تهوع

  کاظميان
 

«... ديگر نمي توانم حرف بزنم؛ سرم را خم مي کنم. چهره دانش اندوز درست دم چهره من است. به حال از خود راضي لبخند مي زند، درست دم صورتم، عين وضعي که در کابوس ها پيش مي آيد. به زحمت تکه ناني را مي جوم که نمي توانم تصميم بگيرم قورتش بدهم. انسان ها؛ بايد انسان ها را دوست داشت؛ انسان ها ستودني اند. مي خواهم بالا بياورم - و ناگهان ايناها؛ تهوع.»1

تهوع، يک فعل طبيعي آدمي است. اما ميان تهوع آدميان و علت و دليل آن، تفاوت ها کم نيست. تهوع آنتوان روکانتن، قهرمان رمان «تهوع» ژان پل سارتر، فيلسوف و انديشمند شهير از جنس ديگري است. روکانتن از «رجاله ها» با انديشه ها و احساسات دروغين و به سبب دغدغه هاي «وجود»ي دچار حالت تهوع مي شود. ادراک او از پيرامونش، و حتي آگاهي به «خود»، موجب تهوع روکانتن مي شود.

... و اما، محمود احمدي نژاد هم در سفر اخير به استان فارس از يک حالت تهوع ديگر گفت؛ او تصريح کرد؛ «امروز به خاطر عملکرد قدرت هاي زورگو در عرصه جهاني، اگر در کشوري راجع به دموکراسي حرف بزنيم، مردم حالت تهوع مي گيرند، و اين بيانگر اين است که تئوري هاي مادي به بن بست رسيده اند...»

اينکه از ميان اين همه مفهوم و مقوله در جهان، احمدي نژاد دموکراسي را هدف قرار مي دهد و به خاطر عملکرد «قدرت هاي زورگو» در برخي نقاط جهان، به بن بست رسيدن نظريه دموکراسي را اعلام مي کند، در نوع خود قابل تامل و تحليل است. نظام هاي سياسي اقتدارگرا و تماميت طلب (توتاليتر) که نه فقط مردم را در برخي کشورهاي جهان به تهوع پيوسته دچار کرده اند، بلکه جان بسياري انسان ها را ستانده و جان بسياري ديگر را به لب رسانده اند، در ادبيات سياسي رئيس جمهور هدف قرار نمي گيرد. نظام هاي سياسي دموکراتيک صلح طلب و بشردوستي که الگوهاي کاربردي براي جهانيان محسوب مي شوند نيز مغفول واقع مي گردند. ولي در يک استدلال کلي، دموکراسي به بن بست رسيده ارزيابي مي شود،

از دموکراسي

اشتباه است اگر تصور شود که مفهوم و پديده يي چون دموکراسي، به يک باره و براي هميشه، ابداع و اختراع شده است؛ دموکراسي، در اينجا و آنجاي جهان، سيري تاريخي داشته است. البته - و آن چنان که در پژوهش هاي متعدد آمده است - در روم و يونان باستان و در حدود 500 پيش از ميلاد بود که نخستين نظام هاي حکومتي مبتني بر مشارکت مردمي تعداد کثيري از شهروندان شکل گرفتند. اين يونانيان - و احتمالاً آتني ها - بودند که اصطلاح دموکراسي (
Demokratia) را از واژه يوناني Demos به معناي مردم و Kratos به معناي حکومت کردن وضع نمودند. در همان مقطع زماني که حکومت مردمي در يونان سامان مي يافت، اشکالي از آن هم در روم (در شبه جزيره ايتاليا) آشکار شد.

رومي ها نظام خود را جمهوري (
Republic) ناميدند به معناي چيزي که متعلق به مردم باشد. آن انگاره ها و اعمال سياسي در روند زمان و از پي قرون متعدد، پيشرفت روند دموکراسي را ممکن و سهل ساختند. تجربه هاي پرشمار در نقاط مختلف جهان - به ويژه اروپا - دموکراسي را با وجود موانع و نقدها و ايرادهاي بسيار، به پيش بردند و هر يک به نحوي، مستقر و متبلور کردند.

در تبيين ويژگي هاي کلي دموکراسي، انديشمندان علوم سياسي بر چند نکته اساسي تاکيد مي کنند؛

1- دموکراسي حکومتي است مبتني بر آرا و افکار عمومي که پيوسته بايد در مقابل مردم احساس مسووليت کند؛ حکومت بايد به طور دائم منشاء دموکراتيک خود را تجديد کند.

2- افکارعمومي به گونه يي آزاد و آشکار ابراز شود و شيوه هاي مناسبي براي ابراز آن (مانند مطبوعات، انتخابات، احزاب، رفراندوم و...) وجود داشته باشد.

3- در مورد مسائل مورد اختلاف نزد افکار عمومي، بايد افکار اکثريت عددي را در نظر گرفت و براي تامين نظر اکثريت، بايد حق راي و مشارکت سياسي را به همه گروه ها و اقليت ها گسترش داد.

4- دموکراسي در فضايي عمل مي کند که جامعه مدني از حضور فعال و خودجوش نهادها و سازمان هاي غيردولتي و انجمن ها و جمعيت هاي مستقل سرشار و مهيا باشد.

5- حکومت دموکراسي مستلزم کثرت گرايي اجتماعي است؛ يعني اين واقعيت که هر جامعه يي مرکب از منافع و علائق و سلايق و ديدگاه هاي گوناگون است، بايد در نظر گرفته شود. دموکراسي نمي تواند به سود يکي از اين اجزا عمل کند، يا اقليت و حقوق آن را ناديده بگيرد.

6- دموکراسي مستلزم نسبي گرايي ارزشي و اخلاقي است؛ هيچ گروهي حق ندارد در جايگاه حکومت، هيچ فلسفه يا ايدئولوژي خاصي را بر گروه هاي ديگر و جامعه تحميل کند.

7- شرط عملکرد رضايت بخش نهادهاي دموکراتيک، رعايت آزادي هاي اساسي (از جمله آزادي بيان، قلم و جمعيت ها و انجمن ها) است.2

به عقيده صاحب نظران علوم سياسي، دموکراسي نتايج مطلوبي را به بار مي آورد که عبارتند از؛ جلوگيري از خودکامگي و اجتناب و ممانعت از حکومت اقتدارگرايان شرور؛ تضمين و تامين حقوق اساسي براي شهروندان، حقوقي که نظام هاي غيردموکراتيک نمي خواهند - يا نمي توانند - آنها را به رسميت بشناسند؛ ايجاد و تضمين آزادي هاي فردي براي شهروندان و تامين آزادي هاي فردي؛ فراهم آوردن امکان حراست از منافع اساسي مردم؛ مهيا کردن حداکثر فرصت براي افراد تا آزادانه، سرنوشت خود را تعيين نمايند و بر اساس قوانيني که خود انتخاب مي کنند، زندگي نمايند؛ فراهم آوردن حداکثر فرصت براي انتخاب و اختيار در حوزه گزينش هاي اخلاقي؛ و صلح جويي حکومت هاي دموکراتيک و رونق و توسعه در آنها به مراتب بيش از حکومت هاي غيردموکراتيک است.3

مدعيان دموکراسي

با چنين ويژگي هايي، طرفداري و گرايش آشکاري به دموکراسي در قريب به اتفاق کشورهاي جهان مشاهده مي شود؛ حتي در کشورهايي که تحت حکومت هاي اقتدارگرا و نظامي هستند، ممکن است انتخابات انجام شود و از نوعي سياست به ظاهر دموکراتيک طرفداري و حمايت شود. حتي فاشيست ها هم حکومت را دموکراسي «واقعي» مي خواندند؛ در تئوري فاشيسم، يک دموکراسي «واقعي» به معناي يک ديکتاتوري مطلق است؛ اين چنين، فاشيست ها مفاهيم استبداد و حاکميت عمومي را در قالب يک «دموکراسي توتاليتر» در هم مي آميزند.4 شاه هم - در ايران - حکومت خود را دموکراتيک مي خواند. او دموکراسي را همان نظمي مي دانست که خود مستقر کرده بود و مخالف سياسي از نظر وي، تروريست و وابسته و خائن و مجرم بود. شاه در آبان 1355 گفته بود؛ «دموکراسي - اگر وجود داشته باشد - غير از اين کاري که ما مي کنيم چه معنايي مي تواند داشته باشد؟ راستي معناي دموکراسي چيست؟»5

او در مصاحبه معروفش با اوريانا فالاچي (1352) هم تصريح کرده بود؛ «به شما اطمينان مي دهم که در بعضي موارد، دموکراسي در ايران خيلي بيشتر از دموکراسي کشور شما غايتالياف در اروپاست.» وقتي فالاچي منظور خود را از دموکراسي توضيح مي دهد که؛ «آن دموکراسي که مردم بتوانند آزادانه آنچه را که مي خواهند به زبان بياورند و دموکراسي پارلماني که اقليت هم حق اظهارنظر دارد»، شاه پاسخ مي دهد؛ «من آن دموکراسي را نمي خواهم،... من نمي دانم با آن نوع دموکراسي چه کنم. همه اش مال خودتان، دموکراسي جالب شما،... آزادي فکر، دموکراسي، اين کلمات چه مفهومي دارند؟،»6

وي در مرداد 56 و در ديدار سفير تهران در لندن نيز دموکراسي و آزادي هاي محقق شده در ايران را «بسيار پيشرفته تر» از موارد مشابه در انگليس و حتي سوئد توصيف مي کند و مي گويد؛ «امروزه معلوم شده که دموکراسي غربي ديگر کارايي ندارد و حکومت هايي که بر چنين اساسي حرکت مي کنند، لاجرم به سوي اضمحلال خواهند رفت.»7

کوتاه سخن، حتي رژيم هاي اقتدارگرا و حاکمان تماميت خواه و غيردموکرات هم در رفتاري دوگانه، از سويي خود را پيگير دموکراسي و علاقه مند به تحقق آن معرفي کرده اند و از سوي ديگر در رفتاري مغاير با حداقل استانداردها و لوازم و ويژگي هاي يک حکومت دموکراتيک، خودکامگي و شرارت از خويش به تصوير کشيده اند. اين نکته هم قابل صرف نظر کردن نيست که الگوها و انواع مختلفي از دموکراسي مورد توجه صاحبنظران و انديشمندان علوم سياسي قرار گرفته و حتي در عمل، محقق شده است.

برخي از تفاوت هاي اساسي ميان انواع دموکراسي، تفاوت هايي هستند که دموکراسي نمايندگي چندحزبي، دموکراسي نمايندگي يک حزبي و دموکراسي مشارکتي (که گاه دموکراسي مستقيم نيز خوانده مي شود) را از يکديگر متمايز مي کنند. در برخي رژيم هاي سلطنتي (مانند انگلستان، سوئد و حتي ژاپن) هم پادشاهان مشروطه، در کنار دولت هاي حامي دموکراسي زيست مي نمايند. دموکراسي اجتماعي - که بر تامين رفاه اجتماعي و توزيع ثروت در جامعه به وسيله دولت تاکيد مي کند- که چيزي بيش از دموکراسي ليبرال و کمتر از سوسياليسم را به تصوير مي کشد، يا شبه دموکراسي ها در کشورهاي در حال توسعه، گونه هاي متفاوتي از دموکراسي را به نمايش مي گذارند که البته با اقتدارطلبي و تماميت خواهي، مرزبندي محسوس و مشخصي دارند. 8

در هر حال، در تبيين دموکراسي گريزي نيست جز تصديق و تاييد اهميت چند اصل مهم در خصوص مرکزيت ساخت قدرت غيروابسته به شخص، وجود قانون اساسي براي تضمين و حفظ حقوق شهروندان، تعدد مراکز قدرت در خارج و داخل دولت و وجود سازوکارهايي به منظور ترويج رقابت و مناظره بين طرفداران برنامه هاي سياسي بديل و جانشين.

دموکراتيک، غيردموکراتيک

تاکيد بر الزامات و ويژگي ها و اصول اوليه دموکراسي، به معناي طرفداري از هيچ کدام از مدل هاي موجود دموکراسي نيست. اما واقعيت اين است که ميان نظام هاي سياسي مستقر در برخي کشورهاي اروپايي (چون سوئيس، نروژ، سوئد، اتريش و...) با برخي رژيم هاي سياسي موجود در جهان (از کره شمالي گرفته تا ليبي) تفاوت ها از زمين تا آسمان است.

رفتار برخي حکومت ها در داخل يا خارج از کشور خود، هرچند مورد انتقاد و تقبيح باشد، نمي تواند دستمايه تهوع در مورد دموکراسي گردد، به ويژه آنکه دموکراسي، بديل و جايگزيني جز ديکتاتوري و اقتدارگرايي و تماميت خواهي و خودکامگي حکومت ها ندارد. پيدايش حالت تهوع نسبت به رفتار سلطه جويانه و جنگ طلبانه برخي دولت ها، اگر بدون تقبيح و نفي رژيم هاي غيردموکراتيک و حکومت هاي اقتدارگرا انجام شود، واجد معناي ويژه يي خواهد بود. مي توان دموکراسي را با توجه به مقتضيات و شرايط فرهنگي- اجتماعي و امکانات و توانايي هاي مادي، نقد کرد و تا حد امکان ارتقا داد و عمق بخشيد و گسترش داد، اما نقد دموکراسي از موضع اقتدارگرايي، به معناي نفي و طرد آن است. البته دموکراسي براي اينکه به شکوفايي رسد، بايد پديده يي داراي دو جنبه باشد و از يک سو با اصلاح قدرت دولت و از سوي ديگر با تجديد ساختار جامعه مدني سروکار داشته باشد؛ دگرگون سازي دولت و جامعه مدني به يکديگر وابسته اند. از اين منظر، صدور دموکراسي با ابزار جنگ و خشونت و سلطه، نه تنها غيرمنطقي که غيرواقع بينانه به نظر مي رسد. استقرار دموکراسي، همچنان که نيازمند حکومت دموکرات با باورهاي دموکراتيک است، محتاج شهرونداني آگاه، آزاده، صبور و پيگير حقوق خويش نيز است. لذا اعمال سلطه و تحميل جنگ و خونريزي براي دموکراسي، محل انتقاد و ايراد است. اما اينکه سرکوب هاي داخلي رژيم هاي اقتدارگرا، تماميت خواهي دولت هاي توتاليتر و اعمال خفقان حکومت هاي غيردموکراتيک در بسياري از کشورهاي جهان - و به ويژه کشورهاي در حال توسعه - ناديده انگاشته شود و از سوي ديگر، وجوه مثبت و ويژگي ها و صفات و پيامدهاي نظام هاي دموکراتيک (در اشکال و قالب هاي گوناگون) در بسياري ديگر از کشورهاي جهان - و به ويژه کشورهاي توسعه يافته - مورد اغماض و بي توجهي قرار گيرد، و آنگاه دموکراسي، به بن بست رسيده و مهوع، ارزيابي شود، امري غيرقابل پذيرش و غيرمنصفانه خواهد بود. در ترازوي مقايسه وضع رژيم هاي دموکراتيک و رژيم هاي غيردموکراتيک است که مي توان به ارزيابي دقيق تري نائل شد و قضاوت منصفانه يي ارائه کرد. مي توان برخي حکومت هاي پوپوليستي را که به سرکوب منتقدان و منزوي کردن و تهديد مخالفان مي پردازند، در ظاهر برخوردار از حمايت هاي توده يي و با مشارکت اکثريت شهروندان توصيف کرد و آنان را دموکراتيک ناميد، اما دموکراسي، آنچنان که در اين مطلب مورد اشاره قرار گرفت، الزامات و حداقل ها و ويژگي هايي دارد که آگاهان و صاحب نظران و انديشمندان، بر مبناي آن به خط کشي انواع نظام هاي سياسي مي پردازند. به نام دموکراسي، جنگي را بر ملتي تحميل کردن و جان بي گناهان را ستاندن، مهوع و غيرقابل دفاع و مذموم و جنايت است، اما همزمان، عوام فريبي و تزوير و دروغ نيز تهوع مي آورد، آنچنان که به نام آزادي و واژه هاي مقدس و زيباي مشابه، اختناق و سرکوب و فضاي مونولوگي را گسترش دادن، مهوع است و آنگونه که بر صدر نشستن جاهلان و خاموش و طرد کردن عالمان، به هزار نيرنگ، تهوع آفرين مي گردد...

«پس اين تهوع است؛ اين آشکارگي کورکننده؟ چقدر ذهنم را به خاطرش کاويدم، چقدر درباره اش چيز نوشتم،» (ژان پل سارتر، تهوع)

توضيح؛ منابع در آرشيو روزنامه موجود است.