علی طهماسبی
اشاره:

چرا عنوان روشنفکر دینی را برای شریعتی برگزیده ام؟

اصطلاح روشنفکر، و روشنفکر دینی آنقدر دستمالی شده که ذهن مخاطب را از آنچه می خواهم بگویم منحرف می کند، به ویژه اینکه، روشنفکر در زمانه ی ما (اعم از روشنفکر دینی و غیر دینی) رابطه ی چندانی با جامعه ی خود ندارد. بنا براین نوشتم: «شریعتی شاعر قبیله» اما با تعریف ویژه ای که از شاعر و قبیله ارائه خواهم کرد.

فصل اول: شرح واژگاني كه در اين نوشتار آمده عبارتند از : شاعر، قبيله، حق و باطل و مفهوم دوست و دشمن

شاعر:

تبار شناسي اين واژه كه امروز در زبان ما متدوال است، به روزگار قبل از اسلام در حجاز باز مي‌گردد. بعد از اسلام نيز با تغييراتي معنايي به زبان پارسي راه يافت. شاعر اسم فاعل است براي شعر. واژه‌ي شعر نيز داراي جفتي عيني و مادي است به‌نام«شَعر»(موي) در نگاه اول شاعر يعني كسي كه در قلمرو زبان و گفتار مي‌تواند ظرافت‌هايي را به باريكي موي تشخيص دهد و بيان كند. اما اين فقط لايه‌ي سطحي و آشكار معناي شاعر در آن ساختار زباني است. در لايه‌ي عميقتر، شاعر كسي بود كه با ناخودآگاه جمعي قبيله‌ي خويش ارتباط داشت و  دغدغه‌هاي پنهان و مغفول قبيله‌ي خويش را در قالب زباني ادبي- عاطفي بيان مي‌كرد.

نفوذ شاعر به روح جمعي قبيله، هموزن دغدغه‌‌اي بود كه نسبت به مردمان قبيله‌ي خويش، داشت، يعني جان شاعر، آميخته با رنج و درد و اندوه آشكار و پنهان همه‌ي افراد قبيله بود. از اين رو، كلام شاعر، واگويه‌اي از رنج و درد همه‌ي قبيله بود  همچنين‏، چنان بود كه انگار همه‌ي نياكان بزرگ، دلاوران و  قهرمانان پيشين قبيله كه در قرن‌ها پيش درگذشته‌اند، همه در جان شاعر، تبلوري تازه مي‌يافتند، و به همين مناسبت، كلام شاعر براي افراد قبيله، آشناترين و  دروني‌ترين كلامي بود كه همگان آن را نه با گوش عقل و درس و بحث، كه با حس قدرتمند عواطف دروني خود درك مي‌كردند. بنا بر اين مي‌توان گفت كه شاعر، وجدان‌ مغفوله، و زبان گوياي قبيله‌ بود.

شاعر، به‌ دليل‌ ارتباط‌ با روحي جمعي، يا با ناخودآگاهِ‌ قومي[1]‌، گاهي‌ منادي‌ حوادث‌ آينده‌ نيز بود. حوادثي‌ كه‌ گاه‌ قبيله‌ را تهديد به‌ نابودي‌ مي‌كرد. اين‌ بود كه‌ گاه‌ كلام‌ شاعر سبب‌ آگاه‌ شدن‌ اعضاء قبيله‌ از فاجعه‌اي‌ كه‌ در كمينشان‌ بود مي‌گشت. حتي از نگاه برخي پژوهشگران، شاعر، پيامبر قبيله وپيشواي آن در زمان جنگ وصلح بوده ‌است[2]

قبيله:

«قبيله» به مجموعه‌اي درهم تنيده از مرمان گفته مي‌شد كه داراي پيشينه‌اي مشترك، و  نياكان مشترك بودند، يعني مجموعه‌اي نژدادي و همخون.  در نظام قبيله‌اي، آنچه اصل و اساس در هستيِ افراد شمرده مي‌شود، «قبيله» است.  هويت فردي، كاملا تحت‌الشعاع هويت جمعي است. افراد در دامن قبيله متولد مي‌شوند، در چتر حمايتي‌ قبيله رشد مي‌كنند، و همچون پدران خود به نام قبيله، وبراي بقاي قبيله به زاد و ولد مي‌پردازند. مردان بزرگ، و سلحشوران وجنگ‌آوراني كه جان خود را در راه اعتلاي قبيله باخته‌اند، به روح جمعيِ قبيله مي‌پيوندند، و با جد اعلاي قبيله يگانه مي‌شوند. جد اعلاي قبيله نيز، با خداي قبيله در هم آميخته‌است.  بنابراين، «روحِ‌جمعي قبيله»  صرفا به روح جمعيِ زندگان يك قبيله خلاصه نمي‌شود. بلكه همه‌ي آنها كه از آغاز شكل‌گيري قبيله تولد يافته‌اند، زندگي كرده‌اند، و مرده‌اند، همه و همه عناصر درهم تنيده‌اي مي‌شوند در روحِ جمعي قبيله، و در ناخودآگاه جمعيِ آن. از اين رو قبيله، مانند يك شخص بزرگ، داراي هويتي مستقل بود و  روح پيچده‌ي مخصوص به خود را داشت. قبيله، تمامي جهاني شمرده مي‌شد كه فرد مي‌تواند در آن زيست كند. از اين جهت، اعضاي قبيله براي ارتباط با عرصه‌هاي پنهان و روح جمعي قبيله، نياز به شاعر پيدا مي‌كنند.

شاعر و قبيله:

كاركرد كلام شاعر را در قبيله[3] از جهات گوناگون مي‌توان مورد تامل قرار داد. به‌گمان من مهمترين آن در چهار مورد خلاصه مي‌شود:

اول: شاعر به عنوان وجدان مغفوله‌ي قبيله كه مي‌تواند درد‌ها و رنج‌هاي ظاهرا پنهان قبيله را آشكار كند.

دوم: شاعر با توجه به ارتباط با روح جمعي قبيله، قادر است برخي حوادث را كه در كمين قبيله است پيش‌‌گويي كند.

سوم: قبيله براي قدرت يافتن در برابر دشمنان خود، نياز به بازخواني نياكان اساطيري خود دارد، و اين كاري است كه انجام آن از عهده‌ي شاعر بر مي‌آيد

چهارم: قبيله در برابر دشمن، علاوه بر سلاح و قدرت قهرمانانش، همچنين نياز به كلامي دارد تا گزنده‌تر از  شمشير و سلاح، دشمن را به زانو در آورد، همين بود كه يكي از مهمترين ويژگي‌هاي كلام شاعر قبيله، «هجا» بوده است.

زبان شاعر:

مخاطب شاعر، همه‌ي افراد قبيله هستند، از اين جهت، زبان شاعر، به لحاظ قالب واژگاني، همان زباني است كه مردم پيرامونش با آن سخن مي‌گويند و نيازهاي روزمره خود را به وسيله آن زبان بيان مي‌كنند. اما همين واژگان و الفاظ هنگامي كه براي بيان دغدغه‌هاي ناخودآگاه جمعي از سوي شاعر به خدمت گرفته مي‌شود، در چينش متفاوتي قرار مي‌گيرد و از زبان ابزاري به زبان ادبي تبديل مي‌شود. علت اين تغيير، يك بازي تفنني در زبان نيست، بلكه به ضرورت بيان چيزهايي هست كه با زبان معمولي و حتي با زبان علمي نمي‌توان آن را بيان كرد به ويژه هنگامی که شاعر به خلق چشم انداز تازه‌ای مبادرت می‌کند. به تعبير ديگر، زبان شاعر صرفا زباني علمي نيست، بلكه بيشتر زباني عاطفي- ادبي است.

×××××××××××××

فصل دوم، شريعتي شاعر قبيله

با اندكي تسامح، به‌ويژه با پذيرفتن تغير نام «قبيله» از  قبيله‌‌اي نژادي به قبيله‌اي ديني يا ايدئولوژيكي، مي‌توانيم ويژگي‌هايي كه براي شاعر قبيله بر شمردم، همآنان را در كلام و گفتمان شريعتي ببينيم[4].  تقسيم بندي دوست و دشمن در قبيله، جاي خود را به تقسيم بندي حق و باطل در ايدئولوژي مي‌دهد. كتاب «حسين وارث آدم»، «تشيع علوي و تشيع صفوي» را مي‌توان به عنوان نمونه‌هايي قدرتمند اين تقسيم بندي نام برد.

اينکه آيا در زمانه‌ي ما چنين رويكردي پاسخگوي حل مشكلات ما خواهد بود يانه؟ بحثی دراز دامن است. در اينجا البته سوء تفاهمي هم پديد آمده. اين سوء تفاهم عبارت از آن است كه مخاطب شريعتي(دقت كنيد مي‌گويم مخاطب شريعتي نه خود شريعتي [5] ) به‌جاي آنكه به گوهر حق و باطل در نهاد بشري توجه كند، اين مسئله را بيشتر معطوف به اشخاص و جريان‌هايي كرد كه برخي به‌حق هستند و برخي بر باطل و در فرجام،  مضمون حق و باطل، در نگاه بسياري از مخاطبان شريعتي، تا حدود زيادي، اين شد که به جای مبارزه‌ي با ظلم و مبارزه ی با استثمار، تنها به مبارزه با ظالم  و استثمارگر پرداخت. اين رويكرد در جغرافياي زماني خود شايد گريز ناپذير بود، اما اينكه در زمانه‌ي ما هم گره‌گشا باشد جاي تامل دارد.

اين مورد را شريعتی خود اشاره می کند که:

«بدبختی همه‌ي روشنفکران نيم بند اين بوده است که هميشه با استعمارگر، با ظالم و "بد" مبارزه مي‌کرده‌اند، در صورتيکه بايد با ظلم، با استثمار، با مالکيت فردی و با نظام بهره کشی، که بچه مستقيم آدم را تبديل به قاتل می‌کند، مبارزه کرد." 

(مجموعه آثار ١۸ ، صفحات ١١۴ و ١١۵)

به گمان من با تفکيک اين دو از يکديگر است که می توان مبارزهای اصيل، پايدار، انسانی، و ثمر بخش را آغاز کرد. به تعبير ديگر، همانگونه‌ كه به لحاظ زباني «ظلم» مصدر دانسته مي‌شود، و ظالم از مشتقات آن است كه از اين مصدر پديد آمده، به همين‌گونه، چنانچه به گوهر ظلم توجه نشود و صرفا با ظالم مبارزه شود، اين گوهر شوم، مدام از دامن خود ظالم‌هاي تازه‌تر و قدرتمندتري را پديد مي‌آورد.

 شريعتي، به تمامي وجود، دغدغه‌ي مردم، محرومين، و مستضعفين را دارد. «مستضعف» از نگاه شريعتي،‌با «ضعيف» متفاوت است. «مستضعف» ذاتا ضعيف نيست، كسي است كه صاحبان قدرت، و طرفداران زر و زور و تزوير، او را به ضعف كشانيده‌اند.

همچنين به‌گمان من، دغدغه‌ي روح جمعي، يا گرايش سوسياليستي شريعتي به دين، صرفا پيروي از مد روز نبود، بلكه يك دغدغه‌ي وجودي بود كه مي‌توانست رنج ديگران را در خويش تجربه كند. و اين ويژگي، از آن شاعر قبيله است نه از عالِم. شايد همين ويژگي بود كه سبب شد تا شريعتي، ابوذر‌ها را به ابن سينا‌ها ترجيح دهد.

" زندگی برادرانه" در يک جامعه، جز بر اساس يک "زندگی برابرانه" محال است. چه نمی توان، در درون اقتصادی که رنج اکثريت برای اقليتی گنج می سازد و بنياد آن بر رقابت و بهره کشی و افزون طلبی جنون آميز و حرص استوار است و انسان ها را به دو قطب متخاصم گنجور و رنجور تقسيم می کند و طبقه‌ای به وسيله‌ي طبقه‌ای ديگر استثمار و استخدام می (....) با پند و اندرز و آيه و رواية، "اخلاق" ساخت.

برادری دينی، وحدت ملی و يگانگی انسانی در نظام طبقاتی و اقتصاد استثماری(...) مضامين ادبی و فلسفی‌يی است که فقط به کار سخنرانی و شعر می آيد و موضوع انشاء! توحيد الهی، در جامعه‌ای که بر شرک طبقاتی استوار است، لفظی است که تنها به کار "نفاق" می آيد."

(مجموعه آثار ۲٠، ص۴۸۱ )

كار سترگ ديگر شريعتي  كه باز هم از همان نوعي است كه شاعر قبيله در ارتباط با نياكان قبيله انجام مي‌دهد، بازخواني شخصيت‌هاي اسطوره‌اي، اما در چارچوب قبيله‌ي ديني (يا قبيله‌ي ايدئولوژيكي) بود. در اين بازخواني‌ها، البته به واقع بودگی تاريخ دينی چندان اهميتی نمی‌داد بلکه ذهن مخاطب را بيشتر به حقيقتی معطوف می کرد که بايد می بود و بايد پديد می آمد اما پديد نيامده و تحقق نيافته است. درست از همين جا است که زبان سمبليک، شاعرانه و نمادين را، جايگزين زبان مستند تاريخ نگاری علمی می کند. اتفاقی که در اين رويکرد پديد می آيد اين است که ذهن مخاطب را از توجه به گذشته‌ی واقعی، معطوف به آينده‌ای آرمانی می‌کند. در اين پردازش تازه، به ويژه مي‌توان از بازخوانی شخصيت هايی همچون«علي»، «فاطمه»، «حسين» و «زينب» ياد كرد.

در اين بازخوانی، شريعتی همه‌ی الفاظ، همه‌ی مضامين و همه‌ی «دال»های کهنه و نو به خدمت می گيرد نه برای آنکه ذهن را به گذشته بازگرداند بلکه برای آنکه وضع موجود را باز گويد و طرح چشم انداز تازه‌ای را رغم زند

به تعبير ديگر، زبان حماسی و شاعرانه‌ی شريعتی، زبانی در حصار «دال» با «دال» نيست، اين زبان هنری و ادبي  امروز است که از دايره‌ي زبان نمی تواند پای بيرون بگذارد و در عالم ذهن باقی می‌ماند و روشنفكر را از واقعيت جامعه دور مي‌كند، زبان شريعتی زباني هستي شناسانه است و رابطه‌ی تازه‌ای ميان دال و مدلول ايجاد می‌کند.

همچنين، زبان گزنده و طعن كارساز شريعتي نسبت به مخالفان، نه تنها از «هجا»ي شاعر قبيله كم نمي‌آورد بلكه بسيار  قوي‌تر و براتر از آن است.

اين البته به آن معنا نيست که به مخالف فرصت سخن گفتن را ندهد:

آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل كنيم، و تنها به خاطر اينكه می توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم  و به نام مقدس ترين اصول، مقدس ترين اصل را، كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است، با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم. زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد، باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است ، ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است. "

مجموعه آثار ٢خود سازی انقلابی، صفحات ١۴٨ و ١۴۹

شايد بتوان گفت که اين تحمل سخن مخالف، ريشه در اعتقاد عميق شريعتی به ديالکتيک دارد.

اين‌ها به گمان من عمده‌ترين مضاميني بودند كه مخاطبان شريعتي، مي‌نيوشيدند و كلام اين شاعر قبيله را با جان و روان خود در مي‌آميختند. چرا كه ما مخاطبان شريعتي، پيش از آمدن او، انگار قبيله‌ي خود را گم كرده ‌بوديم، مانند كساني كه وطن خويش را گم مي‌كنند.

با اين همه شريعتي، گذشته از دغدغه‌هاي جمعي كه در نوشته‌هايي به‌نام اجتماعيات و اسلاميات تجلي يافته، همچنين شريعتي شاعر «انسان تنها» هم هست. اگرچه آن «تنهايي» كه او براي خويش مي‌سرايد با آن «تنهايي» كه ديگران براي خويش متصورند تفاوت بسيار دارد، اما به‌هرحال واگويه‌هاي شريعتي در كويريات، به گونه‌اي است كه انگار هركسي مي‌تواند خويش را در جايي از آن كوير و در آن واگويه‌ها پيدا كند.

××××××××××××××××××××

فصل سوم

 عبور نگاه ما از ايدئولوژي به تراژدي

منظورم از «ما» بيشتر كساني هست كه مخاطبان مشتاق شريعتي بوديم. واقعيت اين است كه روزگار شريعتي براي ما، روزگار نبرد ايدئولوژي‌ها هم بود و اگر چه نبرد، به هرحال هنوز هم هست، اما گويا اين نبرد، امروز براي اغلب ما وجهي تراژيك پيدا كرده است. (شايد به دليل اينکه ايده ی شريعتی را آنگونه که شايسته باشد درک نکرديم)

از اين نگاه، عمده‌ترين وجه تمايز ميان ايدئولوژي و تراژدي،‌ شايد اين باشد كه در تراژدي، آدمي از مرزهاي حق و باطل، و از خط كشي‌هاي ارزش گذاري شده‌ با عنوان‌هاي ديني، و درست و نادرست‌هاي ايدئولوژيكي، عبور مي‌كند و انسان را ـ اعم از دوست و دشمن و مخالف و موافق را- نه در گرو دين و مذهب و ايدئولوژي، بلكه در پنجه‌ي تقديري سهمگين مي‌يابد كه دوست و دشمن را به‌بازي گرفته و هزار گونه مصيبت و برادر كشي و خويشاوند كشي را براي آدميان رقم مي‌زند.

‌ هزينه‌ي اين عبور البته كم نبود و كم نيست. اغلب ما هنوز از نگاه كردن به پشت سر خويش هراسانيم، از ديدن واقعيت كنوني نيز گريزان هستيم. ما از ميان كشته‌هاي بسياري عبور كرديم تا به‌اينجا رسيديم. با اين‌همه، انگار حالا و در اين حال و هوا، شاعري نداريم كه اين وجه تراژيك زندگي‌ما را بسرايد و بر ملا كند. شايد همين باشد كه از سه ميراث شريعتي كه اجتماعيات و اسلاميات و كويريات بود،‌ تسلاي رنج‌هاي خويش را در كويريات جستجو مي‌كنيم. و شريعتي امروز نه شاعر قبيله،‌ بلكه تنها شاعر تنهايي‌هاي ما شده است. اگر چه اين گمانه هم دور نمی نمايد که پس از اين همه بي اعتنايي به سرنوشت جمع و تجربه تلخي كه از اين بي اعتنايي‌ها حاصل شده،   شايد در آينده‌ای نه چندان دور، جامعه‌ی ما، یا بخشی از جامعه ی ما، واگشتی دوباره به سوسياليزم دينی داشته باشد و شايد اين بار بتواند آن را بشناسد. سوسیالیزمی که نه مبتنی بر امر حکومتی، بلکه به عنوان اخلاق اجتماعی، و ضرورت انسان بودن انسان، با عرفان و آزادی نیز قابل جمع باشد.

به تعبير اليوت: باز به همان جا می رسيم که آغاز کرده بوديم، اما اين بار آنجا را خواهيم شناخت.[6]

علی طهماسبی


[1] - اصطلاح ناخودآگاه جمعي «collective unconscious» را از كارل گوستاو يونگ گرفته‌ام.

[2] - به نقل از «نولدکه» الفاخوری ص40 در باب شعر جاهلی، همچنين العصرالجاهلی شوقی ضيف، ويژگی های شعر عرب

 

[3] - شاعر به معناي فوق و در همه‌ی ايام و در همه‌ی سرزمين‌ها

[4] - تغير ساختارهاي اجتماعي به هرحال سبب تبدل قبيله های نژادی به قبيله های فکری، ايدئولوژيکی، صنفی، هنری، سياسی، و.. شده است و اين  در روند جهانی شدن امری طبيعی به نظر می رسد.

[5] - در گزارش‌ی كه یکی از خبرگزاري ها از سخنراني من در حسینیه ارشاد منتشر كرد، به جاي « مخاطب شريعتي» نوشته‌است« شريعتي» و كلمه‌ي مخاطب را از قلم انداخته‌اند‏، يعني جاي مخاطب شريعتي،‌با خود شريعتي، عوض شده. همين اشتباه سبب وارونه شدن آن مطلبي است كه من در باره‌ي  شريعتي نوشته ام و  با آنکه قبل از سخنرانی در اختیار همه ی کسانی که به حسینیه می آمدندقرار گرفته بود در عین حال خبر نگار مربوطه انگار توجه چندانی نه به متن خلاصه داشت و نه به سخنرانی.

[6] - تي اس اليوت، شاعر انگليسي كه تقريبا همزمان با نيما مي زيست و همان نقشي را در ادبيات اروپا داشت كه نيما براي ايران.