نبرد خدايان وگفتگوي تمدنها
به روايت تورات در يك غروب مرموز، ودر بياباني خلوت وترسناك واقعهاي
براي ابراهيم پديد آمد كه سرنوشت تمامي بني اسرائيل با آن واقعه مشخص
گرديد(1).
اگر
چه در آن روز بجز لاشخورها كس ديگري شاهد ماجرا نبود،(2)
اما
به هرحال از آنجا كه شرح اين واقعه در كتاب مقدس آمده از اعتباري
ابدي برخوردار است. “در آن روز خداوند با ابراهيم عهد بست، وگفت اين
زمين را از نيل تا فرات به نسل تو بخشيدهام”(3)
همچنين به جهت آنكه سوء تفاهمي پديد نيايد در چندين مورد بارها
وبارها تاكيد شده است كه منظور از نسل ابراهيم فقط كساني هستند كه از
سوي مادر نيز نسب به ساره برسانند كه شاهبانوي ابراهيم وگزينش شده
از سوي خداوند است.(4)
باز
هم براي آنكه عهد خداوند با ابراهيم دقيقتر ومشخصتر باشد مقرر شد
كه مقصوداز اولاد اسحق فقط اسرائيل(يعقوب) ونسل او است.(5)
اين
كلام كه در تورات آمده شاهبيت عهد قديم است. البته قديم بودن اين
عهد نكتهاي است كه در برابر عهد جديد، يعني مسيحيت مطرح ميشود.
اين نكته از سوي مسيحيت تقريبا پذيرفته شده است كه بي آنكه عهد قديم
را براي اسرائيل بياعتبار بدانند، ايمان خود را معطوف به عهد جديد
كنند.
بنا
براين عهد قديم عبارت است ازوعده سرزمينهاي نيل تا فرات براي
اسرائيل تا ابدالآباد. وعهد جديد عبارت است از وعده ملكوت براي هركس
كه به عيسي مسيح ايمان آورد. خواه به لحاظ جسماني از نژاد ابراهيم
باشد يا نباشد. از آنجا كه ملكوت، بيكرانه ونامحدود است به اين جهت
دعوت مسيحيت به عهد جديد نيز ميتواند براي همه اقوام و مليتهاصورت
گيرد. اين است كه آئين مسيحيت آئيني تبليغي وگسترش يابنده بوده وهست.
اما زمين وثروتهايش محدود است، ونمي توان همگان را با آن شريك
گردانيد. احتمالا به همين دليل وبرخي دلايل ديگر، آئين يهودي غير
تبليغي است، ويهودي بودن نياز به شجره نسب واثبات سيادت دارد.
تلقي مسيحيت از ابراهيم، آن است كه ابراهيم بعنوان پدر شناخته ميشود
اما پدر ديني وايماني، بنا براين همه كساني كه در آئين مسيحيت هستند
آنان نيز ذريت ابراهيم محسوب ميشوند، وميتوانند خود را اسرائيل
بنامند اما اسرائيلِ روحاني كه از ملك به ملكوت گرويدهاند، وبه جاي
اورشليمِ زمين، به اورشليم آسمان وعده داده شدهاند.
بنا بر آنچه گذشت ميتوان دريافت كه خداي مسيحيت وخداي يهود يكي
است. وهيچ تعارضي در ميان نيست كه شاهد نبرد وخصومت ميان اسرائيل با
مسيحيان باشيم. به ويژه آنكه اگر آموزههاي تورات را از مسيحيت حذف
كنيم ومسيحيت تنها انجيلها را امالكتاب خود بداند آنگاه هيچ رمقي
براي تمدن سازي در مسيحيت باقي نميماند. احتمالا به همين دليل است
كه جهان غرب هويت يهودي- مسيحي را در عرصه ديني براي خود
پذيرفتهاست. به هرحال خداي اسرائيل سهم هركسي را مشخص كردهاست، اين
ششدانگ زمين مسكوني ميراث اسرائيل، وملكوتهم ميراث مسيحيت.
تنها يك نكته كوچك در اين ميان هست كه ذهن را به چالش ميگيرد وآن
عبارت است از اينكه اگر در تورات به جاي سرزمينهاي نيل تا فرات، از
سرزمينهاي مثلا انگلستان تا ايتاليا نام برده ميشد واين سرزمينها
بعنوان ميراث اسرائيل مشخص ميگرديد، آيا بازهم جهانِ متمدن مسيحيت
همچنان از اسرائيل حمايت ميكرد؟ وآيا بازهم خداي اسرائيل وخداي
مسيحيت يگانه بودند؟
در
اين سوي ديگر، يعني همينجا كه مردمانش مدام در آتش بيداد فقر و جنگ
دست وپا ميزنند. وهمينجا كه بيشترين ذخاير نفتي پيداشده است، وبخش
عظيمي از آن اتفاقا موعود اسرائيل هم هست دراينجا خدايي ديگر فرمان
ميراند. خدايي كه نه تنها عهد يهوه با اسرائيل را به رسميت
نميشناسد، وسرزمينهاي نيل تافرات را ميراث اين قوم نميداند، بلكه
حتي موجوديت اسرائيل را نيز برنميتابد، از آن مهمتر، حتي مسيحيتِ
يهودي شده را دشمن وبيگانه ميشمارد
اينكه شايدخداي محمد، عيسي، موسي، بودا وزردتشت واقعايكي باشد، خود
بحثي ديگر است. اما به نظر ميرسد اكنون، خدايان ديگري، غير از
آفريننده يگانه، با جادوي سرمايه وسياست، از اعماق روانِ ملتها
فراخواندهشدهاند تا در عرصه تمدنها، وتملك ثروتهاي زمين،
زورآزمايي كنند. وبه اين گونه است كه خدايان به جنگ برميخيزند،
قربانيان نبردشان نيز آدم ها هستند. كه در روان جمعي بنيادگرايان
اسرائيل و مسيحيت از يك سو ودر روان جمعي بنيادگرايانِ مسلمان از
سوي ديگرحضور يافتهاند
اگر چه خداي بنلادن ، ملاعمر، وديگر بنيادگراهاي مسلمان، همان
ويژگيهايي را دارد كه خداي بوش، شارون وبنيادگراهاي مسيحيت و يهود
دارد. اما به هرحال هركدام از اين خدايان سربازان خود را عليه
سربازان خداي ديگر بسيج ميكند. يا لااقل آتش بيار معركه هستند.
اينكه چه عواملي سبب شده است تا اين خدايان از دخمههاي اسطورهاي
خود بيرون آيند، گرد از چهره خويش بزدايند و در روان جمعي
بنيادگرايان حضور بيابند وچشم ملتها را بر آفريدگار يگانه فروبندند،
خود بحثي دراز دامن است كه شرح آن مهتاب شبي خواهد وآسوده سري. اما
در عين حال نميتوان ناديده انگاشت كه هركدام از دوجبهه نبرد به نحوي
خود را ميراث خوارِ آفريدگاري يگانه ميانگارند، آفريدگاري كه
اسرائيل وبويژه بنيادگراهاي يهود را بعنوان دوستان خود آفريد،
وديگران را بعنوان دشمنان خود. همين تعبير در جبهه مقابل نيز مطرح
است. وطبعاً بندگان مقرب خداوند وظيفه شرعي خود ميدانند كه با
دشمنان خداوند مبارزه كنند، و براي نبردشان استدلالهاي ديني نيز
دارند.
از نگاه ديني ـ به اينشيوه ـ تعارضها وجدالهاييكه ميان “ما” ـ
بعنوان دوستان خداوند ـ با ديگران پديد ميآيد، جدال حق عليه باطل
است. يعني “ما” چه اين طرف باشد وچه آنطرف حق است، و “ آنها” هركه
باشند باطل هستند. يعني همه چيز يا يكسره سياه است يا سفيد.
اگرچه بسيار پيش ميآيد كه نبرد ميان قومها وملتها نبرد ميان دو
باطل باهم شناخته ميشود. اما هميشه اين تصور وجود داشته است كه در
اين گونه نبردها “ ما” شركتي نداشتهايم . زيرا “ما” هيچگاه باطل
نميجنگيم . بلكه نبرد ميان باطلي با باطل ديگر نبرد “آنها” با
“آنها” ي ديگر است.
از ويژگيهاي حتمي وقطعي نبرد ميان حق وباطل آن است كه بالاخره حق
پيروز خواهد شد. وآنهايي هم كه در ضمن نبرد در راه حق كشته ميشوند
شهيد خواهند بود. يا مانند سربازان امريكايي قهرمانهاي ملي خواهند
بود كه در روان جمعي قوم ، يا درنزد خداوند حضور دائم خواهند يافت.
از اين جهت در نبردهاي ديني، هر دوطرف دعوا وعده پيروزي را براي خود
محفوظ ميدارند. زيرا هركدام از دوطرف خود را حق ميانگارند. يا حق
مينمايانند. در اينجا منظورم از “حق” آن چيزي نيست كه با معيارهاي
انساني مورد ارزيابي قرار ميگيرد بلكه حقي را ميگويم كه با
معيارهاي ديني - از اين دست- از آن دفاع ميشود.
در اينكه مسلمانان بنيادگرا در برابر مسيحيت وبويژه در برابر اسرائيل
خود را حق وآنها را باطل ميدانند نياز به توضيح چنداني نيست. علاوه
بر همه استدلالهاي ديني، همچنين سالهاي درازي است كه ملتهاي
مسلمان بار سنگين تحقيرشدن را به دوش ميكشند، وهمين تحقيرشدنهاي
مدام، كافي است تا از هر آيه مقدسي، نشانهاي براي جنگ وجهاد پديد
آيد. اما در جبهه مقابل چه توجيهي براي حق بودن وجود دارد؟ طرح اين
مسئله براي آن است كه شايد توجيه شرعي صهيونيستها براي مبارزه بسي
قويتر وبرّاتر از توجيه شرعي مسلمانان باشد.
همان گونه كه پيش از اين اشاره شد هركس با تاريخ ديني اسرائيل وبا
مهمترين كتاب ديني آنان تورات، اندكي آشنايي داشته باشد ميتواند اين
نكته را دريابد كه نبرد اسرائيل عليه ديگر مردمان خاور ميانه واشغال
سرزمين فلسطين- به زعم آنان- بخشي ازيك نبرد مقدس محسوب ميشود كه به
اين زودي هم خاتمه پيدا نخواهد كرد. زيرا اين را وعده خداوند به
ابراهيم واسحاق ويعقوب ميدانند كه تمامي سرزمينهاي نيل تا فرات را
خداوند به آنان بخشيده است.(6)
اكنون هم كه اين سرزمينها در اختيار آنان نيست ، خود را مالباخته
ومغبون ميپندارند. يا وارثان بيعرضهاي كه نتوانستهاند از ميراثي
كه خداوند به آنها تخصيص داده نگهداري كنند.
و باز هركس اندك آشنايي با تاريخ ومتن مقدس اين قوم داشته باشد
ميداند كه اعتقاد به برتري نژادي اسرائيل ، وسوگلي بودن اسرائيل در
پيشگاه خداوند، يكي ديگر از مهمترين ويژگيهاي اين قوم است. وبه همين
دليل آئين يهود، آئيني غيرتبليغي است. نه تنها غير تبليغي ، بلكه اگر
كسي هم بخواهد به آن قوم بپيوندد نميتواند، مگر براي خدمتگزاري
وانجام كارهاي پست. بنا براين همه اقوام غير يهودي حداكثر ميتوانند
برده وخدمتگزارآنان باشند وگرنه قلع وقمع ديگران نه تنها گناه شمرده
نميشود بلكه منطبق با اراده خداوند دانسته شده است.(7)
باز هم از نگاه ديني ومتن مقدس تورات، هنگامي كه اين قوم نتواند
ملتهاي قويتر از خودرا شكست دهد بايد تلاشكند تا با آن دولت و
ملتي كه ابر قدرت زمانه خود محسوب ميشود به گونهاي كنار بيايد، در
او نفوذ كند ، وسياستهاي خود را به وسيله آن ابر قدرت به اجرا
درآورد. وحتي آنان را به راهي كه خود ميخواهد به حركت درآورد.
داستان يوسف در دربار فرعون،(8)
دانيال در پيشگاه امپراطوران بابل، وسپس ايران(9)،
“ استر” بعنوان ملكه وبانوي محبوب خشايارشاه، و “مردخاي” نيز بعنوان
وزير هخامنشيان،
هركدام نمونههاي آشكاري از اعتقادات ديني اين قوم است. نفوذ اين
شخصيتهاي ديني در امپراطوريهاي زمانه خود موجب نجات قوم يهود
دانسته شده است. بنا براين جاي شگفتي نيست كه اگر حساسترين پستهاي
كليدي در ابر قدرت جهان امروز( امريكا) در دست لاويهاي صهيونيست
باشد.
قوم يهود در طول بيش از سههزار سال نبرد ومبارزه ، آموخته است كه
دستي را كه نميتواند قطع كند بايد ببوسد، وآنگاه آن دست را به نفع
خواستههاي خود بهكار گيرد. اين نه تزوير وريا وخدعه بلكه يك تكليف
شرعي براي نجات قوم محسوب ميشود. اگربزرگترين شبكههاي خبري جهان
امروز را در اختيار خود گرفتهاند تا خبرهارا آنگونه كه خود
شايستهميدانند نشر دهند، اگردر صنايع نظامي امريكا
سرمايهگذاريهاي كلان كردهاند تا قدرت فيزيكي خود را درنبردها
بالا ببرند، اگروالتديسني وهاليود را در سيطره خود درآوردهاند تا
براي ديگر مردم جهان آنگونه كه صلاح ميدانند فرهنگ سازي كنند،وصدها
اگر ديگر ، همه وهمه داراي پسزمينههاي ديني است تا نبرد حق را عليه
باطل ادامه دهند.
بنا بر آنچه گذشت، نبرد اسرائيل با ساكنان خاور ميانه، - به زعم
خودشان-نبردي ديني، مشروع، وبا معيارهاي ديني نبردي حق عليه باطل
است ، وبديهي است كه شعلههاي چنين نبردي با آن پس زمينههايي كه
دارد به اين زوديها فروكش نخواهد كرد. مسئله فلسطين وشكستن عرفات،
فتح اولين خاكريز در اين زمان محسوب ميشود، وشايد به زودي شاهد
باشيم كه حمله امريكا به عراق وتسلط بر ذخائر اين منطقه نيز بخشي
ديگر از برنامههاي اتحاد بينامِ اسرائيل و سرمايهداري غرب بشمار
رود.
از اين سوي ديگر، بسياري از ساكنان خاور ميانه، كه عمدتاً مسلمان
هستند، به ويژه بنيادگراهاي اسلامي، نيز تلاش ميكنند تا شعارها
وعمليات تند ضد اسرائيلي خودرا به نام خداوند، ونبرد حق عليه باطل
بنامند وبا معيارهاي ديني منطبق گردانند. بنيادگرايان اسرائيل نيز
با توسل به تبليغات گسترده، توانستهاند دو نتيجه مطلوب از شعارها
وعمليات تند مسلمانان براي خود بدست آورند. اول اينكه نيروهاي داخليِ
خويشرا وبسياري از يهوديان خارج از اسرائيل را به بهانه داشتن دشمن
مشترك با خود همراه وهمراي گردانند، ودوم نيز اينكه همه اين اقدامات
را بعنوان حركتي عليه مدنيت وامنيت جهاني از سوي اسلام بنماياند، ودر
پناه اين تبليغات، جهان غرب را سپر بلاي خويش قرار دهد.
بنا بر اين پيشفرضها ميتوانم بگويم كه در اينجا آشكارا با دوگونه
تلقي از “حق” ، “خدا” ، و “شرع” مواجه هستيم . يكي خدايي كه به زعم
بنياد گرايانيهود، قوم اسرائيل رابراي خود برگزيده وهمه امكانات
خوب جهان را براي قوم سوگلي خود ميخواهد، وديگر خدايي كه اصرار دارد
تابندگانش قوم اسرائيل را از صحنه گيتي حذف كنند. بديهي است كه چنين
اعتقاداتي جايي براي گفتگوي تمدنها باقي نميگذارد. اين گونه است كه
ميگويم نبرد ميان بنيادگرايان اسرائيل وبنياد گرايان مسلمان به
نبرد ميان خدايان تبديل شده است، ودر اين ميان، عرفات، فلسطينيهاي
خانه خراب و آواره، اسرائيليهاي غير بنيادگرايي كه نه به اشغال
وكشتار بلكه به صلح وزندگي ميانديشند، وحتي كساني مانند اسحاق
رابين، اولين قربانيان نبرد اين خدايان شدهاند.
اكنون اين پرسش را با رويكردي ديگر به ميان ميآورم كه آيا با
معيارهاي ديني ـ ازاين دستكه بنيادگرايان ميگويند ـ ميتوان حق
وباطل را تشخيص داد؟. من اگر از بنيادگرايان يهودي يا مسلمان باشم
طبعاً اين نبرد را بعنوان “حق عليه باطل” خواهم پذيرفت ـ بااين پيش
فرضكه جبههاي كه من درآن هستم حق است ـ. . واگر شرح صدري مانند
مولوي داشتم احتمالاً گزينه ديگري را برميگزيدم و ميگفتم : تا كه
بيرنگي اسير رنگ شد موسياي با موسياي در جنگ شد.
از سوي ديگر اين را هم نمي توانم بپذيرم كه بگويم اين نبردي باطل
عليه باطل است. زيرا هنگامي كه فقرو تحقير شدگيِ انبوه مسلمانان را
دراين سو ميبينم، يا وقتيكه خبر كشته شدن آدم ها را ميشنوم اعم از
آنكه فلسطيني باشند يا يهودي، اگر خود را به خواب هم بزنم، خوابهاي
پريشان ميبينم. همچنين نمي توانم لشگر كشيسرمايهداري جهاني را كه
در پس نقاب شرم آور صلح و مبازره با تروريسم صورت ميگيرد چيزي جدا
وبي ربط با منافع اسرائيل تلقي كنم. يعني كه به هرحال حقي در حال
پايمال شدن است. حقي كه شايد هيچكدام از بنيادگرايان دو طرف به آن
توجهي ندارند.
مي توانم دلايل نسبتاً محكمي از تورات وقرآن ارائه دهم كه بنياد
گرايان هردوطرف با آنكه ظاهراً با هم نبرد ميكنند، اما در واقع جبهه
واحدي را عليه “حق” تشكيل داده اند. وباز هم ميتوانم تجربههاي
تاريخ بني اسرائيل را بهياد آورم كه هرگاه اين قوم در زمين نقش
قابيل را به خود ميگرفت وبه سبب فزونخواهي وسلطهگري خود، طغيان
ميكرد، پساز اندك زماني به فرو پاشي وآوارگي گرفتارميشد، خانه قدس
در آتش بيداد ميسوخت، ويهودي سرگردان برخرابههاي اورشليم، وپاي
ديوار ندبه سوگواري ميكرد. اما شرح اين دلايل بسي مطول است، ودر اين
غوغاي جاري كسي را دغدغهاي بابت اين دلايل نيست. به فرض اينكه دلايل
ديني خود را ابراز كنم، همه ميدانند كه تلقيها، قرائتها،
وتاويلها ازهر متن مقدسي بسيار گسترده، متنوع، وگاه ميتواند ضد
ونقيض باشد، وهر استدلال ديني هم كه بياورم بازهم از غوغاي قالَ واِن
قُلت بركنار نخواهيم بود. اين است كه ناگزيرم فعلاً با روي كرد ديگري
مسئله “ حق ” را مطرح كنم . وآن اينكه من چه يهودي باشم، چه مسيحي،
وچه مسلمان ، در مواجهه با جهان امروز به جاي اينكه به مباني ديني
خودم استناد كنم، بهتر است كه معياري مشترك پيدا كنم كه نه در حوزه
اين اعتقاد يا آن اعتقاد باشد بلكه پذيرش آن براي همگان از هر ديني
وهر مليتي ميسر باشد.
به نظر ميرسد كلمه مشتركي كه امروز ميتوان به آن استناد كرد، چيزي
باشد به نام خردِ جمعي. از ويژگيهاي خرد جمعي، يكي هم اين است كه
منافع فردي را با منافع قومي هماهنگ ميكند، وهنگامي كه دايره خرد
جمعي گستردهتر شود، ودر عرصهجهاني نمود پيدا كند، منافع قومي
ومنطقهاي را نيز با منافع بشري در همه جهان همسو وهماهنگ ميگرداند.
هوشمندي ودرايتي كه از خردِجمعي ميتواند پديد آيد، چندان قدرتمند
خواهد بود كه پرده از پنهانكاريها برگيرد.
شايد هنوز بسياري از مردم عادي در هردوسوي اين ميدان نبرد همچون
اسفنديار پاكدلانه در توطئه قدرتطلبي گشتاسبهاي زمانه براي ترويج
دين به نبرد برمي خيزيند، وهنوز اين مايه از خردمندي پديد نيامدهاست
كه اسفنديار مغموم دريابد كه بسياري از رهبران ديني وسياسي، از دين،
خدا، صلح، وامنيت، صرفا بعنوان ترفندي سياسي استفاده ميكنند تا
اهداف پنهان خود را به ثمر برسانند.
به گمان من، تلاش براي توسعه وبسط خرد جمعي، در همه قومها وملتها،
از ملزومات حتمي وجديِ سفرپايان ناپذير صلح است، وآنجايي كه مدعيان
صلح به جاي توسعه خرد جمعي، به تبليغاتِ احساسي، عواطف ديني، يا به
توسعه ترس ميپردازند، غول فاجعه نيز بيدار خواهد شد.
در اين روزگار كه ماهستيم، شايد بتوان اعلاميه جهاني حقوقبشر را
بعنوان طليعه گرايش انسان امروز به خرد جمعي تلقي كرد. خردي كه قرار
است با معيارهاي انساني وبرابري حقوق همه انسانها وملتها به تشخيص
حقو باطل بپردازد. اگرچه مفاد اين اعلاميه در عالم واقع جايي براي
خود باز نكردهاست، اما اين هست كه در اين مورد همه دولت ها وملتها
اتفاقنظر دارند. يا لااقل براي حفظ موقعيت خود ناچارند بهآنچه
درظاهر پذيرفتهاند وفادار باشند.
مهمترين فايده رويكرد به خرد جمعي، شايد همين باشدكه نبرد خدايان در
ذهن ما پايان خواهد گرفت. در آن هنگام شايد بتوانيم حقيقت را در
ساحتي ديگر بيابيم. همچنين اين كارخدمتي به اصل دين نيزخواهد بود
زيرا پيرايههاي كمتري به آن خواهيم بست. وگمان ميكنم ما مردم اين
سوي جهان، اعم از افغان و عرب وايراني، براي درمان زخمهاي ناسورمان
به خردمندي بيشتر محتاج باشيم تا به برانگيختن احساسات وعواطف. وگمان
ميكنم فلسطينيان نيز، پيش از آنكه مانند بنيادگراها درد دين وجهاد
داشته باشند، درد آوارگي وبيخانماني دارند، ودردهايي كه انبوه تسلي
دهندگان مزاحم نميتوانند درك درستي از آن داشته باشند.
والسلام
علي
طهماسبي
|