژ اخراج گردیدولی بار دیگر به آن محفل باز گشت.
افزون بر این، لژ همایون ـ که رهبری آن به عهده محمدخلیل جواهری بود ـ تصمیم گرفت هیچ یک از اعضا حق شرکت در رفراندوم و موافقت با دولت را ندارند. رفراندومی که مصدق در آن از مردم خواسته بود از میان ادامه کار دولت و مجلس، یکی را انتخاب کنند. مردم در 12 مرداد 32 به انحلال مجلس رای دادند.
لژ همایون ـ که محل اجتماع اعضای آن باشگاه حافظ بود ـ در مخالفت با رفراندوم مصدق تا آن جا پیش رفت که یکی از اعضای خود به نام شهاب خسروانی را به محاکمه کشید. علت بازخواست خسروانی، چاپ عکسی از وی در روزنامه ها بود که نشان می داد او در حال دادن رأی است؛ ولی در پایان جلسه دادرسی حزبی، مشخص گردید که عکس پیش گفته مربوط به سال های گذشته بود و در نتیجه خسروانی تبرئه گردید.(15)
به روایت رایین، لژ آبادان، موسوم به لژ 1305 پیشاهنگ که در سال 1301 تشکیل شده و نیز لژ مسجد سلیمان و اهواز که در سال 1302 تأسیس شده بودند و تا قبل از جریان ملی شدن صنعت نفت و اخراج انگلیسی ها فعال بودند، با خارج شدن صنعت نفت از سلطه انگلیسی ها و اخراج کارکنان بریتانیایی صنعت نفت، فعالیت آن ها تعطیل گردید. (16)
اسناد ساواک نیز بیانگر اوضاع نه چندان مساعد لژهای فراماسونی در دوران مصدق است. در آن اسناد از قول دکتر جعفر جهان (از بنیانگذاران لژ هخامنش) آمده که: «در زمان صدارت دکتر محمد مصدق، تشکیلات ماسونی سخت تحت کنترل بود و ما به سختی جلسات خود را در زیر زمین تشکیل می دادیم و نهایت در زحمت بودیم ... در زمان مصدق جلسات ما بسیار سرد بود و اگر احساس می شد یکی از ما ماسون هستیم چه بلایی که به جان ما می آوردند... .»(17)
رایین در کتاب مبسوط خود (حدود 2250 صفحه) پیشینه تاریخي انجمن ها و لژهای فراماسونری در جهان و ایران را به تفصیل باز نموده و علاوه بر معرفی رهبران، کادرها و اعضا این انجمن ها، متن اساسنامه، مرامنامه و اصول حاکم بر اندیشه و رفتارهای درون گروهی و اجتماعی آن ها را نیز در اختیار خوانندگان کتاب خود قرار داده است.
با نگاهی به فهرست هایی که رایین از نام های عناصر و شخصیت های وابسته و یا مرتبط با کلوپ های فراماسونری ایرانی ارایه می دهد، می توان به این نتیجه رسید که بسیاری از صاحب منصبان عهد قاجار و متنفذان دوره پهلوی اول و دوم، فراماسونر و براساس داوری رایین، عموماً مستقیم یا غیرمستقیم، آلت فعل و مجری سیاست های انگلیس در ایران بوده اند!
رایین نه فقط برخی سیاستمداران حاکم بر ایران را به عضو دستگاه فراماسونری دانسته، بلکه بعضی از کنشگران عرصه اجتماعی و مدنی و مبارزان راه استقلال و جویندگان آزادی و کوشندگان انقلاب ضد استبدادی مشروطیت را نیز در ردیف ماسون ها قرار داده، گاه همه آنان در عمل، سر و ته یک کرباس می شمارد!
از جمله این افراد، می توان از: علی اکبر دهخدا(18)(1259 ـ 1334) آیه الله سیدمحمد طباطبایی (1220 ـ 1299) از رهبران مشروطیت، حاجی میرزا نصرالله ملک المتکلمین (1240 ـ 1287)، سیدجمال الدین واعظ اصفهانی (1241 ـ 1287) ـ که هر دو به زعم رایین از اعضای برجسته لژ فراماسونری بوده اند ـ نام برد.
رایین البته از قول سیدمحمد صادق طباطبایی فرزند آیت الله طباطبایی نقل می کند که او و پدرش بعد از خلع محمدعلی شاه (1251 ـ 1303) از «لژ بیداری» جدا شدند.(19)
اما به نظر می رسد شاخص ترین چهره ای که رایین او را به همراه میرزا ملکم خان «به عنوان دو پایه اصلی فراماسونری در ایران» معرفی می کند، سیدجمال الدین اسدآبادی است. بالاتر از این، از نظر رایین، سید جمال، «مؤسس لژهای فراماسونری در ایران و مصر» می باشد. سید جمال از سوی رایین به تلویح متهم می شود که به دستور انگلیسی ها، فرمان قتل ناصرالدین شاه را صادر کرده است.(20)
رایین بیش از 60 صفحه از جلد اول کتاب خود را به شرح زندگی سیاسی و اجتماعی سیدجمال اختصاص داده است، در جای جای این اوراق از سیدجمال به بدنامی یاد کرده و با یورش لجام گسیخته به او، تمام توان خود برای بی اعتبار کردن او به خدمت گرفته است. رایین با استناد به برخی منابع دیگر از جمله کتاب سیاستگران قاجار نوشته خان ملک ساسانی روایت می کند که سید جمال در 9 لژماسونیک عضویت داشته و در 59 سال عمر خود با 21 نام متفاوت زندگی کرده است. رایین این داوری پرفسور «گلدزیر» نویسنده آلمانی، در دایره المعارف اسلامی، که جعل عنوان و داشتن نام های متعدد سید را تاکتیکی برای رهایی او از «زورگویی و استبداد دولت ایران» می داند، مردود می شمارد.
رایین در کتابش، تصویر تابلویی از سیدجمال را چاپ کرده که در آن سیدجمال را با پیش بند فراماسونری و در لباس استادی نشان می دهد. آن تابلو در لژ همایون تهران نصب شده بود.
از دیدگاه این محقق، سیدجمال فردی به شدت متلون مزاج، آشوب گر، شهرت طلب ـ حتی اگر به قیمت از بین رفتن جان هزاران انسان تمام شود ـ باج گیر، حق ناشناس، در جست و جوی کسب پول و مقام، ریاکار، بی نماز و مخالف خداپرستی و دینداری است.
او شخصی است که دارای چند معشوقه بوده و در موقع نیاز خود را ایرانی، افغانی، مصری، هندی و عرب می دانست. سید جمال گاه در لباس یک شیعه، گاه در کسوت اهل سنت، گاه ملحد و گاه دشمن ماتریالیست ها ظاهر می گردید.
رایین مخالف و مبارزات سیدجمال ـ که به گفته رایین رئیس لژ فراماسونری کوکب شرق مصر نیز بود ـ بر ضد سیاست های استعماری انگلیس را نیز امری ناصادقانه و غیرواقعی دانسته، همه کوشش های استقلال طلبانه سید را دستوری و ساخته و پرداخته محافل انگلیسی قلمداد می کند.(21)
ادعای رایین درباره عضویت سیدجمال در لژ فراماسونی، ادعایی پذیرفتنی است؛ زیرا با واقعیت مطابقت دارد؛ اما این که سید در ابتدا از سرشیفتگی به شعارهای انسانی و بنیادین آزادی، مساوات و برادری به این جماعت پیوست و پس از آگاهی از ناباورمندی خالصانه آن ها به این مفاهیم از فراموسونرها برید نیز بخش دیگر واقعیت است که رایین به احتمال، آگاهانه نسبت به آن تجاهل می ورزد.(22)
حال که اگر نه فقط انبوهی از رجال کم و بیش بدنام و ناموجه ایرانی، در دوران قاجار و پهلوی، در سمت مدیریت یا استادی و یا شاگردی، به حرفه فراماسونری اشتغال داشته و مولود سیاست های ضدایرانی بیگانگان بوده اند، بلکه برخی از شخصیت های خوشنام و مقبول این سرزمین نیز به گفتار انگلیسی دل خوشی کرده و از شیر حکمت استعمار کهن نوشیده اند.
ما به گفتار خوشت خو کرده ایم
ما ز شیر حکمت تو خورده ایم (مولانا)
پس به ظاهر، در انبان سیاست و کشورداری ایران، یافتن شخصیتی که مستقیم یا غیرمستقیم به دستگاه فراماسونری متکی به خارجیان، وابسته و یا پیوسته نیاشد، در حکم کیمیا است.
رایین اما جویندگان را خیلی در حالت انتظار رها نکرده و با عرضه ی پاسخی قاطع می کوشد به تشویش ذهنی آنان پایان دهد. از منظر این نویسنده، نماد ناوابستگی به جوامع ماسونی و در نتیجه به انگلیسی ها و سمبل مبارزه با اندیشه های آن ها، کسی نیست جز رضاشاه پهلوی.
«در نیم قرن اخیر، نخستین رئیس الوزراء ایران که طوق برادری ماسن ها به گردن نینداخت. و به این مقام رسید، رضاخان سردار سپه اعلیحضرت (شاه فقید) بود. اعلیحضرت فقید نه تنها فراماسن نشد بلکه در دوران سلطنتش، محافل ماسن ها را بست و اجازه فعالیت به آن ها نداد.»(23)
البته نباید تصور شود که رضاشاه (1256 ـ 1323) تنها کسی است که هیچ نسبتی با فراماسن ها نداشته، بلکه به گمان رایین، زمامداران دیگری نیز قدم در جای پای رضاشاه گذاشته اند.
رایین در این باره می نویسد: «در حوادث بعد از شهریور 1320 فقط پنج رئیس الوزراء مشهور ایران که دوران صدارتشان با حوادث مهمی به پایان رسانید فراماسن نبودند... عبدالحسین هژیر (1281 ـ 1328) سپهبد حاجیعلی رزم آرا (1280 ـ 1329) سپهد زاهدی (1272 ـ 1348) و آقایان اسدالله علم (1298 ـ 1357) و دکتر امینی (1284 ـ 1371). چند سال قبل فراماسون های ایران از اسدالله علم دعوت می کنند تا در حلقه برادران فراماسن در آید. ایشان در جوابشان می گویند: من در دنیا فقط دست یک نفر را می بوسم و آن شاه ایران است و بس. بنابراین نمی توانم عبودیت و تسلیم مطلق شدن را در محافل فراماسونری بپذیرم.»(24)
رایین علاوه بر ستایش از رضاشاه ـ که از او تحت عنوان «اعلیحضرت فقید رضاشاه کبیر» و یا اعلیحضرت رضاشاه کبیر« یاد می کند، با نقل جملاتی از کتاب مأموریت برای وطنم نوشته محمدرضا شاه پهلوی (1298 ـ 1359) و با کاربرد عنوان «شاهنشاه آریا مهر» در تکاپوی این است که او را نیز مانند پدرش، عنصری ضد فراماسون و مخالف «نوکران اجنبی و عمال متفقین» نشان دهد.(25)
به نظر می رسد از دیدگاه رایین، هر کس حتی اگر به طور کوتاه مدت و با انگیزه های آزادی خواهانه و برابری طلبانه نیز سرکی به محافل فراماسونی کشیده باشد دلباخته سیاست های بیگانه به ویژه بریتانیای کبیر بوده و باید تا ابد هزینه این وابستگی را بپردازد؛ اما شاهان سلسله پهلوی که به ظاهر با گروه های فراماسونری وصل نبوده اند، به حتم ضد خارجی بوده و به خصوص با انگلیسی ها هیچ نسبتی نداشتند سهل است که در اصل با محافل سیاسی انگلیس در ستیز و نبرد نیز بوده اند!
از سال 47 که رایین به چاپ کتاب سه جلدی فراموشخانه و فراماسونری در ایران دست زد و مسائل درونی و بیرونی لژها و محافل فراماسونی را با عکس و تفصیل منتشر کرد و جنجالی را در محافل سیاسی و دولتی ایران به وجود آورد؛ این پرسش برای برخی طرح گردید که رایین چگونه توانسته به این اسناد عموماً محرمانه دست یافته و بدون این که از سوی اداره نگارش وزرات فرهنگ و هنر (بخوانید دستگاه ممیزی و سانسور و قلع و قم