بانويي از تبار فرشتگان
ط.سالاري
�فراموش نميكنم كه در دوره نخست رياستجمهوري سيدمحمدخاتمي مراسم نكوداشتي براي سحابي بزرگ ـ دكتر يدالله سحابي ـ با حضور وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامي برگزار شد. پيرمرد با كمك ديگران و هاله ـ كه چون پروانه به دور او ميگشت ـ پشت تريبون رفت. ميدانيد آن مرد بزرگ سخن را چگونه آغاز كرد:
«از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش به درآيد»
سخن گفتني اينچنين تنها از يك سحابي برميآيد. در سخنان كوتاهش زير بار آن همه فشار و بيرحمي به اين مضمون پرداخت كه ما هرچه ميگوييم و ميكنيم براي خير و صلاح مردم و ميهن است و از مسئولان ميخواهيم با محبت، مدارا و تدبر برخورد كنند. دغدغه و نگراني براي آينده ايران و ايراني در سخنان كوتاه آن پير فرهيخته ـ كه به سختي و با كمك ديگران پشت تريبون ايستاده بود ـ موج ميزد... و هاله در چنين مكتبي پرورش مييافت، ميآموخت، عمل ميكرد و...
هاله هم در آن جمع در مورد پدربزرگ سخن گفت، با متانت و بزرگمنشي ويژه خاندان سحابي.
�فراموش نميكنم كه عزتالله سحابي وقتي سخن ميگفت همواره آيات مربوط به سير، تدبر و تعقل در تاريخ و طبيعت و گذشتگان را ذكر ميكرد. احساس ميكردي خود، مخاطب اين آيات شده، آنها را با همه وجود درك و فهم كرده بود و تلاش خستگيناپذيري براي جاري و ساريشدن آنها داشت... و هاله در اين مكتب ميآموخت و پرورش مييافت و عمل ميكرد. او در آخرين شب حيات و بر سر جنازه پدر نشان داد كه انصافاً فرزند و دانشآموخته بيبديلي است و در همان شب در گفتوگويي ماندگار، با آن صداي دلنشين و آرامبخش اين آموختهها را با دست و دلبازي تمام در اختيار همه بشريت گذاشت: «وقتي درسال 1378 پس از حمله به كوي دانشگاه پدرم براي آرامكردن بچهها به جمع آنها رفت، بچهها او را هو كردند و به او گفتند سحابي! چه كسي تو را مأمور كرده به اينجا بيايي؟ و پدر گفت به شما ميگويم كه چه كسي مرا مأمور كرده، مرا پنجاهسال تجربهام مأمور به اين كار كرده است. پدر گفت كه خشم خود را كنترل كنيد، نگذاريد خشم بر شما غلبه كند. قلم و كاغذ برداريد و مطالبات خود را يكييكي روي كاغذ بياوريد...»
�به ياد دارم كه هاله هميشه قرآن كوچكي به همراه داشت؛ قرآني كه ميگفت در دهه شصت بازجويش در زندان به او داده بود؛ قرآني بدون ترجمه، ولي هاله آنچنان با قرآن مأنوس بود كه در چشم به هم زدني سوره و آيه مورد نظر خود را از همين قرآن فاقد ترجمه مييافت.
با اين ايمان و باور ديني و قرآني وصفناپذير، هرگز تعصب به خرج نميداد و با راحتي و آرامش ميتوانستي سؤال و نقد خود را حتي در زمينه برداشتهاي ديني با او در ميان بگذاري و از او ياد بگيري. مدتها دربهدر بهدنبال فهم معناي «تقواي الهي» كه مرتب كتاب خدا مخاطبش را به آن فراميخواند بودم، نتوانسته بودم معنايي را كه مرا اقناع و ارضا كند پيدا كنم. خدا را شكر، آشنايي با هاله اين معنا را برايم عينيت بخشيد؛ انساني با آن ايمان و باور ديني، با آن تبار پاك خانوادگي، تحصيلات، دانش قرآني و اجتماعي، آشنا به زبانهاي خارجي، پيشگام در امور خيريه و رسيدگي به ديگران و... و البته مادر و همسري بينظير در خانواده، وقتي از كارش تعريف ميكردي، نهتنها به اندازه سر سوزني دچار غرور نميشد كه با فروتني و حتي شرمساري خود را انساني نيازمند ميديد كه تا رسيدن به دوردستها راه درازي در پيش دارد؛ او شده بود تجسم «تقواي الهي».
�متأسفم براي كسانيكه او را نشناختند و نسبت به او بيحرمتي كردند. هنوز هم دير نشده، برويد او را بشناسيد، خواهيد ديد كه چون اويي اصلاً نميتوانست دشمن داشته باشد. او با تمام وجود براي حتي شما هم آرزوي عاقبت به خيري داشت. او را بشناسيد و از خداوند بخواهيد كه قدري از ايمان و باور او، راستي و صداقت او، وفاي به عهد او، ادب و خوشخلقي و فروتني او و البته تلاش و دلسوزي متواضعانه و بدون توقع او براي ميهنش و مردمش را به شما و ما عطا كند. در آن صورت شك نكنيد كه دعاي خير اين مادر مهربان و صلحجو بدرقه راهتان خواهد بود.
راستي، شنيدهايد كه وقتي آن صبح شما در خيالتان تدارك ميديديد كه چگونه عكس پدر را از يگانه دختر داغدار و عاشقش بگيريد و پاره كنيد، او در تدارك خريد نان داغ، چاي و صبحانه براي شما در كنار ديگر ميهمانان عزيزش بود؟!
او فرشته بود، آنها فرشته بودند، فرشته نجات و رهايي ايران و ايراني، حتي فرشته رهايي مخالفانشان از جهنم دنياپرستي، خشونتورزي، خودپرستي، بيايماني، بياخلاقي و بيادبي. راستي مگر ميشود تبار فرشتگان را برانداخت؟!
چه بخواهيم و چه نخواهيم سحابيها در تاريخ ماندگارند و شاهدي براي اخلاق، مدارا، مهرباني، دينباوري و ايمان و عشق به وطن، هموطن و نوع بشر.
اينها از نوع تعريف، تمجيد و مدح و ثنايي نيست كه معمولاً پس از مرگ انسانها يادمان ميآيد. از اتفاق هاله انساني بود كه در اين باره مرزي بين حيات و مماتش وجود ندارد. چندين سال پيش دوستي ميگفت وقتي هاله از دري وارد ميشود گويي يك قديس ميآيد، اين نگاه مشترك همه كساني بود كه او را ميشناختند، حتي در حد يك سلام و احوالپرسي. وقتي از او تعريف ميكردي، با لحني خاص كه ويژه فروتني، بزرگمنشي و حس شرمساري خود او بود ميگفت: «شما لطف داريد.»
گاهي فكر ميكنم خداوند بر ما منت نهاد و چون اويي را در اين عصر و زمان پرورش داد و عرضه كرد تا ما مجبور نباشيم دائم كتابهاي تاريخ را ورق بزنيم و از لابهلاي آنها ويژگيهاي انساني را بخوانيم كه «او» از خلقتش بر خود ميبالد.
چه لذت و حلاوتي دارد وقتي سوره فجر (آيات 30ـ28) «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّه ُارْجِعِى إِلَى رَبِّکَ رَاضِیَهً مَّرْضِیَّهً فَادْخُلِى فِى عِبَادِى وَادْخُلِى جَنَّتِى» را بدرقه راه هاله و تبار پاكش ميكني. شايد قلبهاي پر از غم و اندوه در فراغ او اينگونه آرام گيرد.
سوتيتر:
هاله در آخرين شب حيات و بر سر جنازه پدر نشان داد كه انصافاً فرزند و دانشآموخته بيبديلي است و در همان شب در گفتوگويي ماندگار، با آن صداي دلنشين و آرامبخش اين آموختهها را با دست و دلبازي تمام در اختيار همه بشريت گذاشت: «وقتي درسال 1378 پس از حمله به كوي دانشگاه پدرم براي آرامكردن بچهها به جمع آنها رفت، بچهها او را هو كردند و به او گفتند سحابي! چه كسي تو را مأمور كرده به اينجا بيايي؟ و پدر گفت به شما ميگويم كه چه كسي مرا مأمور كرده، مرا پنجاهسال تجربهام مأمور به اين كار كرده است. پدر گفت كه خشم خود را كنترل كنيد، نگذاريد خشم بر شما غلبه كند. قلم و كاغذ برداريد و مطالبات خود را يكييكي روي كاغذ بياوريد...»
هاله هميشه قرآن كوچكي به همراه داشت؛ قرآني كه ميگفت در دهه شصت بازجويش در زندان به او داده بود؛ قرآني بدون ترجمه، ولي هاله آنچنان با قرآن مأنوس بود كه در چشم به هم زدني سوره و آيه مورد نظر خود را از همين قرآن فاقد ترجمه مييافت
گاهي فكر ميكنم خداوند بر ما منت نهاد و چون اويي را در اين عصر و زمان پرورش داد و عرضه كرد تا ما مجبور نباشيم دائم كتابهاي تاريخ را ورق بزنيم و از لابهلاي آنها ويژگيهاي انساني را بخوانيم كه «او» از خلقتش بر خود ميبالد