نژادپرستي ايراني

 

 يا بازشناسي هويت ملي؟!

 

پاسخ عزت‌الله سحابي به نقد يك استاد دانشگاه

 

  نويسنده محترم نقد نامه كه متأسفانه مرا از آشنايي با نام خودشان محروم كرده‌اند، در مقاله‌اي نسبتاً مفصل، عرايض و مواضع اينجانب در ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران (فروردين 1383) را نقد نموده، نكات و مطالبي را به ميان آورده‌اند كه احساس مي‌كنم براي روشن‌ترشدن ذهن ايشان و ديگر خوانندگان محترم، نياز به توضيحاتي هست. اين توضيح براي آن است كه هم مقصود و منظور اصلي بنده روشن شود و هم در صورت اقناع ايشان، با تلاش و جست‌وجوي مشترك و همگاني در راه كشف و شناخت و تبيين خصوصيات مثبت و منفي ملتمان، به شناسايي عوامل و علل ريشه‌اي عقب‌ماندگي‌ها نائل شويم؛ عواملي كه در طول تاريخ تكرار و استمرار داشته، امروزه در جهت‌گيري‌هاي ملي و دولتي و درنهايت در سرنوشت ما اثرگذار هستند.

  ما ايراني‌ها همچون هر ملت و كشور ديگري كه آهنگي براي پايان‌دادن به عقب‌ماندگي‌هاي تاريخي و آغاز روند ترقي و تعالي خود دارند، تا به آن درجه از خودشناسي ملي يا آشنايي به ضعف‌ها و قوت‌هاي تاريخي و طولاني‌مدت خود دست نيابيم، نمي‌توانيم در وضع و حال اجتماعي، اقتصادي و سياسي كنوني خود تحولي اساسي ايجاد كنيم. با وجود آثار مخرب و پردامنه‌اي كه نظام‌هاي استبدادي داخلي و استعمار خارجي در وضع و حال كنوني ما داشته و دارند، ما اگر تا قيامت هم از ستم و جفا و تخريب اين عوامل بناليم، راه نجات و توسعه و تعالي پايدار به روي ما باز نمي‌شود. راه رهايي عمومي و ملي از تغيير در خود و بينش‌ها و رفتارهاي خود آغاز مي‌شود.

  در مقدمه لازم مي‌دانم مختصري درباره فضاي عمومي بحث در ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران و نيات و ضرورت‌هاي واقعي كه به ارائه آن مطالب منتهي شد، توضيحاتي عرض كنم. اميدوارم تكرار برخي مطالب موجب ملال خاطر نشود.

  اين راقم در گذشته زندگي اجتماعي و سياسي خود، اگرچه همواره با عوامل نفي استقلال و خدشه بر تماميت و منافع ملي، اعم از داخلي يا خارجي رودررويي و مبارزه داشته است، ولي اصل راهنماي او "ناسيوناليسم" يا نژادپرستي يا حس برتري ايران و ايراني يا مجد و عظمت شاهنشاهان باستاني ايران نبوده است. ليكن در دو دهه اخير با ملاحظه و دقت در تحولات دروني كشور و مسير انحطاطي (كه در صفحات 4 تا 7 ويژه‌نامه، به برخي علائم و شواهد آن اشاره شده است) به اين نتيجه رسيده‌ام كه در ميان تمام گروه‌بندي‌هاي قومي، منطقه‌اي، طبقاتي و عقيدتي جامعه ما، آن موجود و واقعيتي كه بيش از همه و به اضعاف مضاعف، ضربه و خسارت ديده و تضعيف شده و پر و بال شكسته در معرض فروپاشي قرار گرفته است، همانا كليت ايران و ملت ايران است كه بيشتر و پيش‌تر از همه بايد فكري براي نجات آن از اضمحلال نمود.

  ازسوي ديگر در اين روزگار، در ميان انبوه گرايش‌ها و مواضعي كه به داعيه مردم‌سالاري و آزادي، با حاكميت سياسي و انحصاري رويارويي و تعارض دارند، مشاهده مي‌كنم كه به‌نوعي بحران هويت يا رهاكردن اعتماد و اتكا به خود وجود دارد. در ميان برخي از مبارزان و مخالفان (اپوزيسيون) حاكميت كنوني، روحيه نگاه به خارج يا جذب و جلب حمايت قدرت‌هاي خارجي رشد كرده و بازار يافته است. ضمن اين‌كه در ميان جناح‌هاي معروف به محافظه‌كاران نيز برخي گرايش‌هاي جلب حمايت قدرت رقيب امريكا به چشم مي‌خورد. درحالي‌كه در تمام دوره جنبش نوگرايي (مدرنيسم) از پيش از انقلاب مشروطيت تا سال 1368، نفي استعمار و قطع نفوذ و دخالت قدرت‌هاي خارجي در امور داخلي ايران، براي آزادي‌خواهان و مبارزان راه آزادي و استقلال، يك ‌آرمان به‌شمار مي‌آمد. ما اكنون نمي‌توانيم آن آرمان ديرينه ملي را كنار گذاريم. اين كار به معناي پاك‌كردن صورت مسئله است.

  مسئله مدرنيسم يا نوگرايي در بيشتر كشورها و ملت‌هاي مشرق زمين، از اوايل قرن نوزدهم مطرح و مورد مشاجره گروه‌هاي سنت‌گرا و اصلاح‌طلب قرار داشته است. چنان‌كه به نقل از كتاب "مقايسه نقش نخبگان در توسعه سياسي ايران و ژاپن"(1)، در ژاپن نيز درگيري اين دو جناح يعني سنت‌گرايان و نوگرايان بسيار شديد و با خشونت تمام همراه بوده است، امري كه از يك‌ونيم قرن پيش تا امروز در ايران ما هم بوده و استمرار داشته است.

ولي چرا در ژاپن، اين منازعه شديد و خصمانه به تشكيل و تكوين دولت و كشور كنوني ژاپن منتهي شده كه با وجود كوچكي مساحت و محروميت از منابع طبيعي، در صنعت، اقتصاد و اقتدار و قدرت نظامي (تا قبل از جنگ جهاني دوم) رقيب كل غرب و سرمايه‌داري اروپا و امريكا گرديده است؟ ولي ما را تعارض و تخاصم اين دو جناح به جايي برده است كه امروزه عقب‌مانده‌ترين كشورهاي مشرق و خاورميانه شده‌ايم؟! نويسنده آن كتاب، تفاوت ميان دو جامعه ژاپني و ايراني را در وجود "احساس ملي" يا دلبستگي و وجدان مشترك ميهني در بين نخبگان ژاپني و فقدان آن در ايران  مي‌‌داند.

 مشاهده اين حالات و تفاوت‌ها در ايران كنوني ما، مرا به ياد اظهارنظر يا به تعبير ديگر "ناله" ميرزا تقي‌خان اميركبير انداخت كه در مصاحبه با همسر سفير انگليس در تهران، از وضع اجتماعي و فرهنگي و سياسي مشابهي با روزگار حاضر حكايت مي‌كند و به حس بيگانگي از خود و وابستگي و دلباختگي به فرنگي در ميان دولتمردان عهد خويش اشاره مي‌كند.

  بنابراين به اين نتيجه رسيدم كه آن عامل غايب كه از يك‌ونيم‌قرن پيش تاكنون (از زمان قائم‌مقام تا امروز) موجب تضعيف نهضت بيداري ملت ايران براي نوشدن و احقاق حقوق خود در برابر حاكميت استبداد و سلطه و اعمال نفوذ بيگانگان قدرتمند گرديده است، همانا فقدان احساس ملي يا دلبستگي‌ها و اعتماد به نفس وطني يا تقدم منافع و مصالح ملي بر منافع و عقايد گروهي بوده است.

  در فصل نخست كتاب افضل‌الجهاد اثر عمار اوزگان، انديشمند و كارشناس سياسي الجزايري كه به‌رغم پرورش‌يافتگي در فرهنگ ماركسيستي، در درك اهداف و ضرورت‌هاي انقلاب الجزاير، از كمونيست‌ها بسيار فاصله گرفت، مثل جالبي آورده شده است. در آنجا وضعيت ملت الجزاير و روشنفكران آن كشور در برابر استعمار همه‌جانبه فرانسه به پرنده‌اي ضعيف تشبيه شده است كه در بالاي درختي شاهد نزديك‌شدن ماري سمي و خطرناك است و به كلي "سحر" شده و در جاي خود بي‌حركت مانده است. نويسنده مي‌گويد: در چنين حالتي آيا جز اين‌كه به آن پرنده ضعيف و مظلوم القا كنيم كه او "بال و پر" دارد و مي‌تواند با پرواز خود از شر جاذبه آن مار رهايي يابد، چاره ديگري داريم؟‍! وضع ما ملت ايران هم به ‌آن پرنده شباهت دارد. افعي عقب‌ماندگي و نابساماني جامعه و ملت و دولت ما را "سحر" كرده است، خود و توانايي‌هاي خود و امتيازات خود را فراموش كرده‌ايم. فعلاً در قدم اول بايد تلاش كنيم كه ملت ما "خود" را بازيابد و همچون خودباختگان و غرب‌زدگان چشم اميد به اقدام و دخالت فرنگيان ندوزد و آهنگ فرنگي‌شدن "از ناخن پا تا فرق سر" ننمايد. اكنون كه كسب ارزش‌هاي مردم‌سالاري در رأس نهضت نوگرايي قرار گرفته است، ناگزيريم به ايراني يادآور شويم كه بسياري از مباني و ريشه‌هاي مردم‌سالاري، چون تساهل و تسامح و كثرت‌گرايي را آنها در فرهنگ و تمدن باستاني خود دارند و نيازي به خودباختگي در برابر تمدن غرب ندارند.

  ناقد محترم ملاحظه فرمايند كه اين انديشه يا تحليل از شرايط اجتماعي و فرهنگي ايرانيان، با تعريف و تمجيد از خود و فرافكني مسئوليت عقب‌ماندگي‌ها و اين‌كه بخواهيم تنها مسئول اين نابساماني‌ها را عوامل خارج از خود ملت يعني استبداد يا استعمار بيندازيم، فاصله و تفاوت بسيار دارد.

  بنابراين پيش از طرح نقاط ضعف به نكات مثبت و ويژگي‌هاي نيكو در ميان ملت ايران پرداخته‌ايم. اين كار جز براي خوديابي و احساس هويت و حيات و درك سابقه تمدني برجسته در ميان اين ملت نيست تا انگيزه و محركي براي جنبش و تحرك ايجاد شود.

  اما در جريان يافتن راه درماني بر اين بيماري تاريخي، كم و بيش به ضرورت يك جنبش همگاني و عمومي مي‌رسيم كه برمبناي تجربه صدوپنجاه‌سال اخير از عهد محمدشاه قاجار تاكنون و براي دوري از عوامل تضعيف روحيه و خودباختگي، رويكردي به‌سوي وحدت همه مردم و تعالي و ترقي آنان داشته باشد. چنين وحدت و تمركزي در بين گروه‌هاي اجتماعي با گرايش‌ها، منافع و عقايد متنوع و متكثر و گاه متضاد و متخاصم، با تبليغ و شعار و اصرار ممكن نيست، مگر آنگاه كه اين گروه‌بند‌ي‌هاي متنوع اجتماعي به يك عامل يا واقعيت عيني مشترك بين همگان، آگاه، معترف، دلبسته و وفادار باشند. تا چنين عامل مشترك عيني وجود نداشته باشد، يا نسبت بدان اعتقاد و تعهدي صورت نبندد، همزيستي و صلح و ذوق و شوق ترقي و تعالي ملي ممكن نيست. واقعي‌ترين و ترديدناپذيرترين عامل مشترك بين همه گروه‌ها، طبقات، مناطق و مذاهب و مكاتب فكري و جريان‌هاي اجتماعي، كليت "ملت ايران" يا وطن ايراني به‌عنوان ظرف زماني و مكاني آن واقعيت مشترك، قابل تشخيص و شناسايي است. امورعقيدتي، ايدئولوژيك يا مذهبي كه اختصاص به مومنان و پيروان همان عقيده يا مسلك و مذهب دارند، تنها در ميان همان پيروان و معتقدان است كه مي‌توانند تعهد و پاي‌بندي مشترك ايجاد نمايند، بنابراين نمي‌توانند مبناي مشتركي براي همزيستي همه گروه‌هاي اجتماعي قرار گيرند. ازسوي ديگر امور ذهني بستگي به تلقي و برداشت هر فرد دارد. به‌جز نام و عنوان، مفاهيم و حدود آن در افراد مختلف، متفاوت است. اين‌گونه امور وجداني و ذهني كه محتاج تعليم و تعلم هستند تا پيرواني بيابند، حتي اگر به‌صورت قراردادهاي اجتماعي درآيند، آزادكننده نيرو و انرژي و برانگيزاننده شور و هيجان و نشاط نمي‌توانند باشند. درحالي كه كشف و ادراك واقعيت‌هاي عيني و تاريخي، انرژي‌بخش و شورآفرين مي‌باشد، براي عقب‌ماندگان از قافله ترقي و تعالي، در ميان يك ملت، چنين انرژي و شوري ضرورت حياتي دارد.

  بدين‌ترتيب اگرچه ممكن است از ادعا و علاقه ما نسبت به ايران و ايرانيت، بوي ناسيوناليستي استشمام شود، ولي درحقيقت جنبه ايدئولوژيك و ارزش‌مدارانه ندارد، بلكه از منظر نگاه و بررسي واقعيات اجتماعي كشورمان و جست‌وجوي عقلاني و كارشناسي راه‌هاي درمان اين بيماري است. وقتي احساس مي‌كنيم كه بخش يا وجهي از وجوه اجتماعي و ملي‌مان دچار ضعف و سستي شده است، عقلانيت ايجاب مي‌كند كه به‌طور خاص، مدتي به تقويت و ترميم آن وجه پرداخته شود. به تعبير ديگر اين گرايش ملي يك گرايش نظري مابعد تجربه است، نه ماقبل تجربه يا اعتقادي و ايدئولوژيك.

  شمه‌اي از آن بيماري‌هاي اجتماعي را كه صورت مزمن و تاريخي يافته‌اند، در صفحات 4 تا 7 ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران ذكر كرده‌ام كه نيازي به تكرار نيست.

  براي درمان اين بيماري مزمن، آيا بايد به اميد قدرت‌هاي خارجي بود كه از ماوراي مرزها بيايند و مسائل داخلي ما را حل كنند؟ اين راه‌حل، در وهله نخست سلطه‌پذيرانه و ناشي از احساس حقارت ملي و نشاني از عدم كفايت و رشديافتگي اجتماعي است، خطرزاست و لذا معقول نيست؛ دوم آن‌كه محرك خشونت و مخرب مسالمت و وحدت ملي خواهد بود و چشم‌انداز سعادت‌بخشي در افق ما قرار نمي‌دهد؛ سوم آن‌كه خطر تجزيه‌طلبي و جنگ‌هاي داخلي را افزايش مي‌دهد. حضور نيروهاي خارجي در كشور صرف‌نظر از مسائل و مشكلات خاص خود، نه‌تنها خيانت و وابستگي رجال و گروه‌هاي داخلي را تشديد مي‌كند (مانند دوران آزادي با حضور نيروهاي خارجي در كشور ما طي سال‌هاي شهريور 1320 تا 1329) بلكه هيچ‌يك از مشكلات و بيماري‌هاي تاريخي و مزمن ما را هم درمان نمي‌نمايد. تنها دخالت خارجيان برخي آثار و عواقب آن را به عقب مي‌اندازد يا صورت مسئله را پاك مي‌كند. راه دوم انتظار يا اقدام در جهت قيام و شورش‌هاي مردمي عليه حاكميت است؛ اين راه نيز غير از تخريب و انهدام ته‌مانده موجودي ملي، جنگ داخلي و تجزيه‌طلبي‌ها و سرانجام دخالت دولت‌هاي خارجي و فروپاشي نظام حاكم كه به فروپاشي ايران نيز منجر مي‌شود، فايده ديگري ندارد. پس تنها راه عقلايي و كارشناسي، نهضت فراگير ملي است كه اهداف و محورها و ضوابط آن را تا جايي كه به نظرم رسيده است در ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران مورد اشاره قرار داده‌ام.

  اما براي پي‌ريزي يك نهضت فراگير ملي و رهايي‌بخش از عقب‌ماندگي‌ها و وابستگي‌ها بايد به تقويت و پررنگ‌شدن احساس ملي پرداخت و در اين راه ناگزيريم براي پرهيز از اتكا به عقايد و احساسات خودمان، نخست با استفاده از نظريه عمومي سيستم‌ها، عينيت تاريخي و اجتماعي ملت ايران را تثبيت و محكم كنيم و دوم اين‌كه سير تكوين و تحول و تكامل اين واقعيت اجتماعي را در طول تاريخ تحقيق و جست‌جو نماييم.

  تصور مي‌كنم، اختلاف نظر ناقد محترم با اينجانب و مطالب درج شده در ويژه‌نامه از اين به بعد شروع مي‌شود. از آنجا كه نسبت به مقدمات يادشده اظهارنظري نكرده‌اند، باشد كه مخالف تحليل و استدلال ما نباشند. نظر ايشان در مورد خصوصيات منفي ملت ايران در طول تاريخ شكل‌گيري تمدن و هويت اوست. ما براي احراز هويت ملي ناگزير به جست‌وجوي ويژگي‌ها و مميزات ملت ايران كه از ابتداي تكوين آن تاكنون استمرار داشته است، مي‌باشيم، چرا كه همين ويژگي‌هاي خاص است كه ملت ايران را از ديگر ملل متمايز مي‌سازد. اين خصوصيات لزوماً و هميشه مثبت و افتخارآميز نيستند. بعضي از اين صفات در شرايط خاصي ممكن است مفيد به حال و سرنوشت ملت باشد و برخي ديگر در شرايط ديگر.

  به هر صورت، خصال منفي و مثبت در ملت ايران همچون ديگر ملل وجود دارند، ولي اگر يك احساس همبستگي، يا تعلق خاطر ملي يا قومي در مردمي وجود داشته باشد، بين صفات مثبت و منفي فرقي نيست، چنان‌كه ترك‌هاي تركيه به بسياري از ويژگي‌هاي مثبت و منفي خودشان مي‌بالند و همين باليدن محصول احساس ملي آنهاست. اتفاقاً در سرگذشت ملت‌ها و اقوام و يا حتي احزاب و گروه‌هاي اجتماعي، سابقه تلخي‌ها و دردها و رنج‌ها و پيروزي‌ها و شكست‌ها و علاقه‌ها و آرمان‌ها و اسطوره‌ها نيز عامل انسجام بافت ملي و بروز همبستگي و تعلق خاطر و احترام يك ملت نسبت به هم مي‌شود

  ملت ايران هم در مسير تاريخي خود صفات مثبت و منفي از خود بروز داده است. حوادث و فرازونشيب‌ها و هجوم‌ها و غارت‌ها و سركوب‌هايي را نيز تحمل كرده است. تبديل همه صفات منفي به مثبت به‌سادگي ممكن نيست، ولي همه اينها مي‌توانند عامل دلبستگي جمعي و پيدايش و تحكيم احساسات يا وجدان ملي بشوند به اين شرط كه با نگاهي وحدت‌گرا و دوستدار كل ملت به آن نظر شود. نگاهي حاكي از عبور از كثرت‌ها به يك واحد فراگير، فرد به جمع، شهروند به ملت و كشور و سرانجام تكوين "ما" از درون تمامي "من‌"‌ها. به نظر من مردم هند و تركيه و ژاپن و چين و اروپاي غربي و شمالي از اين صفت برخوردارند ولي ما ايراني‌ها هنوز از حالت "من" فردي به "ما"ي جمعي نرسيده‌ايم. شايد ملت‌هاي ديگر هم چنين باشند، ولي مسلماً آنها كه به پيشرفت و ترقي دست يافته‌اند چنين نيستند، زيرا ترقي و توسعه كل يك جامعه مستلزم اين است كه آن افراد و دسته‌ها و گروه‌هاي اجتماعي كه از مزايا و توانايي‌هاي مادي و معنوي برخوردارند، مزاياي خود يا بخشي از آن را در اختيار جمع يا محرومان بگذارند تا مجموعه، به پيشرفت و ترقي دست يابد. به‌هرحال احساس تعلق خاطر نسبت به جمع و جامعه يا سرزمين و كشور، هرجا و هر زمان كه به‌وجود آيد، ترقي اقتصادي و فرهنگي و اجتماعي و مردم‌سالاري واقعي (نه‌تنها قانوني) و همبستگي عميق شهروندان و سرانجام پيشرفت و اقتدار مملكت هم پيش مي‌آيد. چنان‌كه در ژاپن و چين و هند و تركيه چنين شد و همه آنها با وجود محروميت از منابع و ذخاير طبيعي، دست‌كم از نظر مادي و گاه فرهنگي، از ما كه ثروت هنگفت نفت را در اختيار داريم، رشديافته‌تر مي‌باشند.

 

  اينجانب به هيچ‌وجه نمي‌خواهم ايراني را سرشار از صفات عاليه فردي و اجتماعي جلوه دهم يا به قول ناقد محترم مردم را با اين تمجيدات فريب داده، دلخوش سازم، اما اميد و دلگرمي دادن به مردم براي چيست؟ منفعت و فايده مستقيم يا غيرمستقيم اين دلگرمي آن است كه ايراني از حالت افسردگي و خودباختگي در برابر دولت‌هاي ديگر يا در برابر ارباب قدرت و ثروت بيرون آيد و احساس كند كه خود استعداد و توان دارد و اگر بخواهد مي‌تواند در رديف ملل راقيه و مقتدر عالم درآيد كه "اذا الشعب يوماً اراد الحيات/ فلابد ان يستجيب القدر / و لابد الليل ان ينجلي / و لابد للقيد ان ينكسر... .(2) اگر اين حال در ايراني به‌وجود آيد، امثال من را لذت و رضايت بسيار حاصل مي‌شود ولو آن‌كه خود جز محروميت يا انزوا يا هزينه‌هاي ديگر نصيبي نبريم.

  در جست‌وجوي ويژگي‌هاي عمومي ملت ايران، اگر به تاريخ رسمي و مشهور كشور مراجعه كنيم، همه جا را در انحصار تاريخ شاهنشاهان و سرداران كم‌وبيش جبار و خونخوار و متجاوز مي‌يابيم. سلسله شاهان ساساني و صفويه از نمونه‌هاي نمادين آنها هستند. من در بازشناسي هويت ايراني حساب شاهان و حكومت‌ها را از ملت جدا نموده‌ام (صفحه 20 به بعد ويژه‌نامه). ناسيوناليسم پهلوي‌ها و برخي نوگرايان صدر مشروطيت كه تاكنون مدعي مجد و عظمت ايران قديم، به‌دليل قدرت و جلال شاهنشاهان آن بودند، مورد تأييد ما نبوده و نيستند. از همان زمان يعني دهه بيست شمسي كه پا به عرصه اجتماعي گذاشتيم، با اين نشانه يا نماد از هويت ايراني مبارزه نموديم. همان‌طور كه مدت سي‌قرن، مردم ايران، همه با سلاطين و حكومت‌هاي جبار بيگانه بودند و اگر مبارزه نكردند يا سكوت و تقيه پيش گرفتند، همچون آتشي در زير خاكستر منتظر فتوري در اقتدار آن شاهان و اميران متجاوز بودند.

  اما شاهان هخامنشي ويژگي‌هاي برجسته‌اي نسبت به ديگر سلسله‌هاي پادشاهان ايراني يا سلاطين ديگر ملت‌ها داشتند كه در ادامه مقاله به آن اشاره مي‌كنم. منشور يا عهدنامه‌هايي كه به صورت سنگ نبشته‌ها از آنان بر جاي مانده است حكايت از مطالب پرمحتوا و عالي و از بينش و معرفت و حكمت مملكت‌داري آنان مي‌نمايد. اين خصلت دو علت يا ريشه مي‌تواند داشته باشد؛ نخست آن‌كه اين پادشاهان نزديك‌ترين سلسله حكومتي به عصر زرتشت بوده‌اند و طبعاً آثاري از تعاليم او را كسب كرده، در رفتار خويش با ملل مغلوب منعكس مي‌كردند. دوم آن‌كه اگر فرض كنيم كه آن شاهان تنها در سخن و آثار نوشته خود مثل شاهان قاجار و پهلوي دوم حرف‌هاي زيبا و دنياپسندانه‌اي براي جذب و افسون مردم مي‌گفتند، ولي در عمل خود به راه ديگري رفتند، باز هم بايد اعتراف كنيم كه مطالب و محتواي منشور كورش يا كتيبه داريوش اول، حتماً مورد علاقه و دلخواه مردم بوده است. در اين صورت بايد پذيرفت كه مردم ايران در آن روزگار، در عصر كورش و داريوش چه ويژگي‌ها و ارزش‌هاي عاليه‌اي را مي‌‌پسنديدند.

  در ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران صفحه 22 ستون اول، باعنوان مذهب حكومتي و مذهب مردمي، جدايي كامل و ماهوي مذهب شاهان و زرتشتي‌گري شاهنشاهي را از مذهب مردمي، به روشني يادآور شده‌ام. از همان زمان هخامنشيان و مادها پس از درگذشت كورش، مذهب مردمي از ظاهر تاريخ و تاريخ‌نويسي ايرانيان "غايب" شد و فقط وجه عرفاني آن مذهب مردمي در مقاطعي از تاريخ قبل از اسلام ظاهر گرديد، آن هم در ميان خواص و حكماي "خسرواني". چنان‌كه شهاب‌الدين سهروردي، بنيانگذار فلسفه اشراق پس از اسلام به اعتراف خود، مباني حكمت‌الاشراق و آيين نور را از حكماي خسرواني پيش از اسلام الهام گرفته است. در كتاب "منطق عشق عرفاني" اثر استاد محقق مهندس عليقلي بياني نيز اين موضوع مفصلاً تشريح شده است.(3)

  بنابراين رفتار و سلوك شاهان را نمي‌توانيم نماد خصوصيات همه ايرانيان بدانيم. مثال‌هاي ناقد محترم از تعدي و تجاوز به ساكنان بومي سرزمين ايران، عملكرد همين سلسله‌هاي پادشاهي، بويژه ساسانيان يا صفويان بوده است. به‌دليل استبداد طولاني‌مدت و خشن و جبارانه عصر ساسانيان كمتر آثاري از ويژگي‌هاي مردمي در تاريخ مدون مي‌توان پيدا كرد، زيرا اگر اندك اثرگذاري مردمي در آن دوران بروز مي‌داشت، در زير حاكميت مطلقه و بسته و طبقاتي ساسانيان سركوب و منهدم مي‌گرديد. در تاريخ تنها در آثار صوفيان و عارفان كه به‌دليل بي‌اعتنايي آنان به حكومت و قدرت و ثروت، چندان مورد خصومت و رقابت شاهان و مداحان ايشان نبودند، مي‌توان جلوه‌هايي از اخلاقيات ايراني را يافت. چنان‌كه جمله معروف سر در مزار شيخ ابوالحسن خرقاني، در عهد محمود غزنوي، بياني نمادين است از روحيه تساهل و تسامح و كثرت‌گرايي ايراني: "هركس در اين سرا درآيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد زيرا آن‌كه به نزد حق‌تعالي به جان ارزد، البته به نزد ابوالحسن به نان ارزد." البته روحيه صبر و سكوت يا تقيه و سازش مردم ايران، در زمان قدرت مطلقه شاهان مستبد و جبار و سپس افراط‌گرايي و راديكاليسم آنان براي حذف اين حاكمان به محض آن‌كه اندك فتوري در قدرت آنان پيدا شد، درخور تحسين نيست. چه‌بسا همين روحيه موجب ضعف و شكست جنبش‌هاي مردمي و درنهايت شكست و باز‌آمدن استبداد جديد گرديده است. بنابراين بنده نمي‌خواهم آن را به‌عنوان صفتي مثبت و افتخارآميز معرفي نمايم، بلكه آن را چون يك بيماري ملي تلقي مي‌كنم كه اعتدال نمي‌شناسد و بايد در انديشه علاج آن بود. حكومت نادرشاه افشار كه شايد تنها دولت ايراني نسب جبار و استبدادگرا بود، يك واكنش افراطي شناخته مي‌شود ـ در برابر تحقير ملي ـ كه در آخر عصر صفويه ازجانب افغان‌ها و اشرف افغان بر ملت و دولت ايران وارد گرديده بود. 

اقوام آريايي، مهاجرت يا تهاجم؟

 در اين قسمت، اطلاعات خويش را از كتاب "زرتشت، مزديسنا و حكومت" اثر محقق ارجمند معاصر، مهندس جلال آشتياني ارائه مي‌نمايم.(4)

  اقوام آريايي كه در جنوب روسيه از درياچه آرال تا ولگاي جنوبي و شمال قفقاز پراكنده بودند، در جست‌وجوي سرزمين‌هاي معتدل‌تر، به لحاظ آب‌وهوا، در حدود دوهزارسال پيش از ميلاد مسيح شروع به مهاجرت كردند. شاخه‌اي از آنها به طرف جنوب‌شرقي (هندوستان امروز) رفتند و در حدود قرن هفدهم و شانزدهم پيش از ميلاد مسيح به دره رودخانه "ايندوس" رسيدند و در آنجا با اقوام صاحب تمدن باستاني و پيشرفته‌تري به‌نام "هارپا" و "موهتجودارو" برخورد كرده، با جنگ و ستيز و قتل و غارت، آن تمدن‌ها را منهدم كردند و خود جانشين آنها شده، دولت يا "راج‌نشين" تشكيل دادند. "ودا"ها قديمي‌ترين اثر مكتوب شاخه هندي آريايي‌ها مي‌باشد.

  شاخه ديگر در همان قرن هفدهم پيش از ميلاد، به‌طرف جنوب، يعني خراسان، هرات و سيستان كوچ كردند. اتفاقاً ظهور زرتشت نيز با توجه به نقل‌قول‌هاي كتاب يادشده از پژوهشگران و ايران‌شناسان و تحليل نظرات آنها، در همان قرن هفدهم پيش از ميلاد اتفاق افتاده است. پس مي‌توان گفت كه آن شاخه از آريايي‌ها كه به سمت جنوب و ايران امروز كوچيدند، از همان اول با تعليمات زرتشت روبه‌رو و تحت‌تأثير او قرار گرفتند و همين ويژگي آريايي‌هاي كوچيده به ايران، نسبت به دو شاخه ديگر هندي و اروپايي بوده است. تاريخ، انتقال آريايي‌هاي هندي و اروپايي را همراه با تهاجم و قتل و غارت ثبت كرده است، ولي در مورد شاخه ايراني، ساكت است، افزون‌ بر اين، انتقال آريايي‌ها به طرف ايران يعني خراسان، مرو، هرات تا سيستان قريب به يك‌هزارسال طول مي‌كشد كه اين خود حاكي از آن است كه آنان آرام و بدون شتاب و جنگ و خونريزي، از طريق آميزش و تعامل با بوميان آن سرزمين‌ها (شرق ايران امروز) به اين نقاط مهاجرت كرده‌اند تا اين‌كه در قرن ششم پيش از ميلاد نخستين دولت پارسي‌ها با آيين زرتشت در جنوب ايران تأسيس مي‌شود... تمام آريايي‌ها پيش از حركت به سمت جنوب شرقي (هند) و ايران و غرب (آسياي صغير و اروپا) داراي آيين بت‌پرستي و چند خدايي بودند. ميترائيسم يا مهرپرستي، ميان همه آنان رايج و مشترك بود. علاوه بر "ميترا" آنان خدايان ديگري همچون "ايندرا" و "وارونا" را پرستش مي‌كردند. بسياري از محققين گويند كه "ايندرا" بزرگترين خداي آريايي‌هاي قديم بوده است كه خداي جنگ و جنگاوري و نيروي بي‌مهار و وحشي سرشار از شهوت و در خوراك، از همگان سر بوده است! هم او خداي رعد و توفان و باران نيز محسوب مي‌شده است. نام "ايندرا" در وداهاي هندي كلمه‌اي است به‌معناي "وحشتناك" و حاكم قدرتمند و مسلط. ميترائيسم در سراسر اروپاي غربي نيز گسترده شده بود. بنابراين شاخه ايراني كه تاريخ نشاني از جنگ و قتل و غارت آنان نمي‌دهد، به‌دليل تعاليم زرتشت و نه به‌دليل ويژگي نژادي آريايي، از اين صفات ناپسند و خشونت‌بار بري بوده‌اند. قديمي‌ترين اثري كه از زرتشت باقي‌مانده و متعلق به شخص اوست و خالي از دخالت‌ها و تحريفات هخامنشيان درقالب اوستاي قديم و ساسانيان (اوستاي متأخر) مي‌باشد، سرودهايي به‌نام "گات" و مجموعه آنها به‌نام "گاتاها" است كه همه رازونياز با خداي يكتا و شبيه به دعاي ابوحمزه‌ثمالي يا مناجات شعبانيه شيعيان است. زبان گاتاها با زبان وداهاي شاخه هندي بسيار شبيه است. كلماتي دارند ك