دکتر یزدی- قربانی تاریخ
بخش دوم
محمد برقعی
شعله سرکش:
سالی چنداز آن دیدار گذشته بود، وازپایان دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی سالی بیش نمی گذشت ،که دگر باره دکتر یزدی به دیار ما آمد. دیگر فضای سیاسی در داخل وخارج آن چنان سخت با او بر سر عتاب نبود. در دوران اصلاحات بسیاری پی برده بودند که سیاست گام به گام و مبارزه قانونی که نهضت آزادی دیری منادیش بود بهینه ترین است . با آنکه نهضت آزادی همچنان غیر قانونی اعلام می شدد وراه رفتنش پر از خار مغیلان.بود اما بسیار ی از دشمنان قسم خورده اش در چپ ها و عرفی ها دیگر آنان را عامل امپزریالیست و بوژروا نمی خواندند و از کرده خودبا مهندس بازرگان و یارانش پشیمان شده بودند ،و بسیاری از مذهبیون با تحول فکری راه اصلاح در سیاست و دین را برگزیده بودند. غربت نشینی وگذر ایام سلطنت طلبان بسیاری را آرامتر کرده بود و غبار کینه در دلشان فرو نشسته بود. اما هنوز تا زدودن آن همه تیرگی وبدبینی نسبت به دکتر یزدی راه بسیاری در پیش بود، و ان لطفی که جامعه با مهندس بازرگان پیدا کرده بود شامل حال دکتر یزدی نمی شد
اما هر چه از عمر دوران اصلاحات میگذشت استقبال به نهضت آزادی ودبیر کل ان دکتر یزدی بیشتر می شد . حال چند سالی بود که او فعالانه در جلسات سیاسی شرکت می کرد و با تلاشی پی گیر می کوشید جوانان را وارد میدان کند تا با رفتن بزرگان نهضت که به دوران پیری پا گذاشته بودند پرچم نهضت بر زمین گذاشته نشود. و همه کس میدانست که او سازمانده کم نظیری بود
اما اگر فضامساعد تر شده بود وتیر های زهراگین از هر سوی بر او فرود نمی آمد و دشمنان سینه چاک بیشتر حاکمان و یاران بی مروتش بودند و فرصتت نفس تازه کردنی حاصل شده بود ولی گذر عمر خود را نشان میداد و جسم سر بی مهری برداشته بود سرطان پروستات عمل را نا گزیر کرده بود و از پی آمدهایش نیاز به تیمار چند ساعت یک بار داشت و همین کافی بود که جسم با التهاب روح همراهی نکند وفعالیت های اورا کند کند
اما او را که دیدم سخت نگران سرنوشت کشور بود. گویی او در خشت خام آینده ای را می دید که سالها بعد جامعه با چشم خود در آینه دید.استبدادی را میدید که میرود فراگیر شود ونیروهای امنیتی و نظامی بر همه جا چیره شوند . به دنبال هر گوش شنوایی بود وچه هیجانی داشت که فریادش به گوش مسلمانان جهان برسد و چه تلاشی داشت که سازمان های حقوق بشری و سیاسیون متعهد و مسئول جهان را از آنچه که قرار است بر سر ملت ایران بیاید آگاه کند. به حکومت آمریکا و دولتمردانش امیدی نداشت و به نیت آنان خوش بین نبود.تا پیشنهاد کرد به همراهش به دیدار یکی از معونان پیشین سازمان بین الملل که صاحب تالیفات با ارزشی در مورد جهان سوم بود به نیویورک بروم که شادمانه پذیرفتم . نه فرزند انش می توانست همراهش شوند نه دامادش که با او همراز وهمدل بود
ملاقات برای بیست دقیقه تا نیمساعت تنظیم شده بود . اطاقی بزرگ وبا مبلمانی گران قیمت که نشانی بود از نفوذ و قدرت آن شخصیت معتبر ساز مان ملل. گفتگو رسمی و با ادب دیپلماسی آغاز شد که هر دو از این دیدارهای تشریفاتی بسیار دیده بودند. ربع ساعتی از دیدار نگذشته بود که صحبت چنان گرم وفضا چنان دوستانه شد که زمان رنگ باخت و دیدار بهبیش از یک ساعت کشید . از میان راه آن مقام بود که شیفته وسعت اطلاع و دید وسیع وروشن دکتر یزدی شده بود. و بجای ره نمود دادن راهنمایی ها می خواست. بیرون که آمدیم دکتر گفت از این بوروکرات ها با همه حسن نظرشان کاری بر نمی آید.آنان در چنبره روز مرگی سیاسی توانشان را از دست داده اند .ومهرهای شدده اند در چرخ ودنده یک بوروکراسی عظیم. چاره ای دیگر باید وکاری کارستان والا این خفتگان نگاهشان به ما جلب نمی شود
ساکت بود ودر خود، تاساعتی بعد سوار قطار شدیم تا به شهر واشنگتن بر گردیم که خانواده با نگرانی از سلامتش منتظرش بودند . خسته بود و جسم یارا نمی کرد. نیم ساعتی نگذشته بود که گویی شعله ای از درونش سر کشید و وناگهان چشمانش از فروغ آن شعله ور شد. همان شعله ای که در روزهای اول انقلاب وجودش را به آتش کشیده بود و سبب شد که در مقابل دوربین تلویزیون ها تمسار نصیری خونین صورت را مورد عتاب قرار دهد، که درست است که رئیس ساواک بود اما حال اسیری زخمی بود .ویا در مقابل دوربین تلویزیون ها ،در رویارویی با تیمسار رحیمیکه به هیچ طریقی حاضر نمی شد به عنوان فرماندار نظامی پایان آن را اعلام کند ،تا به مردم تیر اندازی نشود، و یا در غیاب مردم از خیابان ها کودتای نظامی نشود، عنان خشم را رها کند و با چنان تندی با او سخن گوید که گویی حکم محکومیتش را صادر کرده است . و از آنجا که تیمسار رحیمی با وجود فرار شاه تا آخرین لحظه مردانه و استوار بر سر نظر خود در حمایت از نظام شاهنشاهی ایستاد، و بعد هم شجاعانه و با چشم باز مرگ را پذیرا شد، سبب شد که سلطنت طلبان دکتر یزدی را متهم به اعدام تیمسار رحیمی و دیگران کننند . آخر تیمسار رحیمی قهرمانی شد که آنان سخت به او نیاز داشتند ،زیرا او از استثنا رجال نظام پهلوی بود که مرگ را با شهامت پذیراشد، و آبرویی برای این جماعتی ، که بیشترشان راه عافیت را بر گزیده بودند، فراهم آورد
گفت من فکرهایم را کرده ام وبر آنم که فردا برگردم و بروم پشت اطاق دبیر کل سازمان ملل یا جایی در آن فضا بست بنشینم ،و تا پاسخی نگیرم و صدای مظلومیت ملت ایران را به گوش جهانیان نرسانم دست از روزه خود بر ندارم . وبر سر این مهم اگر لازم شد جان می گذارم.من خیره در او می کوشیدم آن شور را درک کنم. و این که این چه آتشی است در جانش که نمیگذارد این واقعیت ساده را ببیند.این که او دیگر جوانی نیست که به سال 1963 به همراه جمع وسیعی از اعضا و فعالان سازمان دانش جویان ایرانی در آمریکا در اعتراض به سرکوب پانزده خرداداز بالتیمور تاشهر واشنگتن راه پیمایی کردند ویا به همراه سازمان های مختلف دانشجویی به پای تخت امریکا آمدند تا شراب استقبال کارتر را بر جان شاه شرنگی کنند و طبیعت هم به یاریشان آمد که آن تظاهرات افسانه ای را خلق کنند. گاز اشک آوری را که پلیس برای متفرق کردن این جمع پر خروش شلیک کرده بود باد مخالف روانه جایگاه تشریفات کرد و چشمان اشک آلود کارتر وشاه روزها صفحات تلویریون های جهان را پر کرد و نشان داد که "جزیره ثبات "بودن ایران افسانه ای بیش نیست و تحصیلکردگان ایران با شاه ستیز تا به پای جان دارند
او نمی خواست این واقعیت را بپذیردکه دیگر جوانی نیست که شغل معتبر دانشگا هیش را رهاکند و دست زن و بچه هایش را بگیردو همراه مهندس چمران و صادق قطب زاده و مهندس توسلی و ؟ نفر دیگر راهی مصر شوند تا عبد الناصر را که امید جهان عرب و اسلام شده بود به یاری به طلبند . ویکسال ونیم کشید طول کشید تا متوجه شدند که ناصر بجای توجه به هدف مبارزاتی آنان این جمع را وسیله ای برای اهداف خود در مخالفت با شاه می خواهد، واین چیزی نبود که آنان زندگی خود را وقف آن کرده بودند . لذا بار دیگر دست خانواده را گرفت و با همان یاران روانه لبنان شد تا در کنار فلسطینان فنون جنگ های چریکی را بیاموزند. که آن هم چند ماهی بیش نکشید که متوجه شد این شیوه مبارزه ای نیست که کار آیش بداند. اما از آنجا که او سازمان دهنده توانایی بود ،در همین مدت کوتاه به یاری جمعشان زمینه ای را فراهم آورد که مجاهدین خلق به لبنان برای دیدن آموزش چریکی بروند
تلاش برای اقناع او بی حاصل بود، که دیده بودم گاه سرسختانه در توجیه موردی که امروزه خطایش معلوم شده به عذر برداشتش در آن زمان، پای می فشارد. از خطایی میگویم که او در مصاحبه های آیت الله خمینی با خبرنگاران خارجی مرتکب شده بود . آیت الله خمینی که نگاهی ستیزه جویانه و سنتی به جهان داشت ،گاه مطالبی را به خبرنگارن می گفت که چهره او را به عنوان یک رهبر روحانی و معنوی در جهان مخدوش میکرد ،وحتی آیتالله مطهری نیز نتوانست ایشان را از این مصاحبه ها باز دارد. لذا از خبرنگاران خواسته شد که پیشاپیش سوالات خود را کتبی اعلام کنند . آن گاه دکتر یزدی و یارانی چون دکتر ابوا لحسن بنی صدر سوالات را برای آیت الله خمینی ترجمه کرده و پاسخ های مناسب را با ایشان در میان میگذاشتند. بعدها که در ایران آیت الله خمینی از این مشورت ها فاصله گرفت ،ودوباره توسط همفکرانش در حوزه محاصره شد ،چهره دیگری از خود نشان داد. چهره ای که خشن بود و ستیزه جویانه و فاقد ان معنویت در پاریس ، که اوج خودرا در مصاحبه با اوریانا فالانچی نشان داد . همان چهره ای که انقلاب را به خشونت غیر لازم کشاند ، و آتشش دامان یاران متجددش چون دکتر یزدی و مهندس بازرگان و آقای بنی صدر را هم گرفت . گفتنی است که مهندس بازرگان به دلیل صداقت بسیارش از همان دیدارش در پاریس گفت که آیت الله خمینیهمان فرد محوری شاه را دارد.وی امیدی را که دکتر یزدی در تغییر ماهیت آیت الله خمینی داشت، نداشت .ولی دکتر یزدی با برداشتی که همان زمان از اوداشت میکوشید که آیت الله خمینی را به جهان به عنوان یک رهبر معنوی آزاد اندیش چون گاندی معرفی کند.
جالب آنکه از این اعتراف به خطا در حالی پرهیز میکرد که سالها بود که در عمل آن را پذیرفته بود، از طریق آنکه در کنار مهندس بازرگان ایستاد و به سالها آن همه آزار را به جان خرید، در حالی که که آیت الله خمینی بسیار پاس خاطرش را میداشت وهر امتیازی را میداد که او را درکنارش نگه دارد . این علاقه تا بدانجا بود که با همه آزاری که به او وهم حزبی های عاصی اش دادند، گویند آقای خمینی وصیت کرده بود که هیچ گاه دکتر یزدی را دستگیر وزندانی نکنند.، کهالبته مگر امام خود بر سر پیمان هایش ایستاد که وارثان به حق او چنان کنند. همین سرسختی نمیگذاشت که ببیند هیچ انسانی بری از خطا نیست ،و تاریخ و جامعه افراد، به ویژه افراد سیاسی را که صدها عملکرد دارند، نه بر مبنای تک وتک اعمالشان که بر مبنای کلیت کارنامه آنان داوری می کند.
به خانواده که پیوست کاملا خسته واز نفس افتاده بود. امیدوار بودم که آن واقعیتی را که در توان من نبود که به او نشان دهم همسرش که سالها با زیر وبم ها و سختی های او همدم بوده و با او در همه سختی ها همراه بوده به اوتفهیم کند..اینکه او هرچند ساعت یکبار باید از عوارض عمل پروستاتش مراقبت کند والا عفونت کرده واز پایش می اندازد. در تنهایی به این همه شور وپیرانه سر جوانی کردن او می اندیشدیم که حافظ به یاریم آمد تا مرا در فهم این شوریدگی یاری کند .
زین آتش نهفته که در سینه من است خورشید شعله ای است که در آسمان گرفت