خاطرات ابراهیم یزدی: از پاریس تا علوی

22/11/85

آفتاب ـ ‌مهدی نیاکی: ‌دهکده‌ای دورافتاده در جنوب پاریس، ‌مرکز سیاسی جهان؛ روستایی که زیر درختهای سیبش آنقدر روحانی فرهمند را نگه داشت تا او را به عنوان رهبر یک انقلاب تمام عیار پای پله‌های هواپیمای ایرفرانس بدرقه کند. بامداد روز دوازدهم بهمن‌ماه دهکده از شور و شر افتاده‌ بود. اما آنگاه که میهمان نوفل ‌لوشاتو دست در دست خلبان فرانسوی از پله‌های هواپیما پایین می‌آمد و قدم بر خاک پایتخت دلهای بیقرار می گذاشت، کمتر کسی به یاد می‌آورد که دهکده تنها چقدر آرام و سوت و کور است... 

این بار یکی از میهمانان «دهکده انقلاب» و از همراهان آیت‌الله از 16 روز پرالتهاب نوفل لوشاتو ـ از 26 دی تا 12 بهمن ـ می‌گوید. از حال و هوای «آیت الله» و همراهانش؛ وقتی که خبر رسید ساکن چند ده ساله سعدآباد تهران را به مقصد آسوان ترک کرده است و در پایتخت انقلاب ایران دیگر کسی تردیدی نداشت که میهمان نوفل لوشاتو را «امام» بخواند

در این گفت و گو از بعدازظهر ابری نوفل لوشاتو پرسیده‌ام که «امام» روی پله‌های خانه ویلایی ایستاده ‌است و در حلقه خبرنگاران از رفتن شاه ایران که حالا دیگر میهمان «انور سادات» شده‌ سخن می‌گوید و تیتر فردای همه روزنامه‌های چاپ پاریس را می‌دهد: « به ایران بازمی‌گردم». 

دکتر ابراهیم یزدی عضو شورای انقلاب 57 و وزیر امور خارجه دولت موقت مهندس مهدی بازرگان در خانه‌اش در شمال تهران نشسته ‌است و پیش از ورود من کتاب تازه منتشرشده «جیمی کارتر» را می‌خواند: «فلسطین؛ ‌صلح ‌نه آپارتاید». تنها رییس ‌جمهور ایالات متحده که نامش با بسیاری از تحولات پرالتهاب نیمه دوم سال 57 گره خورده ‌است

یزدی اگرچه چهره‌اش با بیست و هفت سال پیش تفاوت کرده اما هنوز وقتی روزهای همراهی با امام در دهکده کوچک پاریس را روایت می‌کند گویی تنها چند روزی از آن رویداد گذشته ‌است. این گفتگو تماما حاوی خاطرات دکتر یزدی و درحقیقت یک مستند نوشتاری تاریخی است؛ قسمت‌هایی از تاریخ که بخشهایی از آن در اسناد دیگر آمده و بخشهایی هم تازگی دارد. تاکید می‌کنم که این گفتگو صرفاً در افق «تاریخ‌» و بازکاوی تحولات مهم روزهای پرالتهاب منتهی به انقلاب اسلامی انجام شده و دیدگاه‌های سیاسی ابراهیم یزدی یا هیچ گروه دیگری، هدف یا معیار نبوده است. گفت و گوی مرا بخوانید:

آقای دکتر یزدی. ابتدا ممنونم به خاطر وقتی که به ما دادید. قبل از ورود به بحث پاریس، شما پیش از آن در آمریکا بودید؟ چه شد که به پاریس رفتید و چه وقت؟

*‌برای پاسخ به سوال شما باید کمی به عقب برگردم. سر‌آغاز این تغییر و تحولاتی که منجر به سفر آیت‌الله خمینی به پاریس شد از تیرماه سال 56 شروع شد. بعد از درگذشت یا شهادت دکتر علی شریعتی و پس از آنکه مراسم تدفین در شام برگزار شد من به نجف رفتم. تلگراف های زیادی به مناسبت شهادت شریعتی ارسال شده بود و ما هم تعمداً به تمام گروه‌ها گفته بودیم که تلگراف تسلیت بفرستند

چرا؟
*
برای اینکه سمپاشی‌های گروه‌های متحجر و دیگران را علیه شریعتی و علیه روشنفکری دینی نزد آیت‌الله خنثی کنیم. بعد از انجام مراسم تدفين در زينبيه به نجف رفتم و گزارش‌ها را دادم و بحث‌های متعددی درباره نظرات و موقعیت شریعتی انجام شد

با امام؟

*بله ـ با امام. اما مطلبی که مستقیما به بحث انقلاب مربوط است این بود که من از ایشان سوال کردم: «ما غالباً واکنش نشان داده‌ایم. شاه تقویم را عوض کرد و ما اعتراض کردیم، جشن‌ها را برقرار کرد، شما درباه آن گفتید. ما برنامه ايجابی مستقلی نداریم. به جهت فلسفی باید به گونه‌ای عمل کرد که باطل با آهنگ حق حرکت کند، نه حق با آهنگ باطل هماهنگ شود...». ایشان توضیح بیشتری خواستند و من گفتم: «شما رهبر هستید و بهتر است مطالبی را مطرح کنید که شاه مجبور شود در برابر آن واکنش نشان بدهد تا ما بتوانیم پیش‌بینی کنیم که اگر شما چنین بگوئید، شاه فلان واکنش را نشان می‌دهد و در این صورت ما در برابر واکنش او فلان کار را انجام می‌دهیم. بنابراین ما می‌شویم برنامه‌ریز برای واکنش‌های شاه و نه شاه، برنامه‌ریز باشد برای واکنش‌های ما». آیت‌الله خمینی از این سخن و پيشنهاد من استقبال کردند

پیش از آنکه ادامه دهید آقای دکتر! گویا امام مسئولیت پاسخ به تلگراف‌های تسلیت دکتر شریعتی را به شما سپرده‌ بودند. شما چه کردید؟

* بله ـ ایشان به من گفتند که نمی‌توانم همه این نامه‌ها را جواب بدهم. البته پیشنهاد من این بود که ايشان به تک تک این نامه‌‌ها پاسخ دهند. ایشان نامه‌ای خطاب به من نوشتند که از سوی من به این نامه ‌ها پاسخ دهید و تشکر کنید. درباره متن اولیه ملاحظاتی داشتم... نهایتاً آقای دعایی پس از رفت‌وآمدها متن پایانی را كه نوشته شده بود آوردند که من بنا به ملاحظاتی پذیرفتم. برخلاف آنچه که عده‌ای گفته‌اند من قهر کرده‌ام و رفته‌ام و ... که مطالبی نادرست است؛ همان جا آقای [محمود] دعایی متن جدید را به من داد و نامه‌ای هم به آیت‌الله خمینی نوشتم که متاسفانه متن آن را در اختیار ندارم دال بر برخی صحبت‌ها درباره مخالفت‌ برخی گروه‌ها با شریعتی

تصاحــب ارتش از درون 
برگردیم به روایت پیشین شما. گفتید که از آن پیشنهاد استقبال کردند.

*بله‌ـ استقبال کردند و گفتند که شما با دوستان مشورت کنید و برنامه‌هایی را که به نظرتان می‌رسد به من پیشنهاد دهید. نخستین پیشنهاد من به ایشان در همان ديدار این بود که «ما در جریان مبارزه، نهایتا با ارتش سرو‌کار پیدا مي‌کنیم. آمریکایی‌ها‌ هم روی ارتش کار می‌کنند. شما با نبرد مسلحانه مخالفید. اما چه راهکاری را پیشنهاد می‌کنید». 

این گفت‌وگو در چه تاریخی است؟

  • تیرماه سال 56. ایشان مجددا نظر مرا خواست و من گفتم که ما باید ارتش را از داخل تصاحب کنیم. ارتش دو بخش دارد: بدنه و سران. از حالا باید ما نوعی جنگ سیاسی ـ روانی را علیه ارتش آغاز کنیم بطوری‌که در درگیری نهایی، ارتش قادر به مقابله با ما نباشد. این استراتژی مثبت ماست». آیت‌الله خمینی از این پیشنهاد استقبال کردند و پذیرفتند. به همین دلیل اگر چنانچه شما اسناد و مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های‌ ایشان را بررسی کنید خواهید دید از یک تاریخی به بعد ایشان مرتبا ارتش را مورد حمله قرار می‌دهد. به مردم می‌گویند به اقوامتان در ارتش بگوئید که طغیان کنند. به نظامیان می‌گویند فرار کنید و . . . 

  • این استراتژی «گل در برابر گلوله» را چه کسی پیشنهاد کرده بود؟

  • * نمی‌دانم. آن کار در ایران انجام شد و به نظر من خود به خود و از میان مردم شکل گرفته است. اینکه چه کسی قدم اول را برداشت من اطلاعی ندارم.

  • برگردیم به ادامه گفت‌وگوی شما با امام در نجف، تیرماه 56 و پس از مراسم دفن شریعی در زینبیه. پس از آن شما دوباره به آمریکا برگشتید؟

  • *بله‌.این گفت‌وگوها انجام شد و من به آمریکا برگشتم. بعد از مدتی آقای دعایی پس از درگذشت [شهید] مصطفی خمینی به من زنگ زد. یعنی شریعتی در خرداد در گذشت و مصطفی خمینی در آذرماه . آقای دعایی پیغام داد که آیت‌الله خمینی می‌خواهند به تمام نامه‌هایی که برای تسلیت به ایشان فرستاده شده پاسخ دهند و می‌گویند آن مطالبی را که قرار شد با دوستان صحبت کنید و به من پیشنهاد بدهید را هم به من بگوئید. من با صادق قطب‌زاده مشورت کردم‌، ‌با دکتر چمران در بیروت هم تلفنی صحبت کردم و نظر تعدادی از فعالان در آمریکا را پرسیدم و پیشنهاداتی را از طریق آقای دعایی به ایشان در عراق منتقل کردیم... 

  • در اوایل شهریور 57 بود که آقای دعایی تماس گرفتند و گفتند که آقا تصمیم گرفته‌اند از نجف بروند و پیغام داده‌اند که شما قرار بود بیائید. اگر می‌توانید زودتر بیائید. من تا راه بیفتم دو مساله پیش‌ آمد. یکی مساله 17 شهریور که به جهات عدیده تاثیر‌گذار بود و جمع كثيری كشته شدند. بیش از 200 قطعه عکس برای من فرستادند که نشان ميداد به آنها از پشت، ‌تیر زده بودند

  • الان مشخص شده دقیقا چه تعداد در روز 17 شهریور کشته شدند؟

  • *نه، قبل از انقلاب معلوم نبود و بعد از انقلاب هم معلوم نشد

  • بعضی از افراد در همان مقطع عدد صدها هزار کشته و بعدها هزارها کشته را به کار بردند.
    *نه، کمی اغراق بود. ما حدود 200 عکس رنگی از کشته‌شدگان داریم

  • این عکس‌ها کار یک نفر است؟

  • * خير. اما تمام این عکس‌ها را آقای مهندس شهرستانی از طرف مهندس عبدالعلی و دوستان ما به آمریکا آورد من عکس‌ها را برای تمام سازمان‌های بین‌المللی فرستادم و اهمیت آن را توضیح دادم. وقتی گلوله‌ از پشت و به بالاتنه (گردن، سر و . . . ) كسی اصابت می‌کند نشانه این است که تیراندازی به قصد کشتن (shoot to kill) بوده است كه یک جنابت جنگی محسوب ميشود. فرق دارد با تظاهراتی که پلیس برای متفرق کردن مردم تیراندازی هوایی می‌کند و یا برای بازداشت، به پای آنها تیر می زند

  • شما بعدها متوجه شدید که دستور آتش را روز 17 شهریور کدام مقام نظامی داده بود؟

  • * آنروز حكومت نظامی اعلام شده بود و اويسی یا رحیمی فرمان داده بود. (همین آقای تیمسار رحیمی که سلطنت طلبان به خاطر او دائم به ناحق به ما فحش می‌دهند). 

  • او فرمانده حکومت نظامی بود.

  • * بله ـ می‌خواهم این را عرض کنم که این مطلب خیلی بازتاب پیدا کرد. بعد از تماس آقای دعایی من گفتم باید مساله 17 شهریور را پیگیری کنم چون خیلی مهم است

  • گفتید دو مساله پیش آمد. مساله دوم چه بود؟

  • * مساله دوم نا‌پديد شدن امام موسی صدر در ليبی بود. به مناسبت 17 شهریور و کشتار مردم ما تظاهراتی روبروی کاخ سفید در شهر واشنگتن سازمان داده بودیم. من در آنجا بودم که آقای دكتر صادق طباطبایی از آلمان با من تماس گرفت و خبر ناپدید شدن اما موسی‌ صدر و نقش دولت لیبی را خبر داد. بعد از انجام این کار‌ها براي رفتن به نجف حركت كردم. وقتی به پاریس رسیدم آقای مهری از کویت به من خبرداد که منزل آیت‌الله خمینی توسط نيرو هاي امنيتي عراق محاصره شده است و کسی را راه نمی‌دهند و شما هم به نجف نروید. من از پاریس به لبنان رفتم. در‌آنجا جلسه‌ای داشتیم با آقايان دکتر چمران، دکتر ضرابی و ... 

  • در آن جلسه در مورد اینکه آقای خمینی به کدام کشور می‌‌رود بحث شد... آنجا بود که من گفتم ما باید به آیت‌الله خمینی پیشنهاد کنیم که به اروپا بروند. در اروپا لندن،‌ بن،‌ رم و ... هر يك مشکلات خاص خود را دارد. اما پاریس از همه جا مناسب‌تر است. چرا که اولا برای ایرانیان ویزا نمی‌خواهد. ايرانيان فعال سياسي در آنجا هستند و كمك ميكنند. ثانيا پاريس مرکز سیاسی اروپاست. من بلافاصله مهیای سفر به بغداد شدم. دکتر چمران موافق نبود. نگران امنيت من بود. نگران بود كه سرنوشتی مشابه امام موسی صدر برای من در عراق پيش بيايد. اما وقتی ديد من مصمم هستم نهایتا دو نفر از بچه‌های امل را مامور كرد كه همراه من به عراق سفر كنند. اما درگيری‌های بيروت از سر گرفته شد و اين احتمال بود كه فرودگاه بیروت بسته شود. بنا براين قبل از آنکه جنگ داخلی بالا بگیرد من بيروت را ترك كردم و برگشتم به اروپا. رفتم كلن ديدن مرحوم دكتر فلاطوری. در آلمان بودم که از کویت آقای مهری به من زنگ زد و خبر داد که عراقی‌ها محدودیت‌های منزل آیت‌الله را برداشته‌اند. اگر می‌خواهی فوري بیا. من بلافاصله به بغداد پرواز كردم و از بغداد يكسره رفتم نجف

ســــفر بــه پـاریس
زمانی رسيدم که امام در حال خروج از نجف بودند. آقای خمینی و احمد‌آقا در ماشين بنز آقای مهری نشسته بودند. به درخواست ايشان سوار همان ماشين شدم. کاروان حرکت کرد و مامورین امنیتی عراق همه را بدرقه و کنترل می‌کردند. در طول راه از ايشان پرسيدم برنامه چيست و كجا ميرويد. گفتند به كويت ميروند و بعد از چند روز اقامت در كويت به سوريه مي روند. گفتم رفتن به سوریه بی‌فایده است. بهتر است بروید به جایی از دنیا که بتوانید حرفتان را بزنید. ایشان نپذیرفت. اما وقتی که ما را به کویت راه ندادند... 

چرا امام سفر به پاریس را نپذیرفتند؟

*ایشان تردید داشتند که آیا یک مرجع شیعه مناسب است که به ولایت کفر برود یا نه. راست هم 
می‌گفتند. خیلی عجیب بود. امروز برای ما عادی است. در آن زمان خیلی عجیب بود که یک مرجع بزرگ از بلاد اسلامی به بلاد کفر برود


امام را به کویت راه ندادند...

  • بله . به رغم داشتن ويزا و اجازه اوليه برای ورود مانع شدند. گفتند دستور دارند. لا جرم به شهر مرزی عراق بر گشتيم. شب، ‌دير هنگام آیت‌الله خمینی را طبق دستور بغداد به بصره انتقال دادند و ما را هم به بازداشتگاه بردند تا صبح فردا از مرز خارج شویم. اما اول وقت صبح آمدند و گفتند که بغداد دستور داده، شما را هم ببریم پیش آقای خمینی. مرا به هتل بصره نزد ایشان بردند و در هتل بصره بود که ایشان به من گفتند: «من نظر تو را درباره رفتن به پاریس پذیرفتم. اما به این شرط که وابسته به گروهی نباشم و در خانه کسی وارد نشویم». همچنین در مورد حلال و حرام بودن غذاها مسائلی داشتند که من برایشان توضیح دادم. عراقی‌ها خیلی مصر بودند که خبر پخش نشود تا مبادا از ورود ما به پاریس جلوگیری کنند. به همین دلیل ما با وجودی که بلیط ایرفرانس را داشتیم یک هواپیمای عراقی ما را به پاریس برد. ما بسیار مشکوک و نگران بودیم که مبادا ما را ببرند و تحویل شاه بدهند. به هر حال ما وارد پاریس شدیم. عرض من این است که رفتن شاه از ايران نبود که به انقلاب جان داد. بلکه 119 روزی که آیت‌الله خمینی در پاریس بود بسیار تعیین کننده بود و جنبش اسلامی ایران را از یک جنبش ملی و منطقه‌ای به صورت یک انقلاب ملي و جهانی در‌آورد. هیچ روزنامه‌نگار و رسانه گروهی در غرب نبود که پاریس نیامده و مصاحبه نکرده باشد

  • چه شد به دهکده نوفل لوشاتو رفتید؟

  • * وقتی که ما وارد شدیم پنج نفر بودیم، آقای خمینی به همراه احمد‌آقا و من، آقای املایی و آقای فردوسی ‌پور، مدتی پیش در اکتبر 78 مسائلی پیش آمده بود و پلیس پاریس نگاه منفی به روحانیون داشت. بنابراین من پیشنهاد کردم برای جلوگیری از عدم تحریک آنها آقایان املایی و فردوسی‌پور ديرتر بيايند تا ما از گمرك عبور کنیم. من قبلا به آقای حبیبی زنگ زده بودم و نظر آیت‌الله خمینی در مورد عدم تمایل ایشان به ورود به منزل شخص خاصی را انتقال داده بودم. بعد از ورود آقای بنی‌صدر ما را با ماشین آقای غضنفرپور به خانه او برد. آقای خمینی از این کار راضی نبودند. چون وارد منزل یک فرد خاص شده بودیم . علاوه بر اين هجوم ايرانيان براي ديدار و رفت‌و‌آمد به طبقه سوم ساختمان منزل دكتر غضنفرپور موجب ناراحتي همسايگان شده بود. بنابراین قرار شد جای دیگری را پيدا و اجاره كنند. آقای دكتر عسگری در نوفل لوشاتو منزلی داشت و ما به آنجا منتقل شدیم

  • این روزها که امام وارد نوفل لوشاتو شدند چه تاریخی است؟

  • *اوایل مهرماه سال 57 است. یک ساختمان کوچک ویلایی بود كه در آن تغییراتی داده و مستقر شدیم. ابتدا دولت فرانسه به ما اخطار کرد که حق فعالیت سیاسی ندارید. آقای خمینی هم گفتند که من می‌خواهم به ملتم نامه بنویسم، حق ندارم؟ آنها گفتند می‌توانید نامه بنویسید. اما دولت از تماس مطبوعات با ما جلوگیری می‌کرد. صادق‌ قطب‌زاده با سردبیر روزنامه فیگارو رفیق بود. فیگارو یک روزنامه دست راستی بود اما نزدیک به آقای ژیکاردستن (رئیس جمور فرانسه) بود. بنابراین او پیشنهاد کرد که بهترین راه شکستن دستورالعمل دولت فرانسه این است که ما مصاحبه را از فیگارو شروع کنیم. چرا که اگر فیگارو با آیت‌الله خمینی مصاحبه کند دیگر جلوی لوموند را نمی‌توانند بگیرند. تحلیل او درست بود و همینطور هم عمل کردیم و البته بعضی‌ بچه‌های تند و چپ به ما انتقاد کردند. فیگارو آمد و با آقای خمینی مصاحبه کرد و به محض چاپ مصاحبه، دیگر سد شکسته شد و انقلاب آرام آرام در مرکز توجهات جهانی قرار گرفت.

  • آماری از تعداد مصاحبه‌های امام در پاریس دارید؟

  • *‌بله ـ ایشان حدود 300 مصاحبه انجام دادند. ما