|
|
| PDF Format |
|
به قلم: " حسن
يوسفی
اشکوری "
درسال
1328 در اشكور (از
توابع
شهرستان
رودسر- گيلان)
متولد
شدم . پدرم
كشاورز و
مادرم خانه
دار و هر دو از
سواد خواندن
و نوشتن
محروم . در
سالهاي
كودكي من در
نواحي اشكور (اشكور
از روستاهاي
ييلاقي و
كوهستاني و
جنوبي
شهرستان
رودسر و
رامسر است كه
مجموعا
داراي 162
پارچه آبادي
است و به جز 12
روستا كه به
رامسر مربوط
است بقيه در
شمار
روستاهاي
تابعه رودسر
است و هنوز هم
از مناطق
محروم كشور
به حساب مي
ايد )هنوز
مدرسه نبود و
گاه مكتب
خانه اي در
روستايي
داير مي شد و
برخي از
خانواده ها
فرزندانشان
را براي
آموزش قران و
يا حد اكثر
خواندن و
نوشتن به
مكتبدار مي
سپردند . در
سال 1336 در
روستاي
همجوار ما
مكتب خانه اي
داير شد و
پدرم مرا كه
اولين فرزند
خانواده
بودم به مكتب
فرستاد.مكتب
خانه ها فقط
در سه ماه
تابستان
داير بود . در
فاصله چند
دوره مكتب
خانه در
سالهاي 36 تا 40
قران و خط
خواندن و
نوشتن و
آموزش
كتابهاي
مدرسه (كتابهايي
را كه در
مواردي
ابتدايي
جديد مي
خواندند ) را
فرا گرفتم . در
سال 1340 پدرم
مرا به حوزه
ديني رودسر
فرستاد تا
طلبه شوم . در
آن زمان 12
ساله بودم و
خودم هيچ
نقشي در
انتخاب اين
رشته نداشتم .
فكر مي كنم
پدرم به دليل
اين كه عمويش
روحاني
معتبري در
منطقه بود (و
تحصيل كرده
نجف ) و به او
علاقه
فراوان داشت
،دوست داشت
كه فرزندش
نيز درس ديني
بخواند و
عالمي چون او
بشود . سال 40 تا 44
در رودسر
بودم و
مقدمات دروس (صرف
، نحو،منطق و
ادبيات ) را
فرا گرفتم .و
البته در
همين زمان
كلاس ششم
ابتدايي را
متفرقه
امتحان دادم
و قبول شدم .
ولي باوجود
اشتغال به
دروس حوزوي
علاقه اي به
ادامه تحصيل
جديد نديدم .
اما در مقابل،
علاقه و
اشتياق
فراواني به
مطالعات
آزاد ( مطالعه
روزنامه ،
مجله ، رمان
،آثار علمي
جديد به ويژه
علوم طبيعي )در
من پيدا شد و
مطالعاتي را
هرچند بي
هدف و
پراكنده
آغاز كردم . سال
1344 براي ادامه
تحصيل به قم
رفتم . ورود به
حوزه قم و
شرايط
متحولي كه در
آن سالها در
آن شهر حاكم
بود ، مرا سخت
تحت تاثير
قرار داد و به
طور كلي وارد
دنياي جديد ي
شدم . وجود
علما و مراجع
تقليد و
مدرسين
مختلف ،
كتابخانه
هاي متعدد ،
مجلات و
نشريات
متنوع ،
افكار
گوناگون و
متناقض و مهم
تر از همه تب و
تاب مسائل
سياسي برايم
پر جاذبه بود .
ضمن ادامه
تحصيل،
كتابخانه
حضرت معصومه
و كتابخانه
مسجد اعظم قم
دو منبع
پايان
ناپذيري
بودند كه از
آنها براي
مطالعه
استفاده كنم .
ساعاتي از
روز را در آن
دو كتابخانه
مي گذراندم .
افزون بر آن،
مجلاتي چون {زن
روز}را كه فكر
مي كنم از 46
انتشار يافت
مي خواندم و
كتابهاي
رمان و
داستانهاي
اجتماعي را
يا اجاره مي
كردم ويا مي
خريدم و يا
امانت مي
گرفتم و به هر
حال هر چه به
دستم مي رسيد
با ولع پايان
ناپذيري مي
خواندم . گويي
فقط خواندن
هدف بود و بس،
گاهي شب ها تا
نماز صبح
مطالعه مي
كردم . كم كم
علاقه به
نوشتن در من
پيدا شد و از
سالهاي 47 به
بعد شروع
كردم به
نوشتن
مطالبي
اجتماعي و
گاه نوشتن
داستان يا
قصه اي كه
البته
تقليدي
بودند و
تكرار همان
داستانهاي
مطالعه شده .
در اين
ارتباط
نوشته هاي
جواد فاضل و
محصوصا محمد
حجازي در آن
سالها برايم
بسيار جذاب و
خواندني
بودند. و
اما از سوي
ديگر عالم
سياست نيز
جاذبه خاص
خود را داشت .سال
ورود به حوزه
رودسر (سال1340 )
مصادف بود با
درگذشت آيت
الله
بروجردي و
ظهور بحران
بر جمعيت و
بازشدن فضاي
نيمه باز
سياسي و
فعاليت مجدد
احزاب سياسي
و پس از آن
اعلان
اصلاحات
اجتماعي -سياسي
-اقتصادي -فرهنگي
به وسيله
رژيم به
رهبري
مستقيم شاه -كه
بعدها به (انقلاب
سفيد ) (
ياانقلاب
شاه و مردم
) شهرت يافت .
مخالفت اكثر
احزاب سياسي
ملي و ديني و
مخالفت شديد
علماي ديني
با آن
اصلاحات در
سالهاي 41 و 42 كه
سرانجام
به دستگيري
شماري از
رهبران
سياسي ملي و
مذهبي ( سران
جبهه ملي دوم
و نهضت آزادي )
و پس از آن
قيام
پانزدهم
خرداد سال 42 و
تبعيد آيت
الله خميني -پرچمدار
مبارزه
روحانيت در
آن مقطع - به
تركيه در سال
43 منجر شد. من
كه نوجواني
بو دم در چنين
فضايي چشم به
سياست و
اجتماع
گشودم . از سال
41 مقلد آيت
الله خميني
شدم و از
مبلغان پر
شور ايشان . در
قم اين گرايش
بيشتر شد و
طبعا فعاليت
فكري و سياسي
نيز افزون تر
گشت . با
اين همه در
سالهاي 44 تا 50
بيشتر به درس
و مطالعه
مشغول بودم .
كتابهاي
مهندس
بازرگان ،
دكتر سحابي ،
آيت الله
طالقاني ،
استاد مطهري
، علامه
طباطبايي
پيوسته
خوانده مي شد
و فكر مي كنم
كتابي يا
مقاله اي
نبوده باشد
كه در آن
سالها از
آنان چاپ شده
باشد و من
نخوانده
باشم. به مكتب
اسلام و گروه
هاي مكارم
نيز علاقه
مند بودم و
مرتب مي
خواندم .
مجلات علمي
ديگر مانند {مجله
دانشمند} يا {مجله
سلامت فكر } را
مي خواندم كه
تمامي مجلات
جلد شده را در
كتابخانه ام
دارم . برخي
جلسات براي
تحقيق و
مقاله نويسي
نيز تشكيل
داديم . از
جمله در يكي
از جلسات
مدتي روي
برخي اديان
كار
مطالعاتي
انجام شد . از
آنجا كه دروس
حوزه و آموزه
هاي رايج آن
قانعم نمي
كرد همواره
دنبال
دانستن
مطالب تازه
بودم و آن را
عمدتا در
خارج از حوزه
مي جستم . يكي
از مراكز ي كه
اين اقكار
تازه را
ارائه داد “حسينيه
ارشاد تهران
“ بود كه از
سالهاي 45 به
بعد فعاليت
خود را شروع
كرده بود . هر
چند در آنجا
نيز غالبا
روحانيان
صحبت مي
كردند . از اين
رو در
حد امكان در
سخنرانيها و
كنفرانسهاي
ارشاد شركت
مي كردم . در
سال 48 يا 49 بود
كه اولين بار
با دكتر علي
شريعتي در
ارشاد آشنا
شدم . هر چند
قبلا كتاب (اسلام
شناسي ) چاپ
مشهد را
خوانده بودم
ولي ايشان را
از نزديك
نديده بودم .
اولين
سخنراني كه
از او شنيدم، هجرت
وتمدن بود . از
همان ابتدا،
جذب شخصيت و
فكر و ذهن و
زبان شريعتي
شدم . در
ساليان بعد (49 -51 )
كه ايشان به
تهران آمد و
سلسله
درسهاي “
اسلام شناسي
“ خود را آغاز
كرد و
كنفرانسهاي
متعددي در
ارشاد داد و
ارشاد كانون
گرم ايمان و
انديشه و
جهاد شد ، بيش
از پيش در
ارشاد شركت
مي كردم .
بعدها ( پس از
بسته شدن
ارشاد در
آبان 51 و
زنداني شدن
شريعتي ) پر
شورتر از
گذشته به
مطالعه آثار
شرييعتي و
ترويج و
تبليغ آن از
طريق توزيع
نوارها و
نوشته ها و يا
سخنراني و
تشكيل
كلاسهاي
آموزشي براي
جوانان
پرداختم كه
تا دوران
انقلاب
ادامه پيدا
كرد . شريعتي
براي من و همه
نسل من ،
تركيب
موزوني از
ايمان ،
انديشه و
جهاد بود و به
عبارت ديگر
شريعتي شعور
و شور را چنان
به هم آميخته
بود كه هر كس
تحت تاثير او
قرار مي گرفت.
هر چند كه حرف
اساسي
شريعتي در
تقدم آگاهي و
شعور به شور،
وحماسه و
جهاد و يا هر
نوع انقلاب
سياسي و
اجتماعي
بود، اما من
خودم تا
ساليان پس از
انقلاب
اهميت آن را
به خوبي درك
نكرده بودم
كه بعدا
توضيح خواهم
داد. در
سال 1351 ازدواج
كردم، پس از
ازدواج
فعاليت
تبليغي و سفر
به شهرها و
روستاهاي
كشور بيشتر
شد زيرا
همسرم نيز كه
خود اهل جلسه
و فردي
ديندار بود ،
به گويندگي
پرداخت و
جلسات خانم
ها را اداره
مي كرد . اصولا
پس از 1351 جامعه
ايران به شدت
سياسي شد و
روز به روز
نيز در اين
جهت پيش مي
رفت و نتيجه
آن نيز فرو
پاشي رژيم
پهلوي و وقوع
انقلاب و
تشكيل
جمهوري
اسلامي بود .
اين سياسي
شدن دلايلي
داشت :ازجمله
آموزه هاي
انقلابي
شريعتي ،
عمليات
چريكي و
مبارزات
مسلحانه
گروه هاي
مختلف
ماركسيستي و
اسلامي ( و
مهمترين
آنها سازمان
چريكهاي
فدائيان خلق
و سازمان
مجاهدين خلق
ايران ) و
گسترش
مبارزات
روحانيت و
همكاري
نزديك طلاب
جوان مبارز و
دانشجويان
دانشگاه ها . فعاليت
من عمدتا
فكري و
فرهنگي بود
كه جهت گيري
شديد سياسي
داشت . نخستين
مقاله ام در
سال 1349 در مجله
دانشمند چاپ
شد كه در
تهران منتشر
مي شد .بعدها
در دهه پنجاه
مقالاتي در
مجله مكتب
اسلام ،
سالنامه نسل
جوان ،
سالنامه
معارف جعفري
، سالنامه
پيام اسلام (
كه اين ها در
قم منتشر
شدند) ، هفته
نامه نداي حق (
چاپ تهران ) و
دانشمند ( چاپ
تهران ) و هفته
نامه طلوع
اسلام ( چاپ
رشت ) نوشتم .در
سفرها به
شهرها و
روستاها ( و
غالبا در
مناطق شرق
گيلان و غرب
مازندران ) كه
عمدتا به
مناسبت ماه
رمضان يا دهه
محرم صورت مي
گرفت ، بيشتر
تلاشم تشكيل
جلسات
آموزشي
مسائل
عقيدتي و
فكري بود به
جز شمال
شهرهاي اراك
، خمين ،
گلپايگان ،
گرمسار ،
سمنان ،
دامغان از
مراكز عمده و
بستر فعاليت
فكري و سياسي
ما دو تن بود . در
سال 1353 در
گيلان
بازداشت شدم
ولي چند ماه
تعد آزاد شدم .
سپس در سال
بعد (54 ) در قم
دستگير شدم و
به تهران
آورده شده و
چند ماهي در
زندان كميته
زنداني بودم .ولي
در هر دو بار
بدون محاكمه
آزاد شدم.
دوران
انقلاب ( سال 56
و 57 ) را غالبا
در سفر
گذراندم ، به
ويژه سال 57 را
خانه به دوش و
با يك بچه چند
ماهه ( روح
الله كه در 5
فروردين ماه 57
به دنيا آمده
بود ) در شهرها
و آباديها به
تبليغ مشغول
بوديم .22 بهمن
ماه روز
پيروزي
انقلاب و
سقوط رژيم در
بندر انزلي
بوديم ، روزي
كه يكي از چند
روز مهم و
فراموش
نشدني زندگي
ام مي باشد .
البته 12 بهمن
ماه روز آمدن
رهبر انقلاب
را در رامسر
بوديم كه باز
يكي از
روزهاي
شيرين در
عمرم به حساب
مي آيد . پيش
از انقلاب
چند كتاب از
من انتشار
يافت كه
عبارتند از :
علل جرائم و
راه مبارزه
با آنها ، بت
هاي شكسته ،
عدل در جهان
بيني توحيد و
مردي از كوير . پس
از پيروزي
انقلاب (به
اتفاق يكي از
دوستان ديگر )از
طرف دختر
امام
ماموريت
يافتم كه “راديودريا“
را كه در
چالوس واقع
شده بود و پيش
از انقلاب به
مدت شش ماه (بهار
و تابستان )
برنامه خاص
پخش مي كرد و
در گيلان و
مازندران
شنونده داشت
، اداره كنيم .تا
آخر شهريور
ماه در آنجا
بوديم و ضمن
نظارت بر كار
راديو،
برنامه و
مطلب نيز مي
نوشتيم و گاه
مجري نيز
بوديم . پس
از آن به حوزه
باز گشتم تا
به تحصيل
ناتمام خود
ادامه دهم .البته
تا سال پنجاه
و هفت سطح را
تمام كرده و
چند سالي نيز
به درس جامع
فقه رفته
بودم . اما طبق
ميل من عمل
نشد . با
اصرار گروهي
از مردم و
مسئولان
شهرستان
تنكابن و
رامسر
داوطلب
نمايندگي
مجلس شوراي
اسلامي شدم
كه انتخاب
شدم . لذا تا
سال 1363 در
تهران بودم و
به عنوان
نماينده
مجلس انجام
وظيفه مي
كردم . اما از
آنجا كه از
اول هم
كانديداي
مستقل بودم
در مجلس نيز
مستقل باقي
ماندم و در
درگيريهاي
شديد دو رقيب
“ حزب جمهوري
اسلامي “و به
طور كلي “
جناح خط امام
“با ابوالحسن
بني صدر (رئيس
جمهور وقت ) بي
طرف ماندم و
البته عده اي (
حدود 15 نفر )
بوديم كه در
مجلس عملا يك
فراكسيون
تشكيل داده
بوديم و از
نظر سياسي و
دعواي جناح
ها بي طرف
بوديم ولي از
نظر گرايش
فكري و
ايدئولوژيك
گرايش “سوسيال
دموكراسي “
داشتيم يعني
هم به آزادي و
دموكراسي
اعتقاد
داشتيم و به
آن پاي مي
فشرديم و هم
به عدالت
اجتماعي و
اقتصادي
تكيه مي
كرديم . هر چند
پس از حوادث
سال 1360 آزادي و
دموكراسي
اهميت
بيشتري پيدا
كرد و روز به
روز مهمتر شد . با
اين كه در نظر
داشتم پس از
پايان مجلس
از سياست و هر
كار ديگري
كناره گيري
كنم و به قم
باز گردم ولي
به دلايلي
چنين نشد و در
تهران ماندم .
هر چند سياست
و كار دولتي
رابه كناري
نهادم ولي به
فعاليت علمي
و كار فكري و
فرهنگي
پرداختم . چرا
كه پس از
انقلاب
بيشتر
فهميدم كه به
گفته شريعتي
“هر انقلابي
قبل از آگاهي
فاجعه است “
و
اشكالهايي
در بحران هاي
پس از انقلاب
و ناكامي ها
را در ضعف كار
تئوريك و
تحول فكري
ديدم . هر
چند از همان
دوران پس از
انقلاب و
دوران
نمايندگي
مجلس نيز
هرگز فعاليت
فكري و
آموزشي را
رها نكرده
بوديم . از باب
نمونه از
پاييز سال 58
تا پايان آن،
دو هفته نامه
اي تحت عنوان (پيام
انقلاب )
انتشار مي
دادم كه با
همكاري چند
تن از دوستان
در قم آماده و
چاپ مي شد و
خصوصا در
منطقه شمال (شرق
گيلان و غرب
مازندران )
توزيع مي شد .
مدتي در سال 1359 -نيمه
دوم سال -
جلساتي براي
جوانان
داشتم . در
مطبوعات
تهران نيز
مقاله مي
نوشتم . ولي
بيشترين
همكاري
مطبوعاتي را
با خانم اعظم
طالقاني (دختر
آيت الله
طالقاني و
مدير مسئول
نشريه پيام
هاجر ) داشتم و
مقالات
متعددي در آن
هفته نامه
نوشتم كه يكي
از سلسله
مقالات آن
تحت عنوان“
نقدي بر كتاب
شهيد مطهري
افشاگر
توطئه ….در كتابي
با همين نام
چاپ شد . ضمن
اين كه
جلساتي نيز
در محل جامعه
زنان انقلاب
اسلامي با
مسئوليت
خانم
طالقاني و
برخي مراكز
فرهنگي ديگر
داشتم و
سخنراني هاي
متعدد نيز
ايرادمي
كردم . پس
از پايان
مجلس اول به
دعوت آقاي
مهندس عزت
الله سحابي
به شركت
سهامي
انتشار رفتم
و به عنوان
دبير هيئت
تحريريه به
فعاليت
فرهنگي
مشغول شدم كه
تا سال 1369
ادامه داشت .
هدف اين بود
كه از طريق
فعاليت
انتشاراتي و
مطبوعاتي به
آن انقلاب
فكري مورد
اعتقادمان
نزديك شويم . از
سال 1364 براي
تدريس تاريخ
اسلام به
دانشگاه
علامه
طباطبائي
دعوت شدم كه
تا سال 1368 ادامه
پيدا كرد
و پس از
سخنراني در
مجلس ختم
مرحوم دكتر
كاظم سامي در
آذرماه 67 از
تدريس منع
شدم و
دانشگاه را
ترك كردم . از
همان سال 1364 به
عنوان
نويسنده به
مركز دائره
المعارف
بزرگ اسلامي
با سرپرستي
آقاي سيد
كاظم
بجنوردي
دعوت شدم كه
اين همكاري
تاكنون
ادامه دارد و
در مجلات
انتشار
يافته دائره
المعارف ( 9
جلد منتشر
شده است )حدود
پنجاه مقاله
علمي نوشته
ام و چاپ شده
است . ضمنا
دائره
المعارف
ديگري تحت
عنوان دائره
المعارف
فلسطين به
وسيله همين
مركز در دست
انتشار است
كه مقالاتي
نيز در آنجا
نگاشته ام . از
سال 1369 به
عضويت گروه
ويراستاران
و نويسندگان
“دائرةالمعارف
تشيع “ در
آمدم كه تا
سال 1377 ادامه
پيدا كرد و ده
ها مقاله نيز
در آن
دائرةالمعارف
نوشته ام كه
از جلد دوم تا
هفتم آن به
چاپ رسيده
است . هر
چند فعاليت
مطبوعاتي و
امكان مقاله
نويسي در دهه
60 براي كساني
چون من محدود
بوده است اما
در عين حال
گاهي در
روزنامه
هايي چون
كيهان ( در
زمان مديريت
آقاي خاتمي ) و
برخي مجلات و
نشريات
مقالاتي مي
نوشتم، اما
كار
مطبوعاتي
قابل توجه در
اين سالها
انتشار
گاهنامه (احيا)
بود كه به
صورت مجموعه
مقالات در طي
67 تا 69 در پنج
شماره منتشر
شد كه پس از آن
با مخالفت
وزارت ارشاد
از انتشار
باز ماند . در
سال 1368
كتاب امام
الصادق و
المذاهب
الاربعة ( جلد
اول ) را ترجمه
كردم كه در
سال 1369 به
وسيله شركت
انتشارچاپ و
منتشر شد .پس
از آن كتاب (ابن
باديس
والجزاير ) را
ترجمه كردم
كه در سال 1371
چاپ شد . در
سال 1371 مجوز
مجله (ايران
فردا ) به نام
آقاي مهندس
سحابي صادر
شد و از همان
آغاز من به
عنوان عضو
هيئت
تحريريه و
عضو شوراي سر
دبيري با
ايشان به
همكاري
پرداختم كه
تا لحظه
تعطيلي مجله
ادامه پيدا
كرد و در طول
هشت سال
مقالات
متعددي در
اين مجله
نوشتم . در
همين دوران
در دهه 70 در
مجله كيان
نيز گاه
مقالاتي
نوشته ام . به
طور كلي
فعاليت
فرهنگي ام در
دهه 70 بيشتر
و گسترده تر
شد و اين شايد
عمدتا به
دليل بازتر
شدن فضاي
فرهنگي و
سياسي جامعه
و پديد آمدن
امكانات
بيشتر براي
فعاليت بود .
از سال 1369 تا 1375
جلسه اي در
منزل من
تشكيل مي شد
كه هر دو هفته
يك بار بود و
تعدادي از
جوانان در آن
شركت مي
كردند و حول
مسائل فكري و
اعتقادي بحث
مي شد . مجموعه
آن سلسله
گفتارها
حدود 100 جلسه
شد و يكي از
مباحث آن
سلسله تحت
عنوان
بازخواني
قصه خلقت (بحث
انسان شناسي )
در سال 1377 چاپ
شدو آثار
ديگرم در اين
دوره 71 تا 79
عبارتند از
در تكاپوي
آزادي - زندگي
نامه مهندس
مهدي
بازرگان در
دو جلد -
پيشگامان
تجدد گرايان
مسلمان در
عصر جديد (ترجمه
) - دواي قافله -
هفت مقاله در
آثار و افكار
سيد جمال
الدين اسد
آبادي -
شريعتي -
ايدئولوژي و
استراتژي -
شريعتي و نقد
سنت - نوگرايي
ديني ( مجموعه
مصاحبه ها )
خرد در ضيافت
دين - ياد ايام
و آخرين آن
نقد مباني
گفتمان ديني
معاصر (ترجمه )
كه براي چاپ
آماده مي شود . در
طول دهه 60 و 70
انجمن
اسلامي
مهندسين (
تاسيس 1336 ) و
انجمن
اسلامي
پزشكان (تاسييس
1337 ) دو مركز
عمده اي
بودند كه در
آنجا
سخنراني هاي
متعدد داشته
ام و در واقع
دو مركز
فعاليت فكري
و آموزشي من
بودند . پس
از دوم خرداد
76 و ظهور
شرايط جديد
سياسي و
فرهنگي و
انتشار
روزنامه ي
جديد و معروف
به روزنامه
هاي دوم
خردادي
فعاليت
مطبوعاتي من
نيز بيشتر شد
و از آعاز آن (
انتشار
روزنامه
جامعه در
زمستان 76 ) تا
پايان دوره
اول آن (ارديبهشت
79 و بستن جمعي
آنها ) دهها
مقاله و
مصاحبه از من
در اين
روزنامه ها (
البته بيشتر
در جامعه
،توس ، نشاط،
و عصر
آزادگان ) به
چاپ رسيده
است . اما
مهمترين كار
فرهنگي ام
تاسيس دفتر
پژوهشهاي
فرهنگي دكتر
علي شريعتي
است كه در سال
1375 با همكاري و
همت جمعي از
دوستان و
ياران تاسيس
و از 76 فعاليت
خود را آغاز
كرد و تاكنون
به رغم
مشكلات مادي
و معنوي
بسيار و عدم
دريافت مجوز
رسمي از
وزارت ارشاد
به فعاليت
خود ادامه مي
دهد و
اميدوارم در
آينده منشا
تحولات فكري
و فرهنگي در
خور ي بشود . از
سال 1375
تاكنون،
بارها به
وسيله مراكز
فرهنگي (
اسلامي و ملي )
ايرانيان
خارج از كشور
و گاه نيز
مراكز
فرهنگي و
دانشگاهي
خارجي براي
ايراد
سخنراني
دعوت شدم كه
مي توان به
سفر به
آمريكا -
فرانسه - سوئد
- و آلمان
اشاره كرد .
آخرين آنها
شركت در
كنفرانس
برلين بود كه
جنجال زيادي
آفريد و منجر
به دستگيري
اينجانب و
گروهي ديگر
شد. و
اما از
نظرفعاليت
سياسي ، پس از
سال 63 تا سال 76
فعاليت
سياسي محدود
بودو از سوي
ديگر براي من
گسترش آگاهي
و به عبارتي
انقلاب فكري
و تحول
فرهنگي در
الويت بود . در
عين حال
فعاليت
سياسي من
عمدتا به
صورت امضاي
بيانيه ها و
اطلاعيه هاي
سياسي بود كه
گاه و بي گاه
به مناسبتي
صادر مي شد و
گروهي از
اشخاص منفرد
و يا
وابستگان
تشكيلاتي و
سازماني
احزاب طيف
ملي - مذهبي آن
را امضا
كردند و يا
گاه به
مناسبتي از
طريق
سخنراني و
گاه نوشته
هاي انتقادي
و اجتماعي
ديدگاههاي
سياسي ام را
بيان مي كردم .
اما پس از دوم
خرداد كه
فضاي سياسي و
فرهنگي
گشوده تر شد و
نيازهاي
اجتماعي
فزوني گرفت و
سطح مطالبات
مردم بالاتر
رفت ، من نيز
در كنار ديگر
چهره هاي
فعال جريان
ملي -مذهبي از
طريق
سخنرانيها و
يا انتشار
مقالات در
روزنامه هاي
جديد و امضاي
اطلاعيه هاي
سياسي تلاش
سياسي
بيشتري كردم .در
عين حال براي
من هميشه
سياست فرع بر
انديشه و
فرهنگ بوده و
در واقع
سياست را
اولا به
عنوان يك
وظيفه ديني و
ملي در قبال
مردم انتخاب
كرده ام و
ثانيا
معتقدم تحول
فكري و حتي
كسب آگاهي
هاي فكري
براي شخص
متفكر در خلا
و در عالم ذهن
و در درون
خلوت زندگي
شخصي يا در
عالم كتاب و
كتابخانه
اتفاق نمي
افتد بلكه از
طريق تماس
مستقيم با
واقعيت ها و
لمس تحولات
جاري و درك
بلاواسطه
نيازها و
دردلها و
مطالبات
جامعه است كه
واقعيت ها را
مي شناساند و
روشنفكر مي
تواند هم خود
به درك مسائل
زمان آگاه
شود و هم در
بستر فعاليت
سياسي و
اجتماعي است
كه قادر
خواهد شد
عنصر“خودآگاهي
“را به ميان
مردم ببرد و
به آگاهي ها
ياري رساند
. از
سوي ديگر
روشنفكر نمي
بايست فقط به
انديشيدن
بسنده كند
بلكه بايد
تلاش كند با
موانع راه
آگاهي و
آزادي مردم
برخورد كند و
در حد امكان
موانع را از
سر راه
بردارد و يا
در صورت لزوم
و نياز حتي به
كار اجرايي و
عملي
بپردازد . به
هر حال آنچه
كه راه و رسم
من در تمامي
عمر فكري -
سياسي 30 ساله
ام بوده است
تلاش در راه
آزادي مردم
از انواع
اسارتها از
طريق ايجاد و
يا گسترش
آگاهي است . در
اين مسيراز
نظر من“
انديشه“ و“
جامعه “ و سياست “و
“اخلاق “در هم
تنيده اند و
بين “ نظر “و
عمل يك رابطه
ديالكتيكي
وجود دارد .
پروژه
روشنفكري
ديني مناسب
ترين گزينه
براي تحقق
آرمان بلند
آزادي و
آگاهي مردم و
توده هاست . »»»»»»
|
| The biography of Mr. Hassan Yusefi Eshkevari in English |