استراتژی بنيادی ملی (بخش دوم)
علل ضربه پذيري و شكست زود رس جنبش هاي ملي درايران
مهندس عزت الله سحابی
بررسي وشناخت شايستگي هاي ملت ايران نيازبه مجالي ديگر دارد. شايستگي ها و استعداد ها و فضائل فردي و شخصي ايراني، امروز هم زبانزد خاص وعام است و اخلاق و فرهنگ و ادب ايراني نيز دراسطوره هاي كم نظير اين مرزوبوم متجلي است. اما نياز ما به پاسخگويي به اين سؤال است كه چرا ملّت ايران به رغم سابقه تاريخي و استعدادهاي فردي، امروز درجايگاه شايسته خود درجهان قرار ندارد؟
اين درحافظه تاريخي اين سرزمين باقي مانده است كه به راستي از سال هاي 1800 كه پاي استعمار به كشورمان باز شد وپس از جنگ هاي ايران وروس 1811 تا 1830 كه منجر به عهد نامه هاي گلستان وتركمن چاي شد وتكاني به دلسوزان اين سرزمين وارد كرد، چند بار از جانب رجال ودولتمردان بزرگ چون قائم مقام ها وميرزا تقي خان امير كبير، براي نجات از وابستگي وخود كامگي طبقه حاكمه سنتي، حركاتي اصلاحي آغاز شد كه همه با شكست و شهادت آن بزرگان منهدم ومتوقف باقي ماند. از آن پس از سالهاي آخر قرن 19 جنبش هاي مردمي و ملّي براي نفي استبداد ودفع استعمار درقالب انقلاب مشروطيت با همه نشيب و فرازهاي آن آغاز شد. آن نيز با آنكه حقيقتاً انقلابي عظيم بود، كاستي هاي زيادي نيز داشت. سرانجام اين انقلاب هم با كودتاي 1299 وانتقال سلطنت به پهلوي ها درسال 1304، دچار ركود شد وتبديل به استبدادي نوين درسايه وابستگي استعماري گرديد. درحقيقت عمر مردم سالاري مشروطيت شايد يك بهار بيشتر نبود وپس از آن جنبش ملّي مصدقي حداكثر 6 سال دوام يافت يعني از 1327 آغاز ودر 1332 با كودتا، مجدداً به استبداد ووابستگي استعماري بازگشت. تا اينكه درسال 1357 به انقلاب اسلامي رسيد و دو سال بيشتر درفضاي دمكراتيك دوام نياورد. سرانجام جنبش دوم خرداد درسال 1376 فرارسيد با پيش زمينه هاي اصول و مباني كه از قبل كارشده بود. اين جنبش تا 2 سال شكوفا بود ولي با توجه به بحران زايي هاي شگفت آور وضعف هايي از درون خود، درمقابله با اين بحران ها مجبور به عقب نشيني شد.
البته درتمام اين جنبش ها، اعم از حركات رجال دولتي قرن نوزدهم تا جنبش هاي مردمي قرن بيستم تا كنون، ارزش ها، فضائل و فداكاري ها وبعضا" "تفكرات" وتعقل هاي عظيمي هم بروز نمودند. متاسفانه اين همه زحمات وصدمات نتيجه و ثمره اي ماندگار براي توسعه و آزادي ايران نتوانست ببار آورد.
بنابراين وقتي يك جريان يا يك اتفاق طي مدتي طولاني و براي چندمين بار(شايد دهمين بار) تكرار مي شود، حكايت از وجود نوعي كاستي يا انحراف درسطح ملّي مي نمايد. نمي توان تمام اين شكست ها را تنها حمله ها و دسيسه ها يا ظلم و جنايت طرف مقابل نسبت داد. بايد جستجو كرد كه اشكالات دروني و اجتماعي "ملي" ما چيست؟
ما طبق عادت شكست قائم مقام فراهاني و اميركبير را به روي كرد دولتي و شاه گرايانه و فارغ از روي كرد مردمي نسبت داده ايم. شكست هاي مشروطيت و نهضت ملي را به دسايس استعمار انگليس و روس وسپس آمريكا در همكاري با استبداد داخلي معطوف كرديم و برخي كه عميق تر مي انديشند، اين شكست ها را به فقدان اصلاحات اجتماعي و وجود فئوداليسم، نسبت دادند. و بالاخره شكست حاصل بعد از انقلاب 57 و جنبش دوم خرداد را به مقاومت و برتري طلبي و انحصار گروهي خاص نسبت مي دهيم.
ولي جواب اين سؤال را كسي نمي دهد كه در كشورهاي ديگر غير از غرب و اروپا و آمريكا، درساير كشورها هم همين گونه مسائل سياسي اجتماعي و انحصار طلبي يا دخالت هاي استعماري يا دسايس متعدد خارجي و داخلي وجود داشته مثل"ژاپن"، "چين"، "هند"، "تركيه"، "مالزي" و... ولي چرا آنها هفت شهر دمكراسي و توسعه اجتماعي – اقتصادي را طي كرده اند و ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم؟ كم تر ملتي را درجهان مي يابيم كه دراين فاصله طولاني، اين همه قرباني و هزينه براي كسب آزادي و عدالت و استقلال و توسعه پرداخته باشد اما امروز بر سر ساده ترين مفاهيم حاكميت مردم برسرنوشت خويش مسأله داشته باشد. درحالي كه جنبش هاي ملي ما _ مشروطيت، نهضت ملي شدن نفت و انقلاب اسلامي 57 _ هركدام در زمان خود بسيار بديع و درخشان بودند و تأثيرات ماندگاري برروي ملت هاي منطقه و جهان باقي گذاشتند. هم نهضت ملي شدن صنعت نفت و هم انقلاب 57 درزمان خود، سرمنشأ جنبش هاي ديگر در ساير كشورها قرار گرفت و موجب تحسين و شگفتي غرب و شرق بود.
پاسخ به اين سؤال، كه عمده ترين سوال ملي امروز ما است، نياز به تحقيق تاريخي عميق تري نسبت به دوران دويست ساله اخير وريشه هاي آن دارد. اينجانب برحسب مطالعه وتحقيقي كه درتاريخ معاصر از زمان جنگهاي ايران وروس به اين سوي دارم، ونيز اطلاعاتي كه از برخي كشورهاي همسايه يا آسيايي ها به دست آورده ام، معتقدم كه ميزان پايبندي ملي و وطني يا باصطلاح جامعه شناسان "وجدان ملي"، دردرون ما ضعيف بوده است. به نظر بنده دردهاي اين ملت و منشأ عقب ماندن جامعه ايراني ما دردونكته زير خلاصه مي شود :
الف_خصيصه نگاه به خارج كه از دير زمان (اززمان قاجاريه) چه درميان دولتمردان ورجال سياسي وچه درميان روشنفكران وفرهيختگان مردم رواج داشته ودارد.
ب _ جدايي " فرد " از " جمع " يا بيگانگي شهروندان از دولت يا كليت وطن.
تا اين دو خصيصخه يا بيماري مزمن، ريشه يابي، حل مرحله اي يا قطعي نگردد، مسائل اجتماعي ملت ما نيز حل نخواهد شد.
الف – مسأله نگاه به خارج
با مطالعه كتاب "مقايسه نقش نخبگان درتوسعه سياسي درايران وژاپن"[1]، متوجه مي شويم كه اتفاقاً بسياري از اختلافات بين روشنفكران و مدرنيست ها با سنت گرايان درژاپن قرن نوزدهم شبيه مخاصمات اين دوجناح درايران عصر مشروطيت وحتي ايران امروز بوده است، حتي شديدتر وخونبارتر ولي با اين تفاوت كه درژاپن بين همه نخبگان يك "احساس ملّي " يا تعلّق خاطر وطني وجود داشته كه درايران نبوده است.[2]
دركتاب " حقوق بگيران انگليس درايران " مي خوانيم كه از آغاز عهد قاجاريه افراد وخاندان هايي درميان اشراف ورجال دولتي ايران وسران قبايل بود ه اند كه علناً مدافع (انگليس يا روس وحافظ منافع آنان بود ه اند ونام برده شدگان در آن كتاب تنها بخش علني ومعروف اين گونه طرفداري ها رانشان مي دهد؛ افراد مخفي تر دردوران مشروطيت وپهلوي كم تر معرفي شده اند. دردوران دكتر مصدق، بسياري از اين گونه رجال سياسي را در صفوف مليون مي توانيم نشان دهيم. اگر تعلّق خاطري به وطن و احساس مسئوليت نسبت به ملت ومملكت وجود داشته باشد، اختلافات راست وچپ، يا سنتي ومدرن يا مذهبي وغير مذهبي ونو انديش و... بسيار قابل تحمل تر است.
دركتاب امير كبير وايران، مرحوم امير با جملاتي رسا وبليغ، درد آن روزگار ملت ايران را در مصاحبه با " ليدي شيل " همسر سفير انگليس درتهران بيان مي كند:
"درملت ايران نشانه اي از وطن پرستي يا مليت به جاي نمانده، قدرت دولت هم بسيار محدود است، قدرت دين هم كه تا امروز جاي مليت را گرفته بود رو به سستي نهاده، همه طبقات مردم نيز خواهان تحولي شده اند. درعين حال ايرانيان اشتياق غريبي پيدا كرده اند كه خود را به دولت هاي اجنبي نزديك گردانند... با اختلاف عظيمي كه ميان قدرت ايران وانگلستان است چطور مي توانم تن به تقاضايي دهم كه برقدرت انگلستان بيفزايد واز قدرت ايران بكاهد "[3]
چنين حال وگرايش، نگاه وتكيه به خارج وبرعكس، عدم پايبندي به مصالح ومنافع ملي، دركشور هند، ژاپن، تركيه و... هرگز نبوده ونيست. به راستي درتمام دنيا، جز دركشورهاي نيمه متمدن آفريقايي، تعداد وكيفيت خود فروختگي رجال ودولتمردان اين گونه كه درايران و در دويست سال اخير بوده است، ديده نمي شود. ولي به نظر اينجانب به مقتضاي " الناس علي دين ملوكهم " اخلاق رجال وزمامداران درطول تاريخ در مردمان هم اثر كرده است. بسيار خوانده ايم كه مردم هم درپي رهبران سياسي، براي مبارزات خود، درسفارت خانه ها بسط مي نشستند.
وقتي كه عده اي از دانشجويان ما، نسل جوان وتحصيلكرده ما نسبت به دخالت آمريكا، اميدوار و بي خيال مي شوند ويا عده اي تحت نام مليت جداگانه "آذري" آهنگ چسبيدن به پان توركيسم يا آذربايجان شمال " ارس " را مي كنند ويا تعدادي از ايرانيان خارج از كشوراز آمريكا وانگليس با اصرار مي خواهند تا به ايران حمله نمايند تا جمهوري اسلامي برفرض برانداخته شود، يا آنكه درزمان جنگ با رژيمي مثل رژيم عراق همكاري نزديك عليه ايران مي نمايند، آيا اين حاكي از فقدان يا ضعف وجدان ملي يا پايبندي به ملت ووطن نمي باشد. چرا هر از چندگاه مقام يا شخصيتي امنيتي از ايران مي گريزد ومقدار معتنابهي اخبار واطلاعات دروني كشور را به دول بيگانه (يا سازمان هاي جاسوسي) مي دهد؟
ب - جدايي " فرد " از جامعه و" ملت "
حالت ديگري كه درما ايراني ها هست ودرملت هاي ژاپني، چيني، هندي وترك و حتي مصري وجود ندارد، اين است كه دركشورما همواره از گذشته هاي دور تاريخي تا امروز، بين فرد وجامعه، يك فاصله وديوار غير قابل عبور وجود داشته است. افراد نه با يك دولت معين بلكه با" نهاد دولت " كه بسياري اوقات مي توانسته با خصلت " مردمي بودن "، تبلور اراده ملت و حفظ وحراست از جمع متعلقات ودارايي هاي مادي ومعنوي تاريخي خود ما باشد، ديوار بيگانگي كشيده اند وحتي با آن مقابله ورقابت برقرار نمود ه اند.
ماليات وعوارض دولت را نپرداختن وبه عكس هرچه بيشتر از دولت مكيدن، اخلاق ما ايراني هاست، از كوچك وبزرگ وراست وچپ ! به طور كلي ما جمعي از "من"ها هستيم. "ما" كه علامت جامعه شدن و ملت شدن است، درمابسيار ضعيف است. درايران متاسفانه، انواع مقاصد وهدف هاي شخصي وحتي آرمان ها و ارزش هاي گروهي خاص، با اهداف ملي مخلوط شده وفردفرد شهروندان دردرون جامعه وحدت نيافته اند. جاي تحقيق درريشه ها و علل تاريخي وجغرافيايي اين روحيات دراينجا نيست ؛ قطعاً طول مدت استبداد و پادشاهي و غير آن ونيز موقعيت جغرافيايي ايران كه سر چهارراه قرار دارد وهمواره مورد تاخت وتاز از شرق وغرب وشمال شرق وشمال غرب وجنوب بوده وهست، وتعدد هجوم ها وايلغارها و غارت هاي عظيم وسراسري، همه مي توانند از عواملي باشند كه موجب تكوين روحيه جدايي فرد از جمع يا من از " ما " بوده باشند. هميشه اين احساس ناامني موجب شده است كه افراد نگاه به كيسه ومنافع وآينده خود وخانواده شان داشته وبسياري از امور را ازديگران پنهان كنند.
از طرف ديگر احساس عدم امنيت شامل تنها توده ها ومردم فقير نبوده است. بلكه هرچه مقام كسي بالاتر مي رفت، بعد از يك دوره كوتاه ممكن بوداسباب سقوطش فراهم شده وسرش بالا ي دار رود. داستان حسنك وزير يا داستان امير كبير وقائم مقام ها.... را مردم هرگز از ياد نبرده اند. لذا احساس احتياج به يك " حامي با ثبات " دولتمردان را به سمت سفارتخانه هاي خارجي مي كشاند. آنهايي هم كه داعيه مبارزه سياسي داشته اند براي ابراز اعتراض ومخالفت خودشان نياز به حمايت خارجي را حس مي كردند.
ولي گذشته از اين ها، عوامل فرهنگي دروني هم وجود دارند كه بسيار مو ثرند.
دوراني كه حدود 40 سال هم به طول انجاميد، نيروهاي چپ وايدئولوژي ما ركسيستي، " مليت " را تحت عنوان نمود بوروژوازي نفي نمودند و" بين الملل " كارگري را تبليغ كردند، اگرچه اين تبليغ خود به نفع يك دولت يعني شوروي بود. درحالي كه درداخل شوروي و چين و اروپاي شرقي، عامل " مليت " خود، مهمترين عامل تعيين كننده سياست ها وروابط بود.
نيروهاي مذهبي هم بعدها تحت عنوان اتحاد اسلامي وبين الملل اسلامي، مليت ايراني رانفي كرده و آن را متمايز بااسلام شناختند. منظورم ميزان صحت وحقانيت اين دعاوي نيست، بلکه اثر " و رسوبي " را كه درافكار ووجدان هاي مردم مي گذارند، مورد توجه بايد قرار گيرد.
در پديده مهاجرت ايرانيان به كشورهاي پيش رفته، ضعف جدايي " فرد " از " جامعه " خود را خوب نشان مي دهد.
در اواخر سلطنت قاجاريه واوايل دوران مشروطيت، بنا بر نوشته هاي طالبوت وسفرنامه ابراهيم بيك، بسياري از ايرانيان، به آذربايجان، باكو، هندوستان يا مصر يا... مهاجرت مي كردند و در آن ديار به كارهايي سطح پايين ادامه مي دادند. دركتاب اقتصاد ايران " بارير "، آمده كه دراين دوران حدود هشتصد هزار ايراني درتركيه عثماني يا آذربايجان به كار عملگي وباربري و... اشتغال داشتند عجب آن كه امروز سيل مهاجرت درميان تحصيلكردگان واستعدادهاي درخشان و"مغزها"، زياد شده است. دكتر معين وزير وقت علوم، تحقيقات وفن آوري درسالگرد حادثه 18 تير درسال 1380 اعلام كرد كه سيل مهاجرت فارغ التحصيلان نسبت به سال هاي گذشته 212% افزايش يافته است !!
بنابراين فاجعه عميق تر مي شود. اگر درزمان قاجار افراد معمولي به دنبال كار به آن ديارها سفر مي كردند، حالا مغزها وتحصيلكردگاني كه لااقل 18 سال روي آن ها سرمايه گذاري شده است، مهاجرت مي كنند ودركشورهاي پيش رفته، تجربه وتخصص خود را به كار مي گيرند. پس اكنون اين تجربه وعلم است كه دارد صادر مي شود.
نكته اينجاست كه درميان ملل ديگر نيز مهاجرت هاي دائمي وموقتي درجستجوي كار و در آمد، به سوي كشورهاي ثروت مند، ديده مي شود. ولي آنان وجدان ملي وحس مسئوليت درقبال ملت خودشان را با خود به همراه مي برند. مثلا هنديان درهرجا كه درآمدي بدست مي آورند، (هرچند كه از تخصص وعلم وهوشمندي خودشان صلاحيت كسب درآمد را بدست آ,رده باشند) يک سوم درآمد خود را براي داخل كشور خودشان مي فرستند. ولي متاسفانه ما ايراني ها ثروت و سرمايه چندين ساله خود را درايران رابه خارج مي بريم.
اينجانب پديده "جهان گرايي" و استقبال از جهاني شدن به رهبري آمريکا و شرکت هاي فرامليتي را نيز كه امروزه درميان برخي از اپوزيسيون وحتي برخي اصلاح طلبان پيدا شده خالي از همان احساس ديرينه عدم پايبندي به ميهن ووطن نمي دانم. جهاني شدن وبازار جهاني وامثال اين ها مي توانند توجيه اقتصادي ياسياسي داشته باشد ولي فرق بسيار هست بين ملت هايي كه با ايمان و ادراك هويت ومنفعت ملي خود وارد بازار جهاني مي شوند با آنهايي كه بي هويت ومرام خاص يا گرايش برنامه دار، وارد بازار جهاني مي شوند. دسته اول همواره از شرايط جهاني به نفع خود استفاده مي كنند، مانند هند، تركيه، چين، اندونزي، كره و... دسته دوم همواره به جهان مي بخشند و خود تهي تر وفقير تر مي گردند، مثل برخي اعراب وما ايراني ها.
***
اعتقاد به يك كل فراگير
باتوجه به معضلات سياسي وتاريخي واجتماعي حاضر وپيچيدگي مشكلات، انتخاب يك برخورد شايسته و ثمر بخش ضروري است كه پاسخگوي جامع مشكلات باشد ؛ يعني هم رهايي از " استبداد " را متضمن باشد وهم راه " استعمار " را نگشايد. هم آزادي وامنيت را تضمين كند هم عدالت را گسترش دهد وبالاخره ترقي وتوسعه را به ارمغان آورد. براي نيل به اين هدف لازم است كه از جدال ها و اختلافات سياسي براي لحظاتي منتزع شويم وبه طور مجرد به دنبال راهكارهاي عقلاني، بگرديم، وبه سوالاتي كه براي همه ما تعيين كننده است پاسخ دهيم.
1 - آيا " ايران " بايد باقي ومستقل ومقتدر بماند يا خير؟
اكنون خطر فروپاشي كليت ايران نامحتمل نيست. درشرايط امروز جهاني درصورتي كه " ايران " تماميت واستقلال خود را نداشته باشد، ديگر هيچ كس نه اصلاح طلب، نه محافظه كار، نه مخالفان و حتي سلطنت طلبان داخلي، نه فقير ونه غني ديگر تامين نخواهد داشت. مگر عده اي كه خارج نشين اند وجذب كشورهاي خارجي شده اند پس بقا، تماميت، استقلال ايران حتمي وضروري است.
2 - چه كسي مي تواند براي اين امر مهم (يعني نجات وبقاي ايران) قدم بردارد؟
آيا يك ابر قدرت خارجي مي تواند اين استقلال وامنيت را برا ي ما به ارمغان آورد؟ يك دولت خارجي چه آلترناتيو ونقشه جانشيني براي ما مي تواند داشته باشد، آيا او جز به مصادره منابع وسرمايه هاي ما درجهت منافع خود مي انديشد و يا هدف دراز مدت ديگري را دنبال مي كند؟
3 - تئوري ديكتاتوري صالح نيز كه بتواند به ضرب كنترل مركز، نظمي ايجاد كند، درشرايط امروز تئوري موفقي نيست. البته درشرايط خاص به طور استثنا
نمونه هايي بوده اند كه موفق شده اند. درمورد كره با كمك وحمايت خارج وتزريق كمك هاي