شادي به لطف فوتبال

مرتضي كاظميان

  Mortezakazemian@yahoo.com 

 

ما، انسان‌هاي شادي نيستيم. اين ادعا هرچند با روش علمي تحقيق، نياز به پيگيري و پژوهش و اثبات دارد، اما اين روزها، كافي است كمي دقيق‌تر به چهرهء عابران و رهگذران نگاه كني، يا در اتوبوس و مترو و نيز در بازارها و پاساژها و محل‌هاي خريد و چه مي‌گويم، حتي پارك‌ها، نيم‌نگاهي به صورت شهروندان بيفكني، تا باور كني كه ديدن شادماني و رخسار شاد، چه گوهر كميابي است. ديگر حتي در جشن‌ها و مجالس عروسي نيز شادماني، كمرنگ و كمرنگ‌تر مي‌شود. بايد دلخوش بود به قهقه‌هاي از ته دل كودكان و خردسالان; اگر بازيگوشي و سروصدايشان را بزرگ‌ترها تاب بياورند و نياشوبند و حقيقتائ نمي‌دانم كه آيا وقتي هر شهروند تهراني - يا بسياري از شهروندان شهرهاي بزرگ كشور- روزانه صدها گرم انواع آلاينده را دريافت و استنشاق مي‌كند، يا «رسيدن حقوق و درآمد به انتهاي ماه» نخستين دغدغهء بسياري از هموطنان مي‌شود، آن هم در زمانه‌اي كه در اين كرهء خاكي، «برخي» دغدغهء چگونگي رسيدن به سياره‌اي در آن سوي كهكشان دارند، چگونه مي‌توان «شاد» زيست؟

چگونه مي‌توان شاد زيست وقتي اين‌جا و آن‌جا، صداي پاي «مرگ» (اعتياد، فساد، فحشاء، ناامني، دزدي، فقر و خشونت) را به وضوح مي‌شنوي؟ وقتي انديشه به حاشيه مي‌رود،چگونه مي‌توان «شادي» را چشيد؟ كاش مي‌شد از منتظران اتوبوس در اوج گرما، يا مسافران مانده در ترافيك، يا فارغ‌التحصيلان دانشگاهي بيكار- در اين‌جا و آن‌جاي كشور، يا يكايك مستاجران- وقتي نرخ‌ها تصاعدي بالا مي‌رود و يا دهقانان و كشاورزان هفت استان شرقي كه هشدار خشكسالي را مي‌شنوند و ... از همهء ديگران، پرسيد، آخرين باري كه شادمانه خنديديد و مزهء شادي را چشيديد، كي بود؟

اين چنين، بايد پرپر بزني براي ديدن خردسالاني كه در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر و روستا، بي‌دغدغهء فردا، بي‌هراس امروز و فردا، شاد و سبكبال قهقه سر مي‌دهند و دست زنان، پاي بر زمين مي‌كوبند.

و يك باره، ناگهان، اكنون جام جهاني فوتبال، همچون موهبتي غيرقابل انكار- براي بسياري در جهان و ما نيز فرا مي‌رسد. پوچ و توخالي، بي‌توجيه و استدلال، عجيب و غريب، مسخره يا تاسف‌بار، هرچه بنامندش، واقعيت اين است كه جادوي جام جهاني، موهبتي است كه ببيني غم‌ها و اخم‌ها و اندوه‌ها و تشويش‌ها و رنج‌ها، هر چند براي دقايقي، جاي خود را به شور و شعف وشادماني- اگرچه كودكانه- مي‌دهند. كنار يك فروشگاه تلويزيون بايست و لحظه‌اي به چشمان مالامال از شعف وبرق رهگذران خشك‌شده، پشت ويترين نگاه كن كه چه طور با يك «گل» به هوا مي‌پرند و همديگر را در آغوش و از ته دل فرياد مي‌كشند. سكوت كن و گوش به خانهء همسايه يا طبقهء پايين و بالاي آپارتمان، بسپار كه چه‌طور غريو شادي و هلهله‌شان از يك «گل» نيمه‌شب نمي‌شناسد و شادي را بي‌مرز، گاه به خيابان مي‌كشد.

جام‌جهاني فوتبال، با همهء عوارض‌اش- كه در جاي خود بايد به آسيب‌شناسي و تحليل نتايج و پيامدهايش نشست- براي ما، حداقل اين حسن را دارد كه براي دقايقي شاد باشيم و شادي را در فضاي شهر و روستا- اين‌جا و آن‌جاي كشور- بيشتر لمس كنيم. جادوي رونالدينيو باشد يا گل‌هاي توني; دريبل‌هاي علي‌كريمي باشد يا انرژي روني; پيروزي ايران باشد بر مكزيك يا پرتغال- و حتي آنگولا;- صعود هلند و انگليس و آرژانتين باشد يا به فينال رسيدن ايتاليا و برزيل و آلمان; تفاوتي نمي‌كند; بگذار كمي شاد باشيم كه بسياري از هموطنان ما- و به ويژه جوان‌ترها- در اين چند روز به قدر يك سال، يا چند سال، «شاد» خواهند زيست ... تا بعد، مگر شود روزي روزگاري، كه پيوسته و ماناتر، شادمانه بزي‌اند.