سنت و مدرنيته در ايران

بخش اول

 

محمد برقعي ــ  واشنگتن

 

 

مهمترين و داغ ترين مبحثي كه در ايران امروز مطرح است مسئله مدرنيته است در برابر سنت. از آن روي كه اين مفهومي است فراگير و بنياني و تقريبا از هر مقوله اي كه سخن به ميان آيد به نوعي اين بحث مطرح ميشود. از پوشش افراد تا شكل مسكن، از عملكرد دولت تا نوع باورهاي مردم، از بحث درباره هويت يك دانش، تا شيوه اداره يك جلسه. اما شيوه برخورد با سنت و مدرنيته در ايران امروز از دو زاويه قابل نقد است:

1ــ برخورد ايدئولوژيكي با اين مفاهيم

2ــ برخورد انتزاعي و فلسفي با اين مفاهيم

 

1ــ برخورد ايدئولوژيكي

ويژگي چنين برخوردي زياده روي و ساده انگاري است. سياه و سفيد ديدن، خط كشي كردن ميان سنت و مدرنيته تا جايي كه اين دو را دو مقوله جدا و حتي در تضاد با يكديگر ديدن. داريوش شايگان در مقاله بسيار ارزنده خود در نشريه كيان تحت عنوان "ايدئولوژيك شدن سنت" اين مطلب را شكافته است. پيرو اين شيوه برخورد هر آنچه كه تعلق به سنت دارد زشت است و واپس گرا و از ارزش افتاده كه اگر به حكم زمان خود به خود از بين نميرود بر ما است كه بكوشيم از شر آن خلاص شويم و اين لباس زشت و نامتناسب با زمان را از تن آن پديده ــ براي مثال يك رابطه اقتصادي يا سياسي و يا يك ويژگي فرهنگي و اجتماعي ــ به در آوريم و بر قامت آن پديده، رداي زيبا و برازنده مدرنيته را بپوشانيم.

در چنين نگاهي سنت چنان مطرود و ناپسند ميشود كه به عنوان يك توهين و سرزنش به كار برده ميشود از آن جمله است آدم سنتي، اقتصاد سنتي، باور سنتي، افكار سنتي، شكل خانواده سنتي، نوع رابطه اجتماعي سنتي. در همه اينها صفت سنت به عنوان يك صفت منفي و حتي توهين آميز به كار برده ميشود.

رامين جهانبگلو در مقاله بسيار ارزنده اي در نشريه كيان نشان داده كه چگونه اين نگاه نادرست و افراطي در دوران روشنگري در اروپا رايج بوده است و عواقب اين شيوه برخورد حتي تا چند دهه پيش در غرب بسيار مشهود بود. تنها با افزايش فهم و درك اين جوامع از مفاهيم مدرنيته و سنت، و اعتماد به نفسي كه اين جوامع در مورد متجدد بودن خود يافتند از عملكرد‌ اين آفت نيز كاسته شد. براي مثال تا چند دهه پيش در آمريكا و همين شهر واشنگتن كه در آن زيست ميكنم، هر بنايي كه كهنه بود سنتي و عقب مانده و زشت دانسته ميشد كه ميبايست ويران شود و به جايش ساختماني نو و مدرن ساخته شود، كه حاصلش از بين رفتن بسياري از هنرهاي ارزنده معماري اين شهر بود.

آفتي كه از اين گونه برخورد بر معماري ما در ايران از دوران رضاشاه به بعد رفته است ابعادي بس وسيع تر داشته است كه در موردش بسيار گفته اند و نوشته اند. پيرو همين شيوه نگرش بر سنت بود كه پوشيدن لباس محلي در ادارات دولتي در دوران پهلوي ممنوع بود. لباسي كه در اثر قرنها تجربه مناسب آب و هواي آن ديار شكل گرفته بود. از جمله در كتاب نظري به بلوچستان شرح داده ام كه چگونه حكومت كارمندان را مجبور ميكرد كه به جاي لباس بلوچي كه گشاد است و راحت و در هواي داغ  و شرجي ايرانشهر و چاه بهار مثل يك كولر عمل ميكند كت و شلوار و كراوات بپوشند تا بدنها عرق سوز شوند و خشتك شلوار هر كارمندي به شكل زننده اي خيس باشد.

لباس متحدالشكل و مدرن رضاشاهي بدان معني بود كه در كردستان با زمستانهاي سرد و پر برف و در خوزستان با تابستاني كه در آن از آسمان آتش ميبارد، از هواي عموما باراني و مرطوب شمال تا دشتهاي خشك و سوزان مركز يك نوع پوشش داشته باشند آن هم پوششي كه در غرب و مناسب ويژگيهاي زيست بومي و فرهنگي آنجا شكل گرفته است.

در زمينه ادب نيز همين فاجعه بود. شعر كهن سرودن يعني شاعر عقب مانده بودن، يكي از بزرگترين شاعران زمان احمد شاملو افتخار ميكرد كه با اشعار لوركا پيش از حافظ و سعدي آشنا شده بود. در اثر تلقينات حزب توده، سعدي از صحنه ادب نسل متجدد كشور به عنوان نماد عقب ماندگي و ارتجاع در عمل بيرون رانده شد. پس از انقلاب هم در كشوري كه قصه نويسي هنوز طفل نوپا بود قصه هاي پست مدرن ترجمه و نوشته شد و سبك اسطوره جادويي آمريكاي لاتين مد روز شد.

براي روشنفكران سياسي مان نيز تمامي تاريخ سياسي جامعه و تمام تجربيات تاريخيمان زشت و عقب مانده و نشأت گرفته از استبداد شرقي بود. گويي در اين مغاك جز خار و خاشاك نروييده است. راه رشد هم ناگزير پذيرش يكي از مدلهاي سياسي جوامع مدرن يعني دموكراسي اروپايي و آمريكايي و يا كمونيست و سوسياليست شوروي يا چيني و غيره است.

يكي از ريشه هاي آفت غربزدگي همين شيوه برخورد ايدئولوژيكي با مفاهيم سنت و مدرنيته است كه در آن هر چه از ما است سنتي است و زشت و آفت رشد، و هر آنچه از غرب است مدرن است و زيبا و دوست داشتني. حاجي آقاي صادق هدايت سمبل بازار و بازاري ما شد. بازاري كه خالق عرفان ما است و احترام به دانش در آن بالاتر از ارزش پول است و در مبارزات سياسي كشورمان نقش برجسته اي داشته و دارد. ]ثبوت اين ادعاها را به نوشتاري ديگر موكول ميكنم.[

گفتني است من اين سخنان را با توجه بسيار به خطر آفتي ديگر يعني "غرب ستيزي" و "بومي گرايي" ميگويم و بر‌ آنم كه اين آفت روي ديگر همان سكه برخورد ايدئولوژيكي با سنت و مدرنيته است كه اين بار سنت تقديس ميشود و دستاوردهاي مدرنيته كه عامل پيشرفت و ترقي سريع بشريت در اين دو سده اخير بوده اند، انكار ميشوند.

از آنجا كه تماس ما با پديده مدرنيته هميشه اسير شرايط سياسي بيمارگونه و ناسالم بوده است لذا از زمان مشروطه به بعد كه اين تماس برقرار شده هميشه برخورد ما با آن سياسي و احساسي و عقده گونه بوده است. و همين كه جامعه در روند آزمايش و خطاي خود متوجه تندروي هاي خود شده و به دنبال يافتن راه برخورد صحيح تري چراغ برداشته است شرايط سياسي ناسالم دوباره آن را به بيراهه كشانده است. به طوركلي برخورد ما با مدرنيته را در چهار دوره ميتوان خلاصه كرد:

1ــ دوران شيفتگي به تجدد كه از مشروطه آغاز و در حكومت رضاشاه تجلي عملي يافت و بقاياي آن در دوران پسر هم تا حدودي ادامه يافت. بتي كه بسياري از كشورهاي جهان سوم و از جمله كشور همسايه مان تركيه را هم فرا گرفت.

2ــ دوران سرخوردگي از اين دو اسبه به سوي تجدد تاختن توسط حكومتي كه تبعات سياسي و حتي فرهنگي تجدد را برنميتافت. ملتي كه كودتاي 28 مرداد را هرگز بر شاه نبخشيده بود از تجددي كه توسط ديكتاتور آلت دست بيگانه ارائه شده بود نيز به نوعي روي برميگرداند و حداقل از تيزذهني با آن سر ناسازگاري داشت هر چند مزاياي آن را ميپسنديد. همين بازگشت نوستالژيك به سنت است كه احسان نراقي و آل احمد و فرديد و علي شريعتي و گروه موسيقي تحت تاثير استاد برومند را ميآفريند و حاصل اين رويكرد همه جانبه و فراگير به سنت انقلاب ايران ميشود.

3ــ دوران شيفتگي به سنت كه با انقلاب آغاز ميشود و چه عمر كوتاهي دارد. زيرا سنت آن هم به كهنه ترين و عقب مانده ترين شكلش خود را حاكم ميكند و با نيروي قهار حكومتي ميكوشد كه دستاوردهاي تجدد يك سده گذشته را ويران كند و حتي دانشگاههاي آن را هم تعطيل كند و ناآگاه ترين اقشار جامعه را بر بالاترين مسندها بنشاند و حتي ميز و صندلي ها را برچيند و بسياري را مجبور كند با پاهاي خواب رفته دو ساعتي چهار زانو بنشينند و كمر درد بگيرند.

4ــ دوران خشم بر سنت و رويكرد‌ عاشقانه بر تجدد كه ما حال در آن زيست ميكنيم و اين حالت در نسل جوان كه بيشترين محروميت ها را از اين حكومت سنت گرا تحمل ميكند بارزتر است.

شايد اين چهار دوره را در سرنوشت يك ساز بتوان به شكل نمادين نشان داد و آن ساز "كمانچه" است. اواخر دهه 1340 بود كه سفري به ميان عشاير قشقايي داشتم. يكي از موسيقي دانان بومي كه در كار خود سرآمد اقران بود براي ما سازي زد و آوازي خواند. ساز او ويلون بود و نواختنش متوسط. شب هنگام صداي مسحوركننده كمانچه اي را از دوردست شنيدم. از چادر بيرون آمده به دنبال صدا رفتم و اسماعيل خان را ديدم كه كمانچه بر دست براي خود مينوازد و چند‌ عشيره اي همدل سرمست آن ساز و آواز در كنار آتشي نشسته اند. صبح از اسماعيل خان پرسيدم كه چگونه است كه كمانچه زني چنين زبردست چون تو با شهرتي كه در تمام منطقه پيچيده است ويلون مينوازد كه مسلما هم ناشيانه خواهد بود. در پاسخم گفت كه ناصرخان قشقايي اين ساز را از فرنگ برايم سوغات آورد تا جلوي ميهمانان و واردين محترمي كه از شهر ميآيند اعتباري داشته باشيم.

چند روز بعد اسماعيل خان را با كمانچه اش به راديو و تلويزيون شيراز بردم و قطعات بي نظيري را همچون "كرم واصلي" ضبط كرديم كه نه تنها اهل موسيقي راديو كه مديران آن را هم شيفته كرد و سرشار از شوق براي پخش هر چه سريع تر آن مدتها گذشت و پخش نشد تماس گرفتم مسئولان گفتند جاي تاسف است اما به ما دستور داده شده كه اين ساز و آوازها پخش نشود زيرا اين ها تقويت كننده روحيه و سنت عشايري و بومي است و زيبنده جامعه اي كه ميخواهد مدرن شود نيست. ديدم بار ديگر شاهد اين شرمندگي از وجود عشاير، كه نشان جامعه سنتي است، شده ام. همان شرمندگي كه سبب ميشد جمعيت عشاير ما از پانصد هزار تا شش ميليون در آمارها مختلف اعلام شود. آخر زندگي عشايري يعني قبول وجود شيوه زندگي اي كه متعلق به هزاران سال قبل است.

همين بلا بر سر اين ساز در سراسر كشور آمد. ويلون در راديو تلويزيون ها همه جا جاي كمانچه را گرفت و از كمانچه اگر نشاني بود در ميان مطرب هاي دورگرد و خوانندگان ناشناس عشاير لر و كرد بود. و استاد بهاري تنها باقي مانده كمانچه زنان بود كه به صورت حاشيه اي اينجا و آنجا در راديو سازي مينواخت.

در دوران دوم به كمانچه روي كرده شد. و اين بار ويلون چنان طرد شد كه ياحقي و تجويدي‌ و بديعي خانه نشين شدند و در هيچ اركستر مترقي و مطلوب نسل جوان و روشنفكراني نبود كه نشاني از ويلون باشد. و شجريان ديگر با ويلون نميخواند و در اركستري كه لطفي و عليزاده بود ويلون معني نداشت، در مقابل استاد‌ بهاري بر اوج نشست و كمانچه نوازي پا گرفت.

دوران سوم به قول معروف در هر خانه اي كمانچه اي پيدا شد و هر نوازنده سنتي اي از هر ده كوره اي مقابل دوربين تلويزيون آمد و كنسرتها و جشنواره هاي بسياري براي كمانچه و سازهاي سنتي ديگر برگزار شد. و حال در دوراني هستيم كه گيتار در ميان جوانان ميرود كه مد روز بشود. سازي كه بيش از ويلون نماينده ساز غيربومي است و آمده از آن سوي دنياها است و هر گروه موسيقي اي كه ميخواهد صداي نسل جوان باشد بايد‌ گيتار بنوازد و ارگ برقي با آهنگهاي ضعيف و دست دوم موسيقي پاپ.

كوتاه كلام آنكه به نظر ميرسد كه جامعه ما در اثر شرايط سياسي نامساعد و مريض گونه به جاي پيشرفت حركت دوراني ميكند و پس از صد سال در رابطه با سنت و تجدد دوباره به خانه اول بازميگرديم. درست است كه اين دو دوره كاملا يكسان نيستند اما در مورد برخورد ايدئولوژيك با سنت و مدرنيته هم زبان ميباشند. برخورد‌ متعصبانه و عكس العملي به جاي برخورد نقادانه و سازنده.

 

2ــ برخورد فلسفي و انتزاعي

بيشترين بررسي ها در مورد مفاهيم سنت و مدرنيته و عبور از سنت از سوي علاقمندان به فلسفه و با زبان فلسفي انجام شده است و اين مسئله پس از انقلاب فراگير شده است. از داريوش شايگان، داريوش آشوري، مهرزاد بروجردي، چنگيز پهلوان، رامين جهانبگلو، مراد ثقفي و يا دانش در نشريه گفت و گو، مصطفي رحيمي، جواد طباطبايي، كاظم علمداري تا بسياري از روشنفكران مذهبي چون عبدالكريم سروش، عليرضا علوي تبار و جلايي فر، محمد مجتهد شبستري، مراد فرهادپور، احمد‌ نراقي، برادران صدري، گويي يكباره ما همه به قرن هيجدهم اروپا سفر كرده ايم. هگل، ماركس، نيچه و سپس فوكو و ايزنشتاين  آشناترين چهره ها در صحنه ادب و سياست ما شدند. و هر كس در هر مقوله صحبت ميكند نام چند تن از اين فلاسفه را رديف ميكند. حتي اگر بحث در مورد شعر باشد با محمد مختاري.

بعد هم اين مباحث به دليل همان برخورد فلسفي با آنان انتزاعي و مجرد ‌است. يعني مباحثي كه ميتواند براي هر كشوري مطرح باشد و هيچ رنگ زمان و مكان ندارد. مباحث فوكو در مورد ايران صادق است. هايدگر گويي فرقي نميكند در چه زماني و در چه كشوري زيست كرده و با ما چه وجه اشتراكي دارد. نيچه وقتي از مرگ خدايان ميگويد گويي راجع به ايران و جامعه اسلامي سخن گفته است. مرتب از سنت فلسفه يوناني و فلاسفه اروپايي ميگوييم. بدون آنكه اهميت بدهيم كه اين مباحث چه ارتباط عملي و واقعي با جامعه ما دارد و بدون توجه به بستر فرهنگي و فكري اي كه اين نظرات در آن رشد كرده اند. كه اين خصوصيت ورازماني و ورامكاني از ويژگيهاي مباحث فلسفي است. به همين سبب در جامعه اي كه هنوز به طور جدي قدم به دوران مدرن نگذاشته دهها مقاله در مورد پست مدرنيسم نوشته ميشود. و قصه هاي پست مدرن را مترجماني چون غلامحسين ميرزاصالح ترجمه ميكنند و اصلا مسئله پست مدرنيسم يكي از مسايل روشنفكري كشور ميشود.

در بخش ديگر اين نوشتار به نقد از محورهاي اصلي مدرنيته به شيوه اي كه در ايران مطرح شده پرداخته ميشود.

ادامه دارد