سخنراني دكتر عطا هودشتيان در دانشگاه مك گيل مونترال(كانادا)، به مناسبت سالگرد انقلاب، فوريه 2004
ريشه هاي فرهنگي انقلاب ايران
تاملي بر کاروند روشنفكران پيش از انقلاب و مسئله نسل "غرب زدگي"(1)
ربع قرني پس از انقلاب ايران، پرسش اساسي ما هنوز بر سر آن است كه اين انقلاب چگونه شكل گرفت، خواستگاه اوليه، دلايل پيدايش، و نتايج آن كدام اند؟
پژوهش هاي جامعه شناسي در اين حوزه در خارج و داخل كشور فراوان به چاپ رسيده اند. علوم سياسي و مطالعات بين الملل نيز سهمي در اين باب ادا كرده اند. حوزه هاي ديگري چون تاريخ، انسان شناسي، فرهنگ شناسي و فلسفه گام هايي در اين رابطه برداشته اند. اگر چه هنوز ناكافي. هنوز هيچ پژوهشي بر تمامي ساخت و ريشه ها و نتايج اين انقلاب واقف نشده است. آثار برجسته اي چون اثر هوشمندانه آبراهميان [نويسنده ايران ميان دو انقلاب] در آمريكا، يا پژوهش هاي جامعه شناسانه فريدون خسروخاور در فرانسه و بسياري ديگران، چه بسا كه پاسخگو نباشند.
شايد به قول هگل هنوز بايد انتظار كشيد تا دو سر اين حلقه از هم گسسته به هم برسد، تا دور اين جنجال به سرآيد، تا بتوان آنگاه، از دور و با فاصله به حيات پر مشغله آن نگريست و تحليلي به كمال و تمام، تاريخچه اي كم و بيش حاكم بر زواياي ديده و ناديده آن به دست داد.
ليكن اگر نمي توان امروزه بر تمامي زواياي ناديده انقلاب ايران چيره شد، تحليلي كه در اينجا ارائه خواهم داد قصد آن دارد تا برخي از ناگفته ها و يا كم گفته هاي انقلاب ايران را بر نمايد.
در اين تحليل نخست به برخي از كمبودهاي انقلاب و سپس به جوانبي از ريشه هاي فرهنگي آن، از طريق مطالعه افكار نسل روشنفكران در دو دهه پيش از انقلاب خواهم پرداخت. سپس از ميان افكار، تم ها و گفتمانهاي گوناگوني كه اين نسل درگير آن بود، گفتمان "غرب زدگي" را انتخاب كرده ام و اشاراتي به آن خواهم داشت و مشخصات اين نسل را با مشخصات نسل روشنفكران دوران مشروطه، به طور مختصر مقايسه خواهم كرد. تحليل از غرب زدگي را به دو بخش تقسيم كرده ام. يكي تحليل از شرايط پيدايش آن همچون يك گفتمان تاريخي ويژه كه متعلق به دو دهه پيش از پيدايش انقلاب ايران است. در اين بخش روشنفكران متعلق به اين گفتمان و خصوصيات آنها را مي گشايم. ليكن در بخش دوم به تحليل كيفي از خود گفتمان غرب زدگي از طريق قرائت مجددي از كتاب جلال آل احمد و در محدوده اين گفتار پرداخته ام.
سه كمبود اساسي:
پاي گيري و گسترش جنبش هاي سراسري و خود به خودي كه به سقوط شاه و انقلاب اسلامي در اواخر دهه 70 رسيدند، يكي از غير مترقبه ترين حوادث جهاني اين دوره بود.
اعتبار اين غير مترقبه بودن احتمالا به دلايل زير است:
1) زماني كه اين انقلاب در آن تحقق يافت
2) ايدئولوژي راديكال اين انقلاب
3) شيوه شكل گيري آن.
اين دلايل را به اين ترتيب مي گشائيم:
1ــ انقلاب ايران، چنانچه مي دانيم، براي نخستين بار ايده نه شرقي نه غربي (به معني نه كمونيسم، نه سرمايه داري) را در شرايطي كه ما هنوز در عصر جنگ سرد به سر مي برديم و تقريباً همه انقلابات يا شرقي و يا غربي (غالباً شرقي) بودند، عنوان كرد. بنابراين به نظر من انقلاب ايران نخستين اعلام خاتمه دوران جنگ سرد بود، پيش از آنكه اين دوران توسط سقوط ديوار برلين تحقق قطعي يابدـ اين وضعيت اما اساساً بواسطه ايدئولوژي رهبران آن انقلاب ــ روحانيت ــ يعني اسلام انقلابي شيعي و به دليل جنبه راديكال آن پديد آمد.
3ــ فرم ناگهاني انقلاب اما مسئله اساسي در تحليل ماست. غالب پژوهشگران بر اين واقعيت كمتر تاكيد كرده اند.
چرا انقلاب ناگهاني بود؟
به نظر من اين انقلاب به آن دليل ناگهاني بود كه يك دوران مقدماتي را كه از آن بتوان به عنوان دوران آمادگي سازماني، ايدئولوژيكي و سياسي ياد كرد در پس نداشت.
جنبش هاي سراسري كه يك سال پيش از سقوط شاه به تدريج پديدار شدند و به انقلاب ضدغربي ايران انجاميدند اساساً ناگهاني بودند. يك سال پيش از سقوط شاه، غالب آن جنبش ها خودانگيخته و خود به خودي شكل يافت : بدون سازماندهي، بدون حزب سياسي سراسري، بدون برنامه سياسي، و حتي در آن زمان بدون ايدئولوژي. همه اين ها بعدها آمدند. حزب و برنامه سياسي، ايدئولوژي و رهبر، بعدها، در اواخر آن جنبش ها و اندكي پيش از سقوط شاه پديد آمدند. پيش ازآن، هيچ يك از گروههاي زيرزميني، قدرت سازماندهي آن جنبش هاي خودانگيخته را نداشت و در آن دوران هيچ كس مدعي رهبري آن جنبش ها نيز نبود. رهبري ــ روحانيت ــ بعدها و در ادامه يا در اواخر جنبشها پديد آمد، و نخستين حزب سياسي سراسري (حزب جمهوري اسلامي) پس از انقلاب برپا شد.
در يك كلام، سه كمبود اساسي در جنبش هاي سراسري (دوران مقدماتي انقلاب) كه به سرنگوني شاه و انقلاب ايران انجاميدند مشاهده مي شود:
1_ عدم يك سازمان سياسي انقلابي و سراسري
2_ عدم يك برنامه سياسي جايگزين رژيم سابق
3_ عدم يك ايدئولوژي راهبر سياسي
(عدم وجود رهبري در پس اين عوامل مي آيد)
غالب بودن فرهنگ بر سياست:
اما پرسش پيرامون كمبودهاي اساسي انقلاب ايران، پرسش بنيادين ديگري را در نظر مي آورد، پيرامون نقش اساسي عناصر غير سياسي، كه مي توانستند محتملاً در سازماندهي فكري انقلابي كه دست رد بر روي غرب زد نقشي داشته باشند.
به نظر من در شكل گيري دوران آمادگي انقلاب ايران ــ يعني 10، 15 سال پيش از سرنگوني شاه- عنصر فرهنگ بر عنصر سياست غلبه داشت. يادآوري اين نكته روش شناسانه البته ضروري است كه در اين تحليل شعارهاي بيان شده در انقلاب، تحقق عمل سرنگوني و يا تحقق كسب قدرت سياسي مورد نظر ما نيست. بلكه خواسته ها و بيانهاي نهفته و پنهان انقلاب ايران در دو دهه پيش از آن مورد نظر ماست. ما در بررسي حاضر در پي فهم زمينه ها و ريشه هاي انقلاب ايران، و به جستجوي "درد اساسي"، و يا "بيان پنهان" آن جنبشهاي مردمي و انقلاب ايران خواهيم بود. حال آنكه عمل سرنگوني رژيم پيشين و كسب قدرت سياسي نتايج انقلاب اند، كه ميتوانند چه بسا در ادامه كار با آن "درد اساسي" و يا "بيان نهفته و پنهان" انقلاب نيز تضاد پيدا كنند.
ــ پس براي پرسش از "درد اساسي" و "بيان نهفته و پنهان" انقلاب ايران به دهه هاي پيش از آن رجوع ميكنيم (دهه هاي 40ــ50). اين دوران را ما دوران آمادگي ذهني انقلاب ايران مي خوانيم. بايد در پي فهم جان و روح حاكم در اين دوران بود. بايد ديد چه چيزي در اين دوران فضاي ذهني ايران را كم و بيش تسخير كرده بود. از اين طريق است كه قادر خواهيم بود اندكي به درك جوانبي از آن "بيان نهفته و نهان" انقلاب دست يابيم.
فضاي حاكم بر دهه پيش از انقلاب نه فضاي سياسي كه اساساً و غالباً تحت حاكميت تم هاي فرهنگي بود. گرايش حاكم بر ايران در دهه هاي 40 و 50 بيشتر مشخصات يك بازانديشي فرهنگي، هويتي و ارزشي (البته با انگيزهاي سياسي) را داشت.
دلايل غالب بودن فرهنگ بر سياست در اين دوره احتمالاً دو تا است:
1) نخست وجود يك حاكميت فوق سياسي. رژيم پهلوي به واسطه تسلط كم و بيش مطلقش بر جامعه در اين دوران، فضاهاي باقي مانده غير سياسي را نيز از آن خود كرده بود و محلي براي ابراز بيان آزاد براي ديگران نمي گذاشت.
2) ديگر آنكه در فضاي تسلط كم و بيش مطلق سياسي و دولتي در نزد فعالان آن دوره، بيان فرهنگي بهترين و چه بسا امن ترين بيان به نظر مي رسيد. بنابراين آنچه بر جامعه روشنفكري ايران حاكم بود فرهنگ بود و نه سياست. به اين ترتيب ما در اين فضا سراسر با "ناگفته ها"، كم گفته ها، با گوشه و كنايه، زبان دوگانه، زبان ادبي و زبان شعر براي بيان "دردپنهان" جامعه روبروئيم.
- فرض ما در اين پژوهش بر آن است كه حدود دو دهه پيش از فرا رسيدن انقلاب، جامعه ايران در كشاكش يك تنش تاريخي نوين بود با مشخصه اي چون جستجو براي دست يابي به يك هويت نوين تاريخي (كه تلاشي فرهنگي ست). اين كشاكش در اصل نشان از مقاومتي در برابر نفوذ هر چه وسيع تر مدرنيته غربي در جامعه ايران بود. اين نفوذ كه به واسطه سلسله رفرم هاي دوران پهلوي متحقق گشت، با انقلاب سفيد اوج گرفت و به عبارتي ميوه صد سال رابطه پر مسئله ما با غرب را به بار نشاند. پركشش ترين و بسيج كننده ترين گفتمان فرهنگي كه خلاصه زنده و ساده اين مقاومت و اين جستجوگري بود را در "غرب زدگي" مي توان يافت.
ــ بنابر اين ما از "غرب زدگي" در اينجا همچون يك تم، يك ديسكورس فرهنگي ياد مي كنيم و اين عنوان را در برگيرنده دو دريافت مي دانيم:
1) يكي بيان و گفتاري كه از طريق آن يك نسل جدي از روشنفكران در دهه 40 و50 به دنبال يافتن يك هويت و آگاهي اجتماعي و تاريخي نوين بود.
2) ديگر، عنوان كتاب جنجالي جلال آل احمد. كه آن كتاب در واقع خلاصه ساده اما واقعي، عجولانه، پر تضاد، اندكي سطحي، ليكن پر نفوذ، بسيج كننده، و نمودار يك نقد راديكال اجتماعي بود.
به عبارت ديگر، آنچه را كه در اثر جلال آل احمد تحت عنوان غربزدگي مي توان ديد، با سايه روشنهاي متفاوت، اما سمت و سوئي كم و بيش واحد، در بيان و روح نسل جديد روشنفكران آن دو دهه 40 و 50 نيز مي توان يافت. و آنچه از آن نسل برآمد و چون يك خواسته نوين تاريخي عرضه شد، انعكاس ساده و سريع آن را مي توان در كتاب آل احمد مشاهده كرد.
گفتمان غرب زدگي و زمينه پيدايش آن:
زمينه هاي پيدايش گفتمان غرب زدگي را در رابطه با مدرنيزاسيون دوران پهلوي بايد ديد كه، بديد ما، دو مشخصه داشت:
1) نخست آنكه مدرنيزاسيون دوران پهلوي غالباً دولتي بود و توسط ارگان هاي دولتي متحقق مي شد و مردم و شركت مستقيم توده اي و سازمان هاي توده اي نقش اساسي در آن نداشتند.
2) و سپس آنكه اين مدرنيزاسيون غالباً تنها به بخش هاي ويژه اي از كليت جامعه ايراني و دستگاه دولتي، مثل ارتش، سازمان اداري، اقتصادي، صنعتي و بالاخره آموزش و پرورش خلاصه مي شد.
اما چيزي در اين ميان فراموش شده بود كه گويا به نظر صاحبان قدرت نرسيده بود. آن چه بود؟
انحصاري بودن و متمركز بودن، دو مشخصه اصلي مدرنيزاسيون دوران پهلوي بودند. منطق توسعه در ايران اساساً از طريق منطق صنعتي، اقتصادي و مكانيسم و نيازهاي آن تحقق يافت و غالباً به فرهنگ، آزادي بيان، ايجاد احزاب سياسي، برپايي جامعه مدني نظري نداشت و اينها عملا جزء برنامه آن مدرنيزاسيون قرار نگرفته بود.بنابراين در اساس ديسكورس غرب زدگي، كه اين بار از سوي جامعه و نخبگان غير سياسي آن مطرح مي شد، آن چيزي به چشم مي خورد كه توسط نظام حاكم و روش هاي توسعه دولتي آن به فراموشي سپرده شده بود.
اكنون ببينيم غرب زدگي چيست و مشخصات آن كدام اند.
تعريف: غرب زدگي در برگيرنده گرايش هاي گوناگون بيان شده و نشده، زنده و خفته يك نسل از روشنفكران غير دولتي در دهه هاي 40و50 در ايران بود و مشخصات اصلي آن سه تاست:
1ــ بازانديشي فرهنگي و جستجوگري براي يك هويت تاريخي نوين
2ــ مخالفت با ناهنجارهاي مدرنيزاسيون پهلوي
3ــ نقد مستقيم و غيرمستقيم غرب و مدرنيته غربي از يك سو و نحوه نفوذ آن در ايران از سوي ديگر.
در كنار اين مشخصات، اهداف غرب زدگي همچنين مبارزه با "از خودبيگانگي فرهنگي"، رفتار شاه كه "غيرايراني" و "غرب زده" تلقي مي شد نيز بوده است.
از عنوان غرب زدگي دو برداشت به دست آمده است. يكي برداشت عام پسند كه آن به دليل كلام جذاب جلال آل احمد در كتابش به وجود آمد و بيشتر مورد پسند جامعه قرار گرفت. براساس اين برداشت كتاب "غربزدگي" يك بيانيه سياسي عليه غرب و مدرنيته است. درباره اين موضوع بسيار نوشته اند و بسياري نيز اين برداشت را مورد نقد قرار داده اند. ليكن برداشت دومي وجود دارد كه مورد توجه و كاوش ماست كه از مطالعه سريع و ساده آن كتاب فراتر مي رود و تحليل خود را از سطح يك "تحليل كمي" به يك "تحليل كيفي"، يعني به سطح تحليل از معاني و "جان كلام" آن گفتمان مي كشاند. بر طبق اين برداشت، كتاب آل احمد، و اساساً گفتمان غرب زدگي نمودار يك موضع دوگانه نسبت به مدرنيته است. به نظر ميايد كه اساس و جان كلام آل احمد در كتابش تنها شورش عليه "تكنيك" غربي و مدرن نبوده. وي به غرب و تسلط سياسي غرب حمله كرد، ليكن در عين حال خواهان جذب تكنولوژي غرب بود. اين برداشت دوگانه كار تحليل از غرب زدگي را پيچيده مي كند. ما اين تحليل را در بخش بعدي به دست خواهيم داد. در اين بخش صرفاً به چيستي اين گفتمان و شرايط پيدايش آن مي پردازيم.
شرايط تاريخي و جهاني پيدايش گفتمان غرب زدگي:
براي فهم بهتر چگونگي پيدايش گفتمان غرب زدگي جا دارد كه به شرايط تاريخي و جهاني پيدايش آن نظری كوتاه بيندازيم:ـ ريشه تاريخي:
1ــ ايران) كتاب آل احمد در سال 1341 در تهران به چاپ رسيد. اين دوران مصادف است با آغاز اصلاحات ارضي. با اينحال مفهوم و جان كلام ضد غربي كتاب آل احمد پيش از وي در كتب ديگري در دهه 30 در ايران ديده مي شود. از بررسي آنها در اين سخن مي گذريم و تنها اشاره اي به عنوان كتب سيد فخرالدين شادمان تحت عنوان "تسخير تمدن فرنگ" و علي اكبر سياسي "شرق در رابطه با غرب" مي كنيم.
2ــ غرب): اما غرب زدگي دهه 60 ميلادي همچنين مصادف است با گسترش يك جريان انتقادي قوي كه توسط يك عده از عميق ترين انديشمندان اروپايي به مدرنيته غربي راه افتاده بود. به عبارت ديگر در اينجا ما شاهد يك نوع هماهنگي تاريخي ميان ديسكورس انتقادي غرب در ايران و جريان انتقادي از مدرنيته در خود غرب مي باشيم.
دو جريان انتقادي در غرب در اين دوره مشاهده شده اند: يكي جريان انتقادي كه به دنبال نيچه و مارتين هايدگر و نقدهاي ريشه اي آنها از بنيادهاي مدرنيته شكل گرفت. دومين جريان از سوي گروه روشنفكراني كه به نام "مكتب فرانكفورت" معروف شدند گسترش يافت. بنيان گذار اين مكتب ماكس هوركايمر بود كه به همراه آدورنو به نقد نازيسم و جنبه هاي تمام گرايانه خرد دكارتي در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم دست زدند. هايدگر پديدآورنده جرياني غير ماركسيستي و نمودار شورشي بود عليه خرد دكارتي. با اين حال مكتب فرانكفورت در نقد توتاليتاريسم خواهان آميزش گرايش هاي نيچه اي با قابل پذيرش ترين جوانب انديشه ماركس بود. اما در دهه هاي 50 ــ40 در ايران، راويان غرب زدگي لزوماً از طرفداران مستقيم و يا خوانندگان اين مولفين غربي نبودند، ليكن ميتوان ديد كه آنها تحت اثر آن فضاي فرهنگي و فكري بودند كه در غرب به توسط آن جريان هاي انتقادي شكل گرفته بودــ راويان و رهروان غرب زدگي در ايران در دو دهه 40 و50 تمايلات خود را از طريق نگارش و سخنوري ابراز مي كردند. با وجود آنكه جريان انتقادي در غرب خوراك فكري به اين ايرانيها مي داد، چه تفاوت هايي ميان روشنفكران نسل غرب زدگي در ايران و متفكرين منتقد غربي وجود داشت؟
1ــ جنبش غرب زدگي در ايران بيشتر جامعه شناسانه و فرهنگي بود. اما جريان انتقادي در غرب عميقاً فلسفي بود (كه البته به جامعه شناسي و هنر نيز كشيده شد).ــ جنبش غرب زدگي در ايران چند زبانه بود به طوريكه در آن زبان كنايه (allusion2) بر زبان انتقادي مستقيم مسلط گشت. حال آنكه جريان انتقادي در غرب بيان مستقيم داشت و در محيط آزاد صورت مي گيرد.
3ــ جنبش غرب زدگي در ايران جنبشي فرهنگي بود با خواستگاهي سياسي. جريان انتقادي غربي منشائي فلسفي داشت با خواستگاهي عموماً فرهنگي. (منشا كار مكتب فرانكفورت نقد توتاليتاريسم و نازيسم، و طبيعت آن نقد فلسفي و فرهنگي بود)
نسل غرب زدگي در ايران:
ما از نسل غرب زدگي همچون يك نسل تاريخي كه فضاي بيشتر از يك دهه و نيم جنبش روشنفكري ايران را عميقاً اشغال كرده بود و گفتماني ويژه داشت ياد مي كنيم. كتاب آل احمد يكي از بيان هاي آن است. در عين حال بايد بدانيم كه بسياري از پرآوازگان و قلم زنان ديگري نيز بوده اند كه در اين دوره در حوزه هاي هنري، تاريخي، اجتماعي، ادبي و فلسفي شهرت و نفوذ داشته اند ولي به آن دليل كه پيرامون مسئله غرب زدگي سخن نگفته يا چيزي منتشر نكرده اند در اين ليست قرار ندارند. بنابراين اگر آنها اينجا نيستند دليلي بر كم اهميتي به نفوذ آنها نيست.
مشخصات نسل غرب زدگي فراوانند كه خواهيم شمرد. اما اصلي ترين و برجسته ترين شركت كنندگان اين جنبش عبارتند از (1) :
1ـ احمد فرديد (1994-1912) ]محل تحصيل: آلمان[
2ــ جلال آل احمد (1969-1923) ]ايران[
3ــ احسان نراقي(ــ 1932)]سوئيس ــ فرانسه[
4ــ حميد عنايت (1982-1932) ]انگلستان[
5ــ سيد حسين نصر ( ــ 1933)]آمريکا [
6ــ علي شريعتي (1977-1933) ]فرانسه[
7ــ داريوش شايگان ( ــ 1935) ]سوئيس ــ فرانسه[
مي توان هنوز از ده ها تن ديگر در اين ليست نام برد. اما هيچ كدام به لحاظ فعاليت نظري و روشنفكري پيرامون مسئله غرب زدگي به اندازه اين هفت تن اهميت نداشتند. اين هفت تن بيشتر از ديگران از غرب، درباره آن يا عليه آن نوشته اند، يا گفته اند.
ــ مشخصه هاي نسل غرب زدگي:
9 نقطه مشترك اين هفت تن را مي تواند كم و بيش به هم متصل كند و در يك نسل هم صدا و همراه قرار دهد. در اين بررسي مقايسه اي كوتاه ميان اين روشنفكران و روشنفكران عصر مشروطه نيز به دست مي دهم:
1 ـ زبان: روشنفكران نسل غرب زدگي همگي به يك يا چند زبان اروپائي (آلماني، فرانسوي يا انگليسي) تسلط داشتند، حال آنكه روشنفكران عصر مشروطه اساساً در اين وضع نبودند.
2ـ مطالعات عالي: برعكس روشنفكران دوران مشروطه، روشن انديشان نسل غرب زدگي همگي مطالعات دانشگاهي داشتند.
3ـ تحصيل در غرب: مطالعات آنها، برعكس روشنفكران دوره مشروطه، غالباً در غرب اروپا و امريكا صورت گرفته بود. تنها استثناء خود آل احمد است كه البته به غرب بسيار سفر كرده اما تحصيلات وي در ايران بود.
4ـ فلسفه: حوزه انديشه و دانش فلسفي در غالب آنها حاكم است. و شايد اين نيز نقطه مشترك آنها با روشنفكران دوره مشروطه باشد.
5ـ ترجمه: برعكس نسل پس از انقلاب اسلامي، روشنفكران غرب زدگي، درست هم چون نسل ميرزا آقاخانكرماني، علي رغم آگاهي شان به فرهنگ غربي، به ندرت تن به ترجمه آثار متفكران غربي مي دادند.
6ـ فرهنگ تفسير ــ برعكس نسل پس از انقلاب، روشنفكران آن عصر كمتر ترجمه كه بيشتر تفسير مي كردند. اين امر دو نتيجه داشت: امكان ابتكار شخصي را افزايش مي داد، ليكن شنوندگان و خوانندگان را از امكان بازبيني آن افكار با منابع اصلي محروم ميكرد.
7- جذابيت آلماني: ميتوان نشان داد كه روشنفكران صدر مشروطه بيشتر مجذوب فرهنگ و زبان فرانسوي بودند. حال آنكه به نظر مي آيد كه نسل غربزدگي بيشتر تحت تاثير فرهنگ آلمان بوده است. فرديد و هسته مطالعاتي و مباحثاتي وي بسيار متمايل به هايدگر و نيچه بود.
8ـ مركزي بودن تهران: غالب آن ها از تهران بودند. اين نشان مي دهد كه آنها محصول مستقيم مدرنيزاسيون شاهي اند. اما چون اين مدرنيزاسيون اندكي بدوي ــ يعني انحصاري و تمركزگر ــ بوده است، تمركز اوليه خود را اساساً بر تهران گذاشته بود. پس از تهران البته مشهد و تبريز، شيراز و اصفهان و اهواز نيز مهم بودند. تنها غير تهراني ليست ما دكتر علي شريعتي است. اما وي نيز براي حركت و شهرت به تهران آمد.
9ـ جذابيت عنصر غير عقلاني: در نظر فيلسوف ترين آن ها چون فرويد، نصر و شايگان گرايش غير عقلاني Irrationalبيشتر جذابيت داشت. ديگران نشان داده اند تا چه ميزان گنون، هايدگر و نيچه در ميان اين روشنفكران اثر داشته اند. شايگان با اشاره به فعاليت هاي خود در آن دوره، صحبت از هسته "مسلمانان هايدگري ــ گنوني" مي كند. آدميت، و البته بسياري ديگران، به خوبي گرايش به عقلانيت و خردگرايي را در نزد روشنفكران دوران مشروطه نشان داده اند.
مجموعه اين عناصر دال بر نگاه انتقادي نسل غرب زدگي است. اين نگاه شامل سه عنصر زيرين است:
1ـ آنها منتقد مدرنيته بودند
2ـ انتقاد آن ها از مدرنيته گرايش غير عقلاني داشت
3ـ نوع نقد آن ها بيشتر آلماني بود.
نكته جالب در همين رابطه آن است كه در ميان غالب آن ها (و به طور كلي در ميان ديگر روشنفكران اين دوره نيز) گرايش به هگل بيشتر به چشم ميخورد تا ديگر فيلسوفان غرب چون كانت. هگل در نزد ايرانيان اين دوره چند خصوصيت دارد. نخست آنكه آلماني ست. دوم آنكه آن گرايشي از هگل در ايران اين دوره رواج مي يابد كه بيشتر عرفاني و روحاني ست تا صرفاً عقلاني.
***اين مختصر نموداري بود از وضع و حال فرهنگي ما پيش از پيدايش انقلاب.
مقصود آن بود كه از طريق تحليل كمبودهاي سياسي، ايدئولوژيكي و سازماني آن انقلاب نشان دهم كه گرايش حاكم بر دوران آمادگي و مقدماتي انقلاب بيشتر تسلط فرهنگ بر سياست بود، و در فرهنگ گفتمان حاكم همانا گفتمان غرب زدگي بود.
اكنون پرسش آن است مشخصه هاي نظري اين گفتمان كدامند و چگونه ميتوان به پيام اصلي و پنهان "غرب زدگي" دست يافت. و اين موضوع سخن دوم ماست.ادامه دارد...