مرتضي كاظميان:
كاش باشد ، اما نيست
تصوير مظلوم و چهره معصومانه اش ، مثل همه كودكان ديگر اين سرزميني – و همه جهان – است : دوست داشتني و جذاب ، مثل يك " آيه " ، به چشم هر كودكي كه خيره شويد ، جز صداقت وصميميت و زلالي ، چيزي نصيب تان نميشود ، بعدترها ست كه او – در تجربه اي تلخ – درمي يابد تزوير چيست و دروغ و ريا يعني چه و پنهان شدن پشت چهره اي فريبنده ، به چه كار مي آيد....
فرزند علي اكبر موسوي خوييني ، دبير ادوار تحكيم وحدت را پس از بازداشت او ديدم ، تصويرش را ، تصوير كودكي كه پدر را كنار خود نميبيند . اين ، با كمال تاسف ، نه نخستين تصوير است و نه آخرين تصوير . هرچند كه عميقا بايد آرزو كنيم ، كاش آخرين كودكي باشد كه پدر را به گناه ناكرده ، در حبس ميبيند و در بند . فرزند مهندسي خوييني ، فراتر از پدر ، تاواني مضاعف مي دهد : تاوان فرزند " يك فرد سياسي " بودن را . تصوير او ، تصوير همه كودكان ديروز و امروز و فرداي اين سرزميني است كه رنج مي كشند بي آن كه حتي بدانند – و بفهمند – چرا ، موسوي خوييني ، خود بهتر از همه ، مي داند كه تاوان چه چيزها را مي دهد – و بايد بدهد - ، اما فرزندش ؟....
به ياد " ديروز " ها افتادم ، روزي روزگاري نه چندان دور ، روستازاده اي به نام " صفر خان " كه براي رهايي كشاورزان تحت ستم زمين داران بزرگ ، به مبارزه دست زده بود ، به زندان افتاد : در سال 1327 و در سن 27 سالگي . صفر خان (صفر قهرمانيان ) دو سه سالي بيشتر نبود كه ازدواج كرده بود ، دخترش ( مهين ) وقتي به دنيا آمد او در بند بود . در خاطرات او مي خوانيم : " در سال 1329 همسرم ، دختر چهار ساله ام را با هزار زحمت و بدبختي به ديدنم آورد..."
دختر صفر خان ، نخستين كودكي نبود كه پدر را در زندان مي ديد به گناه ناكرده ، دختر موسوي خوييني نيز آخرين كودكي نخواهد بود كه در فراق پدر آه ميكشد و اشك هاي مادر را نظاره ميكند . بگذاريد ، تصوير سازي كينم و آرزو ، تصوير و آرزوي روزي كه هيچ كودكي در هيچ كجاي جهان به ويژه در ايران ، پدر را به جرم ناكرده ، در حبس نبيند ... اما بياييد واقع گرا باشيم ، رنج آور است
دردزا ، فرزند موسوي خوييني – با كمال تاسف – حالا حالاها ، آخرين كودك مظلوم اين ديار نيست كه از دوري ناگزير و زندان بي علت پدر رنج ميكشد و درد....
و از اين قصه ملال انگيز و تلخ ، بي ذكر دو نكنه نمي توان گذشت :
نخست آن كه بسيار سادگي مي خواهد و خامي كه كسي به قدر لحظه اي بيانديشد كه موسوي خوييني در اين چند سال نمي دانست – و احتمال نمي داد – حبس خود را و رنج همسر و فرزند خويش را .... او اما كوشيد به رغم همه هزينه ها ، بر عهده خود استوار بماند ، چنين بادا !
و ديگر آن كه ، اي كاش مسولان و متوليان حبس موسوي خوييني ، لحظه اي – به قدر لحظه اي _ در چشمان فرزند خردسال موسوي خوييني ، درنگ كنند ، و نيز در " خويشتن " و كردارشان .... و در پايان بگذاريد بيش از موسوي خوييني ، براي فرزندش ، صبر آرزو كنيم و صبوري ، تا روزي كه " بزرگ " شود و " بنيا " تر و خود ، به حيله عقل و قدرت انديشه ، بر حجم و توان " جان " خويش بيفزايد و صبورانه ، بزييد .