محمود نکوروح

" ازایدالیسم اسلامی تا ماکیاولیسم مذهبی

 انقلاب اسلامی مبتنی  برنوعی ایدالیسم " ایدالیسم اسلامی " وانگیزه های عدالتخواهانه وبرابری طلبانه بود که میتوانست خودرا در جمهوری بازتاب دهد  ، ولی بتدریج از این ایدالیسم چیزی نماند، وجمهوری بندریج جای خودرا بنوعی اسلام متحجرانه داد.حاصلش یاس وانفعال عمومی ، بخاطر بهره گیری از" روشهای ماکیاولی " 1 – وضد اخلاقی درنهایت شد ، امیدها تبدیل به نا امیدی وسرخوردگی گردید، وآرزوها بر باد رفت ، تا جا ییکه امروز افق بیش از همیشه تاریک است  ، با انتخاباتی که میتوانست امید ایجاد کند ونکرد ، که " همه چیز نشان از نوعی انتخابات غیر عادلانه ، غیر قانونی ، غیر سالم وغیرآزادو.." داشت .2 -  کاش آیت اله خمینی ، مهندس بازرگان ومعلم انقلاب شریعتی و....زنده بودند ومیدید ند که امروز واژه ها وشعارها چکونه قلب شده ، هرکدام از آقایان که نماینده بخشی از جامعه مابودند ، نوعی ایدال وآرمان داشتند که به اسلام مربوط میشد، ولی امروز ما با کدام اسلام روبروییم " آخر غروب کدامین ستاره – ژرفای شب را چنین بیش کرده است  " م – امید .  مردم از انقلابیون اولیه ،ونسل جوان از پدران خود مرتبا میپرسند " چراانقلاب کردید ؟" . گویا نمیدانند که هدف استقلال –آزادی وجمهوری اسلامی بود که از اسلام انتظار عدالت وبرابری میرفت ، نه انحصارگری و.تبعیض و... .اگرچه انقلاب ایران تحمیلی بود که در جای دیگراشاره کرده ام .همیشه ما تاریخ اسلام را بخاطر حاکمان جابر وجائرنفی  میکردیم ودر جستجوی پیرایش اسلام از خرافات با اجتهاد آزاد که یک " حق " برای هر مسلمانست بودیم ، ولی حال فهمیدیم که درست گفته اند " هیچ ایده ای از تاریخش جدانیست " البته چنانچه وارد سیاست شد، یعنی عامل اصلی " توتالیتاریسم " ایده اولیه بوده ، که درعمل به اتوریته منجرمیشود  . وگرنه  ایده تجریدی وانتزاعی بوده..که .بیشتر خصوصی است ، در غیر اینصورت در جوامعی مثل ما به استبداد وتوتالیتا ریسم سر انجام مییابد که یافته است ، چه هنوزدر کشوری مثل ما  " خصوصی " وجود ندارد. چون " فرد " هنوزتعریف نشده است . "عمومی وجمع " هم بهانه ای برای سرکوب ، خفقان، بنام " مصلحت " بوده . که همه تاریخ چنین رقم میخورد . میبینیم در جوامع اسلامی هنوز یک حکومت دموکراتیک نداریم که حداقل الگویی باشد . هنوز سر.وکارمان با پوپولیسم ببهانه مردم که همه خودرا نماینده آن دانسته واز طرف آن سخن میگویند ومردم هم یا بقولی " عوام کالانعام " ویا گرفتار شست وشوی مغزی ازطریق وسایل ارتباطی مدرن و..بوده .  بدین خاطر بود که جهان بر پایان ایدئولوژی وایدالیسم وکلی گرایی  صحه نهاد .امروز نگرش علمی ، تجربی و...حاصل عملکرد مبارزینی دربرابر مستبدینی بنام دین وایدئولوژی بوده وحتی روزگاری بنام میهن وعدالت و آزادی وبرابری ...بوده وهست . مفتاهیمی که دنیارا قرنها بخود مشغول داشته تا بالاخره مبنای سیاست ومدیریت در قسمتهایی از جهان فراتر ازایده واندیشه و.... به  "حقوق " معطوف شد  .در تجربه انقلاب اسلامی معلوم شد غلیرغم تبلیغات بسیاری " نظر از عمل جداست "2 ، بنابراین  جدایی  دین ازسیاست ، که سیاست حوزه عمل است ومبتنی بر حقوق بوده، ودین مبتنی بر نظرویا تجربه خصوصی  که هرکسی از ظن خود بطریقی بدان رسیده است وحق تحمیل بکسی ندارد . در حوزه نظرشاید" جدایی دین از سیاست  غیر ممکن  است " ولی در حوزه عمل که به حکومت منجر میشود در کشوری چون ما که " هرایده ای سیاسی شده و تبدیل به فاشیسم میشود " آلن تورن – واجب ولازم است .  حکومت  باید توسط قانون وقرارداد اجتماعی وبرنامه توسط انسانهایی منتخب مردم  مرعی ومجری گردد. که دیگر این مرحله کاری به اعتقادات کسی ندارد ، اگر دارد بخاطر اخلاق مجریان ونوعی پارسایی ایدالیستی در عمل است . اگر مجریان غیر اخلاقی عمل کردند  معلوم میشود " خانه از پای بست ویران بوده " . وما " خواجگان دربند نقش ایوان بودیم " پس نیاز به تحلیل قدرت داشتیم که علمی بود وما از آن غفلت نمودیم . درجمهوری است   که ما از خرافاتها وفلج فکری رهاشده و" خود " به سرنوشت خود ومردمان خود میاندیشیم ، ولی دراسلام هنوز بر یک تفسیر که با جمهوریت مطابقت داشته به اجماع .نرسیده ایم . اصولا دموکراسی متعلق به جامعه " خودمختار " وانسان " خودباور" بوده. مارسل گوشه . که مانداشتیم وهنوز هم نداریم . در حالیکه بتدریج تبدیل به جامعه مدنی شده ایم بدینگونه هنوزما  صاحب شخصیت حقوقی ، دولت پاسخگو ومسئول عملا نیبستیم . البته انقلاب اسلامی واکنشی بود در برابر ستم قرنها ، وقانون شکنی های رضاخان ومحمدرضا پهلوی  که با کودتاهایی به قدرت مطلقه دست یافتند ، ورژیمی که انسان در آن رژیم تعریفی جز رعیت نداشت ،  یعلاوه ی سخنان رهبرفقید انقلاب در پاریس بر ضرورت تحقق  آرمان شهر یکصدساله مردم که معطوف به آزادی وعدالت بود که درایران کم کم از یاد رفت . . امروزما با شهرهای بزرگ واکثریت شهر نشین با جامعه مدنی سروکارداریم ونیازمند حقوق شهروندی ، که در آن انتخابات آزاد یک حق است  با یک متدولوژی  " یعنی صندوق رای ، ناظرانی ازطرف مردم ، احزاب سیاسی ، تبلیغات برابر برای همه و...که امروزمتاسفانه  انتصابات را بجای آن تجربه میکنیم که معروفست "  دویست نفر از نمایندگان از قبل تعین شده اند " .  شاید  این پروسه انقلاب جبری بود تا نوعی آزمون وخطا را از سر بگذرانیم وبه راهکارهای جدید بر سپیم ، در عین حال که میدانیم در اسلام هدف " تقوی واخلاق " بوده  که امروز علیرغم شعارها خلاف آن عمل میشود . بعلاوه در اسلام وفای بعهد سفارش گردیده ولی اینک عهد شکنی هم از مشخصات حکومت بوده . از این ببعد با سقوط ارزش ها و...شاهد نوعی نوزایش در حوزه اندیشه بخاطر رشد ارتباطات وتجارب چندی در یک قرن اخیر  خواهیم بود، چنان نیست که تاریخ تعطیل شود ویا به عقب باز گردیم . بلکه شاهد تولدی دیگربا نسلی تحصیلکرده دررابطه با کرامت انسانی که با کنش طلب حق وحقوق میکند خواهیم بود. در میان اینهمه جنجال راهی جز نوزایش در حوزه اندیشه ، دین ، حقوق وسیاست وبالاتر از همه راه حل " حقوق محور"  علیرغم قرنها سکوت قبرستانی نخواهیم داشت . که از منظر تئوریک کارروشنفکر ان واندیشمندان  بخاطر شرایط اجتماعی ، فرهنگی وتاریخی ماست . امری که نیازمند فضای باز سیاسی واجتماعی وفرهنگی است که فعلا فضای مجازی را " انترنت " فراهم کرده است . . البته سکولاریسم ولاییسیته هم با شرایط اجتماعی ما راه حل نیست در کشوری که مردمانش " اسطوره سازند "ودر جستجوی تابو، حتی در غرب هم هنوز بعضی  سکولاریسم ولاییسیته و.هرایدئولوژی و..  را مطلق نموده که بقولی مذاهب عرفی نام گرفته – مارسل گوشه – فیلسوف سیاسی –پاریس  - مسئله اساسی اسطوره سازی وتابوسازی انسان هاست که هر ایدئولوژی رامطلق کرده  که فاشیسم واستالینیسم حاصل همین مطلق نگری واسطوره سازی است که چون تعمق کنیم مفهوم " خدا " وفلسفه خداپرستی که سلبی است دربرابر این " اسطوره سازی " انسان است .، نه دین ایجابی وجبری و... که از بسترش بعد ها  فقه ، وانبوه تلقی ها تا خرافات ...در یکدوره ازتاریخ بر آمد که دوره اش گذشته است . ما امروز نیازمند نوعی " خودگرانی فرهنگی " دررابطه با شرایط اجتماعی ، تاریخی وفرهنگی خودمان هستیم ، بعلاوه ی تقسیم کار اجتماعی ، که در جامعه مدنی هرکس دررابطه با تخصصش کاری بعهده گرفته وسخن گفته ، بویژه که دراجرا نیاز به نگرش علمی وتجربی بوده تا مطلبات مان عینی ومتحقق شود   .. .در گذشته ما طی قرنها بیشتر سروکارمان با ادبیات وکلام بوده است وطرز تلقی های متفاوت ازدین ، خدا ، پیامبر،و..بود ،.که فلسفیدن در آن جایی نداشت ، ولی امروز معلوم شده " فلسفه علیه جادوشدن خردانسان توسط زبان وکلام است " ویت کنشتاین -  که ما نداشتیم وهنوز هم چنانگه باید وشاید نداریم و هنوز از گذشته تغذیه میکنیم . .  در گذشته هم   نوزایی در حوزه اندیشه و...در کشورماکارآسانی نبود بویژه که ما " فلسفه " نداشتیم هرچه بود حکمت بود وبحث درباره نظام تکوینی ، دین " ایجابی " و نوعی جهان بینی ، که انسان جزیی از آن بود وبا آنکه در قرآن کریم انسان خلیفه خدا بود وکرامتش مورد تایید مکرر، ولی هرگزدرتاریخ اسلام  بدان پرداخته نشد چه این امر کار ی سترگ میطلبید وقدرت اجازه نمیداد . فراتر رفتن از استباطات گذشته ، دردرجه اول که جرات میخواست چون آزادی اندیشه نبود، ومازندانی تصورات وتوهمات گذشتگان قرنها بودیم ، وقتی " فلسفه" نبود اندیشه ، سیاست وحقوق بتبع آن نداشتیم ، حتی سخن گفتن از ابتدا درمواردی تعین شده ومحدود بود " آنچه استاد ازل گفت همان میگویم " بنابرین " من " وجود ند اشته چون اندیشه وجود نداشت . و"ما " یعنی جامعه بهمچنین .  مفهوم " مردم " جز در شورشهای کور در تاریخ مادیده نمیشود که البته شاید زمان ،عصر ماقبل مدرن بود، ولی اندیشمندان مان هم  در اینموارد کاری چندان نکرده اگرکرده اند فقط نصیحت بوده . چه سخن برای گروهی اندک در چارچوبهایی  مجاز ، وتغییروبدعت همیشه غیر مجاز ،  بدین خاطرتاریخ  ما تکرار مکررات ودورانی بود که قرنها دور خود چرخیدیم وره بجایی نبردیم که گروههایی مان در " غربت " میان هموطنان وهم دینان خفتند، اگرچه دیدگانشان باز بود ودر میهن تاریخی شان به اصطلاح که محلی از اعراب نداشتند حضوری غیر رسمی داشته، چه " انسان " تعریفی نداشت ،اگر داشت در حد همان رعیت دربرابر خدایگان یعنی " شاه " بود . علیرغم امروز که تاریخ جوامع توسعه یافته خطی است وغیر قابل القاء از قبل ، که ازبالا گروهی، ویا قدرت ببهانه های مختلف به مردم القاءوبه اصطلاح هدایت میکنتد، قبل از اسلام بیشتر مغان بودند وشاه و قبایلی با " شاه شاهان " واوعامل وحدت ، وبعد از اسلام در حالی که درکشورما و اسلام " پیامبری " بعد از پیامبر اسلام بپایان رسیده وانسان سرنوشتش به خود واگذار شده ،یعنی " ازنگاه امروز  عقل حسابگر – تجربی و...عقل مدرن " و یااز نگاهی دیگروسنتی  "عقل استدلالی – کلامی وسنتی و..." واگذار شده است ، که این عقل سنتی بصورت ابتدایی همان عقل افلاطونی بود که انسان را " حیوان ناطق " معرفی مینمود، اینها همیشه در تاریخ ما طبقه ای که غالبشان توجیه گر قدرت بوده که ببهانه خدا ودین ، نوعی جبر طبیعی را القاکرده وجامعه را از رفتن باز داشته ، ودرنهایت به نخبه گرایی اگر حسن نیت داشتند وگرنه ضد دموکراتیک وحقوق بشر وتوسعه وپیشرفت در هر شکل وصورت ، جدید وقدیم که ما درتاریخمان همه نوعش را  تجربه کرده ایم ، علیرغم دینامیسمی که در جامعه میتواند و میتوانست حداقل گاهی بخاطر مطالبات ومحاسبات قدرت را با مشکل روبرو کند، ومهمتر از همه اینها از منظری دیگر " عرفان " که پای استد لالیان چوبین بود ، یعنی بازهم بسودقدرت که به انسان فاقد کنش وفرهنگ مرید ومرادی معطوف میشد  ،در صورتیکه توسعه قدیم وجدیدش به انسان اندیشمند ، کنشگرقبل از همه نیاز داشته که در آزادی میسر است وبعد تعریف انسان، جهان، دررابطه با او وحضورش " متافیزیک حضور – دریدا که جرات کتد من بگوید "، وحضوردیگری ، خرد گرایی ، ریاضیات و فیزیک وبعد متافیزیک   . .ولی ما از دنیای " متافیزیک " آغا ز کردیم که در آن حوزه عده ای دستشان باز بود وهرچه خواسته بافته اند ، ومادنیای فیزیکی وعینی را فراموش نمودیم در صورتیکه " دنیا مزرعه آخرت بود " ولی تعریف دنیا که عینی ومادی است هنوز هم نداریم . روزی این نقش مانع را دین زرتشتی با تمام محاسنش در حوزه اخلاق ، فرهنگ و...با عده ای بازی نمود که شخصیتی به اصطلاح فرهمند را علی الظاهر بر کرسی قدرت مینشاند که خداینامه ها تا زمان فردوسی که شاهنامه شد حاصل آن دوره است ، وروزی اسلام که بیشتر با سنتهای اقوام عرب در هم تنیده شده ، ووضعیتش از ما بمراتب بدتر بود در حالیکه پیامبر اسلام  - پیامش مبتنی بر " رحمان ورحیم " بود  . که البته تاریخ اسلام توجیه گرانش با بهترین حالت از همان عقل افلاطونی بهره میگرفتند که نماد برجسته آن خواجه نصیرالدین طوسی وخواجه نظام الملک وامام محمد غزالی و.. ودر بدترین حالت منطق آن منطق قدرت قبیلگی  ودرایران غالیان که از اسلام وپیامبرو امام اسطوره ها ساختند، وگاهگاهی بزور به حکومت پرداختند  ،  شاید در حوزه نظر، افراد فوق با حکمت ومنطق افلاطونی که همه ادعای امامت وپیشوایی داشته وحکومت را حق مسلم خوددانسته، والبته غیر پاسخگو که فقط خودرا دربرابر " خدا " مسئول معرفی کرده، ویا دربرابر شاه وحاکم وقت حتی اگر ازمغولان ویا از اعراب قبیله ای بود . توجیهاتی برای نظم اجتماعی داشتند که به " سیاست نامه نویسان " مشهور شده که این " سیاستها " مورد پژوهش وحتی تاییدعده ای است که دوره اش گذشته است ، درعین حال که قدرتشان با ایستایی جوامع ونابرابری انسانها پایدار بود . که تحجر حاصل این ر وند بوده وهنوز هم هست ، وجالب اینکه عده ای هم اینک بعد از یکصد سال مبارزه مردم ما در جستجوی آنند . که مشکل انقلاب ما از ابتدا همین گروه بودند . وگرنه شعار اولیه " میزان رای ملت "4 بود  وسپس " مجلس راس کلیه مسائل "4 است ، اگر غیر از این شد نشانگر انحراف انقلاب از هدفهاست .وگرنه انقلاب درذات خودعلیه قدرت  غاصبانه وعامل بی اراده شرکتهای نفتی  بود  .   درتاریخ اسلام   " قدرت " که گاهی متعلق به اعراب وگاهی متعلق به ترکان آسیای میانه بود اجازه نمیدادکه ما ، " ما" شویم که به ادعای خودمان تمدنی وگذشته ای داشتیم که در آن بیشترامپراطوری با نظامی طبقاتی که طبقات فرودست بیشتر" رعیت " بودندودر جنگها هرگز حق نداشتند بگویند که برای چه میجنگند در حالیکه گاهی تا پایان برای پیروزی میجنگیدند " امری که در جنگ هشت ساله هم تکرار شد "  ،  بعد هم بصورتی دیگریعنی موالی شدیم و در جستجوی مولا، وهنوز هم در میان بخشهایی از جامعه ما وجوددارد، وهمچنین در نگاه گروههایی از حاکمان که مشکل امروز ما همین نگاه است که چون تعمق کنیم " سیاسی " وبخاطر قدرت  است ، در صورتیکه مطابق پیام اسلام خلیفه خدا برروی زمین بودیم  ، درادواری دربرابر این القائات یا واکنشی به درون رفتیم ، وتوهماتی که مبنای درستی نداشت که به جنگ هفتاد ودوملت انجامید که قدرت قبیلگی محدودتر بودوبیشتر اجازه نمیداد   ، حتی به خرد گرایی " معتزله و..." با وجود سفارشات اسلام به تعقل وتفکر هرگز اجازه نداد ، تا جاییکه فردوسی شاعر پارسی گوی که سخن را با " بنام خداوند جان وخرد آغاز میکند " درامان نبودزیراکه " جان وخرد " در فرهنگ اینان جایی نداشت  . وبسیاری شعرا واندیشمندان ایرانی چون ابن سینا وناصر خسرو این اواخر ملا صدرا و ....که بیشتر با اما واگرهایی بخاطر استبداد فرهنگی وخرد ستیز که حاکم بود همیشه خانه بدوش بودند . بهمین دلیل در حوزه سیاست ومدیریت جامعه که مبتنی بر حقوق ، تعادل اجتماعی بین نیروها باید باشد، نوعی خودکامگی حاکم بود  . البته در کشوری چون ما اصولا نیروهای اجتماعی تعین کننده نبود، یکطرف مردم  بودند، وطبقات کوچکی ، که بخشی شان به قدرت وابسته واز آن تغذیه میکردند، ویکطرف قدرت خود کامه که کسی جلودارش نبود .  از انقلاب مشروطه ببعد که ما با تهاجم نیروهای بیگانه روبرو بودیم وتقسیم کشور در قرار داد  1907 و..انجام شد روشنفکران آنروز در جستجوی هویت باستانی بودند، ازینرو حالت تدافعی داشته، وبعضی تحت تاثیر شمال ایران نظرشان به سوسیالیسم وسوسیال دموکراسی وبعضی به دموکراسی جلب شده بود که تقلیدی بود یعنی مقدمات آن فراهم نبود ، حتی گروههایی از حاکمیت وفرزندان حکومتی ها که بخارج رفته واز آن جا خاطراتی داشته دررابطه با دموکراسی ولیبرالیسم پیشگام بودند . ولی بهنگام تعارض این امر با منافع ومصالح شان آنرا برای ایران زود میدانستند " ناصرالملک از شاهزادگان قاجار و..." که به نسبتی درست بود .ولی نمیشد بدون کنشی در جامعه " فقدان قانون وحقوق " دردوران جدید زندگی کرد ، درکشورما با تمام ادعاها هنوز زندگی بمعنای حقیقی جز برای عده ای وجود نداشت . .  از اینزمان تاریخ روشنفکری ما آغاز میشود که انسان دربرابر ناملایمات کنش نشان داده وگام اول در جستجوی قانون بر آمده تا قدرت خود کامه رامهار کند ، ولی از مبا نی حقوقی قانون غافل بودند. اینجاست که از این " قانون " همیشه قدرت بیشترین بهره برداری را کرده است چون او با قانون به ابزارهای اجرای قانون دست مییافت . وبعد از آن بخاطر تمرکز قدرت بازهم روند ضدمردمی وانسانی گذشته ادامه مییافت حتی بنام خدا وپیغمبر که اینک تجربه مینماییم . . . با انقلاب مشروطه غالبا روشنفکران هنوز گذشته گرا در برابر تهاجم بیگانه که باحالت تدافعی از هویت باستانی دفاع مینمودند بوده ، با واکنشی در برابر هرج ومرج حاصله از نیروهای ناشناخته متوجه " مشت آهنین " شدند " عامل هرج ومرجها  200 گروه بودند در صورتیکه تنها بیست گروه شناسنامه داشتند ،مابقی مطابق نظرات تاریخی همانند بیست وهشت مرداد از اجامر واوباش وتوسط نیروهای نامریی ویا ...تقویت میشدند . " ، بدین خاطر روشنفکرانی به حمایت رضاخان پرداختند . بویژه وقتیکه هنوز" سلطنت موهبتی الهی " بود که به " فرد " هدیه شده ، مفهومی کشدار وتاریخی که بر" مطلقیت " قدرت استوار بود ، برای اجتناب از هرج ومرج مبنای قانون باید " حقوق انسان " باشد که تعریفی از انسان وجایگاه اورا در جامعه مشخص کند که ما نداشتیم . وشرایط اجتماعی آنروز  اولویت امنیت را بیشترا القا میکرد ، از اینجا همه در جستجوی امنیت  بر آمده که باسیاستها ی انگلیس در منطقه دربرابر روسها همخوانی داشت ،غافل از آنکه امنیت مورد نظر انگلستان بخاطر چاههای نفت ، حفظ هندوستان و...در نهایت مارا هم در بند میکرد، وچه بسیار مواقعی که روسیه هم  با سرمایه داری غرب بخاطر منافع برروی ما معامله میکرد  . که البته در آن مقطع در نهایت کودتای انگلیسی رضاخان که مورد حمایت غالب روشنفکران وحتی روحانیت مشروطه خواه وحتی روسهاهم قرار گرفت ، موفق شد نظمی سرکوبگر حاکم کند، قبل از همه به سرکوب روشنفکرانی معترض دربرابر سیاستهای خود پرداخت  ، این امر " مشت آهنینی"  شد که با آنکه ابتدا نظر به جمهوری داشت باسفارش مراجع روحانی به سلطنت  سرکوبگرمنجرگردید، یعنی اینجا علیرغم نظر بعضی 5 " نظام حقوقی مطرح نبود" اگر بود، جمهوری بر سلطنت ترجیح داشت . -  البته دیکتاتوری مدرن که اول با قانون اساسی آمد وبعد ضد آن عمل نمود که بقول مصدق درزنگبارهم کسی چنین چیزی ندیده بود که " قدرت دریکنفر متمرکز شد " درمجلسی که مدرس آنرا ترک کرد، ببهانه آنکه صلاحیت ندارد وبعد ها معلوم شد که " مدرس قبلا رضاخان را به قم برده وبا مراجع عظام ملاقات کرده وبا آنها قرار گذاشته که رژیم را تبدیل به جمهوری نکند تا آنها از اوحمایت کنند6-  ، ازین ببعد رضاخان به مدرنیزه کردن کشوروبعضی قوانین و...برای نظم وتمرکز قدرت  پرداخت ولی نه فرهنگ وباورها وسنتها ، که مدرن کردن آنها درد سر داشت ، زیرا که پایه های قدرتش سست میشد ، ولی با اولین ناقوس خطر از هجوم جنگ جهانی با همه رجز خوانی ها  از هم پاشید وراس هرم تاب پایداری بسرعت از دست داد، که ، ارتش ونظم نظامی در جامعه عقب افتاده  از هم گسست ، چه بسیار امیران گریختند وسربازان با دست خود لباس سربازی کنار نهاده وبه شهرهای خود رفتند ومردم ایران دفاعی از آن نکردند زیراکه خودرا از آن جدا میدانستند، که رژیم نفتی بیشتر حافظ منافع انگلستان بود نه مردم ایران که رضاخان خودش روزی گفت " مردم سی سال بعد من رابخاطر قرداد نفت نفرین میکنند همانگونه که ما قبلی هارابدین خاطر نفرین میکردیم ."   . ، هجوم روستاییان از روستاها و شهرها به مرکز بخاطر قحطی وبیکاری و...دوره آشوب وهرج ومرج را آغازید، روشنفکران رمانتیگی که این روستاییان را بجای پرولتاریا بصحنه کشیده وبا اینها میخواستند مثل لنین تاریخ را میان بر بزنند بیشتر گرفتار مشکلاتی شدند که پیش بینی نکرده بودند " نگاه کنید به خاطرات اردشیر اوانسیان. ..ویا "گذشته چراغ راه آینده است "  ، شورشهای کور برای " نان " وتنها " نان " که حتی یکبار یه قتل عام گرسنگان انجامید " 17 آذر " 1322 ".چندین بار تکرار شد . کشورما  اشغال شده ، شمال تحت سلطه روسها ونیروهای استالین وجنوب تحت اشغال آمریکا وانگلیس که بعد از جنگ هم کنفرانس تهران از چرچیل وروزولت واستالین بیکی از روشنفکران بنام آنزمان " فروغی " که  از فراماسون های معروف وانگلوفیل بود پیشنهاد جمهوری میکنند ،  اونپذیرفته ، و محمدرضا پهلوی را که برضاخان قول داده بود بر تخت سلطنت بنشاند، نشاند ، اوسلطنت  محمدرضارا  به متفقین پیشنهاد  نموده ،در صورتیکه میتوانست غیر از آن کند .وسلطنت را به محمد رضا که بیشتر بچه مادرش ومادرش خرافاتی  بود سپرد ، روضه خوانی های این مادر درشبهای جمعه با حضور سید جواد ذبیحی مداح معروف است ، ونجات  محمد رضا توسط حضرت عباس در جاده امامزاده داود وهمچنین نجات او توسط امام زمان بقول خودش در ادو.اری تکرارشده که نیاز بتوضیح ندارد7.   محمدرضا آنزمان بیست سال بیشتر نداشت . گفتم درزمان رضاخان نوعی رمانتیسم واپسگرا توسط روشنفکرانی معروف بخاطر دفاع از هویت باستانی زمینه ساز این دیکتاتوری شد  که واکنشی دربرابر هرج ومرج حاصله ا زانقلاب مشروطه بود، انقلابی که فراتر از شرایط اجتماعی ما بیشتر حاصل کار روشنفکران بود . بعدها این دیکتاتور مجلس را که همین روشنفکران بخاطرش تلاشها کرده بودند طویله نامید ووکلای فرمایشی اش توسط سرهنگ در گاهی با حکم دیکتاتور بهشان ابلاغ میشد ، دراین مرحله روشنفکران و حتی روحانیونی چند چوب بستهای دیکتاتوری شدند وبعد یکی یکی  به حاشیه رانده شده ویا سر به نیست شدند  . از همانزمان دخالت ارتش در انتخاباتها " مد " شد چون نیروی متشکل دیگری نبود وما فاقد احزاب سیاسی ویا نهادهای مدنی بودیم . شهر نشینی تازه آغاز شده بود ولی هنوز از شکلگیری جامعه مدنی ، بورژوازی ، طبقات اجتماعی ، و....خبری نبود، هرچه بود مردمانی بودند از روستا بشهر کوچ کرده وغالبابا فرهنگ روستایی وقبیلگی ، قومی که جامعه نشده بودیم ، جماعاتی بشدت ابتدایی ، فاقد انگیزه وشناخت ،  در چنین شرایطی با نگاهی آینده نگر آرمانگرایی ، ایدالیسم ، وحتی رمانتیسم دربرابر " هزاره گرایی " که ذهنیت جامعه عقب افتاده را گرفته بود موجه بود ، چه این یکی بر " انتظار " تاکید داشت که شاید برای دوره ای قابل توجیه بود ولی نه برای دوران جدید .که ما نیاز به آرمانگرایی وایدالیسم مدرن وانسان کنشگر  داشتیم ، نه ایدالیزه کردن گذشته های دور ونزدیک که نقض غرض بود، که اگر اینها خوب وکار آیی داشت وضعیت ما چنین نبود . هر چه بر واپسگرایی این رمانتیسم واپسگرای سلطنتی افزوده میگشت چون تاجگذاری و...ستایش از آن از سوی بعضی م تملقین وچاپلوسان ، که بسیاری شان باسواد ومدعی روشفکری هم بودند، دیکتاتوری وسرکوب حتی ببهانه قانون  مرتبا بیشتر میشد، یعنی قوانین مشروطه یا از محتوا خالی  ویا بسود قدرت از آن بهره برداری میشدوقوانین بیشتر دست وپای مردم رامیبست .  ، ادبیات پیشرو وانقلابی دوران مشروطه کم کم تبدیل به  ادبیات رمانتیک وغیر اجتماعی که افیون جوانان بود ،  معروفترین آن رمان های علی دشتی وبعد ها حسینقلی مستعان وحتی جواد فاضل و... است که برای نسل جوان آنروز سرگرم کننده بحثهای عشقی ، تخیلی و...بود  ، البته ادبیات انقلابی ومقاومت راهم دراین ایام داریم چون فرخی ، عشقی ، بهار ونیما بعد ها ، که دونفر اولی جان برسر  مبارزه با آن نهاد ند، وادبیات مارکسیستی به نسبتی توسط گروهی  که با باز داشتشان به پنجاه وسه نفر معروف شدند .  دیکتاتوری مدرن باقانون علیرغم استبداد سنتی وقبیلگی این بار بکمک انگلستان حاکم شده وبا پول نفت قدرتمند تر گردیده ، و" شاه " بازهم خدا وقدرت مطلق العنان ومردم همانند گذشته رعیت گردیدند . که " هدف اصلی ملی کردن نفت کسب حاکمیت ملی بود" ازنطقهای مصدق دهه بیست مجدداروند دموکراسی خواهی در سایه فضای باز سیاسی  ادامه یافت . مجلس سیزدهم که انتخاباتش درزمان دیکتاتور انجام شده بود بکار خود ادامه داد. وجالب آنکه در همین مجلس
 طویله " مسئول سانسورروزنامه ها " علی دشتی " اولین ساز مخالف را در زمانیکه هنوز رضاخان از دروازه تهران خارج نشده بود ساز کرد با این عبارت " که این دزد که سرمایه های کشوررا غارت کرده نگذارید خارج شود واو باید محاکمه گردد ." از سوی دیگر ادبیات ژور نالیستی ،  از طرف احزاب سیاسی خلق الساعه ، ومجلات سرگرم کننده که گاهی سیاسی وگاهی ادبی وغیر سیاسی میشد ، وگاهی ایدئولوژیک، تئوریک والبته وارداتی که غالبا با یک حامی مالی چون روزنامه های حزب توده به اعتراف خاطرات ها – ایرج اسکندری – انور خامه ای ویا اخیرا " رضامرزبان درپاریس " که هم از شرکت نفت سابق اداره پخش توسط مصطفی فاتح وهم سفارت شوروی در مورد کاغذوهزینه کمک میگرفتند ، روزنامه های درباری کیهان واطلاعات  که ازطرف دربار وانگلیس ها حمایت مالی شده ، ومجله ها فراوان ، تهران مصور ، خواندنی ها ، و...وگاهی هم روشنفکری به نسبتی ، مجله روشنفکر ، امیدایران ، فردوسی که بازهم بطریقی از دربار بعضی بهره مبردند ویا سپید وسیاه وامثالهم راداریم . روزنامه های انگلوفیل چون روزنامه داد از مصطفی الموتی ،خواندنیها و فرمان ، که از همه کمک میگرفت . ولی در مجموع فضا درسایه نیروهای متفقین باز بود ودرزمان مصدق بازتر شد . که روزنامه باختر امروز ، مردامروز ، شاهد ، جبهه آزادی ، مردم ایران، ملت ایران ، جوانان ایران ، وبسیاری دیگر که کم وزیاد مستقل ویا.ارگان سازمانی ..بوده ویا با سختی ، منتشر میشدند  وبعضی با تیرازخوب تامین میشدند . اینها در مجموع با القاء نظرات سیاسی واعتقادی در هرصورت نوعی تکثر گرایی را باعث شده که اگرچه بعضی التقاط فرهنگها وسیاستهای خارجی را اشاعه میدادند که با منافع ملی کشوری چون ما در تضاد بود ودردسرهایی ایجاد مینمود ولی تکثر گرایی ، رشد فرهنگی ، و.. را هم سبب میشد . که ما تا آنزمان حزب بمعنای واقعی نداشتیم ولی در اینزمان احزاب قوی با پشتوانه مردمی با ویژگیهای جهان سومی یافتیم که با تضادهاشان از بسته شدن فضا ممانعت مینمودند. با تمام حرفها ما دراینزمان هنوز " خودمان " نبودیم ، تضاد منافع خارجی ها بویژه در مورد نفت که شوروی تا بدانجا رفت که ازتخلیه اذربایجان طفره میرفت ، وبهمین بهانه انگلیس وامریکا اگرچه نیروهاشان را برده ولی توسط سیاستمداران وابسته در مجلس ودولت استقلال مارا خدشه دار کرده ، اینها همه باعث نوعی واکنش مردمی وارائه انگیزه عام شد که مصدق سردمدارش بود که درانتخابات دوره جهارده با اصرار مردم وارد انتخابات شد وبا تعدادی از رجال استخوان دار که در جلوی کاخ " سردر سنگی " گفت " مردم مارا تنها نگذارید" سکوت قرنهارا شکست . تز موازنه منفی او در برابر تز موازنه مثبت نیروهای وابسته معروف است ،  اولین بار بود که پس از سالها مردی از تبار مشروطه خواهان صادقانه ازمردم وبرای مردم کمک خواست ، وچون نیک بنگریم روشنفکر تحصیلکرده در حوزه حقوق ، آنهم د&