استقلال و آزادی در اندیشه ی مهندس بازرگان

ناصر لرستانی

ایرانیان تنها ملتی اند که طی نزدیک به صد سال چند جنبش اصلاحی و انقلابی را انجام داده اند و هیچ یک به اهداف اصلی و نهایی صد ساله ی ایرانیان که عبارت بوده از استقلال و آزادی نرسیده است.

این عدم توفیق در رسیدن به اهداف و مطالبات علل و عوامل بسیاری دارد که بررسی این عوامل فرصتی دیگر و درخور را می طلبد.

اما به گمان نگارنده یکی از مجموعه عوامل عدم توفیق ایرانیان در این جنبش ها نبود تعریف روشن و موضع گیری شفاف فعالین سیاسی و احزاب و گروه ها نسبت به این اهداف و اصول است.

در میان مجموعه فعالان سیاسی ایران کمتر حزب و گروه و فردی است که تعریفی مشخص از این اصول و اهداف داده و نسبت خود را با استقلال و آزادی کاملا مشخص کرده باشد.

به راستی چه کسی می داند که تعریف احزابی چون حزب مشارکت، کارگزاران، نهضت آزادی، اعتماد ملی ، جبهه ملی و ملی – مذهبی ها و ... از استقلال و آزادی چیست و چه نسبتی بین این اصول با یکدیگر و با عدالت اجتماعی قائل اند؟ و حتا چه کسی می داند که تعریف افرادی چون موسوی و کروبی و ... از این اصول کدام است و چه نسبتی بین این اصول با یکدیگر قائل اند و خود با این اصول چه نستبی برقرار کرده اند؟

به هر حال این عدم تعاریف روشن و نسبت شفاف با استقلال و آزادی یکی از مجموعه عوامل ناکامی ملتی است که طی صد سال چندین جنبش ملی و فراگیر را رقم زده است. با این حال هنوز هم هیچ یک از این بزرگواران زحمت روشن کردن تعریف و موضع خود را نسبت به این اصول نکشیده اند.

و این در حالی است که امروز ملت ایران جنبشی دیگر را آغاز کرده است که شعار اصلی و محوری اش استقلال و آزادی شده است.

بنابر اهمیت تعریف و موضع افراد و احزاب نسبت به این اصول در شرایطی که ایرانیان در جنبشی دیگر اند، نگارنده به بررسی این اصول در آرا و نظرات مهندس بازرگان پرداخته تا خود و دیگران را با اندیشه ی مرحوم بازرگان نسبت به این اصول آشناتر و آگاه تر کند.

اما پیش از آغاز بحث ذکر این نکته ضروری است که تعریف و موضع زنده یاد مهندس بازرگان غیر از تعاریف و مواضع نهضت آزادی به عنوان یک حزب است. چرا که عمل این حزب و شخص بازرگان بنابر اصول دموکراسی، این اجازه را نمی داده است که تعاریف و مواضع حزب متناسب با نظر مرحوم بازرگان باشد و چه بسا در مواقعی پر اهمیت، نظر بازرگان در اقلیت قرار گرفته و نظر حزب مبتنی بر نظر اکثریت بوده است.

بنابر این آنچه در پی می آید کمترین ارتباطی با نهضت آزادی نداشته و اعضا و اسناد این حزب می توانند تعریف و موضع خود را نسبت به استقلال و آزادی بیان دارند. و نیز باید اضافه کنم آنچه می آید برداشت این جانب است از آراء بازرگان که تنها گزارش می شود و به هیچ وجه قصد نقادی و رد و تایید نظر ایشان را ندارم پس ممکن است که با برخی نظرات ایشان مخالف باشم اما چون هدف گزارش نظر ایشان است از ابراز مخالفت م نقادی پرهیز کرده ام، همچنین شاگردان مستقیم  و دوستان نزدیک ایشان و دیگر محققان با بیان دلیل و ذکر اسناد می توانند این برداشت و استنباط را نقد کنند و نگارنده و خوانندگان احتمالی را به نظر درست هدایت کنند.

استقلال در اندیشه مهندس بازرگان

در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر محمد مصدق، اصول استقلال و آزادی و ارتباط و نسبت این دو با یکدیگر و نیز با عدالت اجتماعی از جمله مباحث مطرح در فضای روشنفکری شد.

پیرو این اهمیت، زنده یاد مهندس بازرگان هم، در مقام یکی از فعالان سیاسی برجسته و رهبران فکری، طی یک سخنرانی عمومی برای دانشجویان دانشکده فنی در بهمن ماه 1327، به تعریف و بسط واژه استقلال، تحت عنوان "سرچشمه استقلال" پرداخته است.

این سخنرانی بعدها در یک مجموعه به نام "نیکنیازی" و با نام مستعار "عبدالله متقی" منتشر شد، که در این نوشتار تقریبا تمام نقل قول ها از همین اثر می باشد.

مهندس بازرگان در بیان گستره مفهوم استقلال اظهار می کند:

"استقلال تنها به یک امر قراردادی سیاسی یا نظامی اطلاق نمی شود مفهوم های دیگر دارد که با بسیاری از آنها آشنا هستید: استقلال اقتصادی، پولی، قضایی، فرهنگی، فکری و غیره. به نظر می آید که این مفهوم ها یا وجوه مختلف استقلال عملاً همراه با هم باشند. مثل اعضای حساس بدن چون قلب و مغز و ریه و معده و کلیه که در افراد سالم تماماً خوب کار می کنند و همین که یکی از آنها خراب یا ضعیف می شود حیات سایرین و حیات صاحب آنها نیز به خطر می افتد. ملتی که تابع و اسیر شد کمتر ممکن است جهات دیگر استقلال را حفظ کند."(نیکنیازی صص 160 و 161 )

بنا بر آنچه از بازرگان نقل شد ایشان گستره ای وسیع برای واژه استقلال قائل است و وجوه و اشکال مرتبط و متصلی را برای استقلال بر می شمارد که ارتباط و اتصال آنها به گونه ای است که بدون یکی سایر وجوه نیز استقلال خود را از دست خواهند داد.

استقلال به مجموعه امکان هایی اطلاق می شود که مرتبط با یکدیگرند و ارتباط این مجموعه به گونه ای است که عدم استقلال یکی موجبات تخریب تمام مجموعه را نسبت به استقلال فراهم می کند. بدین معنا که یک ملت زمانی می تواند مستقل باشد که در تمام وجوه و مولفه های فردی و اجتماعی استقلال داشته باشد و بتواند این استقلال را حفظ کند. استقلال یک امر جاری است که مولفه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ... را در بر می گیرد و چنان به هم مرتبط و متصل اند که عدم استقلال یکی به معنای عدم استقلال کل مجموعه است.

استقلال یک صفت یا حالت ایستا نیست که وقتی کسی یا جماعتی در آن حالت یا موضع واقع شد مستقل است. استقلال در واقع یک جریان مداوم است که با حیات فردی و اجتماعی انسان در حال حرکت است و در حرکت و جنبش است که می توان میزان استقلال یک اجتماع را شناخت و تشخیص داد که آیا این ملت مستقل است یا نه.

استقلال یک کشور در ارتباط و اتصال با سایر کشورهاست که معنا می یابد. بدین سخن که چون هیچ فرد و جمعی نمی تواند با محیط و پیرامون ارتباط نداشته باشد و از آنجا که همه ی مجموعه ها بنابر نیازی که به یکدیگر دارند در ارتباط با هم هستند، در این روابط است که یک ملت باید حفظ استقلال کند.

" بی نیازی کلی و استقلال به معنای استغنای کامل نیز موضوع ندارد و محال است. هیچ موجودی چه منفرد و چه مجتمع جز ذات واجب الوجود نمی تواند بی نیاز به غیر باشد." ( همان ص 162 )

پس هر فرد و جمعی باید و ضروری است که با دیگران و با محیط رابطه برقرار کند و بنابر نوع رابطه ای که برقرار می کند. و توازنی که بنابر آن رابطه ایجاد می شود استقلال را مشخص و معین می کند، نه عدم رابطه و انزوا که در دنیای امروز و بنابر نیاز متقابل مجموعه های انسانی به یکدیگر غیر ممکن است.

پس استقلال مبتنی بر این روابط و بنابر بده بستان هایی که مجموعه های در رابطه با هم دارند مشخص و تعریف می شود. و از آنجا که مجموعه های مرتبط با هم به یکدیگر نیاز دارند و ارتباطی که با هم برقرار می کنند بنابر نیازهایی است که به هم دارند و از هم برآورده می کنند لذا

" هر زمان که حاصل جمع احتیاجات شخص بالنسبه به دیگران کمتر یا در حداکثر مساوی حاصل جمع احتیاجات دیگران به او شد چنین شخص (طبیعی یا حقوقی) مستقل است و می تواند آزادانه معامله و روی متاع خود «بازی کند». ( همان صص 162 و 163)

بنابراین برای امکان استقلال نمی توان با محیط قطع ارتباط کرد که در چنین شرایطی عوامل وجودی خود را از بین برده و مرگ یا به قول مرحوم بازرگان آنتروپی خود را جلو انداخته و خود را درگیر گونه ای خودکشی تدریجی می کنیم.

در روابطی که با محیط نیز برقرار می کنیم زمانی می توانیم دم از استقلال بزنیم که رابطه ای که برقرار می شود بنابر اکمال متقابل باشد و مجموعه ها در ارتباط با یکدیگر در تلاش باشند تا نیازهای یکدیگر را برآورده کرده و نقشی در رشد و تکامل داشته باشند.

" استقلال یک حالت راکد و لحظه ای نبوده پدیده ای است که باید دوام و استمرار داشته باشد. شرط بقای استقلال برای یک فرد و جامعه دارا بودن چیزی است که بتواند دائما ً در مبادلات با خارج و معاملات خود عرضه نماید. از آنجائی که هیچ گنجی در دنیا لایتناهی نیست ناچار باید فرد و جامعه ی خواهان استقلال، زاینده و فزاینده باشد. استقلال بیش از هر چیز یک مساله تولید و تراوش است." (همان ص 165)

" در حقیقت استقلال بر خاک و آب تعلق نمی گیرد، بر اشخاص تعلق می گیرد." (همان ص 166)

" استقلال های اقتصادی، فرهنگی، پولی و غیره در حکم شاخه های اصلی تنه ی واحدی هستند که از ریشه ی مشترکی آب می خورند. البته ریشه ی درخت به نوبه ی خود از ساقک ها و شعبه های متعدد تشکیل می شود که هر شعبه فروعی و بالاخره تارهای ریزی دارد که از آنجا عصاره ی غذایی گیاه سرچمه گرفته از تنه عبور می کند و در شاخ و برگها پراکنده می شود. تا ریشه در آب است امید ثمری هست. اگر افراد یک کشور افراد مستقل باشند آن کشور مستقل است. اما اگر افراد به طور کلی و ذاتا ً باکی از محتاج بودن و تابع دیگران شدن نداشتند و حاضر به اطاعت و انقیاد بودند آن کشور نمی تواند مستقل باشد." (همان صص 166 و 167)

استقلال یک کشور جریانی است مداوم که همه ی وجوه آن وابسته و فرع بر استقلال افراد آن کشورند.

" استقلال یک امر سیاسی، نظامی، اقتصادی، علمی یا فکری نیست. یک امر انسانی اخلاقی است. استقلال در طبیعت افراد است نه در طبیعت کشور. و قتی استقلال را مظهری از طبیعت افراد دانستیم در حکم صفت و خصلتی باید آن را بگیریم که مانند عشق و علاقه از درون اشخاص سرچشمه می گیرد. عکس العملی خلقی و روانی است که به صورت سرپیچی و سرکشی در برابر هر اجبار و الزام تجلی می نماید.خیلی هم قوی و حتا قوی تر از حاسه ی صیانت نفس، زیرا که منتها به جانبازی می شود.... اصولا استقلال طلبی صفت ممتاز انسان است." ( همان صص 169 و 170)

استقلال ذاتی انسان است و حقی است که نباید آن را تضییع کرد. سخن دقیق تر این است که استقلال حق و استعدادی توامان در انسان و ذاتی اوست که سلب آن به معنای تضییع حقی و غفلت از آن به معنای از خودبیگانگی انسان است.

استقلال به سان همه ی حقوق انسانی نه دادنی و نه گرفتنی است بلکه اصلی است ذاتی انسان که از خود هستی دارد و نمی توان بدان هستی بخشید بلکه باید از هستی آن دفاع کرد. و به سان عشق و دوست داشتن استعدادی است ذاتی انسان که جز با از خودبیگانگی نمی توان از آن غافل شد. استقلال چون ذاتی انسان است هیچ فرد و جمع انسانی ناتوان در استقلال خویش نیستند و برای استقلال تنها لازم است که آدمی به خویشتن خویش بازگردد.

دوست داشتن و عشق ورزیدن ذاتی انسان است و هیچ انسانی از برقراری عشق و انس ناتوان نیست مگر آنکه بیماری روانی باشد یا به تعبیری از خودبیگانه شده و وجوه انسانیش دچار و درگیر عوارض بیرونی شده و بیمار باشد.

 استقلال نیز جز با عوامل و عوارض خارجی سلب نمی شود و هیچ انسانی وابسته نیست مگر آنکه حقوقش تضییع و از استعدادهایش غافل شده باشد.

اما چه کسی و کدام ملت می تواند از حق استقلال خویش دفاع کند؟

" شخص مستقل چون همه چیز را از خود می طلبد مبتکر است و تقلید را ننگ می داند. همان طور که با عرق جبین و کد یمین تدارک خوراک و پوشاک می نماید با فکر و ابتکار شخصی با مسائل زندگی نیز روبرو می شود و مستقلا چاره جویی می نماید، بدون آنکه چشم استفاده و تقلید به اعمال دیگران بیندازد.... ابتکار سرچشمه ی استقلال است و فقط مترادف و لازمه ی آن نیست. تقلید نیز نه تنها طفیلی گری و احتیاج است بلکه مخرب استقلال می باشد. کشوری که افراد آن اهل ابتکار و ابداع باشند حتما عزت نفس دارند و آن کشور مستقل بوده و قدرت تامین وسائل حفظ استقلال را دارا می باشد.  "( همان صص 172 و 173)

استعدادهای آدمی مکمل یکدیگرند و حقوق و استعدادها در رابطه با یکدیگرند که هستی می یابند و بنابراین استقلال و ابتکار نیز در رابطه با یکدیگر است که هستی می یابند و به باور زنده یاد مهندس بازرگان استقلال بر ابتکار است که قوام و دوام می یابد. و ملتی که از قوه ی ابتکار و خلاقیت که آن هم ذاتی انسان است و به سان عشق و دوست داشتن استعدادی است خدادادی غفلت نکرده باشد در مسیر تکامل و تداوم اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی خود همچنان که مستقل است بر ابعاد و عمق استقلال خویش می افزاید و راوبط خویش را به گونه ای متوازن می کند که نه ستم کند و نه ستم بپذیرد.

ملتی که به هر جهت توان یا زمینه ی ابتکار و خلاقیتش را از دست داده باشد تقلید گری است که باید در همه ی امور به تقلید و مصرف از دیگران بپردازد.

این کشور کشوری است که در امور مادی مصرف کننده ی کالاهای دیگران است و در امور معنوی نیز مقلد دیگران. و از آنجا که توان تولید و ابتکار را از دست داده است و بنابر از خودبیگانگی  از قوه و استعداد ابتکار و آفرینندگی خویش غافل شده است به منظور تقلید و مصرف کالاهای دیگران باید به صدور ثروت هایی بپردازد که نمی تواند از آنها به منظور رشد و تولید استفاده کند.

برای مثال نفت ثروتی خدادادی است که کشورهای نفت خیز از آن برخوردارند. اما از آنجا که این کشورها به واسطه ی عدم استقلال و وابستگی ای که دارند و بنابر از خودبیگانگی ای که دچارش شده اند توان استفاده از این ثروت را از دست داده اند و بنابر همان غفلت از استعداد ابتکار، نمی توانند به استفاده از این ثروت عظیم بپردازند و از آن در مسیر رشد و تولید استفاده کنند لذا آن را به کشورهایی صادر می کنند که توان و ابتکار استفاده از این ماده ی گرانبها را دارند و به بهترین وجه برای خود و بدترین وجه برای کشورهای وابسته از آن استفاده می کنند.

ملتی که به حقوق و استعدادهای خود آگاه باشد هرگز به کسی یا گروهی اجازه نمی دهد که این حقوق و استعدادها را منتفی کند. حال این کس می خواهد ولایت مطلقه ولی باشد یا ولایت مطلقه استعمار باشد یا ولایت مطلق شرکت های چند ملیتی باشد یا ....

استقلال به عنوان عنصری ذاتی انسان، درونی انسان است و با انسان هستی یافته است و برای حفظ آن لازم است که به حفظ و صیانت دیگر حقوق و استعدادهای خویش بپردازیم.

مهندس بازرگان قوه ی ابتکار و توان آفرینندگی بشر را لازمه ی استقلال می دانند و معتقد است که آدمی بنابر ابتکار است که می تواند استقلال خویش را حفظ کند.

انسانی که آگاه باشد به توان و حقوق خویش هرگز به خود اجازه نمی دهد که طفیلی گر باشد و دست تکدی و گدایی را به سوی دیگران دراز کند. نه در مصرف کالاهای دیگران و نه در مصرف فرآورده ی اندیشه دیگران.

و بنابر ضرورت زیست اجتماعی رفع نیاز و استفاده از تلاش دیگران نه به حکم تکدی که به منظور اکمال متقابل و بده بستان دو طرفه انجام می گیرد.

" وقتی از یک دست چیزی می گیرند با دست دیگر همان چیز را با اصلاح و تکمیل اضافی تقدیم دنیای علم و صنعت می نمایند اخذ و اقتباس آنها صورت فعال و فزاینده دارد نه گیرنده منفعل. گامی به جلو برداشته می شود. (همان ص 181)

" مثلا مملکتی بالن اختراع می کند و به آسمان می فرستد و مملکت دیگر بالن را پروانه می زند و به جلو می راند. فکر پروانه گذاری را کشور همسایه تکمیل نموده به جای سبک کردن وزن، یک جفت بال می گذارد. هواپیمای اختراعی در این مملکت به مملکت اول برمی گردد از جهت فرمان و وسائل پرواز تکمیل می شود..... همینطور اختراعات و ابتکارات دست به دست می گردد و هر کدام چیزی بر آن افزوده و پا به پای هم نردبان تکامل را بالا می برند." ( مدافعات، انتشارات مدرس 1350 ص 276 )

" بنابر این ممکن است کشور و ملت [ به ظاهر] مستقلی عملا، استقلال نداشته یا استقلالش ضعیف باشد، نه از این جهت که حکومت و سرنوشت او را روسای دولت های بیگانه در پایتخت های بیگانه دیکته کرده باشند بلکه از این جهت که افراد آن ملت آزادانه روش زندگی و مسلک اجتماعی را از آنها می گیرند.

 در حال استعمار باشد نه از این جهت که دولت های استعماری سربازانشان را به آنجا فرستاده باشند بلکه به تقاضا و انتخاب خود متاع آنها ، زبان آنها، سبک و سلیقه ی آنها و افکار آنها را در کشورشان رواج می دهند. 

تابع و مطیع باشد نه از این جهت که ثروت و دارایی او را ببرند بلکه چیزی نمی خواهند از خود داشته باشند و هر چه هست از بیگانگان طلب می نمایند.

چنین ملت و مملکتی اجبارا محتاج و مطیع نیست، اختیارا سائل به کف و مقلد شده است.

مساله ی اولیه برای هر ملتی نیز نباید استقلال سیاسی، نظامی، اقتصادی و شوون دیگر آن باشد بلکه از آن باید ترسید که ملتی استقلال روحی و استقلال ذاتی را که مظهر آن ابتکار است و بسته به اراده ی خود مردم است از دست بدهد." ( نیکنیازی صص 179و 180 )

پس استقلال به مجموعه ای از امور اطلاق می شود که ریشه و پایه ی آنها استقلال شخص است. استقلال ذاتی انسان است و جامعه ای که استقلالش را از دست داده باشد بدین معناست که افراد ان جامعه از استقلال خویش غافل شده اند و استقلال به عنوان یک حق در این جامعه تضییع شده است. استقلال و ابتکار ملازم یکدیگرند و در جامعه ای که استعداد خلق و ابتکار کاسته شده باشد استقلال مورد غفلت قرار می گیرد و جامعه وابسته می شود و در این وابستگی و تخریب رشد روزافزون می کند.

به هر حال بنابر اهمیت موضوع سعی شد در حد توان و به طور مختصر اصل استقلال در اندیشه ی بازرگان بازشناخته شود. بررسی بیشتر به عهده ی خواننده ای است که اهمیت این موضع را دریافته و بخواهد که آن را طرح کند.

و از آنجا که استقلال و آزادی اصولی اند که نیروهای ملی آنها را همواره با هم و در کنار هم می دانسته و می دانند و مرتبط و مکمل یکدیگر، این اصل (آزادی) را نیز در اندیشه مهندس بازرگان به طور مختصر بررسی می کنیم.

آزادی در اندیشه مهندس بازرگان

زنده یاد مهندس مهدی بازرگان اگر چه راجع به استقلال در بیش از دو یا سه اثر صحبت نکرده است اما برای آزادی اهمیتی خاص قائل بود و تقریبا در تمام آثارش به موضوع آزادی و حدود و جوانب آن پرداخته است.

مهندس بازرگان بزرگترین دشمن و مشکل ایرانیان را استبداد می دانست و بر همین اصل به مقوله ی آزادی به عنوان روش و ارزش بسیار پرداخته است.

این وسعت پردازش، بررسی آزادی در اندیشه ی ایشان را هم سخت می کند و هم آسان.

سخت از این نظر که لازم است تمام آثار ایشان را مطالعه کنیم که مساله ی مهمی نسبت به آزادی اگر گفته اند از قلم نیقتد و راحت از این نظر که به هر کدام از آثار ایشان مراجعه کنیم راجع به این اصل راهنما موضوع فراوان است.

یکی از آثاری که در آن مقوله ی آزادی را بسیار جذاب و شیرین پرداخته، کتاب منتشر ناشده ای است به نام " بعثت و آفات رسالت". این کتاب تا امروز اجازه نشر نیافته است و متاسفانه اکنون که این مقاله را می نویسم در دسترس نیست تا با مراجعه به آن آخرین نظرات مرحوم بازرگان را راجع به آزادی نقل کنم، هرچند بنابر یادداشت هایی که از این کتاب دارم گریزی به این کتاب خواهیم زد و از نظرات ایشان استفاده خواهیم کرد. اما امیدوارم که بنیاد فرهنگی بازرگان این اثر گران سنگ را به صورت اینترنتی در اختیار علاقه مندان به آن مرحوم و نیز محققان نوگرای دینی قرار دهند تا بتوانند با مراجعه به این اثر به غنای اندیشه ی دینی نوگرا بیافزایند.

مهندس بازرگان آزادی را به سان استقلال ذاتی انسان دانسته و معتقد است

"انبیاء آغاز لیبرالیسم اومانیستی یا آزادگرایی آدمی را در روز« الست» و روز« ذر» همزمان با زره ابتدایی یا نطفه آدمی اعلام کرده بودند." ( بعثت و آفات رسالت ص 288)

بازرگان آزادی را کلید رشد و تکامل انسان و حرکت و صیرورت وی به سوی یگانه حقیقت مطلق و واقعیت لایزال می داند و معتقد است انبیاء اصیل ترین منادیان آزادی انسان در تمامی احوال و شوون هستند که از آغاز رسالت خویش بنابر تاکید مشخص و منحصر بر یگانه بودن خدا، وحدانیت و یگانگی معبود را اعلام داشته و انسان را از سر سپردن به هر آنچه غیر از خدا معبود انگاشته می شود رها می دانسته اند.

بازرگان اساس آزادی و مصداق یافتنش در تمام شوون زندگی بشر را خدا محوری در اندیشه و عمل دانسته و لا اله ی شعار پیغمبران را نفی تمام معبودها و الهه ها و اغیار و اضداد غیر خدا می داند.

مهندس بازرگان آزادی را در چهار وجه و رابطه بیان می دارد:

1: آزادی انسان در رابطه با خدا

2: آزادی انسان در رابطه با جامعه

3: آزادی انسان در رابطه با حکومت

4: آزادی انسان در رابطه با خویشتن(بازیابی ارزشها صص 410 و 411)

آزادی انسان در رابطه با خدا

مهندس بازرگان در رابطه انسان با خدا آزادی را صد در صد و مصداق لا اکراه فی الدین می داند و معتقد است

 " در رابطه خدا و انسان آن طور که از قران و اصول اسلام می فهمیم کاملاً آزاد و لیبرال می باشد. خدا خواسته است آدمیزاد آزاد باشد، اجبار و اکراهی در امر دین( اعم از عقیده و عمل چه در واجبات و وظایف و چه در محرمات و معاصی) وارد نگردد. چه از ناحیه خدا و چه از ناحیه پیغمبرانش تا چه رسد به پدران و داعیان و دلسوختگان."(بازیابی ارزشها ص 401)

در امر دین و اعتقاد و ایمان و در رابطه با خداوند هیچ زور و اکراهی نمی توان روا داشت و اساس بر آزادی است. بنا بر لا اکراه آزادی عقیده و ابراز آن اساس و بنیان همه آزادی هاست. تا آزادی دین و عقیده نباشد هیچ آزادی اعم از آزادی مطبوعات، احزاب، بیان و غیره وجود نخواهد داشت، بازرگان تمام آزادی های انسانی را مستلزم آزادی در دین و ابراز عقیده دانسته و تاکید فراوانی بر آن دارد. در طول تاریخ به نام دین و تحت نام دین و عقیده و مرام در انحاء گونه گون انسان و اجتماع را محکوم به امر حکام در همه امور نموده اند و حاکمین به نام دین و عقیده بدترین جنایت ها کردند.

بنابراین " قران ارتباط خدا با انسان را یک رابطه رهایی و آزادی می داند که از روی رحمت و حکمت با منتهای لیبرالیسم به او اعطا فرموده، در دو راهی شکر و کفر اختیار و امکان و ارشادش داده است تا سازنده خود و سرنوشتش بشود. تنها دخالت خدا اعزام رسل برای ارائه راه و چاه و سعادت و شقاوت است. خداوند در برابر آزادی هم عقل به انسان داده و هم پیغمبران را برای هدایت او فرستاده است.طبیعی است که لیبرالیسم خدا در مورد انسان نه از روی – نعوذ بالله – نادانی و ناتوانی یا بی مهری است بلکه علم و حکمت و رحمت خداوندی اقتضا کرده و می دانسته است که بهترین و یگانه راه برای رساندن خیر عظیم و خلیفه شدن انسان اعطای آزادی و استقلال و ابتلا برای تلاش و تدبیر و تقرب است."(بازیابی ارزشها ص 403)

دینداری و خداپرستی امری است کاملاً اختیاری و بر هیچ کس نیست که دیگری را به زور و اکراه رهنمون شود. اگر قرار بر این بود که انسان را به زور دیندار نمود خداوند خود بیش از هرکس توان و نیروی انجام این امر را داشته و دارد.

آزادی در رابطه انسان با خدا امکانی بی نهایت بوده و تنها مربوط به پیش از اسلام آوردن نمی باشد. برخی به اصطلاح روحانیون بنا بر اندیشه خشونت زای خویش بر این نظرند که آزادی مورد نظر خداوند تنها مربوط به پیش از اسلام آوردن است و آنگاه که آدمی اسلام می آورد خود را بنده نمایندگان  اسلام و خدا کرده و باید سر تسلیم در مقابل آنها فرود آوردند.

دروغی بزرگ است که مهندس بازرگان چنین پاسخش گفته است" اگر در جامعه اسلامی ملحدها یا سست ایمانان و بی تقواها را مورد تکفیر و تعزیر یا اعدام قرار دهند، در حقیقت اصل لا اکراه فی الدین را نقض کرده اند."(بعثت و آفات رسالت ص 285)

آزادی در دین آنگونه که مورد نظر خدا و مصرح در قران است به گونه ای است که حتی مومنین را توصیه می کند که با مشرکینی که به جنگ با آنان و اخراج از خانه و زندگیشان بر نخواسته اند دوستی و نیکی کنند.(سوره ممتحنه آیه 8)

" آزادمنشی که در رسالت و منهج خدا از هرگونه تحمیل ایمان و اعمال تسلط از ناحیه آورنده قران یا امت های مسلمان دیدیم و مخصوصاً خودداری خود خدا از اکراه در دین و راه گشایی دو جانبه او به ایمان و عصیان دارد حد اعلای لیبرالیسم یا آزادگرایی ادمی را به صورت درخشان در مشیت الهی و صراحت قرانی نشان می دهد."(بعثت و آفات رسالت ص 289)

اگر در امر دین نفی آزادی شود و اعمال اکراه و اجبار روا گردد چه از جانب خداوند چه پیغمبر و چه هر کس دیگر، ان ایمان و دینداری انجام اعمال و ظواهری بیش نیست و دین در دل و ضمیر انسان نمی نشیند و امری است با نتایج منفی جبران ناپذیری که در طول تاریخ به تکرار شاهد آن بوده و در جمهوری اسلامی نیز به اوج رسیده است.

" آن ایمان و عشق و خدمت یا عبادت و تقوایی پیش خدا مقبول است و منشا تقرب و سعادت رضوان می گردد که انسان با تشخیص و اختیار و آزادی و اراده خود پذیرفته و تقدیم یا احتراز کرده باشد. از مومنین خواسته است که به هم کیشان و هموطنان احسان و نیکی و ارشاد و محبت نمایند ولی از هیچ کس نخواسته است و بلکه منع کرده است که در کار یکدیگر دخالت و فضولی و جاسوسی نمایند."(بازیابی ارزشها ص 401)

زنده یاد مهندس مهدی بازرگان در بیان فلسفه و فایده آزادی و عدم اکراه در دین توجه را به شش مسئله و موضوع جلب می کند:

"1- خودداری در اکراه و اجبار در امر دین و به طور کلی آزادی و اختیار دادن به آدمی، نه انحصار به دین اسلام دارد و نه آغاز شده در آیه الکرسی و سفارش های قرانی به پیغمبرگرامی است.... بلکه مشیتی است ازلی و موهبتی الهی و عمومی که حتی فرشتگان از حکمت آن غافل بوده اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدما گفتند. آنها تصور می کردند که تسبیح و تقدیس خدا اصل و هدف از آفرینش آدمی است. و نمی دانستند که سرنوشت آدمی با خمیر مایه آزادی یا عشق و کشش و نه با زور و رانش سرشته شده است.... مخالفت با آزادی و اتخاذ روش اکراه و اجبار در دین در حقیقت مخالفت با خدا و دشمنی با انسانهاست.

2- اگر اختیار و آزادی نمی بود، تکامل انسان و تقرب او به ذات سبحان، از طریق ابتلا و تصفیه یا تلخیص و تمحیص مومنان و کافران انجام نگردیده، صادق و کاذب یا مومن و منافق از یکدیگر مشخص و متمایز نمی شدند . اگر اشخاص در رو راهی های کفر و ایمان یا در پیروی از هوای نفس و پیروزی بر شیطان روی اجبار یا نادانی عمل کنند و با داشتن اختیار نیروی اراده شان در معرض پرورش و آزمایش قرار نگیرد حالت جماد یا حیوان را پیدا کرده تغییر و ترقی نخواهند کرد. بنابراین سلب آزادی و اختیار و به کار بردن اکراه واجبار مساوی است با جلوگیری از تربیت و تکامل و از شکوفایی استعدادهای خدادادی که برای تقرب اوست.

3- لازمه امانت داری خدا و خلافت و کرامت انسان رهایی او از اسارت دیگران است و از هر گونه اجبار و الزام. خلافت خدا و تخلق به صفات او نیاز به پیدایش و پرورش شخصیت و اراده خلاقه دارد. آزادی و اختیار و کرامت انسانی نمی تواند ناقص و نیمه کاره بوده قدرتمندان و رهبران مجاز باشند که هر زمان و برای هرکس دیدند آزادی آثار نامطلوب به بار می آورد جلویش را بگیرند و محدود و مشروطش سازند. یا اختیار و کرامت و امانت داری هست و باید عمومی و بلاقید و شرط باشد و یا وجود ندارد و حاصل آن حیوانیت و هلاکت خواهد بود....

4-  ثواب و عذاب یا مسوولیت در برابر خدا ، هم چون رشد و تقرب به او بدون تفویض و اختیار قابل تصور نیست. اگر جبر و الزام در کار باشد و انسان در افکار و اعمال خویش اختیار انتخاب و امکان خلاف را نداشته از خود اراده و انرژی به کار نیندازد، پاداش دادن و عقاب کردن بندگان با عقل و عدالت منافات پیدا کرده بی مورد و بی معنی می شود و ظلم به شمار می رود.

5- غرض از بعثت انبیا و دعوت آنان به ایمان و عبادت خدا، اگر مانند دستگاههای سلطنتی و حکومتی به خاطر منافع و مطامع فرمانروایان یا برای مصالح و مدیریت افراد و اجتماعات می بود، اشکال چندانی نداشت که آمرانه و اجباری باشد ولی در ادیان خود افراد و سرنوشت و سعادت آنان مطرح است.ایمان و عبادت نه روی نیاز و مصلحت خدا بلکه احتیاج و استفاده بندگان خدا و حرکت آنان به سوی خالقشان می باشد. دین و ایمانی که نشناخته و نخواسته تلقین یا تحمیل شده باشد و خدمت و عبادتی که مثلاً به فرمان دولت یا به حکم قانون آمرانه یا مسوولانه انجام گردد، ممکن است در کار دنیا و جامعه مفید واقع شود، ولی به لحاظ خود شخص و خدایی شدن او یا تحول و تغییرات درونی و مکتسبات ذاتی انسان کمترین اثر و ارزشی را نمی تواند داشته باشد.

6- دین های آفت زده مذکور نه تنها از نظر خدا و آخرت ارزش و فایده ندارد، بلکه ممکن است گناه و گمراهی محسوب شود. در عمل و اخلاق و آثار نیز زیان بخش بوده چه بسا از بی دینی بدتر باشد."(نقل از بعثت و آفات رسالت صص 290 تا 293)

آنچه از مرحوم بازرگان در شش بند در توضیح فلسفه و فایده آزادی در دین  و مذمت و نقد اکراه و اجبار آمد خلاصه ای بود از دلایل ایشان در اثبات آزادی در رابطه انسان با خدا.

مرحوم بازرگان منشا و عامل اکراه در دین را دو چیز می داند و در توضیح آن را یا ناشی از حسن نیت و فرط علاقه به اجرا و پذیرش و گسترش دین می داند و یا قصد سوء استفاده از ایمان و عواطف مردم در جهت استثمار یا استخدام آیین خدا برای رسیدن به مقام و منافع شخصی و یا کسب قدرت سیاسی. که در هر دو حالت خلاف اصول ادیان و نفی امر خداست.

آزادی انسان در رابطه با جامعه  

آزادی در رابطه انسان با جامعه دومین وجه آزادی انسان در اندیشه بازرگان است.

انسان در رابطه با خدا از آزادی صد در صد برخوردار بوده و هیچ قدرت و فشار و نیرویی اعم از مادی و غیر مادی نمی تواند انسان را مجبور به عبادت و اطاعت خدا کند. راه رشد از غی شناخته شده و ثواب و عقاب معلوم گشته و این آدمی است که آزادانه رشد را برمی گزیند یا تخریب را.

اما در رابطه ی انسان با جامعه یا دیگران محدودیتی در آزادی مبنی بر ممنوعیت تجاوز و تعدی بر حقوق دیگران وجود دارد.به سخن دیگر آزادی عبارت است از توانایی انجام دادن هر آنچه به دیگری آسیب نرساند.

در این ارتباط دو سوی رابطه عبارت اند از فرد و اجتماع که البته به مفهوم تقابل و تغایر با هم نیست و تنها هدف از این تمایز تشخیص حدود آزادی انسان در این رابطه است.

مهندس بازرگان آزادی انسان در این رابطه را بر اصل " لا ضرر و لا ضرار" گذارده و ضرر و زیان از جانب فرد به جمع یا بالعکس را نمی پذیرد. وی در این رابطه سلب حقوق و آزادی دیگران از جانب یک فرد را در ابعاد و وجوه متعدد و متفاوت رد و نفی می کند و این نوع آزادی را آزادی قدرتمندان به منظور اعمال زور و سلطه می داند و آنان که این نوع آزادی را تبلیغ می کنند، مبلغ آزادی برای قدرتمندان و زورگویان می داند که نفی کننده ی اساس عدالت در اجتماع هستند.

بازرگان در عین حال معتقد است اجتماع هم حق ندارد و نباید آزادی های فردی را فدای جمع نموده و به بهانه ی مصالح و منافع جمع آزادی فرد را سلب و تضییع کننده ی حقوق انسان باشد.

" با دقت در روابط فرد و جامعه در مکاتب الهی و منطق قرآن، نکته اضافی مهمی کشف می شود که اگر آزادی عمل یا تجاوز و ضرر از دو طرف منع شده است نظریه اندیویدوالیسم غربی نیز به هیچ وجه حکمفرما نبوده در اسلام بی طرفی وجود ندارد. فرد انسان جدای از جامعه یا امت و همنوعان خود گرفته نشده طرفین نمی توانند بی اعتنای نسبت به یکدیگر و بی اتصال باشند. بلکه چیزی مافوق لیبرالیسم اجتماعی آنها وجود دارد.ارتباط و الزام در جهت اجبار نیست ولی در خدمت و خیرات یا تعهد و تکافل مثبت هست." (بازیابی ارزشها ص 405)

بنابر نظر بازرگان فرد و جمع در تقابل و جدای از هم نیستند که حقوق هر یک را جدای از دیگری بتوان بررسی کرد. همه بنابر اصل انسان بودن از حقوق برابر برخورداند. اما اتصال و ارتباط فرد و جمع هم بنابر زور و اجبار نبوده و مبتنی است بر رابطه ی اکمالی که فرد و جمع در جهت خیر و رشد با هم برقرار می کنند.

بنابراین در روابط اجتماعی هر کس می تواند و مجاز و آزاد است عملی که موجبات سلب حقوق دیگران را فراهم نکند انجام دهد و هیچ قدرت و زوری نباید بنابر اعمال زور این آزادی را سلب کند.آزادی و لیبرالیسم که در رابطه انسان و خدا صد در صد است در این رابطه – انسان و اجتماع – محدود به قراردادهای اجتماعی و منحصر در روابط تعیین شده در حفظ حق و حقوق افراد و اجتماع شده است. شاید بتوان گفت در این رابطه است که عدالت و آزادی بیش از هر جا و هر وقت در تنگ یکدیگر قرار گرفته، مکمل یکدیگر می شوند و یکی بدون دیگری خاصیت و فایده نخواهد داشت.

عدالت در مفهوم اخلاقی آن در اجتماع پدیدار شده و بنابر اصول و ضوابط اخلاقی آزادی را برای همه به طور برابر ممکن می سازد و حدود آن را مشخص می کند.

مقوله و فلسفه اخلاق و رعایت اصول و ضوابط اخلاق اجتماعی در این رابطه است که نقش اساسی و کلیدی می یابد. اصول و ضوابطی که برآمده از یک فرآیند اجتماعی در مسیر تاریخ است و مونتسکیو « قرارداد اجتماعی»اش می گوید. و آنچه را که حالت قرارداد اجتماعی به خود گرفته، افراد با مشارکت و موافقت خود معین کرده، قبول حدود و وظایف و اختیارات را می نمایند.

افراد اجتماع در مقام شهروندان مستقل بنابر قسط و عدلی که باید در اجتماع حاکم باشد، با تاثیر گذاری یکسان و نقشی برابر به تعیین و تایید قرار و قواعد پرداخته، در محدوده این قراردادها رعایت حدود آزادی را نموده و متناسب با این حدود به انجام امور می پردازند.

آزادی انسان در روابط با یکدیگر بنا بر تقسیم وظایف، تنظیم روابط، تامین نظم و امنیت بوده و مدیریت و اداره امور واگذار به جمهور مردم و از طریق مشورت و توافق اکثریت می باشد. تکیه و تاکید بر قانون گرایی و مدنیت است.

پس مهندس بازرگان در رابطه انسان و اجتماع به محدودیت آزادی و ممنوعیت تجاوز و تعدی از هر دو طرف  بنا بر اصل لاضرر و لاضرار فی اسلام همراه با پیوستگی و تکامل اجتماعی و خدمت گذاری انسان به انسان باور دارد.

آزادی انسان در رابطه با حکومت

یکی دیگر از وجوه آزادی انسان که مرحوم بازرگان به طرح و بحث ان پرداخته آزادی در رابطه انسان با حکومت است. بازرگان هر گونه زور و اجبار از جانب دولت و حکومت بر مردم را رد و نفی نموده و حاکمین و حکومت کنندگان اصلی را مردم می داند، استبداد را دشمن شماره یک انسان می داند و معتقد است استبداد و استیلای حکومت مهمترین عامل نفی کننده آزادی در طول تاریخ است.

استبداد و اعمال زور حکومت به هر نام و شکلی از اساسی ترین عوامل ظلم و تعدی و بی عدالتی و ظلالت بوده است.

حکومتی که از متن مردم بیرون نیامده باشد غیر مردمی و حتی ضد مردمی و طاغوت  است که از بین برنده آزادی و مصداق کامل ظلم و استبداد است.

"استبداد بزرگترین دشمن انسان و اسباب کار شیطان بوده و بر دو نوع است. یکی استبداد مدیر و مهربان و دیگر استبداد بی بند و بار آدم خوار. اولی استبدادی است که در عین اعمال زور و انحصار قدرت خود را موظف به تامین خوراک و مسکن و مایحتاج ملت و حتی تربیت و ترقیات مملکت می داند... و دومی استبداد عیاش جبار است."(مدافعات صص 267 و 268)

حکومت مستبد هیچ حقی را برای دیگران قائل نمی داند و در تمام امور و شوون قیم مآبانه و سرورانه رفتار می کند و استبداد می آورد. اداره همه قسمت های مملکت چه دستگاههای حکومتی چه کشاورزی و امنیتی چه بازاری و حتی خانوادگی به روش استبداد خواهد شد.

در جامعه ای که حکومت آن بنا بر معیارهای دیکتاتوری اعمال نظر می کند دروغ و ریا، بی اعتباری و بی اعتمادی، عدم امنیت حقیقی و حقوقی بیداد می کند. دستگاه قضایی کشور که وظیفه رعایت عدل بر عهده اوست از متن مردم نبوده و معین از بالا(حاکم مستبد یا دیکتاتور) است، و لذا ظلم و تعدی به حقوق افراد و سلب تامین قضایی عمومی، حاکم است.

"قوه قضاییه بی ارزش و بی اثر فاقد استقلال و اختیار و  احاطه بر امور می گردد و به دست دست نشاندگان دستگاه جور جهالت اداره شده و اعتماد و اطمینان رخت بر می بندد."(مدافعات ص 237)

اهمیت منزلت و شخصیت مستقل افراد از علل عمده مخالفت مهندس بازرگان با استبداد است چرا که وی معتقد است

" در حکومت های استبدادی و رژیم های شخصی که هیچ کس جز آنکه در راس است شان و نیاز و حق حیات نداشته همه جزو اموال و بندگان او محسوب می شوند فردیت انسان ها ( منزلت و شخصیت) حتی در نظر خودشان فراموش می شود."(بررسی نظریه اریک فروم ص 167)

سلب اختیار و آزادی انسان و نفی و نابودی استقلال فکری و علمی و عملی فرد این باور را در او به وجود می آورد که شخصیت مستقلی نداشته و جزئی از تمامیت حاکمیت مستبد و جزئی از این ماشین عظیم و بزرگ سیاسی – اجتماعی بوده و نمی تواند نقش مستقلی داشته باشد.

محو شخصیت مستقل و منزلت و فردیت، مردم را به تقلب و تزویر تشویق کرده و بر اثر بی پناهی و عدم امنیت سیاسی و قضایی و اداری و... اقدام به خریدن قاضی و کارمند کرده ارتشا در مملکت رواج پیدا می کند و پایه های اخلاق و کمالات در هم می ریزد و فساد بر اجتماع حاکم می شود. فسادی که ام الفساد آن استبداد است.

" پایه استبداد ناگزیر روی دروغ گذارده می شود زیرا چه پادشاه و چه درباریان و دولتیان برای انکه سلطه غیر طبیعی و غیر الهی و غیر انتخابی یک فرد را که در حالت کلی هیچ گونه مزیت و فضیلت و حقی بر سایرین ندارد به حق  و به جا جلوه دهند و ابهت و جبروت او را در چشم و دل مردم بزرگ کنند، ناچارند به انواع تملق ها و تظاهرها و تصنع ها، فضایل و کمالات به او نسبت دهند و بینش و قدرت برای او بتراشند. ظل الله اش بنامند، قبله عالمش خطاب کنند، قدر قدرتش بگویند، عدالت گسترش بخوانند، تمثالش را بی مثال، سایه اش را همایون، خاک پایش را سرمه چشم ها و شپشش را منیژه خانم بدانند. از نقص و خطا مبرایش بشمارند، نه کرسی فلک را زیر پایش بگذارند، به عرش اعلی علیین و به مقام ربوبیش برسانند تا رعایا از ترس یا طمع او سر اطاعت و عبودیت به آستانش بسایند و او و انها با خیال راحت به عیش و عشرت بپردازند."(مدافعات ص 271)

ظالم ترین و ریاکارترین مستبدین آنهایی هستند که توسل به دین و مذهب جسته و تحت لوای آن به استثمار و استبداد انسان پرداخته اند. بی شک خطرناک ترین نوع استبداد استبداد دینی است که تحت عنوان حکومت دینی رخ می نماید و ابراز می شود. تجربه هزار سال قرون وسطا و حاکمیت کلیسا که موجبات جهل و خرافات و عقب ماندگی علمی و فکری و هنری و تربیتی را در پی داشت و نیز اعمال زور و اکراه به مردم و کشتارهای وسیعی  که تحت نام دین انجام داده اند فراموش ناشدنی است و لکه ننگی است بر تاریخ بشریت.

آنان که در دفاع از حکومت دینی برآمده و به هر طریق سعی در اعمال آن دارند اصرار می کنند که حکومت از آن خداست و باید دینی و الهی باشد. و از آنجا که خود را عالم در دین می دانند و نمایندگی و تولیت خود را بردین و احکام الهی ساری و جاری، خود را عامل بی چون و چرای حکومت دینی و صاحب آن می دانند.

" ادغام دین و سیاست عملاً به صورت ادغام روحانیت و حکومت در می آید. یعنی حاکمیت روحانیون بر کلیه شوون مادی و معنوی جامعه و مردم."(بعثت و آفات رسالت ص 212)

بنابراین از مردم سلب حاکمیت شده، مردمان را بسان آلت و ابزار پنداشته و از آنها انتظار فرمانبری بی چون و چرا دارند. خدا را مالک و پادشاه مستبدی انگاشته که بر تخت پادشاهی تکیه داده و روحانیت را مامور و حاکم بر مردم نموده تا در مقام شبانان پادشاه گوسفندان که مردمند را هدایت کنند.حکومت های مستبد دینی برای افکار و آراء مردم اهمیتی قائل نبوده و قوانین و آداب و قراردادهای آنها را باطل و زیان آور و غیر الهی و ضد دینی می دانند. و بر این نظرند که در شریعت الهی و قوانین مستنبط از کتاب و سنت برای کلیه مسائل و در تمام امور، در شرایط متعدد و متفاوت و به قولی از گهواره تا گور برنامه، دستورالعمل و احکام اجرایی دارد.

حاکمان دینی مردم و اجتماع را در مقام صغار و ایتام انگاشته که حق پدری و راهنمایی بر آنها دارند و لازم است طی اوامر الهی آنها را چه به زبان خوش و چه با چوب تر هادی بوده و هدایت کنند.

در تمامی امور و شوون اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دماغ در شرع نموده احکام لازم و ضروری را استنباط و استخراج می کنند و به اجرا می گذارند. و هرکس هم غیر از آنچه آنها گفته اند بگوید و انجام دهد، محکوم به محاربه با خداست، مرتد، مفسد فی الارض، خونش حلال و زنش بر او حرام می شود. و هرکس که جان از او بگیرد در مقام والای دینداری به درجات عالیه ایمان رسیده و به خاک بهشت پای خویش نوازش داده است.

به هر حال

" اخوندها یا روحانیون و متولیان دین هستند که سخنگوی خدا می شوند و از جانب دین امر و نظر می دهند و یا عمل می نمایند، و چون کسی جرات و حق ندارد و درست هم نیست که بالای کلام خدا و حکم دین ( یعنی گفته علما) حرف بزند، هم راههای اظهار نظر و انتقاد و اعتراض و اصلاح به آنچه گفته و کرده می شود مسدود می گردد و آزادی و مشورت و نظارت و حاکمیت مردم منتفی می شود، و هم به طور منطقی و طبیعی و دیر یا زود نظام دینی یا اسلامی منجر و مترادف با دیکتاتوری علما می گردد... در دیکتاتوری و استبدادی که با پشتوانه الهی و دینی ادعایی، مطلق العنان تر و وحشتناک تر از همه استبدادها از آب در می آید، بدون آنکه صدا از کسی در آید: جهل عین علم می شود، باطل جای حق را می گیرد، ظلم لباس عدل را می پوشد، دروغ جلوه گری حقیقت را می نماید و اسارت عین آزادی می گردد."(بعثت و آفات رسالت صص219 و 220)

" فکر اینکه حکومت و دولت باید دینی و به صورت الهی مستقیم باشد انتظار و اعتقادی است باطل و غیر عملی و خلاف قرآن و سنت. حکومت الله، حکومت مردم بر مردم است که اگر عاقل و اهل مصلحت و سعادت باشند با علم و عمل و تقوا و با تجربه و تلاش و دفاع خودشان به سر منزل مقصود خواهند رسید."(بعثت و آفات رسالت ص215)

پس برای جلوگیری از استبداد به هر شکل ونامی و نفی دیکتاتوری های فردی و گروهی حوزه مداخلات دولت در کلیه امور و شوون محدود به حدودی گردیده که از جانب مردم تشخیص داده می شود.

" کار دولت حفظ نظم و امنیت و نظم و سلامت جامعه در برابر اخلال گران و دزدان و خرابکاران همراه با اجرای تقریبا اجباری یک سلسله اوامر و وظایفی است که در تعهد مردم است."(بعثت و آفات رسالت ص 217)

حکومت و دولت مطلقاً از آن مردم بوده و بنا بر آراء و افکار اکثریت اجتماع شکل می گیرد و انجام وظیفه می کند و پا از حدود مقرر خود بیرون نمی گذارد و به خواست مردم  برانداخته می شود.

" در رابطه دولت و انسان هم دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و نظارت بر دولت وجود دارد، هم لیبرالیسم خدمت گذارانه دولت نسبت به مردم در آنچه حقوق و آزادی های مجاز افراد می باشد و هم رعایت صادقانه شرایط متقابله و قراردادهای اجتماعی و با اطاعت از مقررات مصوب و تمکین به ضوابط و حدود و کیفرهایی که دولت یا دستگاه قضایی درباره متجاوزین و متخلفین  بر طبق اصول و عهود پذیرفته شده  اجرا می نماید."(بازیابی ارزشها ص 411)

آزادی انسان در رابطه با خویشتن  

چهارمین وجه آزادی که مهندس بازرگان برای انسان مورد بررسی قرار می دهد آزادی در رابطه انسان با خویشتن است.

مرحوم بازرگان در این رابطه آزادی نفس را به طور قطع رد کرده و بیان می دارد

" آزادی و لیبرالیسم در رابطه انسان با خود یا شخص و نفس وجود نداشته و انسان مسوول و متعهد و محکوم است.این مسوولیت و تعهد در مکاتب فلسفی مانند اگزیستانسیالیسم وضع سر در هوا و بسته با ابهام دور تسلسلی داشته، انسان را مسوول و متعهد در برابر خودش و بر طبق آنچه خودش می خواهد و انتخاب می کند قرار می دهند.حرکت و هدفی است که از خود به خود برگشته راه به خارج و بالاتر ندارد و چیزی جز سردرگمی و گمراهی نمی تواند باشد. ولی در مکاتب توحیدی و خداپرستی خود انسان به طور مستقیم یا غیر مستقیم و از درون یا برون، الهام و دستور و سمت و عشق و حرکت از خدا می گیرد. در عین آنکه خدا او را آزاد گذارده نه با اجبار و اعماء بلکه با عقل و اختیار و ایمان یا عرفان و عشق به سوی خود می برد." ( بازیابی ارزشها ص 404)

این رابطه بر عرفان و جهاد متمرکز است. جهاد نفس و مهار آن مطابق معیارها و ضوابط اخلاقی حاکم بر بشر و ضمانت اجرا و تداوم این جهاد خداست.

انسان با عشق به خدا و چنگ زدن در ریسمان الهی از تمام طاغوت ها و آفات توحید سربرگردانده و تنها و تنها رو به سوی او می گرداند و خود را بر نفس خویش حاکم می کند تا هلاک نشود.

در رابطه ای که انسان با خویشتن برقرار می کند آزادی بمثابه ی تایید و تحکیم خودخواهی و خودپرستی است و آن کس که عمل خویش را پیرو نفس کرده و جز نفس و تمایلات آن هیچ نمی بیند و آزادی را در رابطه با نفس اعمال نموده، در واقع نفی آزادی های بر حق کرده است.

در رابطه با نفس اگر انسان آزادی را روا بدارد، دچار خودپرستی شده و اهمیت و احترامی برای دیگران قائل نبوده، تمام امور و مسائل را به نفع خویش برگردانده و نفی کننده و از بین برنده حقوق می شود.

مستبدترین افراد در طول تاریخ خودپرست ترین ها بوده اند. آنها که مطیع امر نفس بوده و نفس را به حال خود رها و خود را اسیر نفس کرده اند، در هر زمان و هر مکان زور گفته و آزادی ها را سلب کرده اند.

به منظور انجام و رعایت آزادی های بر حق و مردمی لازم است که آزادی را از نفس خویش گرفته و آن را در مهار عقل و اخلاق درآورد، و این ممکن نیست مگر ان که دل به خدا داد و جز خدا هیچ کس و هیچ چیز را در نظر نیاورد.

" انسان یا خودپرست است یا خداپرست. پیغمبران می گفتند همه چیز را برای خدا باید خواست.امروز بشر متمدن همه چیز را به تبع خود و برای حیات و منافع خود تحلیل و تعبیر می نمایند. حتا مفهوم وطن و مسلک و ملت و اجتماع و علم هم تابع مفهوم و منظوری است که شخص از نفس خود دارد." (از خداپرستی تا خودپرستی ص 95)

اعمال زور و اکراه در تمامی امور اعم از سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی برآمده از خاصه ی خودخواهی و خودپرستی انسان است.

انسان چون خود را جدای از دیگران پنداشته و همه را در نقطه ی مقابل خود می بیند و چون خود را برترین و بر حق ترین می انگارد، بر این سعی است که دیگران را در مقام ابزار و آلت مطیع امر خود و در جهت منافع خود بسیج کند، پس به هر کاری متوسل می شود و در نهایت زور عریان در کار می آورد و به ضرب زندان و اعدام و شکنجه و تجاوز به اعمال زور می پردازد.

برجسته ترین نمونه ی نوعی این خودپرستان در ادبیات دینی فرعون است که در اوج خودپرستی صلای انا ربکم الاعلی سر داد و خود را رب و پروردگار برتر دانست و حکم به قتل و به زنجیر کشیدن مردم بی گناه داد.

فرعون و فرعونیان کسانی اند که جهاد اکبر و افضل به کناری گذارده، خدا را فراموش کرده و خود می پرستند. هر چیز را نه از آن خدا که برای خود می خواهند و بدین خواهش به تمرکز زر و زور می پردازند و دیگران را ضعف و زبون می کنند. حقوق مردم را ضایع کرده و آزادی های آنها را سلب می کنند و ولایت را از جمهور مردم گرفته و به کسی یا چیزی غیر از مردم می دهند. مردم را به کیش شخص پرستی دعوت می کنند و آنها را مجبور می کنند که از حق ولایت خویش درگزرند و سر به آستان ولایت دروغ و ریای دیگری بیاسایند.

این است که مهندس بازرگان آزادی انسان را در رابطه با خویش رد می کند و ضرورت مهار نفس را به جهاد اکبر به منظور اعمال آزادی های بر حق بیان می دارد.

انسان مرکز رابطه با خود را چون دیگر روابط باید خدا قرار دهد. آن گاه که خدا مرکز روابط قرار گیرد انسان سر از انواع و انحا بت ها برتافته و سر به آستان خدا می کشد. و آن گاه که انسان پشت خویش به وجود و حضور مستمر خدا گرم می کند، زمینه های تکوین کیش شخصیت را به کناری گذارده ، نفی می کند و در راست راه رشد و تکامل تا رسیدن به بی نهایت معنا که خداست قرار می گیرد. حقوق و وظایف در میان افراد برابر و بنابر عدالت تقسیم شده و متناسب با آنچه خود بنابر قرار و قواعد و مبتنی بر مشارکت و شوری وضع نموده اند از همه ی آزادی ها برخودار خواهند شد.

پس راه رسیدن به آزادی مهار نفس و نفی شخص پرستی است. باید خود را به خدا سپرد تا همه ی طاغیان و مستبدین در پیش چشمانمان خرد و کوچک آیند. خدا محور روابط و اساس آزادی های انسان در همه ی امور و شوون است. آزادی انسان مستلزم سر فرود آوردن به آستان حق است تا با پرستش خدا از همه ی انواع پرستش ها رها و آزاد شویم.

آزادی از همه ی بت های ذهنی و عینی و رهایی از نمادهای مادی و معنوی زور و ستم، در پس تسلیم به قوه ی لایزال و حقیقت مطلق است.

باری، اگر بخواهیم نظر زنده یاد بازرگان را نسبت به آزادی در وجوه مطروحه بیان داریم بدین قرار است:

" رابطه خدا با انسان: لیبرالیسم صد در صد به مصداق لا اکراه فی الدین و همراه با مهلت و اندازه در دوران زندگی دنیا.

رابطه انسان با خود: عدم لیبرالیسم توام با مسوولیت؛ محدودیت، مراقبت و حاکمیت تا سر حد نفی و شکستن آزادی و مالکیت و موجودیت، زیر فرمان عقیده و عشق و اراده خود شخص.

رابطه انسان با انسان (یا اجتماع): محدودیت آزادی و ممنوعیت تجاوز و تعدی، از هر دو طرف، بر طبق اصل لاضرر و لا ضرار فی الاسلام، همراه با پیوستگی و تکافل اجتماعی و خدمتگذاری انسان به انسان.

رابطه دولت و انسان: هم دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و نظارت بر دولت وجود دارد، هم لیبرالیسم خدمتگذارانه دولت نسبت به مردم در آنچه حقوق و آزادی های مجاز افراد می باشد و هم رعایت صادقانه شرایط متقابله و قراردادهای اجتماعی با اطاعت از مقررات مصوب و تمکین به ضوابط و حدود و کیفرهایی که دولت یا دستگاه قضایی درباره متجاوزین و متخلفین بر طبق اصول و عهود پذیرفته شده اجرا می نمایند." ( بازیابی ارزشها صص 410 و 411)